تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-28

سلام

اینم هم از این قسمت

داستان و تموم کردم

چهار قسمت بیشتر نمونده

کم کاری نکنید تا زود بزارم

 

قسمت بیست و هشت
فلش بک-چند روز قبل
پسرا نشته بودن و داشتن تلویزیون نگاه میکردند که صدای گوشی کپ بلند شد.
پسرا نگاهی به مین سو انداختن و دوباره مشغول فیلم نگاه کردن شدن.
دقایقی بعد تلفن مین سو تموم شد و بعد پیش پسرا اومد:
-بچه ها یک خبر خوب دارم واستون.
هیچکس بهش جوابی نداد،با صدای بلندی فریاد زد:
-بچه هااااااااااااااااااا با شمام ها.
همشون: چته مین سو هیونگ.
-گفتم واستون خبر دارم.
چونجی : خوب بگو چه خبری.
-همین الان اندی هیونگ بهم زنگ زد و گفت که کارگردان لی بیونگ هون ازمون دعوت کرده تا توی سریال جدیدش بازی کنیم...اونم نقش اول.
الجو: لی بیونگ هون.
-آره.
-ههمون و.
-آره گفت یک سریال پونزده شونزده قسمتیه و شیش تا پسر نقش اول داره...خیلی خوبه ها نقش اوللللل.
ریکی :نقش های دختر مقابلمون کیه.
مین سو :فکر نکنم نقش اول دختری وجود داشته باشه...عاشقانه نیست ...داستانش درباره ی شیش تا پسره که میخوان انتقام قتل نا حق دوستشون و بگیرن.
چانگجو: تو همین الان همه ی اینا رو فهمیدی؟
-آره دیگه نمیبینی نیم ساعت دارم حرف میزنم....آهان...فقط یکی از ما نقش مقابل داره.
همه: کی.
-نیل.
نیل: منننننننننننننن؟؟
-اوهوم تو...زیاد نیست ولی فقط تویی.
-حالا از کجا میدونی منم.
-چون اندی هیونگ گفت .
-هیونگ از کجا میدونه
-اوه لابد لی بیونگ هون شی گفته...و اینم گفت که از اسمای خودمون استفاده میشه توی فیلم.
ریکی :واااااای خیلی جالب میشه هاااا.
مین سو: بهم گفت تا فردا فکرامون و بکنیم و بعد اگه موافق بودیم قرار میزاره تا با نویسنده و کاگردان ملاقات کنیم.
الجو: من از همین الان موافقت خودم و اعلام میکنم.
روش و به پسرا کرد: همه ی ما بازیگری رو دوست داریم مگه نه...چه فرصتی بهتر از این آخه؟
حال:
با تعجب به دختری که روبه روشون ایستاده بود خیره شدن.
نیل از همه بیشتر شک زده شده بود...فکر میکرد که داره خواب میبینه...خواست حرفی بزنه که همون موقع صدایی از سمت در اومد و کاگردان لی بیونگ هون از در وارد شد:
-ببخشید دیر اومدم.
با چشماش همه رو از زیر نظر گذروند و خودش و به ندونی زد:
-شما ها چرا اینطوری ایستادید...چرا نمیشینید.
خودش به سمت بورا رفت و با نشستنش بقیه رو هم وادار به نشستن کرد.
دقایی توی سکوت گذشت که گارسون وارد شد و سفارش ها رو گرفت و بعد از مدتی غذا ها رو آورد.
کارگردان بیونگ هون تند تند حرف میزد اما هیچ کدوم از اون هفت نفر واضح صداش و نمیشنیدن.
نیل روش و به بیونگ هون کرد:میشه بگین این خانوم چه کارن؟؟این جا چیکار میکنن؟
لی بیونگ هون : معلومه...بورا نویسندمونه...نویسنده ی این داستان زیبا خانوم کیم بوراس.
بورا:
زیر چشمی پسرا رو نگاه کردم تا عکس العملشون و راجع به این جمله ببینم...طبق انتظارم چشماشون دوبرابر گرد شد.
همشون و از زیر نظر گذروندم...دلم براشون یکذره شده بود.
دوباره اون بغض لعنتی اومد سراغم و باعث شد نفس تنگی بگیرم...نمیتونستم باور کنم الان با اونا توی یک اتاق نشستم...یعنی خواب نبود؟؟
از پای خودم نیشگونی گرفتم  و دردم اومد...بیدار بودم.
دوباره نیل به حرف اومد : این خانوم...نویسندس؟؟
شجاعتم و جمع کردم و سرم و بالا اوردم...باید قوی میبودم برای همین گفتم :
-بله من نویسندم.
نگاهم توی نگاهش گره خود...بعد سه سال...قلبم داشت منفجر میشد...بیشتر از این نمیتونستم تحمل کنم،معذرت خواهی کردم و به سمت دستشویی رفتم.
نمیتونستم جلوی ریزش اشکهام و بگیرم.
به چهره ی خودم توی آیینه خیره شدم...چشمام به وضوح قرمز شده بودن...چه اتفاقی داشت میافتاد؟ چطور ممکن بود که از بین این همه آدم اون شیش نفر تین تاپ باشن؟؟این غیر ممکن بود و یکجورایی مثل معجزه میموند یا شاید هم....آقای چو؟؟؟
آبی به صورتم زدم تا مگه اینکه کمی از قرمزی چشمام کم کنه.
از دستشویی بیرون اومدم و خواستم به سمت اتاق برم که یکهو شخصی جلوی راهم قرار گرفت،با تردید سرم و بالا آوردم و با چهره ی نیل روبه رو شدم.
طرز نگاه کردنش...حالت چشماش و... تمامش باعث شد که هل کنم و زبونم بند بیاد:
-ت...تو.
با همون چشمایی که سنگینیشون آدم و ذوب میکرد به نگاه کردنم ادامه داد و آروم گفت:
-چرا برگشتی.
لبهام و روی هم فشردم تا اشکام جاری نشه...بغضم و به زور قورت دادم و لبخندی کاملا تصنعی زدم:
-خیلی وقته ندیدمت اوپا.
با نگاهی متعجب بهم زل زد...شجاعتم بیشتر شده بود و لبخندم و پررنگ تر کردم:
-تو چنین مواقعی نباید چنین چیز هایی بگیم؟؟
با حرص لب پایینیش و گزید:
-یعنی تو انتظار داری بهت بگم دلم برات تنگ شده بود... ؟؟چرا رفتی؟؟اصلا کجا رفتی... .این همه منتظرت بودم چرا برنگشتی؟؟
جمله ی آخر و با داد گفت و همزمان باهاش مشتش و محکم به دیوار کنارش کوبید.
سرم چند بار تکون دادم و لبخند پر بغضی زدم:
-اوهوم...درسته...چنین سوال هایی لازم نیست...رابطه ی ما اونقدری نیست که بخوایم این سوال هارو از هم بپرسیم.
کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم:
-بهتره برگردم به اتاق چون بقیه منتظرن...فکر کنم برای کاری اومده بودی بیرون بهتره بری و به کارت برسی .
باز هم لبخندی به صورت متعجبش پاشیدم و به سمت اتاق رفتم و وارد شدم..لی بیونگ هون روش و بهم کرد:
-چرا اینقدر طولش دادی بورا...نیل و توی راه ندیدی؟
سرم و به نشونه ی منفی تکون دادم : نه...چرا باید ببینمش؟؟
رفتم و سرجام نشستم: به چه نتیجه ای رسیدید.
لی بیونگ هون:پسرا که قبول کردن ...اگه زود بازیگر زن و پیدا کنیم فیلم برداری میتونه از هفته ی آینده آغاز بشه.
-شما میتونید زحمتش و بکشید...میدونم زود انتخابش میکنید...کار کردن با شما افتخاره پس مسلما خیلی زود قبول میکنن.
به پسرا اشاره کردم:
-درست مثل نقش اولامون.
چهره ی پسرا متعجب بود...خودمم هم نمیدونستم چطوری میتونم اینقدر راحت حرف بزنم...اما...من سه سال پیش با شرایطی خیلی بدتر از این روبه رو شدم...من کار اشتباهی نکرده بودم پس چرا باید شرمنده میبودم؟؟
همون لحظه در باز شد و نیل وارد اتاق شد و با گفتن ببخشید سر جاش نشست.
........................
قلبش از شدت خوشحالی بالا و پایین میرفت...در حالی که با بیشترین سرعت میدوید صداش و انداخته بود توی سرش و مدام اسمش و صدا میزد:
-موهیــــــــــــــــول...موهیول هیــــــــــــــــونگ.
در اتاق و باز کرد و داخل اتاق موهیول پرید...موهیول همونطور که رو تختش دراز کشیده بود بهش نگه کرد:
-چت شده بوسونگ احساس خوش صدایی بهت دست داده.
با سرعت به سمتش دوید و خودش انداخت توی بغلش و بعد با بلند ترین صدای ممکن زد زیر گریه.
موهیول هول کرده بود اما هیچکاری نمیتونست بکنه حتی صداش هم بین صدای بلند بوسونگ شنیده نمیشد...فقط اونقدر صبر کرد تا بوسونگ خودش از بغلش بیرون اومد.
آهسته پرسید: چیشده داداشی؟.
لبخندی زد و با پشت دست اشکاش و پاک کرد:
-آمادگی شنیدنش و داری؟
موهیول آروم سرش و تکون داد:بگو داداش بوسونگ...داری نگرانم میکنی.
بوسونگ نفس عمیقی کشید و یکهو با صدای بلند و سرشار از خوشحالی فریاد زد: تو میری پاریس هیوووووووووووووونگ.
دوباره پرید بغلش و شروع کرد به بوسه بارون کردن صورتش...توی این دو سالی که باهاشون زندگی میکرد حسابی عاشقش شده بود.
موهیول با تعجب نگاهش کرد:
-من چرا باید برم پاریس؟
-من و مامان همین الان از بیمارستان برگشتیم...دکتر گفت که تو قطع نخاع نیستی.
-خوب این و که میدونستم.
-موضوع این نیست...گفت یک دکتر...گفت یک دکتر توی پاریس هست که تاحالا چندین نفر مثل تو رو درمان کرده هیونگ...یعنی اینکه تو خوب میشی.
موهیول چیزی نگفت و فقط با چشمای گرد شده نگاهش کرد.
بوسونگ:هیجین و دیوید به خاطر تو دارن از مسافرتشون برمیگردن تا مامان بهشون زنگ زد و این موضوع رو گفت سریع راه افتادن که بیان....وای خدای من به نیل زنگ نزدممممممممممممممم.
........................
بورا:
بیصدا نشسه بودیم و داشتیم غذامون و میخواردیم که صدای گوشی نیل بلند شد...آی وانا لاو بود...مثل مال من.
عذر خواهی کرد و از اتاق خارج شد...با نگاهم بیرون رفتنش و دنبال کردم و بعد به خوردنم مشغول شدم.
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که در اتاق به شدت باز شد و نیل مثل جن زده ها داخل اتاق پرید:
-بچه ها بلند شید باید بریم.
روش و به لی بیونگ هون کرد: متاسفم اما ما الان باید بریم میتونیم بقیه ی حرفامون و بذاریم برای بعد.
مین سو که از این حرکت نیل شکه شده بود گفت:
-تو چت شده نیل چرا این طوری میکنی؟؟
-داداش موهیول....
با شنیدن اسم موهیول قلبم شروع کرد به تپش...نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
مین سو: موهیول چیشده...حرف بزن نیل.
نیل: بوسونگ زنگ زد...زنگ زد و گفت که میخوان بفرستنش پاریس...گفت...گفت اون خوب میشه.
چشمام تا آخرین حد ممکن گرد شد...چطور ممکن بود اون....
پسرا رفتن و من همونطور نشستم و به جای خالیشون خیره شدم.
لی بیونگ هون هم رفت و من فقط نشسته بودم سر جام و فقط اشک میریختم...
نمیدونستم این اشک خوشحالیه برای اینکه داره خوب میشه یا اینکه به خاطر اینکه الان پیشش نیستم...آخه چرا باید تنهایی این همه درد و تحمل میکردم؟؟
حالا میخوام عاشق باشم
دیگه نمیخوام تنهایی عذاب بکشم
چند شب و باید با گریه سر کنم؟
اگه تو باشی فکر کنم بتونم همیشه لبخند بزنم
همچین احساسی دارم ولی تو چرا این و نمیدونی؟
تازه متوجه گوشیم شدم که داشت جون میداد...اشکام و پاک کردم و به اسمی که از روی صفحه ی گوشیم بهم چشمک میزد خیره شدم:
-"مامان"
صدام و صاف کردم و جواب دادم:
-بله مامان.
-کجایی دخترم چرا اینقدر دیر کردی ما هممون منتظرتیم.
-دارم میام مامان...میام و همه چیز و واستون تعریف میکنم.
-زود بیا که یومی داره خودش و خفه میکنه...داره میمیره که ببینه بازیگرا کیا بودن...راستی کیا بودن.
-الان نمیگم مامان وقتی اومدم خونه میگم.
-میخوای حرص من و در بیاری بگو صبر من داره تموم میشه.
-نخیر نمیخوام حرصتون و دربیارم میخوام صبرتون و زیاد کنم.
-تو میخوای چیز یاد من بدی فسقلی؟؟مثلا من مامانتم ها.
-مامان فسقلی چیه؟؟!! من بیست و سه سالمه!
-باش بابا بهت بر نخوره فقط زود پاشو بیا که صبرمون تموم شد.
مامان گوشی رو که قطع کرد اشکام و پاک کردم  از رستوران خارج شدم...توی خیابون راه میرفتم اما فکرم جای دیگه ای به سر میبرد...پیش موهیول...چقدر دلم برای اون صورت معصومش تنگ شده بود...برای شوخی های بامزش...برای همه چیزش.
توی افکار خودم غرق بودم که با صدای بلند ترمز ماشین جلوی پام به خودم اومدم.


طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.