تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-29

سلام

نظر بذارید هاااااا

قسمت بیست و نه
با ترمز ماشین جلو پام به خودم اومدم و سرم و بلند کردم...مردی که پشت فرمون نشسته بود سرش و از پنجره بیرون آورد و با صدای بلندی فریاد زد:
-آهاااااااای مگه کوری که همینطوری سرت و انداختی پایین و راه میری؟
خیلی سریع معذرت خواهی کردم و بعد از اینکه دست از سرم برداشت یک تاکسی گرفتم،سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به فکر فرو رفتم...یعنی ممکن بود که موهیول خوب بشه؟؟
با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست...گرچه نمیتونستم ببینمش اما از اعماق قلبم واسش خوشحال بودم.
وارد خونه شدم...به محض ورودم یومی پرید روی دوشم:
-چرا اینقدر دیر اومدی دونگ سنگ بزنم خفت کنم؟؟؟
با لبخند نگاهی بهش انداختم اما  لبخندم خیلی سریع تبدیل به اخم شد...سه سال بود داشتم یک حقیقت بزرگ و از خانودام پنهون میکردم...دیگه وقتش رسیده بود که بهشون بگم ...همه چیز و ...وقت اون رسیده بود تا هویت اوپاهام و براشون مشخص کنم.
خیلی جدی روم و به یومی کردم: برو به بابا و سونگیول هم بگو بیان...میخوام چیز مهمی رو بهتون بگم .
میدونستم شاید در طی سه سال گذشته این امر که من با چه کسایی زندگی میکردم خیلی بی ارزش شده اما هرچی هم نبود اونا اولین خانواده ی من بودن...اولین کسایی که تونستم باهاشون معنی کلمه ی خانواده رو بفهمم و اولین کسایی که عاشقشون شدم.
دقایقی بعد همه توی سالن جمع بودن...آرام به سمتم اومد و توی بغلم نشست:
-اونی جون چی میخوای بگی.
بوسه ای به موهاش زدم: همه چیز و آجی...همه چیز در مورد زندگی ای که قبل از این داشتیم...همه چیز درمورد اوپاها.
از همون روز اول شروع کردم..از همون روزش که بلیط بخت آزمایی رو بردم تا روزی که اندی به خونه اومد و اون درخواست و ازم کرد...و حتی ملاقات امروزمون...به سختی باورشون شد...چطور ممکن بود بعد از اونجور جدایی حالا دوباره اینطوری هم و ملاقات کنیم؟؟؟
جدایی من از تین تاپ به نفع همه بود...به نفع خود پسرا...به نفع آرام که یک خانواده ی جدید پیدا کرد و همینطور من...به نفع مامان و به نفع تمام طرفدار های تین تاپ.
توی اتاقم نشسته بودم که یکهو صدای گوشیم بلند شد...برش داشتم و جواب دادم:
-الو.
صدای لی بیونگ هون توی گوشهام پیچید:
-بورا زود بلند شو بیا اینجا که یک کار واجب دارم باهات.
حوصله نداشتم اما از سر مجبوری حاضر شدم و مثل همیشه سویچ سونگیول و ازش قاپیدم.
وارد اتاق  لی بیونگ هون که شدم ازم خواست که بشینم و منم روی صندلی روبه رو میزش نشستم...دستهاش و زد زیر چونش و فقط خیره شد به صورتم و یکهو در کشو میزش و باز کرد و چند تا برگه رو جلوم گذاشت:
-همین الان بگیر و اینا رو بخون.
با تردید برگه هارو از روی میز برداشتم و نگاهی بهش انداختم:
-این یک فیلم نامس؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:بخونش.
شروع کردم به خوندن و بعد اتمامش برگه هارو روی میز گذاشتم: خوندمشون کاگردان.
کمی مکث کرد و بعد گفت: حالا پاشو بازی کن.
-چییییییییییییی؟
-چی نداره گفتم اون چند صفحه ای رو که خوندی برای من بازی کن.
-یعنی بازیگری؟؟
-پس چییی...فکر کن یک نوع تسط بازیگریه.
-نمیتونم انجامش ندم؟
-نه.
-اما من نمیتونم...
-چرا میتونی...زود باش برام بازی کن و بهونه ی بیخودی هم نیار.
-من خجالت...
-از کی میخوای خجالت بکشی مثلا...زود.
از روی ناچاری سری خم کردم: چشم.
چند قدم از میز فاصله گرفتم...چشمام و بستم و سعی کردم توی نقشم فرو برم و بعد شروع کردم به بازی کردن...لی بیونگ هون هم نقش مقابلم و بازی میکرد:
من:خیال باطل...خیلی جدی گرفتی این دوستی رو ها.
لی بیونگ هون:آ ها...من و تو میدونیم که قلابیه...مامان و بابات و داداشت که نمیدونن.
لی بیونگ هون موذی خندید و من پوزخند زدم:
-اونوقت کی گفته که نمیدونن؟.
حالت چهرش عوض شد:
-یعنی میدونننننننننننن
من:معلومه که میدونن فکر کردی من خوانوادم رو هم گول میزنم؟علاوه بر اونا اون جونگ و جونگ ریو و اعضای گروهم وکیورا و هوسو و عمو و اینا هم میدونن.
-ای دهن لق.
-ئههههههه اصلا هم دهن لق نیستم ... فقط نمیتونم کسایی رو که میشناسم و گول بزنم.
-چیش خیلی نامردی میخواستم یکم اون داداشت هانیل و بچزونم.
-به داداش من چیکار داری....نه مثلا میخوای چطوری بچزونیش؟.
ساکت بود و به یک جای دیگه نگاه  میکرد،تکرار کردم:
-بگو دیگه مثلا چطوری؟. (دیالوگ my lovely life داستان خودم)
صدای تشویق لی بیونگ هون توی گوش هام طنین انداخت:
-وااااااااااااااو بازیگریت خیلی خوبه بورا...درست مثل نویسندگیت.
لبخندی زدم و تشکر کردم:
-اولین بار بود که بازیگری رو تجربه کردم...تجربه جالبی بود ممنون.
-راستی من یک پیشنهاد دارم برات.
با نگاهی مشتاقانه بهش چشم دوختم: چه پیشنهادی؟
-میگم چطوری نقش مقابل نیل و خودت بازی کنی...هان.
صدای فریادم تمام اتاق و لرزوند:چیییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!
.................
مین سو با چنان سرعتی به سمت خونه بابای نیل میروند که انگاری که دنیا داره تموم میشه...تموم پسرا یادشون رفته بود که توی ساعت قبل چه اتفاقی براشون افتاده البته تا قبل از اینکه ریکی اون جمله رو بگه:
-بچه ها....ما الان از خواب بیدار شدیم؟؟!!
مین سو به طور ناگهانی پاش و روی ترمز گذاشت و ماشین جلوی خونه متوقف شد و باعث شد بچه ها به جلو پرت بشن.
چانگجو درحالی که سرش و میمالید بلند شد: یا مین سوو هیونگ له کردی سرم و..
ریکی: بچه ها ما واقعا بورا رو دیدیم؟
چونجی پوزخندی زد: درسته...ما واقعا اون و دیدم...کسی که ترکمون کرد و...
الجو:چطور ممکنه بعد از سه سال اینطوری....
همه ی پسرا برای خودشون اظهار نظر میکردن به جز نیل...حالا که یادشون میومد اون از اول راه چیزی نگفته بود...خوابیده بود.
مین سو با سر به نیل اشاره کرد: چونجی ...به تو میسپارمش.
چانگجو: بهتر نیست بزارید به حال خودش باشه...شما الان از دل اون خبر ندارید...یادتون رفته چه بلایی سر نیل اومد وقتی که بورا اونطوری ترکمون کرد؟؟
صحنه هایی از اون روزها جلوی چشماش تداعی شد...دنی بعد از اون اتفاق تا یه هفته حرف نمیزد...به زور میشد چند کلمه رو از دهنش شنفت...اون دنیل پر حرف و ..حتی چند کیلو هم وزن کم کرد...میدونستن که دوست.دخترش بوده اما اون وضعیت خیلی براشون عجیب بود...نگرانش شده بودن.
مین سو: نه...بنظر من اگه الان تنهاش بزاریم براش بدتره...یادت رفته واسه چی اومدیم اینجا...مطمئن باش قضیه موهیول اینقدر مهمه که اون موضوع رو فراموش میکنه...همه الان اینجان.
چانگجو سرش و تکون داد: هرکاری فکر میکنید براش بهتره انجام بدید.
چونجی آروم دستش و روی شونه ی نیل گذاشت و تکونش داد:
-دونگ سنگی...بیدار شو رسیدیم.
نیل از جاش پرید: چی؟؟چی رسیدیم.
-پاشو داداشی رسیدیم خونتون...پیش موهیول.
-موهیول؟؟؟آهان.
دستی به صورتش کشید و از اون جایی که جلوی در نشسته بود زود تر از همه پیاده شد.
وارد خونه که شدن بیوقفه به سمت اتاق موهیول رفتن...موهیول دراز کشیده بود و همه دورش جمع شده بودن...بوسونگ،دیوید،هیجین،مامان وبابای و نیل و حتی اونجی.
الجو با دیدن اونجی ذوق کرد:تو هم که اینجایی ،از کجا فهمیدی؟
اونجی: هیجین اونی بهم خبر داد.    
الجو: چه کار خوبی کرد.
چانگجو: یاا الجو هیونگ هنوز نیومده دارید دل و قلوه رد و بدل میکنید؟
اونجی: مگه ما چی داریم میگیم.
الجو: اصلا ب تو چه دوست.دخمل خودمه.
چونجی: خوب بابا حالا چرا میزنی مکنمون و.
ریکی:اوه اوه اوه ...چونجی غیرتی میشود.
دیوید: بچه ها چقدر ویز و ویز میکنید مثل اینکه یادتون رفته چرا اومدید اینجا ها.
چانگجو یکدونه زد تو سر خودش و بعد به سمت موهیول پرید:
-داداش موهیول چوکاههههههههههههههههههههه.
بعد از اون ریکی و بعد هم بقیه.
درسته... نیل هم توی اون شلوغی برگشته بود به نیل سابق...حق با لیدر مین سو بود.
......................
بورا:
صدای جیغ گوش خراشم تمام اتاق و پر کرد:
-نهههههههههههههه من نمیتونم نقش مقابل نیل رو بازی کنم.
-اما تو مجبوری عزیزم.
-من مجبور نیستم.
-این چیزیه که برای خودت میگم...آقای چو دوست صمیمیم ازم خواست تا تورو حسابی معروف کنم و منم همون کارو میکنم.
-اما من نمیخوام اونطوری معروف بشم...نویسندگی کافیه.
-با نویسندگی نمیتونی تبدیل بشی به یک ستاره، تو برای اینکه بتونی به این زندگیت ادامه بدی نیاز داری که ستاره بشی.
-اونوقت من نخوام ستاره شم کی رو باید ببینم.
-هیچکس چون مجبوری.
-هوووووووووووووووووووف.
-همه از خداشونه که ستاره شن و کلی جون میکنن، حالا تو که مجانی مجانی جلو روت قرار گرفته داری ناز میاری.
-کارگردان لی خواهش میکنم.
-فایده ای نداره بورا...از نظر من شخصیت توی داستان خیلی شبیه توئه و تو بهتر از هر کسی میتونی اون و بازی کنی.
التماس فایده ای نداشت و آخرم کارگردان لی بیونگ هون مجبورم کرد تا اون نقش و بازی کنم...خدا رو هزاران مرتبه شکر کردم که ک.ی.س میسی چیزی ننوشتم براشون.
روی تختم دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم...توی یه مدت کوتاه اتفاق های زیادی افتاده بود برام و این برای من غیر قابل هضم بود.
قلطی زدم و به سقف خیره شدم...چرا من باید نقش مقابل نیل و بازی کنم؟؟؟چرا چنین چیزی رو نمیتونم قبول کنم؟و حتی دیدن دوبارشون بعد از سه سال و..
صدای آرام باعث شد که به خودم بیام:اونی.
-جانم.
-تو واقعا امروز اوپاهارو دیدی؟
-اوهوم.
مکثی طولانی کرد و بعد گفت: منم دلم میخواد ببینمشون.
دستم و توی موهاش فرو بردم: میتونی ببینیشون...دیگه میتونی ببینیشون.
-یعنی میتونیم بریم فن میتینگ؟
سرم و تکون دادم: از اونم نزدیک تر میتونی ببینیشون،لبخند زدم:
-هر چی نباشه اونا بازیگرای فیلمی ان که اونی نویسندشه،دوست داری ببرمت سر فیلم برداری؟
تند تند سرش و تکون داد: آره اونی خیلی دوست دارم...اونطوری میتونم مثل قبلنا با اوپا ها بازی کنم؟؟؟.....اونی.
-هوم.
-حالا...اوپا موهیول و هم میتونیم ببینیم.
با شنیدن اسم موهیول مثل گرفته ها توی جام نشستم:
-آرام بهت گفتم؟
-چی رو.
-اوپا موهیول داره خوب میشه آجی.
اونم مثل من توی جاش نشست: یعنی میتونه راه بره؟
-اوهوم.
یکهو قیافش تغییر کرد و اخمی روی پیشونیش نشست:
-اونی تو اوپا موهیول و دیدی و من و نبردی با خودت؟
سرم و به نشونه ی منفی تکون دام: نه...ندیدمش.
-پس از کجا میدونی که میخواد خوب بشه؟
-ممم...خوب...همینطوری...اما خوب میشه...خوشحال نیستی؟
-اگه ببینمش خوشحال تر میشم.
نفس عمیقی کشیدم و بوسه ای به موهاش زدم : به زودی میتونی ببینیش عزیزم...به زودی.
-کی.
-اوپا میخواد بره پاریس...اونجا دکترا خوبش میکنن.
-بعد از اینکه از پاریس برگشت میتونم ببینمش؟
-باهم میریم میبینیمش.
چشمام و بستم و قطره اشکی از چشمم پایین چکید و توی موهام گم شد...دیگه نمیخواستم فرار کنم...فرار بسه



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 09:50 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.