تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-30

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حسابی بهم انرژی بدید دوستان

قسمت سی
فیلم برداری شروع شد...نقشا واسه خود پسرا نوشته شده بود و برای همین به بهترین شکل بازیش میکردن.
روز چهارم فیلم برداری بود...قبول کردم تا آرام و با خودم ببرم.
آرام حسابی تیپ زده بود ،لبخندی زدم و روم و بهش کردم:
-آجی جون مگه میخوای بری مهمونی.
-اونی تو نمیدونی من میخوام بعد سه سال اوپا هام و ببینم اونوقت نمیشه که همینطوری برم.
 

-درسته...بدو برو سویچ اوپا سونگیول و ازش بگیر تا بریم.
با صدایی که از پشت سرم شنیدم به عقب برگشتم و سونگیول و دیدم:
-یا تو چرا واس خودت ماشین نمیخری؟
-با کدوم پول.
-به بابا بگو خوب.
-یومی نداره من داشته باشم؟
-یومی ترسوئه اون حتی رانندگی هم نمیکنه.
-اصلا من ماشین تورو دوست دارم حرفیه؟؟
با چشمای گرد نگام کرد و سرش و به علامت منفی تکون داد:
-نه...حرفی نیست.
لبخندی زدم و لپش و کشیدم:آفرین اوپای خوشکل خودم.
دوباره روم و به آرام کردم :بریم آرام.
آرام جلو پرید و با خوشحلی دستم و گرفت: بریم اونییی.
از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم،کمربند آرام و واسش بستم و به راه افتادم.
صحنه ی فیلم برداری توی مدرسه بود.
به مدرسه که رسیدیم ماشین و پارک کردم و آرام مثل جت بیرون پرید.
-اونی بدو بدو بدو .
-باشه آرام عجلت برای چیه الان میریم دیگه.
-عجلم برای چیه...اونی من میخوام بعد سه سال اوپاهام و ببینم بعد میگی عجله نکنم؟؟؟
-خوب بابا الان.
به سمتش رفتم و دستش و گرفتم: بریم.
دستم و گرفت و شروع کرد به دویدن و با دویدنش منم وادار به دویدن کرد....میدونستم الان چه حسی داره.
همچنان داشتیم میدویدیم که یکهو دست آرام از دستم جداشد.
تنها چیزی که بعد از اون دیدم اون شیش تا پسر بودن که محکم آرام و توی بغلشون میفشردن.
چونجی آرام و از بغلش بیرون آورد و با چشمایی که دلتنگی توشون موج میزد بهش نگاه کرد:
-چقدر بزگ شدی عشقم...خیلی خوشگل شدی.
آرام به وضوح گریه میکرد: اوپا من الان یازده سالمه معلومه که بزرگ شدم.
ریکی بوسه ای به گونش زد: میدونی اوپا ها چقدر دلشون واست تنگشده بود؟
آرام: اوپا منم دلم براتون تنگ شده بود،خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده بود.
مین سو: اوپا ها بیشتر بیشتر بیشتر دلشون واسه آرام کوچولو تنگشده بود.
اشکم و قبل از اینکه بیاد پاک کردم...داشتم نگاهشون میکردم که نگاهم توی نگاه نیل گره خورد...یک چیز عجیب بود توی چشماش...یک بغض...یا شایدم...
نمیدونم...خودم و زدم به اون راه و به سمت لی بیونگ هون رفتم.
نیل هنوز نمیدونست که نقش مقابلش و من قراره بازی کنم...نمیدونستم که قبول میکنه یانه...یعنی حاضر میشد که با من بازی کنه؟؟نمیدونم چرا اینهمه دلشوره داشتم.
نیل:
نگاهم توی نگاهش گره خورد...یک چیز عجیب بود توی نگاهش...یک چیزی مثل حسرت.
دلم تنگ شده بود برای نگاه هاش...اون حالتش اذیتم میکرد.
کارگردان لی بهم گفته بود که نقش مقابلم و اون قراره بازی کنه،خوشحال بودم...خیلی خیلی خوشحال بودم.
من تنها کسی بودم که دلیل رفتنش و میدونستم...برای همین بود که منتظرش موندم...میدونستم که برمیگرده و حالا این اتفاق افتاده بود،دوباره از دستش نمیدادم.
تصویر اون روز جلوی چشمام اومد..اوایل رفتن بورا بود.
یکم کار مهم با اندی هیونگ داشتم و میخواستم که تنهایی باهاش حرف بزنم.
وارد کمپانی شدم و به سمت اتاقش رفتم اما همون لحظه از حرکت ایستادم...اون داشت با یکی حرف میزد.
صداش مثل زنگ توی گوش هام میپیچید.
من اون دختر فرستادم که بره...همونی که با پسرا زندگی میکرد..بهش پول دادم اما قبول نکرد...گفت بخطر پول ترکشون نمیکنه ...گفت ترکشون میکنه چون که عاشقشونه..
جمله ی آخرش توی سرم میپیچید...نمیتونستم بیشتر از این اونجا واستم...نمیتونستم جلو ریزش اشکام و بگیرم و برای همین فقط به سمت دستشویی دویدم.
چند روز بعد از اندی هیونگ پرسیدم...که چرا اون کارو کرده...بهش گفتم که همه چیزو فهمیدم..اول شکه شد اما بعد گفت که اصلا از کارش پشیمون نیست...گفت اگه بورا نمیرفت ما نابود میشدیم.
نمیدونم چطوری اما قانعم کرد که کارش درست بوده و بعدم ازم قول گرفت تا به کسی چیزی نگم...منم بهش گفتم که منتظر بورا میمونم...پیداش میکنم و دیگه نمیزارم کسی اون و ازم بگیره.
فقط لبخند زد...میدونستم از کارش پشیمون نیست چون واقعا به نفعمون بود اما باز هم نمیتونستم قبولش کنم.
اون عشقم و ازم گرفت....اولین عشق ان دنیل و.
قول دادم که چیزی به بقیه نگم اما تا نزدیک یک سال هیچ حرفی باهاش نمیزدم...از دستش عصبانی بودم و نمیتونستم ببخشمش.
نه موهیول نه هیجین نه اونجی...هیچکدوم هیچ خبری ازش نداشتن...اون هممون و ول کرده بود.
چطور میتونستیم بگیم کارش خودخواهانه بوده...اون به خاطر ما اون کار و کرد...به خاطر ما ...به خاطر نابود نشدن ما با تمام کسایی که دوستشون داشت و دوستاش بودن قط رابطه کرد..کارش و ول کرد...فقط به خاطر ما.
چطوری میتونستم فراموشش کنم؟؟چطوری میتونستم منتظرش نباشم و برای خودم خوش باشم...برم با یکی دیگه؟؟
محاله...من منتظرش موندم...میمونم و تا مال خودم نکنمش دست برنمیدارم...اون موقع حرف هیچ بنی بشری برام ارزش نداره.
حتی اگه تمام دنیا روبه رومون قرار بگیرن نمیزارم بره.
وقتی توی رستوران اون جمله رو بهش گفتم واقعا شکه شدم"چرا برگشتی"
دوست داشتم گلوی خودم و بگیرم و فشار بدم اما با اون تماس همه چیز یادم رفت.
با صدای چونجی به خودم اومدم:
-داداشی کجایی تو یک ساعته دارم صدات میزنم.
با نگاهش متعجب نگاهش کردم که گفت:
-بلند شو باید بریم واس فیلم برداری.
سرم و تکون دادم و همراهش به محل فیلم برداری رفتم.
بورا خوشحال بود...میتونستم این و از توی چشمهاش بخونم...کی فکر میکرد اون کیم بورا حالا تبدیل بشه به این.
حتی فکرشم نمیکردم یک روز توی فیلمی بازی کنم که بورا نویسندشه.
موقع ناهار فیلم برداری رو تعطیل کردیم...هممون دور هم نشسته بودیم...تنها کسی که بینمون نبود بورا بود.
لی بیونگ هون روش و بهش کرد: بورا چرا نمیای پیش ما بشینی...زود بیا ناهارت و بخور که بعدش دوباره باید کارمون و شروع کنیم.
نگاهی بهمون انداخت:
-من حالم خوب نیست میرم حیاط یکم هوا بخورم و همونجا ناهارم و میخورم.
ظرف غذاش و برداشت و به سمت در خروجی رفت.
بورا:
به حیاط رفتم و روی یک نیمکت نشستم...سرم و به سمت آسمون بلند کردم و به پرنده هایی که در حال پرواز بودن چشم دوختم....چقدر آزاد بودن و هیچ غصه ای نداشتن.
زیر لب زمزمه کدم: کاش من یک کبوتر بودم.
نفس عمیقی کشیدم،حیف که چنین چیزی غیر ممکنه.
ظرف غذام و باز کردم و مشغول خوردن شدم و بعد ظرف و توی آشغالی انداختم.
مسواکم و برداشتم و به سمت دستشویی رفتم تا دندون هام و مسواک بزنم...چشمام وبستم و به صورتم آب زدم و به چهره ی خودم خیره شدم اما با دیدن شخصی توی اینه که از پشت بهم زل زده بود با سرعت به عقب برگشتم.
با لکنت گفتم: تو...تو تو دستشویی زنونه چیکار میکنی؟
نیل همونطور که دست به سینه ایستاده بود شونه هاش و بالا انداخت:
-اما اینجا که دستشویی زنونه نیست.
با گفتن جملش دهنم باز موند...به سرعت از دستشویی خارج شدم و با دیدن تابلویی که روش نوشته بود مردونه زدم توی  سر خودم و با دو به سمت دستشویی زنونه رفتم.
اه آخه سوتی تا چه حد؟؟؟؟؟
با حرص موهام و بهم ریختم و بعد از اینکه مسواک زدم پیش بقیه برگشتم.
میتونستم نگاه های نیل و روی خودم حس کنم...داشتم اب میشدم،خوب  حالا چرا اینقدر به روم میاورد؟؟
اصلا عوض نشده بود.
فیلم برداری اون روزم تموم شد ،داشتیم آماده میشدیم برای رفتن به خونه که آرام پیشم اومد.
-اونی.
-هممم.
-یک چیزی بگم قبول میکنی؟
-چی؟
-میشه امشب برم پیش اوپاها؟
-چیییی؟؟؟
-خواهش میکنم اونی اوپا بهم گفت که میخوان برن شهر بازی...منم دلم میخواد باهاشون برم.
-نه آرام نمیشه.
-خواهش اونی.
-نه آرام.
صدای چونجی باعث شد تا سرم و بالا بیارم.
-حالا چرا سخت میگیری ما که نمیخوایم بخوریمش.
جوابی بهش ندادم و روم و به آرام کردم:
-باشه بهت اجازه میدم اما اگه اوپا سونگیول ناراحت شد و باهات قهر کرد خودت باید باهاش آشتی کنی من باهاش حرف نمیزنم.
متوجه دو دل شدنش شدم...لباش و جمع کرد و روش و به چونجی کرد:
-ببخشید اوپا نمیتونم بیام.
لبخندی زد و با لحن خوشحالی گفت: میرم از اوپا سونگیول اجازه میگیرم و بعد یکروز دیگه میام باهم بریم شهر بازی.
چونجی:اوپا چونجی رو به اوپا سونگیولت میفروشی.
-آخه دوست ندارم اوپا سونگیول شب بیدار بمونه ... اون  همیشه بهم میگه تا قبل خواب من و نبوسه خوابش نمیبره...باید اول بهش بوس شب بخیر و بدم و بعد بیام پیشتون.


 
چونجی نفش عمیقی کشید: باشه پس یکروز دیگه.
آرام به سمت چونجی رفت و پرید توی بغلش و لپش و بوسید:
-اما من هیچکدوم از اوپاهام و به اندازه ی اوپا چونجی دوست ندارم.
چونجی لبخند زد: منم هیچ بچه ای رو اندازه ی آرام خودم دوست ندارم.
-اوپا من یازده سالمه دیگه بچه نیستم.
-خانوم کوچولوی من که هستی.
گفتم:آرام...باید بریم.
دوباره چونجی رو بوسید و به سمت من اومد و دستم و گرفت:
-بریم اونی.
خسته بود برای همین توی ماشین خوابش برد،اونوقت میخواست با اونا بره شهر بازی.
راستش ...یکجورایی...بهش حسودیم میشد.
خنده دار بود..نه؟؟به آبجی کوچولوی خودم حسودیم میشد...من دیگه چه جور آدمیم؟؟!!
در و که زدم سونگیول در و باز کرد ، ازش خواستم تا بره و آرام و از توی ماشین بیاره و خودم به اتاق رفتم.
چند دقیقه بعد سونگیول اومد توی اتاقم و آرام و روی تخت گذاشت و خودش کنارم نشست.
-آجی.
-هوم.
-چیشده؟؟؟
-چطور مگه؟؟
-ناراحت به نظر میرسی...انگار یک اتفاقی افتاده.
لبخندی زدم و سرم و پایین انداختم:
-نه داداش اتفاقی خاصی نیافتاده.
دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد:
-اما چشمات یک چیز دیگه میگن...این اشک ها.
سرم و تکون دادم و همین باعث شد یک قطره اشک از چشمم پایین بیاد و روی دست سونگیول بریزه.
خودم و توی بغلش رها کردم،گفت:
-بهم بگو بورا توی خودت نریز..بگو تا آروم شی.
میون هق هق هایی که سعی تو خفه کردنشون داشتم گفتم:
-سخته اوپا.
-چی سخته آجی من.
-خیلی سخته اوپا...چرا این کار و با من میکنه...من ولش کردم پس چرا بازم دست از سرم برنمیداره.
-خفش نکن!
از بغلش بیرون اومدم و توی چشماش نگاه کردم:
-منظورت چیه؟
-حست و میگم...خفش نکن...نذار بمیره.
-اوپا من میدونم که سختشه...من بودم که ترکش کردم...وقتی ترکش کردم به خودم قول دادم که هرگز دیگه جلوش پیدا نشم اما حالا بعد سه سال...بعد سه سال یکهو دوباره پیدام شده... سختم بود باهاش اصلا به همین دلیل ترکش کردم...اما چیکار باید بکنم وقتی اون این و نمیفهمه...من ترکش کردم اما حالا که یکهو سر و کلم پیدا شده دوباره شده مثل گذشه...چرا نمیفهمه که من ترکش کردم....چرا ازم متنفر نیست؟
-بورا...چرا چشمات  با حرفات مطابقت نداره؟؟؟چشمات یه چیز میگه و دهنت یک چیز دیگه.
فقط نگاهش کردم ادامه داد:
-داری میگی اون تنها کسیه که نمیتونه ولت کنه...پس چرا چشمات این و نمیگه؟؟؟چشمات دارن میگن که دلت میخواد ببینیش...میگن دلت لک زده برای به آغوش کشیدن هاش...برای بوسیدنش...برای اینکه فقط یک لحظه...
-اوپا.
-هوم.
-میدونستی واسه خودت یه پا شاعری.
لب پایینیش و گاز گرفت و مشت آرومی به بازوم زد:
-یا دختر تو این وضعیت هم تو دست بردار نیستی؟؟
-آخه خیلی لفظ قلم حرف زدی......اوپا؟
-درد.
-میگی چیکار کنم؟
-چیو چیکار کنی.
-احساسم و.
دستم و گرفت و روی قلبم گذاشت:
-فقط به حرف این گوش بده...همه چیز و درست میکنه.
از روی تخت بلند شد و  به سمت در رفت:
-خوب بخوابی آجی.
در و بست و از اتاق بیرون رفت.
دستم همچنان روی قلبم بود...آروم میتپید.
"تاپ تاپ.....تاپ تاپ......تاپ تاپ......تاپ تاپ "
یعنی چی رو میخواست بهم بفهمونه؟؟؟مگه من زبونش و میفهمیدم.
حس کردم داره چیزی رو بهم میگه...چشمام و بستم و چهره ی نیل و توی ذهنم مجسم کردم و دوباره به صداش گوش سپردم.
"تاپ تاپ..تاپ تاپ.. تاپ تاپ..تاپ تاپ "
حالا میتونستم منظور اون جمله ی سونگیول و درک کنم.
درسته...من اون و بیشتر از هر کسی توی دنیا دوست داشتم...دارم...اما عایا این دوست داشتن هنوزم ادامه پیدا میکنه؟؟



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.