تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-31

سلام

من اومدم با قسمت یکی مونده به آخرررر

قسمت سی و یک
از حرف خودم خندم گرفت.
این احساس بعد سه سال دوری هنوزم نمرده ،حالا که هرروز جلوی چشمام میبینمش میخواد بمیره؟
نمیدونستم فردا چی انتظارم و میکشه...فقط کنار آرام دراز کشیدم و چشمام و روی هم قرار دادم تا فردا خودش به استقبالم بیاد.
با صدای در اتاق چشمام و باز کردم،مامان در اتاق و باز کرد و وارد شد.
سرم و کمی بلند کردم: صبح بخیر مامان.
-صبح بخیر دخترم...نمیخوای بلند شی.
-خوابم میاد مامان بزار بخوابم.
-یکی از دوستات اومده دیدنت ها...پایین منتظرته.
مامان که رفت توی فکر فرو رفتم...کدوم دوست منکه دوست خاصی ندارم که بخواد بیاد خونمون.
از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و بعد از شستن صورتم از اتاق خارج شدم تا برم ببینم دوستم که نمیشناسمش کیه.
به سالن رسیدم..چشمم افتاد به دختری که پشت به من روی مبل وسط حال نشسته بود..یعنی کی متونست باشه؟؟
قدمی جلو تر رفتم اما همون لحظه سرش به سمتم برگشت و باعث شد تا توی جام استپ بشم.
اونجی با دیدنم از روی مبل بلند شد و به سمتم دوید و خودش و توی بغلم انداخت و بی توجه به بقیه زد زیر گریه.
اونجی اینجا چیکار میکرد..کی برگشته بود کره؟
دستهام مثل زامبی ها دو طرف بدنم اویزون بودن...شکه بودم و توانی برای جواب دادن به آغوش کشیدنش نداشتم.
از بغلم بیرون اومد و با چشمای خیسش نگام کرد:
-کجا رفته بودی بورا میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
حتی زبونم هم انگاری که قفل کرده بود...هیچ کلمه ای برای گفتن به ذهنم نمیومد.
تنها جمله ای که به ذهنم رسید همین بود:
-چطوری پیدام کردی.
-یا این حرفیه که به دوستی که بعد سه سال دیدیش میزنی؟؟معلومه چطوری از دوست.پسرم الجو گرفتم...الجو چطوری گیر اورده؟؟؟خوب معلومه اونم از لی بیونگ هون گرفته...لی بونگ هونم که خودت بهش دادی.
دستم و گرفت و به سمت پله ها کشید:
-اتاقت کجاست...بدو بیا بریم که کلی حرف دارم واست.
وارد اتاق شدیم...درو بست و من و به سمت تخت هل داد و خودشم یک گوشش نشست.
با چشمای خیسش بهم نگاه کرد:
بگو چرا...چرا یکهو غیبت زد...چرا دیگه بهم زنگ نزدی.
-....
-جوابم و بده بورا سه سال برای صبر کردن کافی بوده حالا کاسه ی صبر من لبریز شده و فقط منتظر تلنگری ام تا بپرم روت و خفت کنم.
سرم و پایی انداختم: مجبور بودم.
-چه مجبوری داشتی....به خاطر همون شایعه ی مزخرف...یعنی باید خودت و فدا میکردی؟؟؟دوستات و فدا میکردی؟؟؟
-به خدا چاره ای جز این نداشتم.
-قسم خدا نخور...با پسرا قطع رابطه کردی با من چرا؟؟؟من چه صنمی داشتم با اون شایعه یا حتی موهیول و هیجین.
با صدای آرومی گفتم: شما کسایی بودید که من و به پسرا وصل میکردید... پل ارتباطی بین من و اونا.
-اصلا تو چیکار شایعه داشتی خودش کم کم حل میشد...مگه تو باید جورشون و بکشی؟؟تو هم از اون خونه حق خودت و داشتی.
-اما من نمیتونستم بزارم که نابود بشن...چیزی نبود که بخواد حل بشه.
-یعنی زندگی خودت و نابود کردی تا اونا راحت باشن.؟؟؟
-من زندگیم و نابود نکردم اونجی...کاری رو کردم که به نفع همه بود.
به خودم اشاره کردم:
-ببین من الان خوشبختم...خانواده دارم...پدر و مادر دارم پس چرا میگی که زندگیم و نابود کردم؟؟؟من اونقدر ها هم فداکار نیستم.
-پس چرا چشمات یک چیز دیگه میگن؟
-چشمای من چیز دیگه ای نمیگن.
-چرا میگن...فقط یکبار بهشون نگاه کن اونوقت میفهمی ..
دستام و توی دستهاش گرفت:
-اونا دارن میگن که تو داری سختی میکشی...تو نمیتونی اون حسرتی که توی چشمات لونه کرده رو ببینی؟؟
دستام و از توی دستهاش بیرون کشیدم: من سختم نیست...راحتم و از زندگیم هم راضی ام...هیچ حسرتی هم در کار نیست.
-خودت و اذیت نکن بورا...نیل هنوز هم عاشقته یعنی تو این و نمیدونی...الجو واسم تعریف کرده،هروقت دلش از چیزی میگرفت میومد بهم زنگ میزد و باهام درد و دل میکرد...در واقع همینطوری بود که ازش خوشم اومد و باهم دوست شدیم...اون بهم میگفت تو سه سالی که تو نبودی،درست تو همون روزی که تورو برای اولین بار دیدن نیل تبدیل میشده به یک آدم دیگه...سکوت میکرده و با کسی حرف نمیزده...تنهایی گریه میکرده...حتی میگه عکست و همچنان توی میز توالتش نگه میداره.
هر کلمه ای که میگفت باعث میشد قلبم آتیش بگیره،یعنی تو این سه سالی که اون این همه سختی میکشیده من واسه خودم  خوشبخت و خوشحال بودم؟؟
سرم و تکون دادم و اشکام جاری شدن:
-نمیتونه اینطوری باشه اونجی ...ما...ما همش دو ماه باهم دوست بودیم.
دستش و بالا آورد و روی صورتش گذاشت:
-به هیچی فکر نکن بورا...بهش بگو که هنوزم دوسش داری...نذار بیشتر از این اذیت بشه....بهش بگو و رنج دادن خودتون دوتا رو تموم کن...با کله شقی هیچ چیزی درست نمیشه...همه چیز و بسپر دست خدا...درست مثل من و الجو.
-اما آخه چجوری.
-چطوریش و دیگه خودت باید بفهمی من نمیتونم کمکی بهت بکنم...یکم به خودت وقت بده و قشنگ راجع بهش فکر کن.
یک هفته دیگه هم گذشت...اما من هنوز نمیدونم که چیکار باید بکنم.
موهیول چند روز دیگه برمیگرده...عملش موفقیت آمیز بوده و و حالا داره کلاسای تقویتیش و میره.
مثل یک خواب میمونه ...اون بعد ده سال میتونه راه بره .
چون خارج بودن سخته براش میاد کره تا همین جا کلاس های تقویتیش و بره....همه ی این خبر هارو اونجی میاره برام.
دل بستم به روز برگشتن موهیول...میرم و خودم و بهش نشون میدم...به همشون نشون میدم و میگم که دلم واسشون تنگ شده .
اما نیل...اون و نمیدونم باید چیکار کنم...ذهنم واقعا یاریم نمیکنه.
از امروز فیلم برداری من شروع شد...همون روزی که من وارد داستان میشم...به شدت استرس داشتم و مدام پوست لبم و میجویدم.
دقیقا لحظه ای که لبم داشت تموم میشد لی بیونگ هون پیشم اومد و پشتم ایستاد ،دستهاش و روی شونه هام گذاشت و از توی آینه روبه روییم بهم نگاه کرد:
- همه چیز به خوبی پیش میره بورا  تو به بهترین نحو میتونی این کار و انجام بدی چون کسی که اون شخصیت و آفریده خودتی...بهتر از هر کس دیگه ای میتونی درکش کنی...در ضمن استرس هم نمیخواد داشته باشی اجرای زنده نیست که این طوی میکنی اگه هزاران بارم خراب کنی و سوتی بدی بازم اشکالی نداره...من کارگردانم و کسی نمیتونه چیزی بهت بگه...فهمیدی؟؟
فقط سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم،ادامه داد:
-حالا دیگه بهتره بلند شی و بریم برای فیلم برداری،فکر کنم پسرا دیگه آماده شده باشن.
چشمکی از توی آینه بهم زد: تا ستاره شدنت راهی نمونده.
لبخند دلگر کننده ای به صورتم پاشید و از اتاق خارج شد.
تین تاپ توی فیلم قلدر ها و زورگوهای مدرسه بودن...شیش تا پسر که به جز قیافه هیچ چیز دیگه ای نداشتن...مثل اف فور نبودن که همه هلاک قیافشون باشن در واقع کسایی بودن که توی مدرسه حتی یکنفر هم ازشون خوشش نمیومد...آرزشون این بود که اون مدرسه رو ترک کنن چون تنها چیزی که ازشون دیده بودن زورگویی بود.
اما کسی دلیل اون رفتار اونا رو درک نمیکرد و تلاشی هم برای فهمیدنشون نمیکرد...هیچکس نمیخواست بفهمه اونا چرا به اون آدم های مردم آزار تبدیل شدن.
نمیخواست بفهمه چه ظلمی کردن به اون شیش نفر...چطوری دوستشون با نامردی تمام جلوی چشمشون کشته شد اما هیچ کاری نتونستن بکنن...دلیل تغییرشون و نفهمید.
من توی فیلم یک دانش آموز انتقالی ام...یک دختر خیلی شر و فوضول که میخواد از همه چیز سر در بیاره...البته نا گفته نماند با یک درد مشابه پسرا...تفاوتش اینه که خودش و جلوی چشماش کشتن...اما اون دختر کسی نیست که درد قلبش و توی رفتارش بریزه اون فقط همه چیز و توی قلبش خاک میکنه...و همین باعث شده که یک قلب بیمار و مریضی داشته باشه.
دست از سر فکر کردن به داستانم برداشتم و به سمت صحنه ی فیلم برداری رفتم.
استرسم کمتر شده بود نمیدونم این اعتماد به نفس چطوری یکهو توی دلم ریشه دووند اما از این بابت خوشحال بودم.
با وارد شدن من به  اتاق نگاه هر شش تا پسر به سمتم چرخید،طوری نگام میکردن که انگار تابه حال با فرم مدرسه ندیدنم...البته قبول دارم که این موهای کوتاه پسرونه بدجوری تو چشم میومد.
دستی به موهای مصنوعیم کشیدم و در نهایت تعجبشون لبخندی زدم:
-خیلی بد شدم؟
در عوض اونا که همچنان با بهت تماشام میکردن لی بیونگ هون جواب داد:
-خیلی هم بهت میاد هر کی گفته بد شدی حرف اضافه زده.
-آخه طوری نگاهم میکنن که انگار شاخ و دم دارم.
با اخم به سمت پسرا برگشت: راس میگه جمع کنین این نگاه هاتون و انگار میخواید آدم و قورت بدید.
چانگجو اول از همه به حرف اومد:
-خیلی تغییر کرده آخه...این نگاه ها واسه همینه.
مین سو شسصتش و به سمتم گرفت و باعث شد لبهام به لبخند باز بشن.
لی بیونگ هون اعلام کرد که بریم سر فیلم برداری.
حتی باورم هم نمیشد که چطوری تونستم از پسش بربیام اما اون روز تموم شد.
امروز روزی بود که موهیول برمیگشت...اونجی اومده بود پیشم تا باهم بریم فرودگاه...آرام دست از پا نمیشناخت.
نمیدونستم بعد از دیدنش چی باید بهش بگم اما میدونستم که از پسش برمیام...تا اینجاش و تونسته بودم و بعد از اینش و هم میتونستم.
اما موهیول فرق داشت...من بعد از شیش سال پیداش کردم اما دوباره رهاش کردم...خیلی سخت بود.
اونجی بهم گفته بود که درحال حاضر با خانواده ی نیل زندگی میکنه و مامان و بابای نیل باهاش رفتن پاریس.
خوشبختانه اونجی باخودش ماشین آورده بود و من نیازی نداشتم تا بازم ماشین سونگیول و  قوروت برم.
من جلو نسشتم و آرام عقب،سرم و به شیشه ی تکیه دادم و به خیابون چشم دوختم.
حدود نیم ساعت بعد به فرودگاه رسیدیم،پسرا به شدت استتار کرده بودن اما هنوز وارد فرودگاه نشده بودن.
اونجی از ماشین پیاده شد و سمت ونشون رفت و چند تقه به در پنجره زد،مین سو شیشه رو پایین کشید.
آرام هم از ماشین بیرون پرید و سوار ون پسرا شد.
من تنها موندم توی ماشین،سرم و کمی کج کردم و از راه دور پسرا رو ورانداز کردم.
مین سو و الجو که جلو نشسته بودن داشتن با اونجی صحبت میکردن،
چونجی و ریکی چانگجو درگیر آرام بودن و نیل...نیل کجاست؟؟
هر چقدر هم نگاه کردم نتونستم نیل و پیدا کنم،خیلی کنجکاو شدم اما کاریش نمیتونستم بکنم.
چند دقیقه بعد اونجی اومد و سوار ماشین شد،پرسیدم:
-چی شد؟
-هیچی گفتن پروازشون چند ساعت به تاخیر افتاده به خاطر اینکه هوا توی پاریس خراب بوده.
سرم و تکون دادم و دوباره به اون ون مشکی نگاهی انداختم :
-یکیشون کو.
-کی کو.
با چشمام به پسرا اشاره کردم:
-چرا یکی کمه.
با چشمای متعجب رد نگاهم و دنبال کرد تا که به پسرا رسید و خیلی عادی گفت:
-کم نیستن که.
-چرا ببین یکی نیست.
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-آهان منظورت نیله؟؟؟تو ردیف اخریه دراز کشیده واسه همین دیده نمیشه.
بحث و عوض کردم: خوب حالا باید تا اونا بیان چیکار کنیم من داره گشنم میشه.
-پسرا گفتن میخوان برن یه رستوران ناهار بخورن.
-خوب به ما چه.
-ماهم فقط دنبال اونا میریم...ئه راه افتادن.
پاش و روی گاز فشرد و دنبال اونا راه افتاد،چقدر دلم میخواست الان توی اون ماشین بودم...درست مثل قدیما.
چشمام و بستم و برای چند لحظه توی خاطرات فرو رفتم اما خیلی سریع با صدای اونجی به خودم اومدم.
-بلند شو بورا رسیدیم.
چشمام و باز کردمک اینقدر زود.
چشمام و باز کردم  و به سمت اونجی برگشتم:
-یا فرودگاه که هنوز این جاست.
-با انگشت به به ساختمونی که سمت راست من بود اشاره کرد:
- و رستورانم اینجاست.
-ئه مگه این جاهم رستوران داره؟؟
-پس چی؟؟؟؟نزدیک فرودگاهی که پر از مسافرای خسته و گرسنس چرا نباید رستوران وجود داشته باشه؟
راست میگه ها منم خنگم ها.
همزمان با پسرا از ماشین پیاده شدیم و داخل رستوران شدیم، آنچنان هم بزرگ نبود..بیشتر شبی یک ساندویچی بود.
هممون دور یک میز نشستیم ،هنوز گارسون نیومده بود که گوشی نیل زنگ خورد.
جواب داد:
-الو داداش.
-...........
-اومدیم یک ناهار بخوریم اخه پرواز به تاخیر افتاده.
-.........
-پشت ساختمون فرودگاه یک ساختمونه با نماس نارنجی.
-............
-باشه منتظر میمونیم.
گوشی رو قطع کرد:
-بوسونگ و دیوید و هیجین دارن میان اینجا.
آبی که داشتم میخوردم توی گلوم پرید....دارن میان اینجا؟؟؟
دقیقا پنج دقیقه ی دیگه سر و کلشون پیدا شد.
مثل همه...با چشمای گرد شده نگاه کردن...با اینکه میدونستن که من برگشتم...چرا از اومدنم  اینقدر شکه شدن؟؟
نفهمیدم چی شد اما زمانی که به خودم اومدم بوسونگ و توی بغلم پیدا کردم...دستهاش و محکم دور کمرم حلقه کرد ه بود و ولم نمیکرد.
هیجین لبخندی بهم زد:
-خوشحالم که برگشتی.
نگام کرد و یکهو توی بغلم پرید:
-مرسی بورا...ممنون که برگشتی...دلم برات تنگ شده بود.
خیلی عادی گذشت...سخت نبود چون برام عادی شده بود.
بعد از تموم کردن غذا دو باره به فرودگاه برگشتیم.
بقیه روی صندلی نشسته بودن اما تنها من بودم که عصبی راه میرفتم و با قدم هام عرض سالن انتظار فرودگاه رو متر میکردم.
صدای اونجی دراومد: بیا بشین بورا سرم و گیج کردی...نمیخواد استرس داشته باشه باما کنار اومدی پس چرا الان اینقدر استرس داری.
جوابی بهش ندادم و فقط به متر کردنم ادامه دادم.
صدای بلند گو توی تمام فرودگاه طنین انداخت که نشستن پرواز پاریس و سئول خبر میداد.
چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم:
-تو میتونی کیم بورا...کم نیار.
چشمام و که باز کردم استرسم کاملا از بین رفته بود...هر چی نباشه من کیم بورام.



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : سه شنبه 24 تیر 1393 | 09:52 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.