تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-last part

سلام

بالاخره رسیدیدم به قسمت آخر

اگه کسایی بودن که داستان و میخوندن ولی تاحالا نظر نمیدادن

امیدوارم این قسمت آخری من و از نظرات قشنگشون بی بهره نذارن

ممنون

 

قسمت آخر
دو ماه بعد


"رینگ دینگ دونگ رین

گ دینگ دونگ رینگ دیگی دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ"
دستم و به سمت گوشیم دراز کردم و آلارمش و قطع کردم،چشمام روی هم رفت اما بلافاصله باز شدن و روی ساعت استپ شدن.
وااااااااااای خدای من یعنی اینقدر زود دو ساعت گذشت؟؟؟
گوشی من که همین الان زنگ زد منم همین الان قطعش کردم پس چطوری دو ساعت گذشت؟؟
عین جت از روی تخت بلند شدم و مثل فرفره آماده شدم و از خونه بیرون زدم...وقت حمام نداشتم....وای خدا حتما دو ساعته که منتظرم واستاده...حتما خفم میکنه.
حتما ماشین آورده بود برای همین با اتوبوس میرفتم بهتر بود.
به محض اینکه به ایستگاه رسیدم چشمم افتاد به اتوبوسی که داشت راه میافتاد...به سرعت نور به سمتش دویدم و با زدن به بدنه ی اتوبوس به راننده فهموندم که بایسته.
سوار اتوبوس شدم و از راننده تشکر کردم.
رفتم و آخرین ردیف نشستم و گوشیم و بیرون آوردم...وای خدا بیست تماس از دست رفته...آخه چرا گوشی من همیشه سایلنته؟؟
قبرم کندس.
آخرین ایستگاه پیاده شدم...قبرستون مثل خیلی از اوقات خلوت بود.
به قبر هلمونی رسیدم اما اثری ازش نبود...با نا امیدی کنار قبر روی زمین نشستم...حتما رفته بود آخه کدوم آدم احمقی سه ساعت منتظر یک نفر وایمیسته؟
با اخم به قبر نگاه کردم:
-یا هلمونی جون چرا به نوت نگفتی توی راهم.
-سر هلمونی من داد نزن .
با شنیدن صداش از جام بلند شدم و به نیلی که  دست به کمر روبه روم ایستاده بود خیره شدم.
-او...اوپا.
-چرا اینقدر دیر کردی؟؟
-اوپا...میانه...به خدا خواب موندم.
-یااااااا من سه ساعت این جا منتظرتم اونوقت تو میگی که خواب موندی؟
-اوپا گفتم ببخشید دیگه.
-اینهمه زنگ زدنم چرا جواب ندادی؟
-آخه....گوشیم رو سایلنت بود.
چشماش و بست و با نفس عمیقی که کشید سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه...چشماش و که باز کرد مستقیم توی چشماش نگاه کرد:
-میبخشمت اونم فقط  به خاطر اینکه امروز اولین قرارمونه.
با انگشت سرتاپام نگاه کرد:
-تو اولین قرارت با دوست.پسرت این چه لباساییه که تنت کردی مگه دیروزم همینا تنت نبود.
دستی به لباسام کشیدم:
-مگه چشونه تمیزن که...اگه میخواستم لباسام و عوض کنم خیلی طول میکشید آخه دیشب باهمین لباسا خوابم برد.
-هوووووووف تو آدم به شو نیستی کیم بورا...امروز روز دعوا نیست برای همین این کارتم میبخشم.
-یاااااا اوپا من به فکر تو بودم که یکوقت منتظرم نباشی.
-چقدرم که سر موقع رسیدی اینجا انگار.
-حالا چرا هی به روم میاری گفتم که خواب موندم.
-خوب بابا دیگه بهت نمیگم که منتظرم گذاشتی.
دستش و به سمتم دراز کرد:دستت و بده به من.
-میخوای چیکارش کنی.
-میگم بده.
با تردید دستم و به سمتش دراز کردم و اونم محکم دستم و گرفت:
-مثلا اولین قرارمونه بیا دعوا رو کنار بزاریم و فقط اینطوری قدم بزنیم.
لبخنی زدم و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
هنوز چند قدم نرفته بودیم که ایتاد و منم وادار کرد که بایستم.
گفتم: چیه اوپا.
-میخوام یک چیزی رو بهت نشون بدم.
-چی.
دستش و توی جیبش برد و پاکت نامه ای رو به سمتم گرفت،با نگاهی پر از سوال بهش چشم دوختم،گفت:
-بازش کن.
پاکت نامه رو باز کردم و یک کارت پستال و از توش بیرون آوردم:
-این چیه اوپا.
-توش و نگاه کن.
درش و باز کردم و چشمام روی جمله ای که داخلش نوشته شده بود خشک شد.
"ستاره فقط از دور قشنگه اما وقتی نزدیک باشه نورش اینقدر زیاده که چشمات و میزنه"
-اوپا این چیه.
-این بهونه ایه که تو سه سال قبل باهاش مارو ترک کردی...تو بهاطر ما خیلی سختی کشیدی من ازت ممنونم.
-اوپا...
-درسته...من همه چیز و میدونم...اینکه چرا مارو ترک کردی...همه چیز و وقتی اندی هیونگ داشت با تلفن صحبت میکرد فهمیدم.
-بقیه هم میدونن؟
-میخوام بهشون بگم.
-نه اوپا...نگو.
-میگم...هیچ ماهی نباید پشت ابر بمونه حقیقت بالاخره یکروز باید آشکار بشه.
-اتفاقی نمیافته.
-من تونستم باهاش کنار بیام  پس بقیه هم میتونن...شاید اگه من این و نمیفهمیدم هرگز سه سال منتظرت واینمیستادم.
-اوپا من به خاطر خودتون این کارو کردم واسه این که نمیخواستم..
با قرار گرفتن انگشتش روی لبهام باعث شد جملم نصفه بمونه:
-هیس...نمیخواد هیچی بگی...اگه به خاطر خودت بود هرگز نمیبخشیدمت.
اشکام بی اختیار روی گونه هام سر خوردن..ادامه داد:
-الان ...تو دیگه یک ستاره ای...دیگه نور هیچ ستاره ای نمیتونه آزارت بده.
انگشتش و از روی لبهام برداشت و آروم اشکام و پاک کرد و توی چشمهام خیره شد:
-.........
.................
بچه ها بدویین اماده شید دیگه کنسرت الان شروع میشه.
روم و به پسرا کردم:
-زوووووووووووووووووووووووووووووود.
الجو رو به نیل: نیل مامانت اینام میان.
-آره با موهیولشون میان.
چانگجو: الجو خنگی ها به نظرت اگه نیان بوسونگ دیگه باهاشون حرف میزنه؟؟
ریکی: استتاراتون و محکم کنید که توی فشار جمعیت خراب نشه.
اونجی: بچه ها زوووود باشین سونگیول زنگ زد گفت با یومی دارن میرسن این جا ها.
مین سو: یومی...داره میاد این جا؟؟
-آره.
-وای خدا چرا زود تر نگفتی به من تو؟
-نمیخواد هول کنی حالا تو.
-چطوری هول نکنم تازه دیروز بهش اعتراف کردم.
-خوب کردی که کردی اون که ردت نکرده بخوای خجالت بکشی خیر سرت الان دوست .دخترته مگه آدم از دوست دختر خودشم خجالت میکشه؟
-خوب استرس دارم.
آرام: اهههه اوپا چرا یکجوری رفتار میکنی که انگار اولین بارته؟
گفتم : بیا ین بچه رو کم کلافه کردی با این رفتارت.
صدای زنگ در اومد: ایناهاش رسیدن ولی شما هنوز حاضر نیستید.
آرام رفت در و باز کرد و بعد با سونگیول و یومی وارد شد.
مین سو عین خنگا جلوی یومی واستاد و سرش و خاروند:
-سلام.
یازده نفری توی ون ریختیم و به سمت کنسرت به راه افتادیم.
من و نیل ردیف جلو نشسته بودیم...به عقب برگشتم و همه رو از زیر نظر گذروندم.
الجو اونجی و چانگجو یک ردیف نشسته بودن...سونگیول مین سو و یومی یک ردیف و آرام و چونجی و ریکی هم ردیف اخر.
همشون درحال زدن توی سر و کله ی هم بودن و میخندیدن.
به سمت نیل برگشتم...بهم نگاهی انداخت و بعد دستم و گرفت...بلافاصله صدای ریکی دراومد:
-آهاااای هیونگ جونه ده نفر دست توئه ها نمیخواد الان دل و قلوه رد و بدل کنی با دوست.دخترت.
نیل:تو یکی نمیخواد واسه من نطق کنی مگه چند تا دست لازمه واسه رانندگی؟
ریکی ساکت شد و تا رسیدن به کنسرت چیزی نگفت.
موهیول ،دیوید و هیجین و مامان و بابای نیل و دم در بین جمعیت دیدیم.
مامان نیل با دیدنم با سرعت به سمتم اومد و بغلم کرد:
-وااای حال عروس خوشکلم چطوره؟
نیل : مگه میشه حالش بد باشه وقتی دوست.پسر خوشکل و جذذذذذاااابی مثل من داره.
خانوم آن: تو یکی ساکت وقتی من دارم با عروسم حرف میزنم تو چرا پارازیت میدی؟
صدای موهیول باعث شد به خودمون بیام: بچه ها بیاین وقتشه بریم داخل.
به عنوان خانواده ی بوسونگ ردیف اول بودیم.
همهمه ای توی سالن کنسرت پیچیده بود...همه با ذوق از گروه بوسونگشون حرف میزدن و ابراز عشق میکردن.
با ظاهر شدن گروه بوسونگ..اینفینیت روی صحنه سالن از صدای جیغ و فریاد رفت رو هوا.
بوسونگ هم به ارزوش رسید.
خیلی خوشحال بودم چون تمام افراد توی این جمع خوشحال بودن.
الجو و اونجی باهم...مین سو و یومی باهم و من و نیل باهم.
موهیول هنوز با عصا راه میرفت اما دیگه اثیر تخت نبود...هیجین هم اولین بچشون و یک ماهه باردار بود.
آخجون داشتم خاله میشدم...نه...زن عمو.
فلش بک-اولین قرار بورا و نیل
توی چشمهام زل زد:
-منم  میخوام مثل همه ی مردم عادی عاشق باشم و مثل اونا عشق بورزم نمیزارم موقعیتمون هیچ تاثیری توی عشقمون بزاره.
"حالا میخوام عاشق باشم،میخوام مشتاقانه تر از هر کس دیگه عشق بورزم "
-...وقتی نبودی خیلی بهم سخت گذشت ولی الان دیگه عوض میشم...میشم همون آن دنیل قبلی
"همه خاطرات ناراحت کننده رو پشت سر میذارم
یه عشق متفاوت پیدا میکنم،بزن بریم،عوض میشم
یه مدتی میگذره از وقتی که صدمه دیدم و مطرود شدم
اونا میگن همیشه همینطوریه،اونا میگن عشق عذاب آوره"
-دیگه نمیزارم ز دستم بری...تنهایی عذاب نمیکشم.
"دیگه نمیخوام تنهایی عذاب بکشم
چند شب و باید با گریه سر کنم؟
اگه تو باشی فکر کنم بتونم همیشه لبخند بزنم
همچین احساسی دارم ولی تو چرا این و نمیدونی؟"
اشکام دوباره روی گونه هام جاری شدن این لحظه برای من مثل یک رویا میموند.
دوباره اشکام و پاک کرد:
- هیچ وقت بعد از این نمیزارم که اشکت دربیاد.
نگران هیچی نباش،هیچوقت اشکت و درنمیارم
-و برای همیشه کنارت میمونم.
فقط نیاز دارم که برای همیشه کنارم باشی.
-سارانگهه...کیم بورا.
لبخند کمرنگی زد و صورتش و به صورتم نزدیک کرد...قرار گرفتن لب.هاش روی لب.هام باعث شد که چشمام بسته بشن.
اولین عشق...اولین بوسه...
شیرین ترین لحظه ای که یک انسان میتونه تو تمام عمرش داشته باشه....لحظه ای که هیچ چیزی نمیتونه خرابش کنه...هیچ چیز.

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــآیـــــــــــــــــــــــــــــــــآن

 

 

ایشالا که از این داستان لذت برده باشید

منتظر داستان های بعدی این جانب باشید

دوستون دارم




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.