تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-15
سلام دوستان گلم
خب این قسمت شوک داره
ازش هیچی نمی گم 
فقط بفرمایید ادامه....


پوستر هم کار کیم بادا جونگ

مرسی بادا جونم خیلی قشنگن عاشقشونم



صبح خیلی زود بازهم چشمهاش باز شد.. رویای شب گذشته رو هنوز در ذهنش تکرار می کرد.. دلش می خواست شیرینی این رویا رو بارها  تکرار کنه و مزه اش رو به خاطر بسپره... از جا بلند شد و  به دنبال هیون جونگ که کنار او خوابیده بود جستجوو کرد.. غلطی زد و سر هیون رو که در حال افتادن از تخت بود خیلی آروم  جابه جا کرد و رفت تا طبق معمول این روزها صبحانه رو آماده کنه اما وقتی از اتاق خارج شد با خوشحالی کیو جونگ رو دید که پشت بهش رو به اجاق ایستاده و برای صبحانه شیر گرم می کنه
یونگ: چه عجب یکی بلاخره به فکر افتاد منو نجات بده..
کیو:هم..سلام داداش..
یونگ: سلام..
یونگ جلو رفت و دستش رو روی شونه کیو جونگ گذاشت.. متوجه بی حوصلگیش شده بود..
یونگ: چیه پکری؟ چیزی شده؟ با دوست دخترت که مشکلی نداری داری؟
کیو برگشت و نگاهی به چهره خندان و بانمک یونگ انداخت کاملا مشخص بود از چیزی خوشحاله ..
کیو: اما تو خیلی سرحال به نظر میای.. خبریه؟
یونگ: بحثو عوض نکن.. هنوز خنده روی لبهاش بود اما جدی پرسید: بگو ببینم...
کیو: هیچی..  دانشگاه ایون اه رو پذیرفته...
یونگ خندید و یکبار به کمر کیو از خوشحالی ضربه ای زد: این که خیلی خوبه دیگه چرا این شکلی شدی؟
کیو: آخه نگرانشم.. دیروز بهم زنگ زد و گفت که مصاحبه ش خوب بود و قبول شده.. اما مثل اینکه خوابگاهشون رو تعمیر می کنن و فعلا نمی تونه بره اونجا.. خیلی بد شد آخه همون رشته ای که دوست داشتو قبول شده اما حالا که جا نداره..
یونگ سنگ حرفش رو قطع کرد: اما چرا اینو می گی خب می تونی براش خونه بگیری..
کیو: آره ولی پرسیدم نزدیک دانشگاهش خونه اجاره ای نیست.... یونگ سنگ من واقعا نمی تونم بذارم جایی که خیلی دور باشه و نمی شناسم بره ... پدر و مادر اونو به من سپردن و البته خودم هم نگرانشم..
یونگ: اما اون دیگه بزرگ شده.. ولی خب درک می کنم بلاخره نگرانی وجود داره اون تا حالا تو شهر بزرگی مثل سئول زندگی نکرده... خب شاید بشه بیاد اینجا بمونه تا خوابگاهش آماده بشه.. هوم نظرت چیه؟
کیو:خب این نظر توئه..بقیه چی؟ در ضمن ممکنه دردسر درست شه به هر حال اون دختره و هرچند خواهر منه ولی بازم ممکنه شایعه ای درست بشه و من نمی تونم تحمل کنم این روی زندگی خواهرم هم تاثیر می ذاره..
یونگ: اوهوم.. حق با توئه.. فکر کنم بهتره قبلش با بقیه مشورت کنیم...
کیوجونگ اصلا دلش راضی نمی شد خواهرش از ادامه راهش عقب بمونه اونم به همچین دلیلی اما از طرف دیگر هم راه دیگری به نظرش نمی رسید و از درماندگی که نمی تونست کاری کنه کلافه شد و اجاق گاز و صبحانه رو بی خیال شد و رها کرد و رفت...
یونگ: پس کجا رفتـ...
 اما وقتی حالت کیو رو دید از سرزنشش گذشت آهی کشید و خودش مشغول شد و بقیه میز رو آماده کرد...
.......
کیو از آشپزخونه بیرون رفت و هنوز چند قدمی نرفته بود که با جونگ مین که تازه از حمام اومده بود رو به رو شد... اینقدر فکرش مشغول رود که بدون اینکه حتی جونگ مین رو ببینه از کنارش رد شد
جونگ مین: سلام صبح بخیـ...
 اما ادامه نداد و به جاش با چشمهای متعجب کیو رو تا در اتاقش بدرقه کرد.. همون لحظه هیون هم از حمام خارج شد و به جونگ مین خیره بود ...
هیون به جونگ مین نزدیک شد و جونگ مین هم که مثل کیو متوجه نبود کسی از کنارش رد شده رو رد کرد و پشت سرش ایستاد و حوله ش رو از گردنش برداشت و به پشت سر جونگ مین کوبید...
هیون: یا چشماتو درویش کن صاحب داره!
جونگ مین شوکه پشت گردنش رو لمس کرد و برگشت تا به هیون نگاه کنه..
جونگمین: ... چکار می کنی چرا می زنی.. اون عجیبه چرا منو می زنی..
هیون:عجیب؟.. چرا عجیب؟
جونگ مین دوباره به در اتاق کیو نگاهی کرد: هوم .. نمی دونم چش بود اصلا منو ندید... حتی سلام کردم صدامو نشنید...
هیون کلافه موهای خودش رو بهم ریخت و با خودش زمزمه کرد:  مشکل جدید...
جونگ مین: چی؟...
هیون: هیچی..
جونگ مین با کنجکاوی دوباره پرسید: چرا انگار یه چیزی گفتی..
اما صدای یونگ هیون رو از به جونگ مین نجات داد...
یونگ: به خاطر خواهرش بهم ریخته..
هیون: چرا..؟ مشکلی پیش اومده؟ اتفاقی برای ایون آه افتاده؟
جونگ مین به چهره نگران هیون پوزخندی زد و از کنار هیون رفت جلو و شونه یونگ رو هم کنار زد و وارد آشپز خونه شد... یونگ و هیون به واکنش عجیب و غیر عادی جونگ مین نگاه کردند و بعد باهم به سمت هم برگشتند و بهم نگاه کردند..
هیون که سکوت یونگ رو دید سوالش رو تکرار کرد: هوم.. یونگ سنگ چی شد نگفتی..؟
یونگ: هان.. آهان هیچی انگار تا چند ماهی خوابگاه نداره... یعنی تو مصاحبه دانشگاه موفق شده اما یه مدت جا نداره... راستش من گفتم می تونه بیاد اینجا ولی گفت که مشکله و بهتره نظر بقیه رو هم بپرسیم...
هیون متفکر به حرف یونگ گوش می داد و به اپن آشپزخونه خیره مونده بود...
هیون: هوم.. خب چه اشکالی داره.. فکر نکنم هیونگ هم مشکلی داشته باشه.. اون دفعه که از بودنش اینجا راضی هم بود...
جونگ مین: ولی من نبودم... و نیستم!
یونگ و هیون به طرف جونگ مین برگشتند و بار دیگر هردو به واکنش ناگهانی جونگ مین که رگه های ضعیفی از عصبانیت هم در اون دیده می شد نگاه کردند...
هیون ابروشو بالا برد: اونوقت به چه دلیل؟!
جونگ مین: خب.. خوشم نمیاد.. یعنی واضحه.. این فقط برای گروه دردسر می شه... هیون جونگ نگو که می خوای اجازه بدی یه دختر به خونه گروهی بیاد!...
ناخود آگاه صداش از حد عادی بلند تر شده بود که هیونگ هم از اتاقش بیرون کشید و پشت سرش کیو هم از اتاقش برگشت و با تردید بهشون خیره بود..
هیون که عصبانی شده بود به طرف جونگ مین رفت و جلوش ایستاد و به اون که روی صندلی آشپزخونه نشسته بود با نگاه آتشینش خیره شد: یعنی می خوای بگی بیشتر از من به فکر گروهی؟ هان؟ این دلایل مسخره رو برای خودت نگه دار فقط کافیه یکم مراقب باشیم دیگه مشکلی پیش نمیاد... اصلا حالا که اینطوره حتما باید بیاد...
کیو: .. دارین درباره چی حرف می زنین...ایون اه؟.. اون دیگه اینجا نمیاد... یعنی من اجازه نمی دم که..
هیون: نه میاد... همین که گفتم.. کیو جونگا تو که نمی خوای کار خواهرتو خراب کنی.. در حالی که خودت یه روزی همینطوری دنبال رویات اومدی اینجا و کسایی بهت کمک کردن... هیون کلماتش رو با کنایه  و رو به جونگ مین می گفت.. همه می دونستند و کاملا به یاد داشتند وقتی کیو می خواست برگرده و خوانندگی و آرزوشو رها کنه  جلوش رو گرفته بودند و این جونگ مین بود که تونست کیو رو راضی کنه که بمونه و بهش کمک کرد تا اعتماد به نفسش رو بار دیگه بدست بیاره...
هیون: پس دیگه حرفی نباشه... برو همین الان باهاش تماس بگیر و بگو هیچ مشکلی نیست.. حتی اگر راهش دور باشه هر روز صبح می رسونیمش... هرروز یکی از ما...
جونگ مین: اما این درست نیست خودتم می دونی..
هیون: جونگ مین ساکت باش...
 هیون نگاهش رو از جونگ مین گرفته بود و سعی می کرد عصبانیتش رو مهار کنه اما این کارش باعث شد جونگ مین از جاش بلند شه و روبروی هیون بایسته..
جونگ مین: نمی خوای حقیقتو ببینی..
هیون: حقیقتی برای دیدن نیست.. ترست بی مورده..
کیو: بس کنین من..
هیون: کیو جونگ حرفمو به تو زدم چرا ایستادی.. برو باهاش تماس بگیر زود باش..
نگاه ترسناک هیون در واقع قدرت مخالفت و هر حرفی رو از کیو گرفت و فقط آروم رفت و روی مبل توی هال نشست و سرش رو میان دستانش گرفت...
هیون: دیگه کسی اعتراضی نداره؟...
هیونگ: چرا همه تون اینجوری شدین؟
جونگ مین کلافه یقه هیون رو گرفت و مجبورش کرد بهش نگاه کنه: تا کی می خوای منو نادیده بگیری؟
هیون هم از کوره در رفت: جونگ مین مشکلت چیه؟ اصلا بخاطر این رفتارت... تا دوهفته اول تو می بریش ...
کیو از همونجایی که نشسته بود فریاد زد: لازم نیست..
جونگ مین: اینطوریه؟ باشه اصلا به درک وقتی نظر من مهم نیست...  شاید چون دیگه اینجا خونه من نیست درسته؟.. خیلی خب اگر از بودن من اینجا ناراحتین کافیه بهم بگین...
کیو جونگ زودتر از جاش بلند شد و کتش رو برداشت..: نه من میرم... به طرف در خروجی حرکت کرد که هیونگ و یونگ همزمان سریع به طرفش رفتند و هیونگ که نزدیکتر بود بازوی کیو رو گرفت..
هیونگ: کجا میری این کارا چیه..
یونگ: بچه شدی؟ بیا راجع بهش حرف بزنیم..
کیو جونگ: میرم دنبال خونه بگردم... برای ایون.. هیون جونگ  امروز تمرین نمیام...
آروم دستش رو روی دست هیونگ گذاشت و بازوش رو از چنگ هیونگ بیرون کشید و از در بیرون رفت... با رفتن کیو نگاه های غمگینی بینشون رد و بدل شد و نگاه سرزنش بار هیون جونگ روی جونگ مین باقی مونده بود جونگ مین هم شکیباییش رو از دست داد و از آشپزخانه خارج شد و به اتاقش رفت و کمی بعد او هم از در خانه بدون هیچ حرف و توضیحی بیرون رفت و اون سه تا رو بهت زده و آشفته تنها گذاشت..
از در خانه تا نزدیک کیو دوید و بازوشو گرفت..
جونگ مین: یاه...صبر کن نفسم برید چقدر تند میری...
کیو: جونگ مین..چرا دنبالم میای؟
جونگ مین: کیو جونگ... لازم نیست نگران باشی.. برگرد خونه به هر حال مشکل منم پس من خونه رو ترک می کنم...
کیو: نه .. هیون جونگو نمی شناسی؟ می خوای به چه بهانه ای بری؟ اصلا کجا می خوای بری تو که دیگه خونه نداری...
جونگ مین: .... حق با توئه..
کیو: اشکال نداره نگران نباش ... بلاخره باید یه کاری کنم.. ایون آهم باید یاد بگیره مشکلاتشو خودش حل کنه...
کیو روی شونه جونگ مین زد و بهش لبخند زد تا بهش اطمینان بده که ناراحت نیست اما نگرانی و اضطراب کاملا از چشمانش پیدا بود..  آروم به راهش ادامه داد و راه افتاد.. جونگ مین سریع به گوشی هیونگ اس ام اسی فرستاد و به دنبال کیو جونگ می رفت...
............
هیون جونگ، یونگ سنگ و هیونگ وقتی از برگشت اونها نا امید شدند در سکوت صبحانه می خوردند... صدای زنگ اس ام اس هیون شنیده شد و هیون سریع به گوشیش نگاه کرد و اس ام اس رو خوند.. اول کمی تعجب کرد و بعد لبخند از رضایت زد و سریع جواب داد.."حتما میام ^ ^ برام یه غذای خوشمزه درست کن"
هیون: بچه ها من امروز یکم زودتر تمرینمو تموم می کنم یه کار مهم پیش اومده...
هیونگ: می خوای کامل تعطیلش کن.. کیو که مرخصی گرفت .. جونگ مین هم که بی خبر رفت.. توام که نصفه میای من و یونگ موندیم فقط...
همون لحظه اس ام اس جونگ مین به هیونگ رسید و هیونگ بلند خوندش: بیا جناب هویج می فرمایند... اوهوم به گوشی دوباره نگاه کرد و خوند: به هیون بگو امروز نمیام.... هوم چرا به خودش نمی گی هویج..! و به صفحه گوشی زبون درازی کرد.. هیونگ حواسش نبود اما یونگ و هیون هردو به حرفی که هیونگ با بی خیالی  گفت فکر می کردند...
هیون کیم فکر کرد و از میز بلند شد و به هیونگ نگاه کرد: حق با توئه امروزو تعطیل می کنیم شما دوتاهم می تونین استراحت کنین و به کارای شخصیتون برسین خوبه؟
و بی توجه به چشمهای حیرت زده ی هیونگ و یونگ سرخوش به اتاقش رفت که آماده بشه...
هیونگ با لبهای آویزون چشمهاشو از در اتاق هیون برداشت و به یونگ سنگ نگاه کرد..
هیونگ: داداش تو جایی نمی خوای بری؟
یونگ: آ آ آ... نـ.. همون لحظه صدای اس ام اس گوشی یونگ هم بلند شد...
  "هه جین: اوپا همون پارک قبلی کیونگ سو دلش برات تنگ شده.. و البته منم همینطور.. دو ساعت دیگه منتظرتیم .. زود بیای آ.. ناهارم با من..."
یونگ: چرا باید آماده شم... یکی دو ساعت دیگه قرار دارم ... می تونی میزو جمع کنی دیگه ؟ آره تو که بیکاری جمع کن .. و به طرف اتاق خودش و هیون رفت..
هیونگ: یااااااااااااا کی گفته من بیکارم...از مهربونیمه که جمع می کنم!..
آخر جمله اش رو وقتی یونگ به سمتش برگشت و با اخم بهش خیره شد اضافه کرد.. یونگ هم به اتاقش رفت تا آماده بشه و هیونگ با لبهای آویزون شروع کرد به جمع و جور کردن صبحانه تقریبا دست نخورده... و با خودش حرف می زد.. "منم می رم به سومین سر بزنم!..حتما دلش برام تنگ شده..."
.......
هیون سریع لباس پوشید و موهاشو مدل داد و کمی بیشتر به خودش رسید.. در آینه به خودش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد چیزی کم نیست کیفش رو برداشت و بیرون رفت...
 
.......
خیلی با حوصله آماده شده بود بهمین خاطر از موهاش و همه چیز راضی بود و با وجود کلاه و استتارش می تونست بگه هنوز هم چشمهارو خیره می کنه... هنوز زود بود اما کمی زودتر رسیدن اشکالی نداشت.. خودش هم دلیل این همه هیجان و سرخوشی امروزشو درست نمی دونست و حالا ربطش رو به خوابی که دیده بود و بوسه  ای که در رویا به لبهای هه جین هدیه داده بود کمتر می دید... کم کم به جای اون کمی حس دلشوره و نگرانی به سراغش اومد.. به ساعت نگاه کرد هنوز ده دقیقه به قرارشون مونده بود پس به خودش اطمینان داد جای نگرانی نیست... بلاخره چند دقیقه بعد از دور هه جین رو دید که به همراه کیونگ سو از تاکسی پیاده شدند و به محض دیدنش هردو باهم مثل بچه های شاد و بی خیال به سمت او دویدند...
.........................
جونگ مین کلافه تر از کیو جونگ بود.. کیو که که از این طرف به اونطرف می رفت و خونه های مختلف رو می دید و هر دفعه که نا امید می شد و آشفته تر... جونگ مین شاهد بود و خودش هم عصبی شده بود.. واقعا چرا هرجا یه اشکالی داشت... تقریبا خانه هفتم یا هشتمی بود که کیو بلاخره با لبخند رضایت از خانه بیروون اومد و جونگ مین متوجه شد که از این خونه راضی بوده... جونگ مین جلوتر رفت تا بتونه حرفهاشون رو بشنوه... کنار دیوار ایستاده بود و بهشون نگاه می کرد ... کیو جونگ و مامور بنگاه املاک درباره قرار داد حرف می زدند .. دو پسر از جلوی جونگ مین رد شدند و به طرف خونه کناری می رفت و دختری که از خیابون رد می شد رو با چشمهاشون برانداز می کردند و جونگ مین به وضوح نیشخند زشت و هوس بارشون رو  می دید... نزدیک خونه که رسیدند.. زنگ درو زدن و وقتی کسی از داخل خونه داد زد کیه یکی از اونها با فریاد جواب داد منم مامان... و قبل از اینکه مادرش درو باز کنه با هم قرار چیزی رو گذاشتند و به دختر که حالا به انتهای خیابون رسیده بود نگاهی انداختند و به داخل رفتند...
دوباره عصبی شد... انگار اینجا هم جای مناسبی نبود... اگر کیو جونگ خواهرش رو برای زندگی اینجا بیاره و بعدا براش مشکلی پیش بیاد حتما تقصیر اون بود... کلافه و عصبی شد باید یه جوری کیو جونگ رو از اجاره اینجا منصرف می کرد اما چطوری.... چاره ای نبود گوشی تلفن همراهش رو به دست گرفت و کمی از اونجا  دور شد و با کیو جونگ تماس گرفت و در حالی که از لای کلاه و یقه بالا گرفته اش  به او نگاه می کرد گلوش رو صاف کرد و حرف زد: الو کیو جونگ...کجایی؟..هنوز داری دنبال خونه می گردی؟
کیو به صفحه گوشیش نگاه کرد و عکس دو نفری خودش با جونگ مین رو روی صفحه دید: الو .. هان جونگ مین..آره چطور مگه؟
-    یا کیو جونگ بس کن .. برگرد خونه ... لازم نیست من مشکلی ندارم...اگر هم من مشکل توام می تونم برم...
-    خودت می دونی اینطور نیست..
-    پس به ما اعتماد نداری..
-    این چه حرفیه البته که دارم..
-    پس وقتی می گم مشکلی ندارم و راضیم بس کن و برگرد خونه
-    یا من بزرگترم دستور نده..
-    لج نکن کیو برگرد دیگه...اصلا اگه ایون آه نیاد منم نمیام خونه... می خوای آواره شم؟ آره اینو می خوای؟... ببخش دیگه .. تو که همه چیزو می دونی... راستش یکم اعصابم بهم ریخته ست.. تو که می دونی نباید ناراحت بشی..
-    اوهوم... آره
-    پس دیگه ناراحت نیستی؟
-    نه..نیستم..
-    پس برگرد خونه..
-    ...اهم باشه... جونگ مین
-    هوم بله؟
-    ممنونم...
-    خواهش می کنم حالا دیگه برگرد
-    باشه خداحافظ
-    خداحافظ..
قطع کرد و نفس راحتی کشید... اینم از این... حالا دیگه باید مواظب باشم باهاش بد رفتاری نکنم... لباشو جمع کرد و راه افتاد تا کمی قدم بزنه و بعد برگرده خونه...
....................................
دو ساعتی می شد که باهم نشسته بودند و خیلی وقت بود که دیگه به  بازی کیونگ سو که مشغول تاب بازی بود و الان با بچه های دیگه از تونل های پیچ در پیچ رنگارنگ می گذشتند نگاه نمی کردند... یونگ سنگ محو صورت و حرکات شیرین هه جین بود و بیشتر از اینکه به حرفاش گوش کنه نگاهش می کرد و ناخود آگاه همه حالتهاشو به خاطر می سپرد شاید باز هم خوابی مثل رویای دیشب ببینه...
هه جین: اوپا؟ به من گوش می دی؟ حواست با منه؟
یونگ سنگ به چهره منتظر هه جین نگاه کرد... این صحنه خیلی آشنا بود... همون لحظه توی خوابش بود که جلو رفت.. و حالا در بیداری هم بی اختیار به لبهای هه جین خیره موند و جلو رفت... هه جین از کار یونگ متعجب بود و نمی تونست دلیلش رو بفهمه در واقع در اون لحظه حتی به دلیل هم فکر نمی کرد فقط متعجب بود که یونگ ساکت مونده و به او نزدیک می شه..  با خودش فکر می کرد.. هوم داره میاد سمت.. سمت .. به مسیر نگاه یونگ توجه کرد.. داره به لبهام نزدیک می شه... در واقع وقتی مغز هه جین نتیجه گرفت که یونگ سنگ در یک سانتی متری لبهاش بود و چشمهاشو بست و یونگ هم لبهاشو به لبهای نرم وخواستنیه هه جین قفل کرد و به نرمی می بوسید وطعم شیرینش رو با تک تک سلولهاش مزه مزه می کرد... تا به حال چنین حس شیرینی رو تجربه نکرده بود..  هه جین فقط چشمهاش رو بسته بود و اجازه می داد یونگ سنگ به بازی لذت بخشش ادامه بده... ناگهان با صدای پسر بچه ای که هه جین رو مامان صدا می کرد به خودشون اومدن و از هم جدا شدند...
کیونگ سو: مامان!... داری...داری...
هه جین: به بابا هیچی نگو باشه؟...
هه جین که ترسیده بود و از شرم رنگش به سرخی می زد به کیونگ سو نگاه می کرد و در نگاهش فقط خواهش دیده می شد و یونگ سنگ نمی دونست چرا باز هم به جای ناراحت شدن و یا حتی شرمندگی از بوسیدن و دوست داشتن یک زن متاهل از این که می خواد بوسه اشو از شوهرش مخفی کنه خوشحال بود!... بوسه ای که از یونگ سنگ گرفته...
کیونگ سو: اما ... اما ... مام...
..: اینجا چه خبره؟...
هه جین و کیونگ سو هر دو با وحشت به پشت سرشون نگاه کردند و یونگ سنگ هم با دیدن عکس العمل اونها برگشت و علت وحشت اونهارو فهمید... پدر کیونگ سو دقیقا پشت سر اونا پشت نیمکت پارک ایستاده بود و با عصبانیت به هه جین چشم دوخته بود و حتی پلک هم نمی زد...برای یک لحظه هه جین و یونگ سنگ بهم نگاه کردند و کسی جرات حرف زدن نداشت و با چشمهاشون از هم می پرسیدند یعنی دیده؟....
کیونگ سو زودتر از بزرگترهاش از شوک خارج شد به طرف باباش دوید و با نگرانی نگاهش می کرد و دستشو گرفت..
کیونگ سو: بابا..بابا...
اما مرد به کودکی که با خواهش آستینش رو می کشید تا بهش نگاه کنه توجهی نکرد و فقط با عصبانیت دستش رو از چنگ پسرک رها کرد و با قدمهای بلندی به سمت مخالف چرخید و بی توجه به همه چیز یک راست به سمت خیابون رفت...
یونگ سنگ به هه جین نگاه کرد و منتظر بود... نمی دونست باید چکار کنه انگار به نیمکت چسبیده بود و قدرت هر حرکتی ازش سلب شده بود... با دیدن چشمهای هه جین که کم کم  نم اشک داشت اونهارو درخشانتر می کرد و از جاش بلند شد انگار می خواست دنبال مرد بره که ناگهان چشمهاش گرد شد و نگاهش حتی از چند دقیقه قبل وحشت زده تر شد و صدای فریادش با صدای سوت چرخ های اتمبیلی که به مرد می زد در هم آمیخت.. یونگ فقط لحظه برخورد اونارو دید و بعد باز به هه جین نگاه کرد و به موقع اونو که از حال رفت رو روی دستش گرفت و بهت زده به هه جین و کیونگ سو که روی زمین نشسته بود و دستش رو به سمت خیابون جایی که مردم اطراف مردی که جسم بی جان و غرق در خونش جمع شده بودند دراز کرده بود و جوری که انگار می خواست اون رو برگردونه صدای او که پدرش رو صدا می زد همه فضای پارک رو پر کرده بود که با صدای آمبولانس و مردمی که جمع می شدند آمیخته شد...
...............................
 



طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.