تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP10

سلام و با عرض پوزش از دیر کردنم

خب این هانیه به من پوستر نمیده چیکارش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم تنگیده بود واستوووون

این قسمت و 3تا قسمت دیگه رو ارسال به اینده میکنم

تا پوستر گیرم بیاد

تیزر داستان جدیدم هم میزارم الان

وووووووووووووو

همین

برید ادامههههههههههههههههههههههه

-تمین...تویی؟مینهو؟اونیو؟یاااااا جینهویی؟...

بشدت برگردونده شدم چشمام درشت شده بود خدای من آقای کیم...جینهو منو میکشه...

-منتظرم نبودی عزیزم؟ها؟...

-ممممن...ننننمی....

-خفه شو...

ساکت موندم اینقدر ترسیده بودم که زبونم نمیچرخید حرفی بزنم

-آآآآآه اون جینهوی عزیزت کجاست؟ها؟قربونه اون صورت خوشگل وترسیدت برم کسی رو نداری که ازت محافظت کنه وتورو از دستم نجات بده ها؟...کار زیادی باهات ندارم فقط باید...

دستشو روی یقه لباسم گذاشت وبشدت به طرف خودش کشید وهمه دگمه های لباسم دونه دونه از جا پریدن ولباسم باز شد...

-اوه کیبوم تو فوق العاده ای...

کارشو شروع کرد تا تونستم جیغ کشیدم وکمک خواستم کسی توی خونه نبود تنهای تنها بودم یه دفعه دستش رها شد وروی زمین افتاد به روبه روم نگاه کردم اونیو بود لوله فلزی ای رو که توی دستش بودو انداخت...به گریه افتادم وپریدم بغلش...

-برو لباستو عوض کن بریم تا وقتی جینهو بیاد باید خونه مابمونی اینجا امنیت نداری...

اروم پیشونیمو بوسید

-برو دیگه...

مطیعانه به سمت خونه رفتم و لباسمو عوض کردم وبدو بدو اومدم بیرون آقای کیم با اونیو دست به یقه شده بودن...خدای من دارم اونم توی دردسر میندازم...

-برو گمشو تا زنگ نزدم به پلیس...

-هه منو از پلیس میترسونی؟نذار یادت بیارم چیکاره ای...

-تو مدرکی داری؟...ها؟...گمشو بیرووووون

زیرلب یه فحش رکیک داد واز خونه بیرون رفت...اونیو به طرفم اومد ودستمو گرفت وسریع از خونه کشیدم بیرون ...درو قفل کردم وباهم به سمت ماشین رفتیم کم کم داشتم سرد میشدم ومیفهمیدم که چه بالایی به سرم اومده...اونیو بهم نگاه کرد وجعبه دستمال کاغذی رو به سمتم پرت کرد

-بگیر اون لعنتیا رو از روی صورتت پاک کن...

خیلی راحت پاک شدن چون صورتم از اشک خیس بود...

-میدونی چیه؟تقصیر خودته تقصیر خودته بااون لباس پوشیدنت بااون آرایش کردنت...تقصیر خودته همش...ازیه گی که شیشه مصرف کرده تازه میخواد انتقامم بگیره چه انتظاری داری؟...انتظار داری خیلی رومانتیک بکشونتت... نه ازت دعوت کنه که چی؟...بیا عزیزم...من میخوام که...لعنتی...

من گریه میکردم وبه سرزنشاش گوش میدادم...حق داشت همه اینا تقصیر خودم بود...یه لحظه بهم نگاه کرد میخواست بگه رسیدیم ولی نمیدونم چرا فقط بهم خیره شد...

-رسیدیم؟....باید پیاده بشم؟...

-پیاده شو...

از ماشین پیاده شدم...از دور صدای یه خانم اومد...

-اوه اوپا...

اونیو لبخند زد واروم صورت دخترو بوسید

-چطوری؟...

-خوبم...این آقا کوچولو کی هستن؟...

-اوه آقا کوچولو کجاست نوزده سالشه...کیبوم...دوست تمین ومینهو...

-چرا قیافش اینطوریه؟...

-هیچی یکم ترسیده...عیب نداره

یه خنده مستانه کرد که حالم بهم خورد...

-از تو ترسیده اوپا؟...بداخلاقی کردی باز؟...

-هی لونا تو مستی؟...

-نه چطور مگه؟...

-هیچی همینطوری گفتم...

-حالا این اقای بزرگ زبون ندارن؟...

زبونمو درآوردم تا جایی که جا داشت...هر دوشون تعجب کرده بودن...

-متوجه شدی که دارم؟...

دهنمو پاک کردم وجلوتر از اونا راه افتادم...صدای اون دخترو هم شنیدم که گفت آه چه پسره بی ادبیه...هر زری میخواد بزنه برام مهم نیست رسیده بودم دره خونه منتظر اون دوتا هم شدم که بیان...اونیو شونه هامو گرفت وعقب کشیدم تا کلید بندازه...

-اوپا زنگ بزن که سوپرایز بشن...

من-هه چه سوپرایزی بشن بادیدن شمااااا...

اونیو یه نگاه با اخم بهم کرد وزنگو فشار داد...ادای دوست دخترشو درآوردم...

چشمامو خمار کردم ولبامو کشیدم جلو

-اوپا اول شما برو داخل...

-یاااااا ادای منو درآوردی؟تازه اینو هم بدون اون اوپای منه نه تو...

عصبی خندیدم ولی اونیو خیلی طبیعی خندید...

-برین تو شماهم دارید الکی دعوا میکنید

درو با کلید باز کرد وهمزمان بچه هاهم حمله کردن سمته در که باعث شد اونیو بپکه از خنده

-نمیدونستم اینقدر مشتاق دیدارمید...

تمین،مینهو-برو بابا....

ناراحت که نشد هیچ باهاشونم خندید ولی دوست دخترش درهم شد...

-بهتر نیست با بزرگترتون درست حرف بزنید؟من داداشام باهام اینطور حرف میزدن...

تمین-پس خدارو شکر که داداش تو نشدیم...

مینهو-هیونگ کیبوم کو؟...

من قایم شده بودم...اونیو به کنارش اشاره کرد

-ایناهاش...

به کنارش نگاه کرد ولی من که اونجا نبودم...

-وا...همینجا بود...لونا تو ندیدیش؟

پس اسمش لونائه...

-نه شاید به دک وپوزش برخورده رفته...

بیشعور چطوری حرف میزنه راجع بهم...

-چی میگی...کجا بره...

تمین-یااااا تو حق نداری دربارش اینجوری حرف بزنی...

سعی کردم حرص لونا رو دربیارم لبخند زدم واز پشت دیوار اومدم بیرون

-دادانگ...من اینجااااام...

بچه ها خندیدن وبه سمتم حمله کردن...مینهو متعجب بهم خیره شد

-وای کیبوم چه خوشگلی...همیشه بدون ارایش بیا...

-راست میگه ولی من قبلا بدون آرایش دیدمت...

اونیو-کیبوم کی این جینهو میاد؟...

-یک هفته دیگه...یک شنبه...

-خوب پس بچه ها کیبوم تا یک شنبه میمونه خونه ما....

بچه ها اول متعجب بهش خیره شدن ولی بعد با جیغ وداد وخوشحالی منو بغل کردن وبعدشم نوبت اونیوبود یاد آغوش گرم اونیو افتادم وخودبه خود گونه هام داغ شدن...

مینهو-کیبوم تو گرمته؟چرا عرق کردی؟سرخم شدی...

-آره گرممه...

لونا-توی پاییز...گرما...جالبه...

بالاخره همگی باهم رفتیم تو...تازه بچه ها متوجه بینی سرخ وچشمای بدتر از اون شدن رنگ پریدم که غوغایی بود...لبخندام الکی بود هنوزم فشارم افتاده بود...

-کیبوم چرا این شکلی شدی

نتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم...وزدم زیر گریه...

-آقای کیم اذیتم کرد...

-چییییییییییی؟چطوری تنها گیرت آوردم ...

توی اون موقعیتم دست از حالگیری اون لونا برنداشتم

-منتظر اوپا بودم که باهم بیایم اینجا که یه دفعه از پشت چشمامو گرفت بعدشم که...

اونیو-اگه من نرسیده بودم کارش تموم بود...

به سمت اونیو برگشتم اروم سرمو خم کردم جلوش...

-ممنون اوپا من فراموش کرده بودم تشکر کنم واقعا اگه نبودی کارم تموم بود...

یه لبخند زد وبا دستش موهامو بهم ریخت ومثل جینهو لپمو کشید...

مینهو-ببینم چیکارت کرد ها؟بیا دره گوشم بگو...

تمین-دره گوش منم بگو...

دره گوششون گفتم که چی شد دوتاشون چشماشون قلمبه شده بود تمین به سمت مبل کشیدم...

-بشین چرا سره پا ایستادی...

اونیو-ببر یه آب عسل بهش بده فشارش افتاده ...خیلی ترسیده بود...

مینهو بانگرانی دستمو گرفت برد توی آشپزخونه...برام آب وعسل درست کرد وبهم داد که بخورم یه دفعه گونمو بوسید

-دیگه نترسی ها...اینجا بمون خودمون مواظبت هستیم...

-پس مدرستون چی میشه؟...

-تورو هم باخودمون میبریم...یه دوست باحالم اونجا داریم...

-آخه من که نمیتونم بیام توی کلاستون....

-با مدیرمون حرف میزنیم...که برای یک هفته بیای پیشمون تو درست تموم شده دیگه درسته؟...

-درسته...

-چرا نرفتی دانشگاه؟...

-خرجش بالا بود البته جینهو مشکلی نداشت که بفرستتم چون خیلی پولداره ولی من دیگه نمیخواستم

-توی درسات مشکل داشتی...

با صدای بلند خندیدم...

-مینهو من همیشه نمره الف کلاس بودم همه بهم میگفتم که میتونم یه کار خوب داشته باشم و یکی از مدارج بالا باشم چندباریم توی المپیادا اول شدم شیمی فیزیک ریاضی هر چی که دلت بخواد ولی ادامه ندادم...در هر صورت من نمیتونم جینهورو تنها بذارم...

-چرا؟...

-اون دیگه داره کم کم پیر میشه نیاز به مراقبت داره درسته که جلوی همه قبراق وسرحال نشون میده ولی بذار این راز پیش خودمون بمونه ولی اون یه بیماریه صعب العلاج داره بالجبازیاش داره خودشو نابود میکنه...قرصاشو نمیخوره دارو هاشو میریزه توی توالت وضع خوبی نیست...

ناخودآگاه اشکی توی چشمام جمع شده بود پایین ریخت...

-من بدون اون نابود میشم...غیر از اون هیچ کسو ندارم...هیچ کسو...

-بس کن کیبوم...پس ما چی هستیم...

-من که نمیتونم مزاحم شما بشم...برای اینکه توی خطر بودم داداشت گفت تا موقعی که اون نیومده بمونم اینجا...چون امنیت ندارم راستش اون رفته یه کشور دیگه به اصرار من ولی با یه دندگی اصرار داره که تا یک شنبه حتما برگرده رفته پیش یه دکتر معتبر شاید حالش خوب بشه...ولی میدونم بازم فایده نداره چون اینقدر توی مرگش مسممه که...میدونی چیه بخاطر تهدید من رفت

-چه تهدیدی؟

-بهش گفتم ولش میکنم بهش گفتم میرم پیش آقای کیم تا هر بلایی میخواد سرم بیاره میدونه هر کاری که بگم میکنم...حتما انجامش میدم... ترسید که بهم آسیب برسه واسه همین رفت...راستش اون دفعه هم که ازش کتک خوردم فقط بخاطر این نبود که میخواستم مواد بکشم واسه اینم بود که بهش گفته بودم اگه کتکم بزنه ترکش میکنم ومیرم...بااینکه این همه سال پیشش بودم ولی بازم احساسشو به خودم نمیدونم...شاید منو به عنوان بچش میبینه من که از یه پدرم بیشتر دوستش دارم...درسته توی گذشته بدیایی درحقم کرده ولی دوبرابرش بهم خوبی کرده برای همین نمیتونم ازش کینه ای به دل داشته باشم...توی خوشیام باهام خوشحاله توی ناراحتیامم ناراحته...درسته حرفشو زدم ولی هیچ وقت قادر به این نیستم که ولش کنم وبرم...

آروم دستشو به طرف صورتم دراز کرد واشکمو که داشت پایین میومدو پاک کرد ومنو به سمت خودش کشید...محکم بغلم کرد جوری که واقعا احساس امنیت کردم...چنددقیقه گذشته بود ولی بازم توی همون حال بدون هیچ حرفی همدیگه رو توی آغوش هم نگه داشته بودیم...

-نمیخواید تمومش کنید...

نمیدونم چرا ولی دوباره حس کردم فشارم افتادوترسیدم

-اونیو هیونگ اینجا چیکار میکنی...

-چون حس کردم زیادی اختلاط عاشقانتون طول کشید...

-منظورت چیه؟کدوم اختلاط عاشقانه کیبوم فقط خیلی ناراحت بود...

-میتونستید تمینم صداکنید که باهم ناراحتیشو تسکین بدید...

مثل همیشه مثل یه احمق دهنم بسته شده بود...بغضم ترکید وزدم زیر گریه...

توی آغوش کسی رفتم گرمتر وبزرگتر بود فقط کافی بود سرمو بیارم بالا تا بفهمم اونیوئه...

***

حس کردم طولش دادن وقتی رفتم سمتشون دیدم مینهو خیلی محکم بغلش کرده وهر چند ثانیه یه بار روی موهاشو میبوسه منتظر موندم شاید ازهم جدا بشن ولی مثل اینکه همچین خیالی نداشتن برای همین تموم عصبانیتمو توی صدام ریختم

-نمیخواید تمومش کنید؟...

مینهو سعی کرد توضیح بده ولی من عصبانی تر از اونی بودم که حرفاشو باور کنم که نگاهم افتاد به صورت پژمرده ودرهم وبهم ریخته کیبوم که نشون میداد مسئله غمگینی رو توی دلش میریزه...طاقت نیاورد وزد زیر گریه دوباره صورتش رنگ پریده شده بود...حق داره تمین هنوز خیلی بچه تراز مینهوئه وتقریبا معنیه سختی رو نمیدونه...دوباره درحقش اشتباه کردم توی بغلم کشیدمش...بالاسرشو که نگاه کرد وفهمید منم هول کرد وسریع ازم جداشد

-اونیو هیونگ میشه برای یه بارم که شده زود قضاوت نکنی؟...

-متاسفم بچه ها متاسفم...

مینهوبا اوقات تلخی دست کیبومو گرفت وبه سمت دستشویی بردش...وقتی برگشتن حالش خوب بود یا حداقل اینطور به نظر میرسید مدام بهم میگفت اوپا که حرص لونارو دربیاره وموفقم میشد ما هم کلی میخندیدیم...موقع خواب بود این سه تاهم ناجور آتیش میسوزوندن فردا روز تعطیل بود وبچه ها هم تا تونستن سوء استفاده کردن ودیر خوابیدن تا دیر وقت صداشون میومد یه لحظه صدایی شنیدم...

***

وااااای امشب کیبوم پیشه ما میخوابه وای که چه خوشی بگذره امشب...اول مینهو یکی با بالش زد توی سرش اونم بایکی جواب داد منم زدم تو سر هردوشون اوناهم نامردی نکردن باهم زدن توی سرم این دفعه بعد یه عالمه بالش بازی گرفتیم که مثلا مثل آدم بخوابیم این دفعه فصل کرم ریزی کیبوم شروع شد دست میکرد زیر پتو نیشگون میگرفت ماهم دومتر میپریدیم هوا هرهرمیخندید بهمون این دفعه نوبت مابود اینقدر قلقلکش دادیم که به غلط کردن افتاد این دفعه دیگه واقعا تصمیم گرفتیم مثل آدم بخوابیم مینهو گوشیشو درآورد که مثلا آهنگ بذاره اینقدر آهنگ مزخرف گذاشت که حالمون بهم خورد این دفعه من آهنگ باحالاموروکردم ولی بازم با بالش زدن تو مخ بیچارم گفتن خفش کن حالمون بهم خورد

-کیبوم تو آهنگ نداری توی گوشیت؟

-ندارم از کجام بیارم...هر دفعه که میخوام از هیونگ آهنگاشو بدزدم سر میرسه...نمیذاره

-خوب مثل آدم ازش خواهش کن

-اگه خواهش کنم پررو میشه...میخواید خودم براتون بخونم؟...

وخیلی نمایش صداشو صاف کرد

-کیبوم فقط میخوام صدات خراب باشه میزنم مختو میارم توی دهنت...

-اِه بعد تو میخوای جواب جینهو رو بدی؟تازه همه میگن صدام قشنگه...اصلا نمیخونم

-خوب بخون

مینهو-راست میگه بخون...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : سه شنبه 24 تیر 1393 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.