تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__11

هییییییییییییی دیگه داریم به پایان داستان نزدیک میشیم

سلام


واقعا که!

این چه ظرز نظر دادنه؟

واقعا ناراحتم کردین!

قسمت بعد رمزیه

رمز هم خواستین شمارتونو خصوصی بزارین

باهاتون قهرمممممم

برید ادامه

 

شروع کرد به خوندن یه آهنگ غمگین بود صدای آروم وآنتیکی داشت وواقعا جوری بود که به دل آدم مینشست...توی اوج آهنگ و صداش بودیم که یه دفعه وسط آهنگ زد زیر گریه...وبه سمت در نگاه کرد خود به خود نگاه ماهم به سمت در کشیده شد

-باور کن من کاری به داداشات ندارم فقط دوتا دوست میخوام که توی هر شرایطی کنارم باشن باورکن من نمیخوام منحرفشون کنم یا هر چیز دیگه ای من خودم توی زندگیم کلی مشکل دارم که اینم شده یه فکر وخیال ومشکل روی همه اونا...اگه یه گی شدم اگه این کاره شدم دست خودم نبوده مجبور بودم...من که حتی برای یک لحظه به این فکرنمیکردم که کارم به جایی برسه که مجبور بشم از بدنم برای زنده موندنم استفاده کنم...تویه بچه پولدار چی میفهمی از این چیزا وقتی دهنتو باز نکرده ریختن تو حلقت وقتی تاحالا گرسنگی نکشیدی ببینی چیه...وقتی دوتا کشیده بزننت میشه یه خاطره بد توی تمام عمرت ها؟چی میفهمی...مطمئن باش داداشاتو نمیخورم وهمین فردا از اینجا میرم تا بیشتر باعث آزار نشم...اگه نمیخوای منحرف بشن اگه نمیخوای باهاشون دوست باشم باشه مشکلی نیست بزرگترشونی اختیار دارشونی..هر بلایی هم سرم اومد،اومد...به درک من که کله عمرم به همین کارا گذشته بقیش برای چی اینجوری نباشه...علاقه ای به چسبوندن خودم به کسی ندارم...مگه اولین بارمه که همچین بلاهایی سرم میاد؟مگه عادتم نشده؟...بذار بزننم بذار بکشنم یه گی توی این دنیا کمتر یه پسر بد توی این دنیا کمتر یه آدم بی ارزش توی این دنیا کمتر باور کن هیچ اتفاقی نمیوفته...هیچ اتفاقی...همه به زندگیشون ادامه میدن

از جاش بلند شد و لباسشو از روی آویز برداشت کیفشم همینطور...نمیدونم فقط من بودم یا مینهو هم مثل من لال شده بود...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد میخواست از اتاق بیرون بره ولی فریاد اونیو مو به تنمون سیخ کرد

-گمشو بشین سره جات...

اما کیبوم از جاش تکون نخورد همینطور روبه روش ایستاده بود اونیوبا حرکتی که تا به عمرم ندیده بودم میخواست کیبومو رام کنه انگشت اشارشو محکم به قفسه سینه کیبوم میزد ویه جورایی هولش میداد

-توئه جوجه برای من نطق میکنی؟...برو گمشو سره جات بچه ...کور خوندی بذارم بااین حرفای صدمن یه غازت بری توی خیابون هرغلطی دلت بخواد بکنی...فهمیدی بچه؟برای من حرفای فلسفی نزن من ازت بزرگترم بچه...

مثل اینکه داشت به زورتوی مخش میکرد بچست! شونه هاشوگرفت وروی تخت هولش داد

-فکر کردی دوسه بارتوی بغل دوتا مرد خوابیدی خیلی سختی کشیدی؟تو حداقل اون پیرمرده رو داشتی ولی من از اول عمرم تنها بودم مامان داشتم؟نه چون نخواستم ومنو مثل یه آشغال ول کرد ورفت بابا داشتم؟نه اونم نداشتم به محض طلاق گرفتن رفت یه زن دیگه گرفت بدون اینکه ازم بپرسه توانایی پذیرفتن یه مادر دیگه رو دارم یانه...فقط خوبیش این بود که تمینو برام آورد...تموم نوجوونیم حروم این نامادریم شد که از بچه ها متنفر بود ولی تمین شد همه زندگیم...مادرش خودم بودم پدرشم خودم بودم...تااینکه مینهواومد درست وقتی که تمین هشت سالش بود اختلافا بالاگرفت خواستم بچه هارو ببرم پیش خودم ولی نمیذاشتن تااینکه تصادف کردم ودلشون به حالم سوخت وگذاشتن بچه ها پیش من بمونن از اون موقع این دوتا فسقل شدن همه چیزم واز هیچ چیزی برای تربیت کردن وبزرگ کردنشون دریغ نکردم کار میکردم ودرس میخوندم اگه میگی طعم نداری رو نچشیدم باید بگم اتفاقا خیلی روزارو داشتیم که ذخیره مالی ته میکشید ومجبور میشدم با خفت وخواری خودمو بخاطر بچه ها کوچیک کنم وجلوی نا مادریم وبابام دست دراز کنم که بچه هام گرسنه نمونن...میگی کتک نخوردم؟ خوردم خیلیم خوردم از بابام از نامادریم از صاحبکارم از خیلیا...حتی یه موقعایی میرسید که چهارجا کار میکردم ونمیذاشتم بچه هایه گوشه ابروم اخم ناراحتی ببینن که با خیال راحت درسشونو بخونن...که مینهو دوباره درسشو ول نکنه به خیال اینکه بخواد کمک خرج باشه...فکرمیکنی چندسالم بود؟ فقط دوسال از حالای تو بزرگتر بودم...بیست ویک...نه اواخر بیست سالگیم بود...حالا فهمیدی؟اگه الان به یه جایی رسیدم ویه شغل خوب دارم دلیلش اینه که تلاشمو کردم وباتموم سختیام درسمو خوندم وخودمو نشون دادم اگه اینقدر ضعیفی وفکر میکنی بهتره که بمیری اگه از همین الان نا امید شدی بهتره بهت بگم فکر درستی کردی بهتره بمیری...

وبا عصبانیت از دربیرون رفت وکیبومم زد زیر گریه موضوع چی بود چی شد از کجا شروع شد...واقعا تا همین الانشم یه چیزایی رو نمیدونستم چقدر این داداش بزرگه تو دار بوده وما نمیدونستیم...بالاخره کیبوم اینقدر گریه کرد که توی بغلمون خوابش برد مینهو بیرون رفت احتمالا میخواد با اونیو حرف بزنه...

***

عصبی بودم واقعا این پسر چی درباره من فکر کرده بود؟...هرکس توی زندگیش مشکلاتی داره که ممکنه باهاش کنار اومده باشه ولی اگه کس دیگه ای باشه از پسش برنیاد

-اونیو هیونگ...

مینهو بود بهش نگاه کردم ولبخند زدم دستمو باز کردم تابیاد بغلم....سرشو بوسیدم وموهاشو نوازش کردم...

-داداش چرا به ما هیچی نمیگفتی؟شاید میتونستیم کمکت کنیم

-منم واسه همین بهتون نگفتم شما فقط باید درس میخونید...

-انصاف نبود که همه سختیارو تو بکشی...

-هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد من شمارو میخواستم وبرای بدست آوردنتون تلاشمو کردم واز این کارمم پشیمون نیستم...

-هیونگ خیلی دوستت دارم...

-من بیشتر...برو برو بگیر بخواب الان صبح سردرد میگیری داداشم ...فردا میبرمتون بیرون که از دل کیبومم دربیاد...

-خیلی خوبی هیونگ...

-برو پسر شب بخیر...

***

صبح به زور چشمامو باز کردم مطمئنم که چشمام یه پف حسابی کرده...با پام بهش ضربه زدم

-یاااااا جینهو آب بده تشنمه...

سرم بلند شد ولبه لیوان جلوی دهنم خوردمش ولی اخمامو توی هم کردم...

-باز آب دندوناتوبهم دادی خوردم؟

یه دفعه صدای قهقهه بچه ها بلند شد تازه یادم اومد کجام...سریع چشمامو باز کردم...سرم توی بغل اونیو بود وصورت خندنش شاید یه وجب بیشتر باصورتم فاصله نداشت...

-متاسفم من دندون مصنوعی نمیذارم

همینجوری از پایین بهش خیره شده بودم ویه لبخند ژکوندم روی لبم بود...

-الان بهت خوش میگذره؟...

تازه حواسم اومد سره جاش...ولی قبل از اون دستشو از زیر سرم برداشت ومحکم افتادم روی بالش...آخ چه دردی داشت...

-آآآآآآخ...

-خوبه سنگ نیست آخه یه بار این وروجکا توی بالشم سنگ گذاشته بودن عادتمم اینه که یه دفعه خودمو میندازم روی بالش این شد که سرم تا دوهفته پانسمان شد...

-بچهههههه هاااااااا اییییییییین چه کارییییییییییهههههه

-حالا تو زیاد حرص نخور مال دوسال پیش بود...پاشو بریم...

فکر کردم میخواد ببرتم خونه...

-باشه...حالا بلند میشم...

-نمیخوای ازم بپرسی کجا میخوایم بریم اون وقت؟...

-خونه دیگه...

-نخیر قراره بریم یه پیک نیک 5 نفره...

-اَه من نمیام...

-از پیک نیک بدت میاد؟...

-نخیر از اون نفر پنجم بدم میاد...

هر سه تاشون پوکیدن از خنده ...ولی اونیو خیلی سریع نیششو بست...

-غلط میکنی بدت میاد...مجبوری بیای...

-آآآآآه من گیر آقای کیم بیوفتم راحتترم تا این دختره بخواد نصیحتم کنه....

-کدوم دختره؟

-دوست دخترت دیگه...

-کی گفته قراره دوست دخترم بیاد...

-پس کیه؟...

-یکیه بدتراز دوست دخترم...

-کیه؟؟؟؟؟؟

-جووووووونگ هیووووووون....

تمین یه ضربه آروم به بازوش زد...

-چیکاره عشقم داری به این خوبی....

من- تمین تورو خدا اینجوری نگو الان داداشت فکر میکنه منحرفت کردم...

هر سه تاشون با چشمای درشت ومتعجب به من که بغضم ممکن بود هر لحظه بترکه نگاه کردن...

اونیو-اون همیشه این حرفو میزنه...به مسخره میگه توچرااینقدرحساسی چه سریع بغض میکنه

مینهو خواست بحثو عوض کنه...

-اتفاقا عشق منم هست اینقدر دوسش دارم بچه بودیم اینقدر تمینو باهاش اذیت میکردم... نقشه میکشیدیم دوست دخترای تمینو میپروندیم...بعد به یه هفته نکشیده میرفتن بااون دوست میشدن...

-هی افتخارم میکنی که دوست دخترامو میپروندی؟

خندیدم...

-منم یه دوستی داشتم اسمش جونگ هیون بود یه مشکلی پیش اومد براش که از درسش عقب افتاد...نمیدونم درس خوند آخر یانه چون جینهو خونشو عوض کرد منم مدرسم عوض شدهمسایمونم بود...

ساعت هشت بود که رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم خبری از اون اونیوی عصبی دیشب نبود اتفاقا میگفت ومیخندید وخیلی هم سرحال بود سره راه ایستاد تا اون پسره بیاد اومد شوکه شدم خیلی راحت اومد صندلیه جلو نشست با اونیو دست داد وبرگشت که به بچه ها سلام کنه که منو دید...

-یا یا یا یا یا کیبوووووووووم...

باهم خندیدیم واز همون صندلیه پشت جلو اومدم بغلش کردم...

-یاااا پسر امروز بچه هاگفتن جونگ هیون یادت افتادم...گفتم من یه دوستی داشتم اسمش جونگ هیون بود...چطوری کله خربزه ای...

خندید وزد توی سرم...

-خوبم پرفسور رشته چی درس میخونی؟

بادم خالی شد و برگشتم سره جام...

-تا دیپلم بیشتر نخوندم...

متعجب بهم نگاه کرد ومحکم زد توی کلم...

-خنگول تو که درست عالی بود...چرا ول کردی...هنوز بااون پیره مرده چی بود اسمش چینهو بود مینهو بود شینهو بود بااون زندگی میکنی؟...

مینهو محکم زد توی سرش

-مینهو منم ...جینهو بود اسمش...

-حالا همون دوتاتون پیرمردید چه فرقی میکنه؟...

-آره هنوز بااون زندگی میکنم...

اونیو ماشینو راه انداخت...

-کیبوم هنوز...

-نه دیگه زیاد ...فعلا که اصلا جرئت نداره ازاین چیزا ازم بخواد

یه پوزخند زد که خیلی دلمو لرزوند...

-نه بابا چه شجاع شدی یادته چطوری عین موش ازش میترسیدی؟...

-اونا مال گذشته بود...خواهش میکنم ادامه نده...

-چرا ادامه ندم...هنوز یادم نرفته چطوری خون منو توی شیشه میکردی...

-جونگی...خواهش میکنم گذشته رو فراموش کن...

-قبول کن که کار آسونی نیست فراموش کردنش...اصلا آسون نیست تا همین حالاشم همه صحنه هایی که...همشون یادمه...

ناخون شصتشو میجوید این یعنی خیلی عصبیه...

-ولی تو قوی تراز اونی هستی که...همچین چیزایی اذیتت کنه...

-درسته...قوی به نظر میرسم...ولی منم احساسات داشتم....داغونم کردی....

هر سه با دقت به حرفامون گوش میدادن چرا جونگ هیون تمومش نمیکرد...

-جونگی منم مجبور بودم...میدونی که چقدر منزوی وافسرده شده بودم...

-نه من هیچی نمیدونم...

-میدونی خوبم میدونی من چه مشکلی داشتم از هرکس دیگه ایم بهتر میدونستی...

-حالم از اون جینهوی عوضی بهم میخوره...

-خواهش میکنم دربارش اینجوری حرف نزن خواهش میکنم...

-هه نکنه عاشقشی...

-عاشقش نیستم ولی از یه پدرم بیشتر دوستش دارم چون هربدی که بهم کرده چندبرابرش خوبی به پام ریخته...

-هه چه خوبیایی...وقتی هر کی بهت نگاهم میکنه میگه پسره ناجوری هستی هرچقدرم خوبی بکنه بهت بازبه حالت فرقی نداره...باز همون پسره ناجوری...

-داری اشتباه میکنی جونگی من حرف مردم برام فرق نمیکنه اونا هرکاری بکنی یه چیز برای گفتن دارن...پس اگه به حرف مردم باشی باید شب وروز خودتو توی خونه حبس کنی...

اونیو-اون وقتم میگن پسره دیونست افسردست منگله از خونه نمیزنه بیرون...

-بله...ممنون اوپا...

جونگی-ببین کیبوم حرف من این نیست چرا داری خودتو به نفهمی میزنی؟...

-میگی چیکار کنم من فعلا نمیتونم از پیشش برم

-چرا نمیتونی بری از پیشش؟...

-برای یه مسائلی که الان نمیتونم بگم...

-تو عاشقش نشدی نکنه اون عاشقته...

دیگه داشت بحث به مسائل شخصی میرسید

-اره عاشقمه ازش دور بشم میمیره خوب شد؟حالا راحت شدی؟...

یه خنده عصبی کرده...دیگه ساکت شد وحرفی نزد...به سمت صندلیه جلو خم شدم ودستشو گرفتم یه نگاه بهم کرد که تا ته دلم سوخت...دستمو محکم فشار داد پایین اومد وآروم بوسید قیافه بچه ها خنده دار شده بود چشماشون درشت شده بود

اونیو-این رمانتیک بازیارو بذارید برای وقتی که رسیدیم پلیس راه داره اینجا...ببیننمون کارمون ساختست...

به زور دستمو از دستش بیرون کشیدم...

-چشم اوپا....

تمین-میگم کیبوم تو منو یادت نمیاد؟

-تو؟...چطور؟

-هشت سالم که بود تو با جونگی دوست بودی منم تازه یادم اومده یکم فکر کن

-اوه همون پسر خوشگله...هی پسر...حالا یادم اومد...چه تصادفی

تموم راهو متوجه این بودم که از آینه به من نگاه میکنه وهردفعه که نگاهامون بهم اصابت میکرد یه لبخند بهش میزدم...اونم یه لبخند کوچولو وپرازغم...

-خوب بچه مچه ها بریزید پایین رسیدیم...

اومدیم وسایلو برداریم...هرچی میومدم بردارم نمیدونم از کجا سرمیرسید واز دستم میگرفت...میخواستم زیراندازو بردارم خواست ازم بگیرتش...

-ممنون جونگی این یکی رو دیگه خودم میبرم...

بلندش که کردم فهمدیم چه غلطی کردم خیلی سنگین بود...یه دفعه از پشت یکی ازم گرفتش...

-بدش به من این برای کوچولو ها نیست...سنگینه...

زورم گرفت واخم کردم...

-من کوچولو نیستم اوپا...

خندید ورفت...جونگی تنها گیرم آورد...

-چرا بهش میگی اوپا...نکنه...

-نه بابا...از لج دوست دخترش اینقدر بهش گفتم اوپا که عادت کردم...اون گی نیست...

یه لبخند زد ومحکم گونمو بوسید...صورتش دوباره مثل قبل شیطون شده بود

-چه خوووووب...

خندیدم وبه شونش زدم دستمو گرفت وباهم به سمت بچه ها دویدیم...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : سه شنبه 31 تیر 1393 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.