تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Between Heaven & Hell__EP1

سلااااااااااااااااااااام

اینم قسمت اول

بدویید ادامه

http://www.astroupload.com/uploads/1406034776041.jpg

کره ی جنوبی - سئول - سال 1992

نام:اقای پارک باید یه چیزیو بهتون بگم

پارک:باز چی شده؟اما اول از همه بگو ببینم یوچون راحت رسید یانه؟ وقت رسیدگی به مشکلات اونو ندارم.میخوام خوب حواست بهش باشه اقای نام

نام:بله رییس،راحت رسیدن،الان توخونه ای که براش گرفتید هستن

پارک:حالا میتونی بگی چیشده!!!

نام یه پاکت روی میز اقای پارک گذاشت و گفت:اینو یه خانوم دادن.مشخص بود که حال مساعدی ندارن.گفتن جواب نامه رو بهشون برسونم!

با بیخیالی نامه رو باز کرد.بعد از خوندن نامه،نامه رو روی میز کوبوند و گفت:لعنتی!الان باید بفهمم؟

نام:چه اتفاقی افتاده رییس؟

پارک:به تو ربطی نداره!همین امروز میری خونه ی این زن.تا فردا باید کشته بشه!فهمید اقای نام؟من میخوام فردا جنازشو توی قبرستون ببینم!اما قبل از کشتنش میاریش پیش من!بهش هم چیزی نمیگی!فهمیدی؟

نام:یعنی چی؟یعنی...

پارک:حرف نباشه!2تا بچه همراه اون زن هست.اونارو باید بیاری پیش من.اقای یون رو هم خبر کن!میتونی بری!

اقای نام تعظیمی کرد و رفت.

پارک:لعنتی!همینو کم داشتم!

روز بعد:

-:پارک ته جون!اونا بچه هاتن!

پارک:ساکت شو!من فقط 2تا بچه دارم!یوچون و سه یونگ!چطور میخوای ثابت کنی؟

-:اونا بچه هاتن!اما تو نمیخوایشون درسته؟پس هرگز سعی نکن اونا رو از من بگیری!

!پارک:حتی اگه اونا بچه های من نباشن اجازه نمیدم که اونا رو ببری!چون تو دیوونه ای!

-:بچه هام با من میمونن پارک ته جون!تو قدرت نگهداری از اونا رو نداری!اونا فقط 2روزشونه!

پارک:این زنو از جلوی چشمام دورش کنید!

2تا از نگهبانای اتاق پارک ته جون به سمت زن اومدن و با تمام زوری که داشتن زن رو بیرون بردن و 2 بچه رو توی اتاق نگه داشتن

پارک:دیگه نمیخوام ببینمشون!تا فردا شرشونو کم میکنی اقای نام!

نام:چشم رییس!

ته جون به سمت دو پسربچه ای که توی پتوپیچیده شده بودن رفت.پتو ها رو از روی پسر ها کنار زد و پوزخندی روی لباش پدیدار شد

پارک:تشخیصشون سخته؟اقای نام؟!باید دی ان ای ازمون بگیرن..من باور نمیکنم این دوتا بچه های من باشن!حوصله ی 2تا موجود اضافی...یه دوقلو رو ندارم!

نام:حتما رییس!

پارک:میخوام نتیجه ی ازمایش زود برسه بهم!هرچقد پول میخوان بهشون بده!

یک هفته بعد:

برگه های توی دستشو روی میز کوبوند

پارک:نمیخوام سه یونگ و میران و یوچون چیزی بفهمن...حتی اگه شده برای یه مدت کوتاه...اون زن چی شد؟ شرشو کندین یا نه؟

نام:بله اقا... امروز هم کشته شد...سرنوشت تاسف باری داشت!

پارک:خوبه...به اقای یون بگو بیاد.خودت هم برو بیرون

نام:چشم

و تعظیمی کرد و به سمت در رفت.به اقای یون اشاره کرد و از اتاق بیرون رفت.اقای یون وارد اتاق شد و تعظیمی کرد و به سمت صندلیا رفت.پشت سرش هم پسری 8ساله وارد اتاق شد و تعظیم کرد و دنبال اقای یون رفت

یون:تو برو بیرون

پارک:نه اقای یون.میتونه بمونه.بعد نیست اونم بشنوه!

یون:مشکلی پیش اومده رییس؟

پارک یه پرونده رو گذاشت جلوی اقای یون و گفت:طبق این ازمایشات این دوتا بچه،دوقلو های منن(و به بچه ها اشاره کرد)مادرشون امروز به قتل رسیده و این دوتا هم باید از جلوی چشم من دور شن ،نمیخوام ببینمشون

یون:بچه های هوان میران هستن؟

پارک:نه...متاسفانه...نامشروع هستن..میخوام این دوتا ازجلوی چشمام دور شن...نمیخوام تا اخر عمرچشمم بهشون بیوفته !هرکاری که لازمه انجام بده.اینا هرگز نباید بفهمن که بچه های منن.همون که دستور قتلشونو ندادم باید روزی 10بار خداروشکر کنن!فهمیدی؟

یون:بله رییس

یون به سمت دوقلو ها رفت و یکیشونو بغل کرد و اون یکی رو دست پسر داد

پارک:کریس تمرینات چطور پیش میره؟

یون:عالیه!پسربا استعدادیه!کریس،حواست به بچه باشه،نندازیش!

کریس:بله اقای یون

و از خونه بیرون رفتن

*********

کریس:اقا نمیشه این دوتا پیش خودمون باشن؟

یون:نه کریس!

کریس:خواهش میکنم اقا!

یون:یعنی میخوای جداشون کنی؟

کریس:اونا که قرار نیست بفهمن که برادرن!

یون:اوم...راست میگی!اما پارک ته جون چی؟

کریس:فکر نکنم مخالفت کنه که یه سرباز دیگه پرورش بدید!

یون:این یکی رو چیکار کنیم؟

کریس:فکر نکنم اشکالی داشته باشه که اونو به یه خانواده بسپریم؟

یون:خوبه!توخیلی باهوشی کریس!توفقط 8سالته!اما این بچه رو به کی بدیم؟

کریس:یادمه یه زن و شوهر به بانک پارک ته جون اومده بودن.شنیدم که زن باردارنمیشه و شوهرش از این موضوع ناراحته و یه مبلغی رو میخوان به عنوان وام از بانک بگیرن که زن درمان بشه.اگراشتباه نکنم اسم اون اقاهه کیم دو جون بود(چه هم قافیه!ته جون،دوجون!)

یون:تو کی اومدی بانک؟

کریس:این جریان مال وقتی بود که یوچون شی کره بود،خیلی وقت نگذشته!

یون:خیلی خوبه!کریس،تو بچه خودتو رو ببر توی خونه تا من این یکی رو ببرم!

کریس:چشم اقا!

و سریع یه تاکسی گرفت و رفت خونه.تارسید به سمت سالن تمرین رفت.داد زد:آقای هان؟

هان:بله آقا؟

کریس:کای کجاست؟

هان:تو اتاقشه

کریس:بیارش

هان:چشم اقا

کریس به بچه نگاه کرد:مااینجا زندگی میکنیم.ماهم مثل تو پدرو مادر نداریم...البته تو که داری..بابات رییس منه.اینجا ما باهم زندگی میکنیم...منو تو داداشیم.اینو بدون.باشه؟

-:کریس؟

کریس:سلام کای!!!!!

کای اروم اروم قدم برداشت و به سمت کریس اومد

کال:نی نی!!!!!!

کریس:اره نی نی!ببین کوچولو!اینم دوستته!کای!ما 3تا باهم زندگی میکنیم.باشه کوچولو؟

کای:نی نی کیه؟

کریس:اون دیگه پیش ما زندگی میکنه.

کای:اسمش؟

کریس:اسمش..اسمش...اهان!اسمش لوهانه! بگو لوهان؟

کای با سختی گفت: لو...لو...هان

کریس:افرین کای! لوهان داداش کوچولوی منه!

کریس:داداش؟

کریس:اره! ببین لوهان!کای از تو بزرگتره!.کای میخوام تو مراقب لوهان کوچولو باشی!باشه؟

کای:باشه کریس

ولوهان رو توی بغل کای گذاشت.کای اروم صورت لوهان رو نوازش کرد

کای:چه کوچولوئه!

کریس:اره!خیلی کوچولوئه!اون داداش کوچولوی منه...لوهان ماهم مثل تو تنهاییم...کای رو من پیدا کردم...درحالی که وسط کلی پلاستیک رها شده بود...اسمشم من براش گذاشتم..درست مثل تو..ما همون مثل همیم.

همون موقع صدای گریه ی لوهان در اومد

کریس:آقای هان؟این بچه رو ببر پیش پرستار کای

هان:معذرت میخوام..اما این کیه؟

کریس:لوهان داداشمه.از این به بعد هم اینجا همراه کای اموزش میبینه.

هان:اوه!کریس!نمیدونستم تو یه برادر داری!

کریس:نمیشنوی لوهان داره گریه میکنه؟ببرش!!!!

اقای هان دوان دوان به سمت لوهان اومد و بغش کرد و به سمت پله ها دویید.

کای:کریس؟من باید از لوهان مراقبت کنم؟

کریس:اره کای.من به زودی یه نینجای حرفه ای میشم و سرم شلوغ میشه.تو از لوهان بزرگتری و باید مراقبش باشی

کای:یعنی باید چیکار کنم؟

کریس از جایی که نشسته بود بلند شد و دست کای رو گرفت و به سمت پله ها رفتن

کریس:بهش یاد بده حرف بزنه،راه رفتن رو یادش بده،شیر بهش بده(منظور شیرخشکه ها!)،یکم که بزرگتر شد بهش غذا بده،هرچیزی که من بهت یاد دادم رو بهش یاد بده

کای اروم سرشو تکون دادو لبخند زد(وای عسییییسسسم فرض کنید کای نی نی باشه بعد از این حرکات انجام بدهههه واااااای من پرررررر اینقد ذوقیدم!)

یکم بعد صدای اقای هان اومد که گفت:کریس داداشت اروم نمیشه پرستار هرکارمیکنه هنوزم گریه میکنه!

کریس:یعنی این پرستاره اینقد بی عرضس که نمیتونه یه بچه ی چند روزه رو اروم کنه؟

و به سمت اتاق کای که پرستار اونجا بود رفت.

کریس:یعنی تو نمیتونی یه بچه ی چند روزه رو ساکت کنی؟هان؟

پرستار:اقا هرکاری میکنم ساکت نمیشه!

کریس:شیشه شیرو بده به من ببینم!

و لوهان رو بغل کرد و شیشه شیر رو گذاشت توی دهنش.لوهان که تا اون موقع گریه میکرد و از شدت گریه قرمز شده بود بالاخره اروم شد(وااااای اصلا بهش نمیاد بچگیاش گریه کنه!وای من پرررر)

کریس:کاری داشت؟

پرستار:اقا!منم همینکارو کردم!اما اروم نشد!

کریس:حتما بچه به تو حساسیت داره!!!!(پس نتیجه میگیریم که لوهان از چندروزگیش هم بچه ی با فهم و شعوری بوده!)

پرستار سرشو انداخت پایین(یعنی کریس ابروشو برد زیر سوال خخخ)

********

یون:اقا مطمعن باشم که مراقب این بچه اید؟

دوجون:مطمعن باشید.اون بچه ی خیلی خوشگلیه!ما همه تلاشی رو برای بزرگ کردن و مراقب از این کوچولو میکنیم!

اقای یون تعظیمی کرد وگفت:ممنونم.اون هرگز نباید بفهمه که بچه ی شما نیست

دوجون:میفهمم

یون:تا دیدار بعد خداحافظ..البته اگه دیدار دیگه ای وجود داشته باشه

و دوباره تعظیم کردو به سمت ماشین رفت

یون:متاسفم بچه ها...هیچوفت دلم نمیخواست شما دوتا رو از هم جدا کنم..

هفت سال بعد،کره ی جنوبی،سئول،سال 1999

-:یوچون خیلی ناراحت میشه اگه بفهمه،نه؟

میران:نه سه یونگ،این حرفو نزن...اصلا ناراحت شه!به جهنم!

سه یونگ:مامان!یوچون 1 ماه دیگه از امریکا برمیگرده!

میران:بسه دیگه!برو تو اتاقت!(اینقد بدم میاد که این مامانا هروقت حوصله ی بچه هاشونو ندارن اینو میگن!خب مگه اتاق سلول انفرادیه؟)

*************

-:داداش بالاخره تونستم خفاشی اویزون شم!

کریس:وای لوهان!تو خیلی بااستعدادی!آفرین!ببینم تا کی میتونی اویزون بمونی

-:کریس کریس من تونستم روی دیوار چرخش بزنم

لوهان:چییی؟

و ازبالا افتاد اما تونست توی هوا بچرخه و روی دوتاپاش بیوفته روی زمین و به سمت کای دوید

کریس:اوه لوهان!!!!!!! تو باختی!

لوهان:چی؟نه!!!!اوه خدای من!همش تقصیر کای بود!حواسمو پرت کرد!

کای خندید:پس من بردم درسته؟

لوهان مظلومانه به کریس نگاه کرد و گفت:داداش!!!؟؟؟

کریس:هردوتون بردید!جایزتون بستنی!(اخی چه دل مهربانی داشته ای!بهت نمیاد!)

لوهان و کای:هورااااااااااا!

هان:اوه کریس!اونا هنوز بچن!چرا اینکارو باهاشون میکنی؟

کریس:منم وقتی هم سن اونا بودم شروع کردم.اونا خیلی بااستعدادن.من خیلی بهشون امید دارم.اونا باید رزمی هاشونو تموم کنن.منم بزودی یکی از بادیگاردای رییس میشم

هان:درسته!تو هم قد بلندی و هم چهره ای که بزرگتر از سنت میزنه و هم باهوشی!

کریس:من باید برم.میرم پیش رییس

و دویید و رفت

لوهان:کای میشه بیای؟

کای:چرا به من نمیگی داداش؟(اوخییی)

لوهان:داداش من کریسه!ما داداشای خونی هستیم!ما دوتامون از این خالکوبی داریم!

و دستشو به کای نشون داد(عجبا!)

کای:برای همینه که باید برعکس تو به حرفای کریس مثل رییسم گوش کنم؟

لوهان:بیخیال!بیا دنبال داداش کریس بریم.دلم میخواد ببینم دقیقا کجا میره!(بچه ی فوضول)

کای:نه لوهان!اونجا خطرناکه!من چند بار میخواستم همراه کریس برم خونه ی رییس اما کریس نذاشت.تو عمرم فقط یه بار رفتم اونجا!(کای مگه تو هم از این نصیحتا بلد بودی؟)

لوهان:منم همینطور!اما هیچوت نتونستم اتاق رییس رو ببینم!بیا بریم!(عجبا!)

کای:کریس تا الان رسیده.ما هم که ادرس خونه ی پارک ته جون رو نداریم

لوهان:من یادمه!

کای:چی؟اماتو اون موقع 4سالت بود!

لوهان:مهم نیست!بیا بریم!

و باهم یواشکی از خونه رفتن بیرون

لوهان:دنبال من بیا

و رفت.کای هم پشت سر لوهان رفت

لوهان: اوم رسیدیم.بیا بریم تو

کای:نه صبر کن!اونجا پر از نگهبانه

لوهان:کاری نداره که!فقط باید از دیوار بریم بالا!

کای:اخه چطوری لوهان؟دیوارا خیلی بلنده ما هم که قدمون نمیرسه

لوهان:با اون ماشین!

و به یه ماشین اشاره کرد

کای:اگه خراب شد؟جوابش صاحبشو چی بدیم؟(زهرمااااااار!!!!)

لوهان:بس کن!ما وزن زیادی نداریم که بخواد به همچین ماشینی اسیب بزنه!(احتمالا پاترول بوده!!)زود باش

و به سمت ماشین دویید.کای هم دنبالش رفت.لوهان پرید روی ماشین و روی سقف ماشین رفت و از روی سقف ماشین پرید روی لبه ی دیوار!(من کلا حرفی برای گفتن ندارم!)کای هم همین کارو کرد و زد زیر خنده!

لوهان:هیس!صدامونو میشنون

کای:منو تو دوتا پسر 9 و 7 ساله ایم(کای 9سالشه)اما از دیوار راست بالا میریم!(والا بخدا!)

این حرفش باعث شد که لوهان هم بزنه زیر خنده

لوهان:بسه دیگه بیا بریم پایین

کای:وای نه اینجا خیلی بلنده!

لوهان خندید:نکنه میترسی؟

کی:نه!معلومه که نه!بریم!

و اولین نفر خودش پرید پایین و پشت سرش هم لوهان پرید پایین

کای:از اینجا به بعدش با من

و دوید سمت در اصلی ساختمان

لوهان:جالبه!اینجا خدمتکار نداره؟

کای:هیس!اینجا پر ادمه!همکارای پارک ته جون اینجان.کلی بادیگارد و نگهبان هم داره.خدمتکار هم که تا دلت بخواد!

لوهان:کای وایسا

کای:چی شده؟

لوهان:کریس و رییس و اقای یون اونورن

کای:اینقد حرف نزن!بیا ینجا اتاق رییسه

لوهان:بدو بیا

و رفت داخل.کای هم پشت سرش با ترس و لرز رفت توی اتاق(خوشم میاد عین پت و مت هستن!)

لوهان:واو!چه جای باحالیه!اوه چقد پرونده!(زهرمار!کجاش باحاله؟)

و به سمت پرونده ها رفت و به پرونده ها نگاه کرد

لوهان:این یکی خیلی مشکوکه

و یه پرونده رو در اورد و بهش نگاه کرد.بازش کرد.

کای:بزارش سرجاش زشته!(زهرماااااااااااااااار!)

لوهان:هییییییییس!(چون پاستوریزس بلد نبوده بگه زهرمار گفه هیس!)

به پرونده نگاه کرد.اول اسم خودشو دید اما با صدای داد کای پرونده از دستش افتاد

کای:لوهان!نه!!!!!

به پشت سرش نگاه کرد.پارک ته جون رو دید که عصبانی بهش زل زده بود

لوهان:رییس!!!!

ته جون:اون چی بود توی دستت؟

لوهان سرشو انداخت پایین و گفت:معذرت میخوام!

ته جون لوهان رو هل داد و به پرونده نگاه کرد.با دیدن ازمایش دی ان ای و پرونده ی بچه ها خشکش زد.داد زد:کی بهت اجازه داد بیای اینجا؟اینجا نگهبان نداره؟چطور وارد شدی؟

لوهان:ببخشید!من...

اما حرفش قطع شد.پارک ته جون با تمام قدرتش سیلی ای به صورت لوهان زد که لوهان افتاد روی زمین و لبش به شیشه ی میز که اونجا بود خورد.کای و کریس و اقای یون خشکشن زد.لوهان خوابیده بود روی زمین.مدتی در همون حالت موند.اما وقتی کای چند قطره خون روی زمین دید داد زد:لوهااااان!

و به طرف لوهان دوید و بلندش کرد.زیر لب لوهان پر از خون بود.کریس با دیدن لب لوهان داد زد:لبش پاره شده!!!

و به طرف لوهان دویید.کای و کریس شونه ی لوهان رو گرفتن و سعی کردن لوهان رو از اونجا ببرن اما لوهان کریس و کای رو کنار زد و داد زد:پارک ته جون!

ته جون:تو به چه حقی صداتو روی من بلند میکنی؟

لوهان:تو نمیتونی به همین راحتی به من اسیب بزنی!من یه روزبادیگارد تو میشم...اون وقت راحت میتونم بهت اسیب بزنم و تلافی کنم.پس فکراسیب رسوندن به من رو از کلت بکن بیرون

ته جون:ساکت شو پسره ی گستاخ

لوهان:نه...تو ساکت شو!

کریس دست لوهان رو گرفت و برد بیرون.کای هم دنبالشون دویید

کریس:کی میخوای دردسر ساختن رو تموم کنی؟اقای یون..باید لوهان رو ببریم بیمارستان

و لوهان رو کول کرد و به طرف ماشین دویید.کای و اقای یون هم دنبال کریس رفتن.اقای یون سریع پشت ماشین نشست و 4نفری به سمت بیمارستان رفتن

بعد از معاینه ی دکتر،دکتر گفت:زیر لبش پاره شده و باید همین الان بخیه بشه!

و به پرستارا اشاره کرد گفت:این پسر رو به اون اتاق ببرین

و به در سفید رو به روش اشاره کرد.لوهان رو به اون اتاق بردن.

یون:اگه اون بچه بود اینجوری نمیشد...ناراحتم که چرا 2تا برادر دوقلو رو از هم جدا کردم.اون الان داره چیکار میکنه؟

کای:همش تقصیر من بود...من اونو بردم توی اتاق رییس...

کریس:خودتو ناراحت نکن..

****

لوهان رو با یه ماسک بیرون اوردن.

دکتر:از اونجایی که بچس بهتره تا وقتی که بخیش رو نکشیدیم،بخیه رو نبینه.تو روحیش اثر میزاره!(برو بابا اینا خودشون یه پا نینجا هستن!)

لوهان:انتقام میگیرم...انتقامشو از رییس میگیرم!حتی اگه یه روز به اخر عمرم مونده باشه انتقام میگیرم...قسم میخورم...قسم میخورم که انتقامشو از پارک ته جون بگیرم...تلافی میکنم

***********************************

حالا اگه ما بودیم اژیر میکشیدیم بخدا!یه قطره اشک هم نریخت!

خب اینم از قسمت اول.چون هرقسمتی رو که مینویسم میزارم واسه همین انچه در اینده خواهید خواند نداره

نظرتون راجع ب قسمت اول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قسمت بعد رو باید با گوشی تایپ کنم

به محض این که تموم شد میزارم

بابای




طبقه بندی: Between Heaven & Hell،

تاریخ : سه شنبه 31 تیر 1393 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.