تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-16
سلام خوشگلا
امیدوارم خوب باشین.. منم دعا کرده باشین
بادا جون بازم ممنون از پوسترا

بفرمایید ادامه ماجرا...


از آینه ماشینش نزدیک شدنش رو می دید و وقتی متوجه شد او هم متوجه نگاهش شده لبخندی زد و دست تکون داد و چوسون هم سریع تر خودش رو به ماشین رسوند و درو باز کرد و روی صندلی کنارش نشست و در حالی که کمربندشو می بست گفت: سلام عزیزم..دیر کردم؟ ببخشید...
هیون: نه... اشکالی نداره.. بریم؟
چوسون: بریم...
و ماشین از جا کنده شد و با شتاب به طرف خونه چوسون به راه افتاد...
خیلی زود به خونه ویلایی رسیدند و پیاده شدند...
هیون زودتر پیاده شد و ساختمون رو نگاه می کرد..
چوسون: قشنگه نه؟
هیون جونگ: اوهم..
چوسون: ولی بابا دوسش نداره...
هیون جونگ : چرا؟
چوسون: چون مامان دوسش داشت!
هیون: عجب..انگار اختلاف سلیقه داشتن..
چوسون: آره.. بابا می گفت ما هیچ کدوم به اون نرفتیم... و هردومون مثل مامانمونیم..
هیون: اوهوم ... الان زندگی راحتی دارن درسته؟
چوسون: آره اونا دور از هم راحت ترن.. هردوشون ... حالا اوپا می خوای اتاقمو ببینی؟
هیون: البته..
چوسون: پس بریم.. اول بشین یه چیزی بیارم بخوری بعد می ریم اتاقمو نشون می دم...
و هیون رو به نشیمن راهنمایی کرد و خودش به آشپزخونه رفت..
هیون به جای نشستن توی اتاق دور می زد و به اطراف نگاه می کرد...
از پنجره به بیرون نگاه کرد و چوسان برادر چوسون و همکارش رو که شب مهمونی دیده بود رو دید که از ماشین پیاده شدند و به طرف در ورودی میان...از پنجره فاصله گرفت و عقب تر ایستاد..
........................
با استرس به در فروشگاه خیره بود چند قدم بیشتر فاصله نداشت و اونو می دید که سرگرم کارشه و مثل همیشه کمی شاد و کمی غمگین به نظر می رسه... این دختر واقعا عجیب بود و باعث گیجی هیونگ می شد اما نمی تونست دلش رو راضی کنه ازش دست بکشه... بلاخره تصمیم گرفت و لبخند شیرینی به لبهاش آورد و چند قدم باقی مونده رو هم برداشت و وارد شد...
هیونگ: سلام..
سومین: اوپا!
سومین متعجب بود انگار انتظار نداشت باز هم هیونگ جون رو ببینه... در واقع فکر می کرد که بعد از رد کردنش باید بهش برخورده باشه و دیگه هیچ وقت سراغش نیاد به هر حال اونم یه سوپر استار بود.. ولی حالا جلوش ایستاده بود و علاوه بر اون لبخند شیرینی هم به لب داشت... عجیب بود ولی با دیدن لبخندش دلش آروم گرفت... از اون شب آرامش نداشت... عذاب وجدانش بهش می گفت نباید دروغ می گفت... شاید حتی بین اونارو بهم زده باشی... اما به نظر نمی رسید اینطور باشه...
هیونگ با همون لبخند زیبا جلو رفت و کنارش ایستاد..
هیونگ: فکر نمی کردی برگردم اینجا درسته؟ فکر کردی بهمین راحتی تموم می شه؟ ... نه تو هنوز کیم هیونگ جونو نشناختی... من هیچوقت از تو دست نمی کشم اینو بهت قول می دم...
 سومین نمی دونست چرا شاید برای التیام زخم هاش یا شاید برای دل شکسته ش و یا به خاطر مهربونی های هیونگ جون نمی تونست اون رو ناراحت کنه و احساس می کرد تشنه آغوش مهربون و گرم اونه و بی اختیار جلو رفت وبه آغوش مردانه ش پناه برد.. نه تحمل تنهایی دوباره رو نداشت... شاید باید این یکی رو برای خودش نگه می داشت... به این آغوش به این تکیه گاه نیاز داشت...
هیونگ جون با لبخند گرمی پذیرای سومین شده بود و بهش اجازه داد بهش تکیه کنه.. هردو خودشون رو به گرمای وجود هم دیگه سپرده بودند که ناگهان صدای مردانه و ضمختی که به نظر عصبانی هم بود اونهارو از جا پروند..
...: اینجا چه خبره؟....
..................................
دکتر دستش رو روی شونه یونگ گذاشت و گفت متاسفم آقای هئو ولی ایشون از دنیا رفتن شدت ضربه خیلی زیاد بود و درجا تموم کردن و  و برای تسلی بار دیگه به شونه اش ضربه آرامی زد یونگ سنگ بهت زده به  روبرو خیره بود و فقط یک چیز در ذهنش تکرار می شد...هه جین...تقصیر من بود..حالا باید چکار کنم... انگار این سه جمله در ذهنش ضرب آهنگی تشکیل داده بودند و می خواستند اونو به مرز دیوانگی برسانند.. بار دیگر صدای دکترو شنید: آقای هئو ایشون با شما نسبتی داشتن؟ اما یونگ سنگ به تنها چیزی که دوست نداشت فکر کنه همین بود و فقط در سکوت به دکتر زل زده بود...
دکتر: متاسفم... از کنارش رد شد و رفت...
یونگ به طرف اتاقی که هه جین در اون مانند فرشته ها خوابیده بود رفت و از دور به او نگاه می کرد نمی دونست باز هم جرات می کنه به این فرشته نزدیک بشه یا نه اما می دونست الان وقت مناسبی نیست و حتی امکان داره ازش متنفر شده باشه... نمی تونست غمی رو که در اون  لحظه شوم در چشمهای هه جین دیده بود رو فراموش کنه...
راهش رو به سمت صندلی که کیونگ سو نشسته بود کج کرد که دوباره کنار او بنشینه و به این فکر می کرد چطور باید به این پسر بچه کوچیک بگه که دیگه باباشو نمی بینه و در واقع می ترسید اینو از چشم اون ببینه... چیزی که خودش هم حس می کرد و نمی تونست منکر بشه اگر کنترلش رو از دست نمی داد این اتفاق نمی افتاد و الان پدرش زنده و سالم توی خونه منتظرشون بود... اما ناگهان صدای پیرزنی رو شنید که بلند گریه می کرد و یقه پرستاری که بهش خبر مرگ پسرشو داده بود رو گرفت و  با گریه فریاد می زد.."نه ... پسر من زنده ست همه تون دروغ می گین... "
کیونگ سو از جاش بلند شد و به طرف پیرزن دوید..
کیونگ سو: مادربزرگ..مادربزرگ..بابا...بابا...
یونگ سنگ نمی دونست چکار کنه...حتما این خانم مادر شوهر هه جین بود حالا اگر کیونگ سو بهش می گفت چی شده و چطوری این اتفاق افتاده چی می شد؟.. جوابش رو نمی دونست اما حدس هایی که می زد باعث وحشت بیشترش شد... به اندازه تمام زندگیش از همه چیز پشیمون بود... زیر لب با وحشت گفت: هئو یونگ سنگ چی کار کردی...." از یه طرف می خواست فرار کنه اما از طرف دیگه خودش رو مقصر می دونست و نمی تونست در چنین شرایطی هه جین رو تنها بذاره.. اما چند قدمی عقب رفت و کنار دیوار اتاق هه جین تکیه داد..
چند دقیقه ای با استرس به پیرزن و کیونگ سو بود پیرزن موهای نوه اش رو نوازش می کرد و در حالی که خودش گریه می کرد موهای نوهاش رو نوازش می کرد و سعی می کرد آرومش کنه.. احساس می کرد قلبش داره از جا کنده می شه و وقتی اول کیونگ سو بعد پیرزن سرشون رو بالا آوردند و کیونگ سو وقتی یونگ سنگ رو دید با دست بهش اشاره کرد حس کرد که ممکنه هر آن پیرزن به سمتش حمله ور بشه و به خاطر اینکه باعث مرگ پسرش شده یقه اش رو بگیره و زندگیش و کارش و همه چیزش نابود بشه... برای یک لحظه حتی از خودش بیزار شد... اون باعث شده بود زندگی هه جین و پسرش نابود بشه حالا به چه حقی به زندگی و کار خودش فکر می کرد... واقعا شرم آور بود این افکار طی چند ثانیه از ذهنش گذشتند.. همچنان منتظر عکس العمل مادر بزرگ کیونگ سو بود اما در کمال تعجب دید که نه تنها حرکتی نکرد بلکه چیزی به کیونگ سو گفت و اینطور که می دید خواسته بود که به یونگ سنگ بگه.. چون از بغل مادر بزرگش پایین اومد و به طرف یونگ سنگ اومد و جلوی پاش ایستاد و یونگ سنگ کمی شرمگین به او نگاه کرد.. احساس دین و عذاب وجدانش بیشتر شد... کیونگ سو دست یونگ رو گرفت و تکون داد...
کیونگ سو: هئونگ...هئونگ..
یونگ تازه متوجه شد کیونگ سو داره سعی می کنه صداش کنه و حرفی بزنه.. روی زمین کنارش نشست و دست کوچکش رو در دست نگه داشت... نمی تونست حرف بزنه و منتظر موند تا بشنوه چی می خواد بگه...
کیونگ سو: هئونگ مامان بزرگ گفت بهتون بگم تا اینجا هم خیلی زحمت کشیدین ازتون ممنونیم ولی الان وقت خوبی نیست و مادر بزرگم نمی تونه با شما حرف بزنه..  شما برین بعدا می تونین هه جینو ببینی...
یونگ سنگ زبونش بند اومده بود نمی دونست این حرف چه معنی می تونه داشته باشه... یعنی اونا واقعا اونو مقصر نمی دونستند یا اینکه داشتند اونو از اونجا می روندند.. اما طوری که مادربزرگ گفته یعنی اجازه داده که بعدا بیاد و هه جین رو ببینه و این از نظرش اشکالی نداره... واقعا گیج شده بود و به کیونگ سو نگاه کرد کیونگ سو یک لحظه یونگ سنگ رو بغل کرد و محکم گرفت و بعد ازش جدا شد و دوباره به سمت مادربزرگش دوید و یونگ سنگ هم جرات کرد به پیرزن نگاه کنه و اون هم برای یونگ سری تکون داد.. جز غم  و اندوه چیز دیگه ای در نگاه و چشم های زن پیر و خمیده دیده نمی شد... یونگ سنگ واقعا انتظارش رونداشت.. بیشتر انتظار داشت تنفر یا حداقل سرزنش رو در چشمهاش ببینه اما در واقع اثری از هیچ کدام از اینها نبود..  یونگ سنگ هم  به پیرزن تعظیم کرد و برای بار آخر به هه جین نگاهی کرد و به طرف خروجی به راه افتاد حال خودش هم خوب نبود ومی خواست هر چه زودتر از این فضا بیرون بره هر چند دلش همچنان کنار هه جین در اون اتاق سفید رنگ باقی مونده بود...
.....................
..........
هیونگ نا خود آگاه عقب کشید و چهره ترسیده و نگران سومین رو دید و بعد نگاه هردو به سمت در چرخید و مرد تقریبا مسنی رو دیدند که نگاه مختصری به هیونگ انداخت و با اخم غلیظی به سومین خیره شد..
سومین با ترس و استرس به هیونگ نگاه کرد و دوباره به آقای گو صاحب فروشگاه و رئیسش...
آقای گو: مگه نمی شنوی کیم سومین... اینجا چه خبره؟ این پسر چرا اینجاست؟... حرف بزن.. من به تو اعتماد کردم اینجارو بهت سپردم.. و تو اینجوری جوابمو دادی.. گفته بودم که توی فروشگاه من جای این کارا و قرارا نیست و تو قبول کردی... اصلا نمی خواد چیزی بگی.. اینجا دیگه به تو نیازی نیست حقوق این ماهتم آوردم... به اضافه یه مبلغ که می ذارم روش.. می تونی بری..
پاکتی رو از جیبش در آورد و بعد از اون کیف پولش رو هم از جیب داخلی کتش بیرون آورد و دسته ای اسکناس برداشت و به محتویات پاکت اضافه کرد و خیلی ساده به طرف سومین گرفت و رفت جلوی در ورودی ایستاد و به طرف اون دوتا برگشت و درو باز کرد و بهشون اشاره کرد... و این به معنی اخراج سومین بود.. سومین فقط شوکه به پاکتی که توی دستش بود نگاهی انداخت و با وحشت متوجه شد خیلی راحت داره کارش رو از دست می ده... از جاش تکون خورد و به طرف در رفت هیونگ فکر می کرد سومین راحت قبول کرده.. اما دید که سومین به سختی چند قدم جلو رفت و روی زانوهاش جلوی مرد نشست و با گریه دست مرد رو گرفت و با التماس ازش می خواست که ازش بگذره و اخراجش نکنه.. اما مرد کاملا بی احساس دستش رو پس زد و تقریبا هلش داد و داد زد: گفتم بیرون... کلیدا... هیونگ دیگه نتونست بیشتر تحمل کنه با قدمهای بلندی خودش رو به سومین رسوند و بدون نگاه کردن به مرد دسته کلید رو که توی راهش از میز برداشته بود توی دست مرد گذاشت و شونه های سومین رو گرفت و او رو بلند کرد و از فروشگاه بیرون برد.. سومین با چشم های خیس و بارونیش که لحظه ای بارش اون قطع نمی شد تقلا می کرد و می خواست هیونگ رو کنار بزنه و برگرده.. هیونگ سعی کرد آرومش کنه و تقریبا بغلش کرده بود و از اونجا دور می کرد... ده متری از فروشگاه دور شده بودند که سومین دیگه تقلا نکرد و هیونگ حلقه دستهاش رو از دور سومین کمی شل کرد.. سومین هم با قدرت هیونگ رو هل داد و ازش جدا شد و روبه روش ایستاد.. نگاه عصبانی و خیسش رو به هیونگ جون دوخت..
سومین: یاه بذار برگردم... من به این کار احتیاج دارم .. چرا نمی فهمی.. باید کارمو پس بگیرم..
 سومین می خواست هیونگ رو کنار بزنه و دوباره به طرف فروشگاه بره که هیونگ شونه هاش رو گرفت و او رو نگه داشت..
هیونگ: فکر نمی کنم گریه و التماس فایده ای داشته باشه.. فقط خودتو کوچیک می کنی اون به حرفت گوش نمی ده..
هیونگ سعی می کرد با آرامش باهاش حرف بزنه و حالش رو بدتر نکنه اما سومین گوشش بدهکار نبود و می خواست هر طور شده خودش رو از حصار دستهای هیونگ آزاد کنه..
سومین:... بذار برم... کوچیک شدن مهم نیست... زندگیم به این کار بستگی داره...نمی تونم بیکار بشم..
هیونگ: من نمی ذارم دوباره زانو بزنی..
سومین: تو چی می دونی از..
هیونگ مهلت نداد و سریع نزدیکتر شد: من درستش می کنم.. قول می دم.. به من اعتماد کن...
 به چشمهای سومین خیره شد و سعی کرد خیالش رو راحت کنه.. همون لحظه آقای گو از فروشگاه بیرون اومد و سومین بهش نگاه کرد و می خواست دوباره به طرفش بره اما هیونگ جون او رو محکمتر از قبل نگه داشت و آقای گو هم در فروشگاه رو قفل کرد و سوار ماشینش شد و رفت... سومین گریه ش شدت گرفت و هیونگ اون رو به خودش نزدیک کرد و در آغوش گرفت..
هیونگ: گریه نکن عزیزم.. همه چی درست می شه.. فقط به من اعتماد کن..
سومین کمی مکث کرد و آروم از هیونگ جدا شد و با نگاه عجیبی به هیونگ خیره شد.. هیونگ نمی تونست بفهمه توی فکرش چی می گذره گیج به سومین نگاه کرد و آروم بهش لبخند زد و باسر انگشتهاش اشکهای سومین رو پاک کرد و موهاش رو مرتب کرد..
هیونگ: خوبه.. فقط آروم باش و همه چیز رو به من بسپر..
اما سومین سرش رو پایین گرفت و دست هیونگ رو پس زد و قدمی به عقب برداشت و ازش فاصله گرفت و همونطور که سرش پایین بود اول آروم زیر لب گفت: تقصیر شماست..
و بعد کمی سرش رو بالا آورد و جراتش رو جمع کرد و به هیونگ نگاه عصبی انداخت و با صدای تقریبا بلندی گفت: همش تقصیر توئه!...
خیلی سریع روشو از هیونگ برگردوند وبه طرف دیگه خیابون دوید...
هیونگ: صبر کن...سومین... گفتم نگران نباش... سومیــن...
اما فایده نداشت و دیگه سومین از دیدش خارج شده بود و مطمئنا صداش رو هم نمی شنید.. با نا امیدی مسیر رفتنش رو تماشا می کرد...
هیونگ: اه... بازم اینجوری شد.. چرا هر کاری می کنم نمی شه... چرا هر دفعه بدتر می شه..
گوشه خیابون روی نیمکت نشست و صورتش رو با دست پوشوند.. برای دقیقه ای به همین حالت موند.. با جرقه ای که به ذهنش خورد مثل برق از جا پرید و با امیدی که دوباره در چشمهاش درخشید گوشیش رو به دست گرفت و سریع شماره دوستی رو گرفت..




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 02:21 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.