تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - life & lot 1
اینجا در دنیای من 
گرگ ها هم افسردگی مفرط 
گرفته اند .
دیگر گوسفندی را نمیدرند 
بی نی چوپان دل می سپارند 
و گریه می کنند ... .
حسین پناهی

به نام خدا

تیتر همه روزنامه ها :

                 

                  دابل اس501بعد از 4سال برگشت

                 لیدر گروه بالاخره بازگشت گروه را اعلام کرد

 

پسرها دور هم نشسته بودند همه از ته دل از بازگشت گروه خوش حال بودن . در این میان تنها جونگمین بود که کمی از دست برادر ناراحت بود.

کیو جونگ هم شدیدا بابت این 4سال شرمنده بود . هر دو سرهاشون پایین بود .

هیون جونگ بهتر از هر کس دیگه ای می دانست که جونگمین تنها دارد خودش را گول میزند

فردا قرار بود بعد از 4سال دوشا دوش همدیگه به روی استیج بروند و سکوت و دلتنگی دوری از هم 4ساله را فریاد بزنند.

هرکی در فکر خودش بود این دو سال با وجود خبر های بد و نحص که برای پسر ها داشتزمانی که هیون و یونگ سنگ دو برادر بزرگتر گفتند گروه قراره دوباره برگرده همه غم ها از یاد رفت.

برق شادی در چشمان تکتک پسرها دیده میشد . هیون جونگ برادر بزرگتر که در کنارش همه احساس امنیت میکردن .یونگ سنگ ارام با سکوت مرموز که با تمام سا کتیش تکیه گاه محکمی برای هیون جونگ و بقیه بود . کیو جونگ پسری مهربان که دوشادوش دو برادر بزرگتر مراقب برادرهای کوچکتر بود .جونگمین پسرشاد که هیجا از وجودش سکوت حکم فرما نبود هیونگ جون پسر 28 ساله ای که همچنان در کار این چهارتن همان پسر بچه 18 سالست

بالاخره  سکوت اتاق با صدای  رسای هیون جونگ شکشت. صدای هیون در ان لحظه زیبا ترین صدا برا این 4پسر بود . با هر کلمه که از دهان هیون جونگ خارج میشد  یخ تنهایی و عدم اطمینان و امنیت که طی این 4 سال در وجود پسرها بسته شده بود را ذوب کرد .

کلمه به کلمه حرفاش پرتوهای امیدی بود که به وجودشان می تابید .

هیون : 8سال پیش درست در همچین زمانی ما با هم پیمان برادری بستیم گرچه سالهای قبلش هم با هم دوست و برادر بودیم اما با پیمان برادری که بستیم قسم خوردیم در همه حال مثل یک برادر باشیم برا هم

پیمانی که بستیم هیچوقت شکسته نمیشه . 501سال نه 501 هزار سال نه 501 میلیون سال نه 501 میلیارد سال دیگه هم که بگذره ما همچنان دابل اس501 هستیم. پنج برادر مثل پنج انگشت دست که بهم متصل و وابستن . تو پیوند ما دشمنی دلخوری وکینه میون برادر ها اصلا  امعنی نمیده(نگاهی به یونگی انداخت و با چشماش رو هم گذاشت)دابل اس احتیاج داره به هیون جونگ که لیدره به یونگی که پرنس مرموزه به کیو جونگ که مرکزه به جونگمین که جذاب گروه وبه هیونگ جون که بیبی گروه!

یونگ از جاش بلند شد وبه سمت جونگمین رفت و گفت

یونگ : ما دابل اسیم . دابل اسی که هیچگاه تحمل غم همدیگه ندارند. برادرهایی هستیم که اگه کسی چپ به داداشمون نگاه کنه زندش نمیذاریم برادرهایی که اگه برادرمون غش کنه اون یکی دق میکنه

هیون هم از جاش بلند شد و به سمت کیو رفت . یونگ ادامه داد

یونگ:ما اصلا اجازه نمیدیم که کینه برادر وارد قلبمون بشه (جونگمین از جاش بلند کرد)اینطور نیست جونگمین؟

هیون کیو  از جاش بلند کرد و به یونگی نگاه کرد یونگ هم به جونگمین نگاه  کرد و گفت

یونگ:هیچوقت!!!

و با دست جونگمین به سمت کیو هدایت کرد .

جونگمین کمی جلو رفت نگاهی به کیو که سر به زیر افکنده بود کرد و بعد تکتک پسرهارا از نظر گذراند تا نگاهش روی هیونگ جون ثابت ماند . هیونگ با لبخند اون در تصمیمش یاری و مصمم کرد.

جونگمین پاسخ لبخند هیونگ با لبخند منحصر به فردش داد و نگاهی به یونگ کرد و گفت

جونگی : هیچوقت!!!!

رفت جلو و مقابل کیو ایستاد دستاش گرفت و گفت

جونگ : دیگه جلو هیچکی سرت پایین نگیر نمیخوام غرورت بشکونی

و اون در اغوش گرفت گیو لبخندی زد و همراه ان سیل اشکها بود که از چشمانش سرازیر میشد . وچه جایی بهتر از اغوش برادر برای تخلیه اشکهایش؟

همراه با کیو سیل اشکهای جونگمین هم سرازیر شد . واشکهایی بود که ازچشم بقیه سرازیر شد .

سکوت  این صحنه با اولین تقه های دست های هیونگ جون وبعد بلند دست زدن هیون و لبخند امید بخش یونگ سنگ شکسته شد .

کیو نگاهی به خود و برادرهاش انداخت چه قدر لذت بخش بود بودن در کناراین برادرها!!

چرا گاهیاوقات زندگی سنگدل میشود؟ چرا باید میان اینهمه تصادف این اتفاق برای کیو جونگ و هیونگ جونگ بیوفته؟

 

دوباره صدای کل کل ها و خنده های از ته دل جونگمین و هیونگ جون سکوت محفل شبانه انهارا برهم میزد

اما در این میان غم را در عمق چشمان کیو جونگ میتوان به خوبی دید غمی که تنها هیونگ جون ان را چشیده بود.

کیو از جاش بلند شد و به تراس  رفت و به اسمان پر ستاره توکیو خیره شد . نگاهی به ماه انداخت و به دو سال قبل برگشت

 

فلش بک 1سال قبل

کیو بعد از خارج شدن از کمپانی D.S.Pو لغو قرارداد ئ بعد رفتن به سربازی رابطه اش با جونگمین کمی خراب شد .

ان روز هم بدلیل خستگی زیاد و تنهایی به تنها حامی و برادر بزرگش یونگ سنگ پناه برد تا کمی با او دردل کند .

درکنار برادر نشسته بود و مثل همیشه  از زمونه و اتفاقاتی که برایش افتاده بود صحبت میکرد و یونگ در سکوت با صبر و حوصله به گله هاش گوش میداد.

زمان از دستشان رفته بود که با گوشیه کیو جونگ به خودشان امدند و کیو گوشی جواب داد ناگهان چهره اش در هم رفت و سریع از جاش بلند شد . یونگ با نگرانی بلند شد و گفت

یونگ : چی شده ؟کی بود ؟ چی گفت؟

کیو : از بیمارستان بود

یونگ : بیمارستان برای چی؟

کیو : نمیدونم انگار بابا اینا تصادف کردن

یونگ : بذار منم باهات بیام

سریع کت و گوشیش برداشت و با هم از اتاق خارج شدن .

نیم ساعت بعد

با اسطراب به سمت پذیرش رفتن کیو سریع از سوپر وایزر بخش پرسید

کیو : سلام خانوم کیم کیو جونگم چه اتفاقی افتاده؟

پرستار : دوساعت پیش سه تا مجروح اوردن اینجا که طی تصادف در اوتوبان پوسان –سئول با کامیون تصادف کردن و ماشین داخل دره رفته  متاسفانه دونفر از اونها تا رسیدن بیمارستان تمام کردن و فقط یک نفرشون زنده موند  که البته وضعیت خوبی ندارن

کیو به وضوح میلرزید یونگ با اخمدستش گرفت و رو به پرستار گفت

یونگ : مشخصاتشون؟

پرستار : یه خانوم مسن با یه اقای مسن با یه دختر تقریبا 19 ساله که خانوما متاسفانه فتح کردن

کیو دیگه نتونست تحمل کنه و بیهوش شد .

 

یک ربع بعد

پرستار : ببخشید میشه بیاین برا تشخیص جسد؟

یونگ نگاهی به سرم کیو کرد و پشت سر پرستار از اتاق خارج شد .

پرستار : خانوادشون بودن؟

یونگ : امیدوارم نباشن

یونگ پشت سر پرستار وارد سرد خونه شد با دیدن جسد بدون روح ایون اه و سوریا اشک از چشمش سرازیر شد

چطور باید این خبر به کیو میداد .پرستار اهسته گفت

پرستار : میشناسیشون

یونگ : بله خودشون هستن

پرستار : اگه میشه مشخصاتشون بدین

یونگ : اون دختر کیم ایون اه و اون خانوم مسن لی سوریا هستن

پرستار : اگه میشه بیاین و اون مریض هم ببینید

یونگ سری تکون داد و در سکوت به سمتI.C. Uحرکت کرد . و خوب میدانست که اون شخص کیه

با دیدن چهره نورانی اقای کیم اشک بیشتر از قبل از چشمانش سرازیر میشد . رفت سمت تختش و دستش در دست گرف و بوسید.کیم به سختی چشمانش را باز کرد و اهسته گفت

کیم : مر..مراقبه کیو...کیوجونگ...با..باش

یونگ : عمو

کیم : بهم قول ...بده

یونگ : قول میدم عمو

کیم : اون...نمیتونه...تنهایی این...تحمل کنه

یونگ : عمو

کیم : اون ..به ..تو سپر...سپردم ...مراقب...مراقبش باش

چشماش را بست و لحظاتی بعد دستاش شل شد . یونگ با بغض کیم را صدا زد ولی جوابی جز صدای خطهای مورب نبود

پرستار اورا از اتاق بیرون برد . یونگ به دیوار تکیه داد . نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق کیو رفت

کیو  توی راهرو نشسته بود که یونگ با شونه های افتاده  جلوش  رو زانو نشست .

کیو در حالی که سعی میکرد خودش گول بزنه با صدایی که از چاه خارج میشد گفت

کیو : چیشد؟ اونا نبودن مگه نه

یونگ  کنارش نشست و سرش پایین گرفت . کیو با حالتی التماس گونه سر یونگ بالا اورد و با بغض گفت

کیو : هیونگ خواهش میکنم بگو ...بگو اونا نبودن

یونگ : متاسفم بهت تسلیت میگم

کیو با وحشت سرش به دیوار تکیه داد و زد زیر گریه

اول که تمام شدن قرار دادش باD.S.Pواز هم پاشیدن گروه و شرمنده شدنش در برابر برادرها و خانوادش

بعد هم رفتن سربازی و دوری 2ساله از خانواده و برادراش بعد هم سرد شدن جونگمین باهاش

حالا هم مرگ خانوادش . زندگی چقدر با او سنگدل شده بود

یونگ مثل همیشه او را ارام ازجاش بلند کرد کیو ضعیف تر از ان بوود که با برادرش مخالفت کنه

 

یونگ کیو را روی  تخت نشاند و یه دانه دیازپام بهش داد  کمکش کرد دراز بکشه خواست بره که کیو گفت

کیو : نرو هیونگ خواهش میکنم نرو تنهام نذار

یونگ خیلی اروم کنارش نشست و دستش را گرفت

عادت داشت در همچین مواقعی سکوت کند . با سکوتش به کیو اجازه داد مثل همیشه راحت حرف دلش را بزند.

کیو : چرا من هیونگ؟ مگه من چی کار کردم؟ بخدا من مجبور شدم از کمپانی بیام بیرون .من نمیخواستم دابل اس از هم بپاشه اول که لغو قرار داد بعد  هم سربازی لعنتی 2سال سختی کشیدن دوری از شما و خانوادم حالا هم که این تصادف لعنتی !!هیونگ بخدا کم اوردم نمیتونم تحمل کنم

یونگ هم همراه کیو اشک میریخت اما ترجیح میداد حرفی نزند و سکوت کند .کیو نگاهی به صورت همیشه ارام انداخت و گفت

کیو : هیونگ برام میخونی؟خیلی وقته دلم هوای صدات کرده

یونگ لبهند تلخی زد از جاش بلند شد گیتار مشکی رنگش را برداشت و کنار کیو نشست و شروع کرد به زدن

آنجا ایستاده ای و فریاد میزنی

با ترس از اینکه شنیده نشوی

می گویند قوطی خالی بیشترین صدا را دارد

اوای صدایت خودت باید ارامت کند

گوش سپاردن تنها به انچه می خواهی بشنوی

و تنها دانستن آنچه شنیده ای

تو تو سراپای وجودت فرو رفته در تراژدی

و تو برآنی که دنیایت را نجات دهی

 

سیه روزی

مصرانه می خواهی سنگینی دنیا را بر دوش کشی

سیه روزی

زندگی بیش از آنچه میبینی دیدنی دارد

همدم سیه روز من

هنوز انجا ایستاده ای و فریاد میزنی

کسی ارزش قائل نیست برای انچه میگویی

دوست من قبل از اینکه صدایت را از دست دهی

شادی یکی،رنج دیگری است

این لحظات فرستاده شده اند برای آزمون جان آدمی

 

ولی با همه آنچه میبینی کماکان چیزی است نادرست

تو،تو آن همه را به تنهایی به دوش می گیری

ازیاد مبر سیه روزی عاشق همدم است

 

صبر داشته باش رفیق تنهایی من

صبر داشته باش

این تو هستی که در آخر برنده میشوی

صبر داشته باش برادر من

 

یونگ گیتار گذاشت کنار تخت و سر کیو گذاشت روی بالشت  . پتو روش کشید و از اتاق رفت بیرون .شماره هیون گرفت

هیون : جانم بفرمایید

یونگ : تو جلسه ای؟

هیون :بله بفرمایید

یونگ : بعد از اینکه کارت تموم شد سریع بیا خونم یه اتفاق بد افتاده

هیون : مشکلی پیش اومده

یونگ : بیا بهت میگم خداحافظ

قطع کرد .

سوار ماشین شد و رفت کلیسا باهاشون هماهنگ کرد بعد هم رفت سراغ بقیه کارا . نزدیکای غروب بود که برگشت . همون موقع ماشین هیونم رسید . یونگ بهش علامت داد ماشین ببره تو پارکینگ

هر دو از ماشین پیاده شدن . یونگ با شونه های افتاده رفت سمتش.

هیون رفت جلوش شونه هاش گرفت و گفت

هیون : یونگ سنگ چی شده؟

یونگ با بغض به چشمای هیون نگاه  کرد

یونگ : خانواده  کیو امروز تصلدف کردن

هیون : حالشون...حالشون خوبه؟

یونگ زانو زد روی زمین نفسش بند امده بود . هسون جلوش نشست شونه هاش گرفت و بلند گفت

هیون : یونگ بگو که حال عمواینا خوبه؟

یونگ : همشون رفتن پیش مادرم

هیون اشکاش سرازیر شد و گفت

هیون : کیو جونگ ... کیو جونگ میدونه؟

یونگ  سرش تکون داد

 

 




طبقه بندی: Life & lot،

تاریخ : سه شنبه 31 تیر 1393 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : hani | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.