تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-17
سلام سلام خوشگلااااااا
کیوووووووووووووووجونگیم برگشته تبریک به همه
دیگه حرفی ندارم بفرمایید ادامه...

.......
هیون کنار پنجره ایستاده بود و وقتی چو سان و همکارش از اونجا عبور کردند و به نشیمن رفتند طوری کنار ستون ایستاد که به نظر می آمد کاملا غیر عمد توجه اونها رو جلب نکرد و اونها بدون اینکه او رو ببینند از جلوی هیون رد شدند.. هیون از پشت سر به چوسون نگاهی انداخت و دید که کاملا مشغول کارشه و متوجه اطراف نیست  کمی به در نزدیک شد و سعی کرد به  صداهایی که از نشیمن شنیده می شه گوش بده.. به نظر می رسید که دارن از اونجا به طبقه بالا می رن.. وقتی که دیگه از پله ها بالا رفته بودند و هیون دیگه نمی تونست اونهارو از در نیمه باز پذیرایی ببینه به این فکر می کرد که دنبالشون بره یا صبر کنه و با چوسون به طبقه بالا بره.. اما با شنیدن صدای زنگ تلفن سر جاش ایستاد و ظاهرا خودش رو مشغول نگاه کردن به پرتره های خوانوادگی و عکس های روی دیوار نشون داد.. اما نه چوسون از آشپزخونه بیرون اومد و نه کس دیگه ای صدای زنگ رو شنید که بعد از چند بوق به پیغامگیر صوتی وصل شد... صدای تقریبا بم و زنگ داری به گوشش رسید که ظاهرا خیلی عصبانی بود و دختر و پسرش رو مخاطب قرار داد..
-    آهای شماها...دارین چیکار می کنین؟ یا مگه کسی تو اون خونه جهنمی نیست؟ چو سان... زود بامن تماس بگیر بگو ببینم اون خواهر احمقت چه غلطی کرده؟... شما می خواین باور کنم پسر مهربون نزدیک ترین دوستم که از شما دوتا افعی بیشتر قبولش دارم دختر منو اذیت کرده و کاری کرده از خونه ش بره؟؟ من تورو می شناسم حیف اون پسر..  دختر همون مادری... خیلی زود این مسخره بازیو تموم می کنین وگرنه خودم میام و تکلیفتونو مشخص می کنم.. حواستون باشه این دفعه دیگه اون مادر افعی تر از خودتون نمی تونه کاراتونو لاپوشونی کنه.. پسره... واقعا که اگر بفهمم بی خودی اون پسرو اذیت کردین و آبروشو جلوی پدرش بردین دیگه ازتون نمی گذرم!..
و انگار که تلفنو به جایی کوبید..
هیون از شنیدن مکالمه هم شگفت زده بود و هم به فکر فرو رفته بود... به طرف آشپز خونه رفت و پشت سر چوسون ایستاد..
-    عزیزم مگه نمی خواستی اتاقتو نشونم بدی؟!
-    آ..اوپا... اینقدر دوست داری؟... خیلی خب بریم.. داشتم غذایی که دوست داریو درست می کردم...
-    بعد برگرد و درست کن..
-    حتما..
وقتی چوسون برگشت و به هیون نگاه کرد هیون سریع لبخندی زد و گوشی چوسون رو به دستش داد..
هیون: اینجا نذار ممکنه آب بریزه روش و خراب شه..
چوسون هم با لبخند گوشی رو گرفت و نزدیک هیون اومد و دستش رو دور بازوی هیون حلقه کرد و او رو از آشپزخونه بیرون برد.. هیون جونگ با لبخند بزرگی به همراهی او از پله ها  بالا می رفت.. نزدیک در اتاق چوسون ایستادند..
چوسون: اوپا اینم اتاق من..
چوسان از اتاق کناری بیرون اومد و با دیدن هیون جونگ همراه چوسون اول تعجب کرد و کمی ترسیده به نظر می رسید ولی  بعد در حالی که با اخم غلیظی به هیون خیره بود به سمت چوسون اومد و دستش رو گرفت
چوسان: این پسره اینجا چیکار می کنه؟
چوسان: این اوپا هیون جونگه... خیلی با اون جونگ مین فرق می کنه...
چوسان درحالی که همچنان به هیون جونگ خیره بود و سریع چوسونو با خودش به اتاقش برد و هیون جونگ و همکار چو سان رو درحالی که با حالت تهاجمی به بالا تا پایین هم نگاه می کردند تنها گذاشتند...
.....
-    کیو جونگ اوپا!...
-    گفتم این پسره کی بووووووووووووووود
کیو جونگ نگاهی عصبانی به این جانگ کرد و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه از جلوی خونه با قدم های بلندی دور شد و این جانگ با  حال پریشانی دنبال کیو دوید شاید بتونه او رو نگه داره...
.....
این جانگ به طرف خونه برگشت و به پسری که با آمیزه ای از تعجب و ناراحتی و خشم به این جانگ و کیو جونگ نگاه می کرد و بلاخره چشمش رو از کیو جونگی که دور می شد برداشت و به این جانگی که الان برای اولین بار در عمرش عصبانیتش رو می دید نگاه کرد...
این جانگ تقریبا با فریاد گفت: حالا خیالت راحت شد؟؟؟ همینو می خواستی؟ چرا اینجوری کردی؟ من تورو داداش خودم می دونستم و عاشقت بودم اما با این کارت....
 ادامه نداد و با حرص لبش رو گاز گرفت و داخل خونه رفت و درو بهم کوبید..
پسر موهاش رو بادست گرفت: این جانگ... صبر کن بذار توضیح بدم من...
اما دیگه این جانگ رفته بود و به حدی عصبانی بود که متوجه شد فعلا نمی تونه باهاش حرف بزنه..
 با سرعت به طبقه بالا رفت تا لباس عوض کنه و دنبال کیو جونگ بره.. خیلی سریع لباس پوشید و کیفش رو برداشت اما وقتی از خونه خارج شد تازه متوجه شد آدرس نداره و نمی دونه باید کجا پیداش کنه... کمی فکر کرد و به طرف کمپانی به راه افتاد.. توی دلش دعا می کرد امروز طرفدارای زیادی جلوی کمپانی نباشن..
......
-    اوهوم... هیونگ جون مطمئنی کارش خوبه؟ می دونی که شرکت پدره و اگه اشتباهی کنم پدرمو در میاره!
هیونگ با خنده جواب داد: مطمئن باش.. خودم یه مدت شاگردش بودم..
-    اوه پس امیدوار شدم.. کسی که بتونه به مغز فندقی مثه تو درس بده صبر ایوب هم داره که واسه سر و کله زدن با سر آشپزای ما عالیه..
-    یاااااا ... خیلی خب... اممممم راستی ... یکم زحمت برات دارم.. یعنی خب نباید بفهمه تو رفتی سراغش و من معرفیش کردم.. باید فکر کنه خودش کارو پیدا کرده..
-    هیونگ جونا.. حالت خوبه؟؟ .. گفتی می خوای دوست دخترتو خوشحال کنی.. اونوقت می خوای..
-    هئونگ خواهش می کنم... همه چیزو به من بسپر فقط نقشتو خوب بازی کن و استخدامش کن بقیه شو بعدا برات می گم... باشه؟ قبوله؟
-    خیلی خب.. باشه من عصر منتظرشم.. میاد که حتما؟ هیونگ جون من سریع لازمش دارم..
-    مطمئن باش میاد... ممنونم هئونگ..
-    قابلی نداشت خودمم لازمش داشتم پس نیازی به تشکر نیست.. اگه کارش خوب باشه من باید تشکر کنم..
-    اوهوم.. پس فعلا.. میبینمت...
تماس رو تمام کرد و سریع وارد چاپ خونه ای که روبروش بود شد...
برای بار آخر با رضایت به اعلامیه نیازمندی به کارگری که خودش طراحی کرده بود نگاه کرد و برای چند دهمین بار اون رو بررسی کرد و بعد از این که مطمئن شد مشکلی نداره برگه رو کنار در ورودی گذاشت و زنگ درو زد و کنار رفت و پشت صندوق پستی همسایه مخفی شد... پسر بچه ی نوجوانی درو باز کرد هیونگ می دونست باید برادر کوچک تر سومین باشه...  برگ اعلامیه رو برداشت و هیونگ نگران شد و دعا می کرد سومین بیاد و  اون رو ببینه وگرنه تمام زحمتش به باد می رفت و مجبور می شد با روش  دیگری به گوش سومین برسونه ... یوری نگاه مختصری بهش انداخت و می خواست  اونو زمین بندازه و درو ببنده.. هیونگ جون نفسش رو حبس کرد ولی همون موقع سومین کنار یوری ظاهر شد و برگه رو ازش گرفت و به یوری نگاه کرد..
سومین: کی بود؟ .. این چیه؟
یوری: نمی دونم نونا.. اینو گذاشته بود..
یوری سرش رو برگردوند و رفت داخل و سومین با اخم کوچکی بهش نگاهی انداخت و هر لحظه اخمش بیشتر باز می شد و در آخر با خوشحالی بالا و پایین می پرید و اعلامیه ساختگی هیونگ جون رو می بوسید...
هیونگ با دیدن خوشحالی سومین مثل اون خندید و می خواست بره جلو... قدمی به جلو برداشت.. سومین به سمتش نگاه کرد.. هیونگ روش رو برگردند و کلاهش رو بیشتر جلوی صورتش کشید و یقه ش رو هم بالا تر کشید.. با تمام وجود می خواست برگرده و وقتی صدای شاد سومین رو شنید که صداش می کرد اشتیاقش هم بیشتر شد..
سومین: آقا.. شما اینو گذاشتین اینجا؟..
هیونگ ساکت بود و فکرش خالی بود.. نمی دونست باید به تصمیمی که گرفته ادامه بده یا اینکه برگرده و به سومین بگه آره کار من بوده....
سومین دوباره صداش کرد.. صدای سومین شک کمرنگش رو منعکس می کرد.. چیزی نمونده بود هیونگ رو بشناسه..
هیونگ مردد بود.. لبش رو گاز گرفت و چشماش رو  بست.. می خواست به سمت او برگرده اما لحظه آخر صدای سومین در گوشش زنگ خورد و به سرش می کوبید.. همش تقصیر توئه.. چهره سومین در اون لحظه رو به خاطر آورد که با نفرت بهش نگاه می کرد.. تمام جرات و قدرتش رو برای نگاه کردن به سومین از دست داد... بغضی که به گلوش چنگ زد رو خورد و اولین قدمو به جلو برداشت و با هر قدم سرعتش رو بیشتر کرد و با سرعتی که نفس گرفته ش بهش اجازه می داد از اونجا دور شد...
سومین هنوز با شک به رفتن هیونگ نگاه می کرد.. حس  آشنایی به او داشت.. تا وقتی دور شد بهش خیره بود... وقتی  کاملا دور شد بلاخره سومین هم از فکر اون رهگذر غریبه بیرون پرید و شانه اش رو بالا انداخت و با خوشحالی دوید داخل تا برای مصاحبه آماده بشه!...
............
یونگ سنگ با سر پایین وارد خونه شد و بی توجه به جونگ مین که سرحال جلوش ایستاده بود و بعد از چند روز با خنده به استقبالش اومده بود بدون تغییر مسیر نگاهش داخل اتاق رفت و درو بست! جونگ مین به در اتاق نگاه می کرد که در خونه دوباره باز شد و این دفعه هیونگ بود که از در وارد شد و اون هم فقط نگاه مختصری به جونگ مین انداخت و وقتی جونگ مین خواست جلو بره و مثل همیشه با سربه سر او گذاشتن کمی حال خودش رو بهتر کنه اما با دیدن قیافه بهم ریخته و چشمهاش که هر لحظه ممکن بود بارونی بشن همونجور بهش خیره موند تا داخل اتاقش شد و درو بست...
جونگ مین کلافه به درخونه نگاه کرد... با صدایی که خودش می تونست بشنوه رو به در گفت: بعدی کیه؟ که بلافاصله در باز شد و این بار کیو جونگ ناراحت و عصبانی وارد شد و بدون نگاه کردن به جونگ مین یکراست به طرف اتاقش رفت و دروبهم کوبید و اینبار جونگ مین از ترس خشمی که کمتر از کیو دیده می شد اما به شدت ترسناک بود ساکت شد و آروم گوشه سالن روی کاناپه نشست... این بار با صدای آرومتر از کسی که وجود نداشت پرسید: اینا چشون شده؟!...
.....
چوسان با کلافگی به خواهرش نگاه کرد: خیلی خب ولی دیگه نیارش خونه.. به هر حال خطرناکه..
چوسان: باشه.. خیالت راحت باشه داداش... فقط یکم باهاش بازی می کنم بعدشم... با انگشت شصتش انگشت اشاره ش رو رها کرد...
چوسان: می دونستم خواهر زرنگ من اینطورام اهل و رام شدنی نیست... فقط یه لحظه شک کردم که نکنه یه وقت..
چوسون انگشت اشاره شو روی لب برادرش گذاشت و اجازه نداد ادامه بده...
چوسان: فکرشم نکن... این پسر خوشگله هم فقط یه اسباب بازیه جذابه...
چوسان خنده ای موزیانه ای کرد و به خواهرش که می رفت نگاهی انداخت و دنبال او رفت...
چوسون دست هیون رو گرفت و بی توجه به همکار چو سان هیون جونگ رو به داخل اتاقش کشید و درو بست...
چو سان: یا از چیزی ناراحتی؟
مرد با دلخوری به چو سان نگاه کرد: مگه قولشو به من نداده بودی؟ پس این مرتیکه چی...
چوسان نذاشت حرفش رو ادامه بده: نگران نباش اونم فقط یه طعمه چرب دیگه ست...
مرد دوباره به در اتاق چوسون نگاه ناراحتی کرد و با چوسان رفت....
.....
هیون: فکر نمی کردم اینقدر با سلیقه باشی...
چوسون: اشتباه می کردی اوپا تو هنوز منو نمی شناسی... باید بیشتر باهم آشنا شیم...
هیون: آره همین فکرو می کنم... هیون به ساعتش نگاه کرد.. من دیگه باید برم.. امروز کلی از کارامو عقب انداختم...
چوسون به هیون نزدیک شد و دستش رو روی شونه هیون گذاشت و بهش چسبید...  
هیون: عزیزم من واقعا باید برم... نمی خوای کارمو از دست بدم که... منیجر عصبانی می شه...
چوسون: اوپا..
هیون: بله؟
چوسون: اونروز... توی رستوران جدی گفتی؟
هیون: چیو؟ که خواستم دوست دخترم بشی؟
چوسون: آره... راستش تو قبلا با من خیلی سرد بودی.. یعنی راستش حس می کردم از من بدت میاد ولی حالا خیلی عوض شدی... من..
هیون: هیسسس... دست رو روی لب چوسون گذاشت و نذاشت ادامه بده.. صورتش رو نزدیک چوسون برد و ادامه داد..
هیون: خودت می گی قبلا.. اون موقع تو زن داداش من بودی و من نمی دونستم می تونی چقدر شیرین و دوست داشتنی باشی...
 و لبخندی زد که دل هر کسی رو آب می کرد... چوسون با چشمهایی که از برق پیروزی در اونها نمایان بود به هیون جونگ خیره شد و  لبخند زد...
هیون: حالا اجازه می دی برم به کارام برسم؟ بعدا کلی وقت داریم باهم باشیم...
چوسون دست هیون رو کشید و یقه ا ش رو گرفت و او رو روی تختش پرت کرد و خواست بره جلو و روی سینه ش خم بشه که هیون فورا از تخت بلند شد و شونه های چوسون رو گرفت..
هیون: عزیزم من واقعا الان باید برم.. بعدا می بینمت... فکر کنم داداشت هم ناراحت می شه... بهتر یه روز دیگه با هم بیایم..
چوسون: اوهوم... اوپا خیلی دوست دارم..
هیون: منم دوست دارم شیطون...
لپش رو کشید و ازش دور شد..
......
هیون وقتی از خونه قصر مانند خارج شد و در پشت سرش بسته شد دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس راحتی کشید...
- خوب شد دیگه اون نامردا رو ندیدم... هوووووف نزدیک بود.... خدای من جونگ مین منو ببخش.... ولی مجبورم! بهش احتیاج دارم.. هردومون داریم...
با سرعت خودش رو به ماشینش رسوند و به محض سوار شدن دستش رو باز کرد و شماره ای رو که از گوشی چوسون کف دستش یادداشت کرده بود رو گرفت و می خواست به اسم آقای نا ذخیره کرد...
....
جونگ مین با بی حوصلگی به یونگ سنگ که یک ساعت تمام زیر پتوش خزیده بود و صورتش رو با آرنجش پوشونده بود نگاه کرد... با صدایی که مطمئن بود اگر یونگ سنگ بیدار شده می تونه بشنوه گفت: نچ پس نمی خواد بیدار شه و بگه چه دردشه!...
 جونگ مین با شناختی که از یونگ سنگ داشت می دونست اگر یکم بی ادبانه حرف بزنه یونگ سریع بلند می شه و باهاش دعوا می کنه که چرا با بزرگترش اینجوری حرف زده.. ولی وقتی هیچ حرکتی از یونگ سنگ ندید بیشتر نگران شد... الان دیگه مطمئن بود که خواب نیست چون فقط چشماشو باز کرد و به پهلو چرخید... این می تونست نشونه این باشه که نمی خواد حرف بزنه.. نه این که حرفی برای گفتن نداشته باشه...
کلافه تر از قبل بلند شد شاید بتونه با هیونگ جون یا کیو جونگ حرف بزنه...اول کیوجونگ؟ ... یا هیونگ... امممم... اول کیو ... بعدش میرم حال اون بیبی رو جا میارم بعدشم حالشو می گیرم دلم وا شه...!
 با این افکار با خنده ای که وقتی به در اتاق کیو رسید از لبش محو شد راه افتاد...
صدای فریاد کیو جونگ رو از اتاق می شنید که با داد و فریاد با کسی حرف می زد..
درو باز کرد و کیو رو دید که با فریاد با تلفن همراهش با بیچاره ای اون طرف خط حرف می زنه...
کیو: یاااااا گوش کن دختر جون دیگه به من زنگ نزن وگرنه هر چیزی دیدی از چشم خودت دیدی... من هیچ کمکی نمی تونم به تو کنم... نمی خوام صداتم بشنوم بسه دیگه...
قطع کرد و گوشیش رو روی تخت پرت کرد و به روبرو نگاه کرد و جونگ مین رو دید که با چشمهایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه بهش نگاه می کرد...
جونگ مین بلاخره از شوک خارج شد: کی..کیو جونگا... من که گفتم مشکلی ندارم... اینجوری با خواهرت حرف نزن... سکته می کنه یه وقت!
....
کیو با گیجی به جونگ مین نگاه می کرد نمی دونست چرا جونگ مین داره از ایون آه حرف می زنه.. بعد از یک دقیقه که با اخم و گیجی به جونگ مین که هنوز ترسیده جلوی در ایستاده بود خیره بود بلاخره فهمید جونگ مین به اشتباه فکر کرده کیو داشته با خواهرش حرف می زده... پوفی کشید... با کلافگی دستهاش رو توی موهاش فرو برد و روی تختش نشست و همونطور که دستش از جلو بین موهاش بود و صورتش رو پوشونده بود با لحنی که حالا برخلاف چند دقیقه قبل آروم و کمی غمگین بود گفت: ایون آه نبود..
جونگ مین که دید حالا دیگه خطری نیست و آرامش برقراره به طرف کیو جونگ اومد و دستش رو از صورتش کنار زد و وقتی جونگمین بهش نگاه کرد لبخندی زد و دستش رو کمی فشرد و کنارش روی تخت نشست.. کیو سرش رو برگردوند اما جونگ مین یکی از دستهاش رو رها کرد و باهاش چونه ش رو گرفت و دوباره به طرف خودش چرخوند... به چشمهای کیو نگاه کرد و با مهربونی و لحنی که کمی دلخوری در اون حس می شد گفت: یا نمی خوای با من حرف بزنی؟... چی اینطوری بهمت ریخته؟ اون دختره کی بود؟ دوست د..
کیو: نمی خوام درباره ش حرف بزنم..
جونگ مین با  دلخوری بیشتر به کیو اخمی کرد: باید حرف بزنی... اینطوری بهتره تو خودت نریز.. یادت نمیاد؟ من این حال تو رو درک میکنم... شبیه من شدی همین چند وقت پیش.. باید با کسی حرف می زدم و تو اینجا بودی و منو وادار کردی حرف بزنم... درسته که مشکلی ازم حل نشد اما حد اقل با دلگرمی و محبتی که نشون دادی دلمو آروم کردی... حالا نمی خوای بذاری من این کارو برات انجام بدم؟... این انصاف نیست..
کیو: جونگ مین... برای همین نمی خوام باری به دوشت اضافه کنم..
جونگ مین: تو بار نیستی رفیقمی داداش!.. بگو ببین کی جرات کرده کیو جونگو عصبانی کنه!..
با شیطنت اسم کیو رو با تاکید گفت..




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 4 مرداد 1393 | 04:55 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.