تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Who are you ? - 5
سلام سلام سلام

چطورین خوشگلا؟

شرمنده بابت این دو هفته ای که نبودم

اما به جاش می خوام یه خبر خوش بدم

از این به بعد این داستانو دو روز تو هفته میذارم
شنبه ها و دوشنبه ها

احیانا اگه تو این دو روز مشکلی پیش اومدو نیمدم به جبرانش حتما تو یکی دیگه از روزها میذارم
قلبای شیشه ایم که چهارشنبه روزشه
قسمت بعدیم امادست که همین هفته چهارشنبه میذارمش

پس به این ترتیب سه روز تو هفته داستان دارم
اگر بتونم ایده هامو جمع و جور کنم شاید برای یک یا دو روز دیگه از هفته ام یه داستان جدید بذارم

اما یادتون باشه همه اینا به همکاری شما احتیاج داره
پس بهم انگیزه بدین تا تند تند بیام باشه؟

خوب حرف زدن دیگه بسه
بفرمایین ادامه که داستان منتظرتونه
بای





وقتی آهنگ تموم شد سرشو بالا گرفت. اما با دیدن چهره پسرا زبونش بند اومد.


هر چهار تا با نگاهی عجیب بهش خیره شده بودن. هیون از پشت میز بهش زل زده بود. چشماشو یه لحظه از رو سونگ جو بر نمی داشت. دستاش میلرزیدو حال بدش به وضوح تو صورتش مشخص بود. یونگ و کیو با تعجب و دهنای باز بهش خیره شده بودند. اما جونگ... تو چشماش آنچنان نفرتو خشمی موج می زد که باعث می شد نتونه یه کلمه حرف بزنه....


جونگ از جاش بلند شد و با داد گفت: تو... چجوری؟ چجوری اون کارو کردی؟


شکه شده بود. نمی فهمید مگه چیکار کرده بود؟ اون فقط... فقط خونده بود. با نگاه پرسش گر به جونگ خیره شد و گفت: مگه من چیکار کردم؟


جونگ بلند تر از قبل فریاد زد: تو... فکر کردی ما احمقیم آره؟ چقد طول کشید تا بتونی صداشو تقلید کنی ها؟


جواب نداد. یعنی اصلا نمی دونست باید چه جوابی بده. گیج شده بود. تو چشمای جونگ از عصبانیت و نفرت اشک جمع شده بود. تمام بدنش می لرزید. هیون ترسید. با اینکه خودشم حال درستی نداشت رفت پیش جونگ و سعی کرد آرومش کنه. با تردید به سونگ جو که هنوز با نگاهی متعجب بهشون خیره شده بود نگاه کرد. واقعا اون پسر چطور تونسته بود تا این حد شبیه هیونگ بخونه؟ حتی با تقلید صدا هم نمیشد انقد شبیه یه نفر خوند.


یونگ بلند شد و با لحن بی نهایت سردی به سونگ جو گفت: برو بیرون....


سونگ جو: اما...


یونگ این بار قاطعانه صداشو بالا برد: گفتم برو همین الان.... روشو برگردوندو به سمت جونگ رفت.


نمی خواست یعنی نباید اون فرصتو از دست می داد. اگر می رفت دیگه هیچ راهی برای انتقام نداشت. با تموم وجود سعی می کرد موقعی که می خوندو به یاد بیاره تا بفهمه چیکار کرده که باعث چنین عکس العملی شده. ولی هر چی بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید.


همون موقع جونگ یه دفعه با زانو افتاد رو زمینو سرشو با حالت عصبی بین دستاش گرفت.


کیو دویید سمتشو گفت: جونگ مین... پسر چت شده؟ آروم باش...


اما جونگ به حرفشون گوش نمی داد. حالش بدتر از اون بود که بتونه خودشو کنترل کنه. دو سال تموم سعی کرده بود به هیونگ فکر نکنه. سعی کرده بود تمام خاطراتش خنده هاش شوخایشو از یاد ببره. تو اون مدت یبارم سمت آهنگایی که هیونگ توش می خوند نرفته بود چون با شنیدن صداش حالش بدتر می شد. اما حالا... همه چیز یه دفعه براش زنده شد. جسد نیمه سوخته هیونگ از جلو چشماش کنار نمی رفت.


کیو که از دیدن جونگ تو اون وضعیت ترسیده بود سریع از جاش پرید. با خشم به سونگ جو که هنوز همون جا نشسته بودو بهت زده به اونا نگاه می کرد خیره شد. داد زد: مگه نگفت برو بیرون؟ واسه چی هنوز اینجایی؟


سونگ جو بلند شد. مطمئن بود الان دیگه کاری از دستش بر نمیاد پس همون بهتر که می رفت... با گیجی از اتاق خارج شد. هنوزم نمی فهمید دلیل این رفتارا چیه. دستشو رو شقیق هاش گذاشت. از وقتی وارد اون اتاق شده بود سردرد بدی به جونش افتاده بود...  سردرد... دوباره یاد اون تصاویر گنگ افتاد. سعی کرد همشونو یبار دیگه به خاطر بیاره اما انگار اون تصاویر اسرار داشتن ازش فرار کنن. دلش می خواست بخوابه. سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد.


------


پسرا برگشتن خونه. حال جونگ بهتر شده بود ولی هنوز با کسی حرف نمی زد. تا رسیدن خونه رفت تو اتاقو درو بست. به سمت تخت خوابش رفت زیر پتو خزید. گوشیشو دراوردو رفت تو قسمت گالری. فقط یه عکس از هیونگ توی گوشیش نگه داشته بود. با تردید به روی عکس کلیک کرد. یه عکس از خودشو هیونگ بود. کاملا به یاد داشت یه سال قبل اون اتفاق وقتی با گروه برای استراحت به ویلای جیجو رفته بودن این عکسو با هیونگ گرفته بود. دلش بی نهایت برای هیونگ تنگ شده بود. کاش فقط می تونست یبار دیگه اونو ببینه. چشمای به غم نشستشو بست و به محض این کار تصویر چهره خندون هیونگ جون جلوی چشمای بستش شکل گرفت.


پسرا تو پذیرایی نشسته بودن. کسی حرفی نمی زد. همه تو افکار خودشون غرق بودن. بعد از چند دقیقه بالاخره کیو سکوتو شکست: اون پسر حتما یه شیاده...


هیون دستی رو پیشونیش کشیدو گفت: اگه اینطوره واقعا خوب نقششو بازی کرد.... خیلی گیج به نظر می رسید....


یونگ نفس عمیقی کشید: شاید فقط یه شباهته ساده باشه...


هیون چشماشو ریز کرد با دقت به اون زمانی که پسر شروع به خوندن کرده بود فکر کرد. سری به مخالفت تکون دادو گفت: شباهت؟ ممکن نیست... صداش عین صدای هیونگ بود....


کیو پوزخندی زد: شایدم هیونگ خودش اونو واسمون فرستاده...


یونگ رو به هیون کردو با تردید پرسید: ولی... حالا باید چیکار کنیم؟ می خوای بذاری اون بیاد تو گروه؟


هیون: نه ولی نمی تونم از صداش یا خوندنش ایرادی بگیرم. اون هیچ ایرادی نداشت باید یه فکر دیگه کنیم...


کیو نفس عمیقی کشید و دستی به صورتش کشید: اصلا این پسره یه دفعه چجوری سر و کلش پیدا شد؟


هیون: هان می گفت از بچگی تو انگلیس بزرگ شده و چند ماهی میشه که برگشته کره...


کیو سرشو تکون مختصری دادو دوباره تو افکارش غرق شد. نمی دونست چرا ولی ته دلش از اون پسر می ترسید.


---------------


کنار رودخونه هان ایستاد. دستاشو به نرده ها تکیه داد و به بازی آب خیره شد. نور چراغای رنگی تو تاریکی شب جلوه خاصی به آب تیره رودخونه بخشیده بود.انگار هزاران نقطه نورانی تو سیاهی آب به رقص درومده بودن. باد ملایمی می وزید و موهای بلند و سیاهشو نوازش می کرد.


هنزفریشو گذاشت تو گوششو آهنگو پلی کرد. قطره های اشک یکی یکی از چشماش سرازیر می شد. تو این دو سال تنها چیزی که از هیونگ براش مونده بود صداش بود. تنها چیزی که مونس تنهایی هاش بود همین آهنگا بود که بارها بارها گوش می داد ولی هیچ وقت ازشون خسته نمی شد.


دلش برای هیونگ تنگ شده بود. برای خنده هاش برای حرف زدناش. حاضر بود هرچی تو دنیا داره بده ولی یبار دیگه آغوش گرمه اونو دور خودش احساس کنه. یبار دیگه هیونگ از پشت اونو تو بغلش بگیره و موهاشو ببوسه.


نفس عمیقی کشید تا شاید بتونه جلو اشکاشو بگیره. دوباره راه افتاد. خودشو مقصر مرگ هیونگ می دونست. اگه اون روز جواب تلفناشو میداد.. اگه بهش فرصت داده بود توضیح بده... شاید این اتفاق نمیفتاد. اما دیگه واسه این حرفا خیلی دیر شده بود.


شنیده بود پسرا برگشتن. از بعد از مرگ هیونگ دیگه ازشون خبری نداشت. دلش برای اونا هم خیلی تنگ شده بود.
دوست داشت دوباره ببینتشون. از کنار رودخونه گذشت و راه خونه پسرا رو پیش گرفت.


می تونست با ماشین بره ولی پیاده راحت تر بود. نیم ساعت بعد به خونشون رسید. دستای سردشو آورد بالا و زنگ درو زد.


یونگ داشت روی مبل کتاب می خوند تا شاید بتونه با غرق شدن تو دنیای خیالی از واقعیتی که رو زندگیشون سایه افکنده بود فرار کنه. خواست صفحه کتابو ورق بزنه که صدای زنگو شنید.


از جاش  بلند شدو به سمت ایفون رفت: بله؟

صدای دختری از پشت آیفون گفت: سونگ میم اوپا... میشه درو باز کنی؟


برای چند لحظه از تعجب بی حرکت وایساده بود. اما یه دفعه خوش حالی وجودشو گرفت. سریع درو باز کرد و از همون جا داد زد: بچه ها بیاین مهمون داریم....


سونگ می وارد اتاق شد. یونگ رفت سمتشو محکم بغلش کرد.


سونگ می خندید و گفت: دلم برات خیلی تنگ شده بود...


یونگ سنگ با خوش حالی خندید: منم همین طور آتیش پاره...


خودشو از یونگ جدا کردو با دلخوری ساختگی گفت: اوپا.... هنوزم بهم میگی آتیش پاره؟


یونگی: تقصیر خودته بس که آتیش می سوزوندی...


همون موقع در اتاق جونگ باز شد. جونگی با بی حوصلگی سرشو از در آورد بیرون اما همین که چشمش به سونگ می افتاد لبخندی روی لباش نقش بست.


چقد خوش حال بود که یبار دیگه جونگ مین رو میبینه. از وقتی بچه بودن با هم بزرگ شدن. یادشه همیشه می رفتن تو مزرعه مادربزرگ جونگیو با هم بازی می کردن و بعدم مادربزرگ میومد و بهشون عصرونه میداد. با یاد آوردی دوران کودکیش لبخندی رو لباش نقش بست.


 ولی دلش گرفته بود. همش منتظر بود در اتاق هیونگ باز شه و مثل همیشه با خنده بیاد سمتشو بوسه کوتاهی به لباش بشونه اما می دونست این اتفاق دیگه هیچ وقت نمیفته.


هیون و کیو داشتن تو اتاق حرف می زدن که صدای خوش و بش جونگ و یونگی از طبقه پاین به گوششون رسید. یکم با تعجب بهم نگاه کردن و بعد به سمت در اتاق رفتن. هیون جلوتر از کیو از پله ها پایین میومد و مشتاق بود ببینه کی اومده که باعث شده جونگ بعد از مدت ها قهقه بزنه.


به پله یکی مونده به آخر که رسید با دیدنش سر جاش خشک شد. باورش نمی شد. با نگاهی شوک زده بهش خیره شدو با من من زمزمه کرد: سو... سونگ می.


قدرت پایین اومدن از اخرین پله رو نداشت... هجوم خاطراتو با تمام وجود حس کرد. خاطراتی که چند سال ازشون فرار می کرد اما حالا با رفتن هیونگ جون یبار دیگه به خودشون اجازه داده بودن جلو چشماش شکل بگیرن.....





طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : شنبه 4 مرداد 1393 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.