تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Glassy hearts 3 - 19

سلام به همگی

عیدتون با یه کوچولو تاخیر مبارک
ایشالا نمارو روزه هاتون قبول باشه

دیدین این دفعه سر قولم موندمو داستانو به موقع گذاشتم

الان که دارین داستانو می خونین من همچنان تهران نیستم و این پست ارسال به ایندست
اما نظراتونو می خونم

بهم دلگرمی بدین که بتونم هفته ای دوبار داستان رو بذارم

این قسمتو اولش که می نوشتم دوست نداشتم ولی طی یک فرایندی یوهو خوشم اومد

ولی بهرحال اگر خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشین
چون این قسمت بیشتر یه دست گرمی بود تا بتونم دوباره نوشتنو شروع کنم

راستی راستی
دو سه تا از دوستان بودن که تو وب just ss501 برام پیغام گ
ذاشتن که رمز قسمت چهاردهو میخوان
من از همینجا شخصا معذرت میخوام ازشون که متوجه پیامشون نشده بودم
تو همین پست برام شمارتونو بذارین که بهتون اس ام اس کنم

همین دیگه
بپرین ادامه خوشگلا
بابای


روزها، ساعتها با خود درگیرم...
تن من توان این همه درد را ندارد!
برای احساسم هر لحظه عذاب میکشم.... تحقیر میشوم!
اشک میریزم و درد میکشم!
کاش کسی هم دلتنگ من میشد! برایم بی تابی میکرد !
کاش بودی که من خودم را بخاطر احساسم هر ثانیه به دار نکشم!
کاش بودی....
کاش..........





با احساس سردرد و سرمای عجیبی چشم هاشو باز کرد... با گیجی نگاهی به خودش انداخت... چند ثانیه طول کشید تا بیاد بیاره چرا اون جاست.... با یاداوری حرف های خواهرش اخم عمیقی به روی پیشونیش نقش بست... دستش رو بالا آوردو نگاهی به ساعتش انداخت... کمی از دوازده گذشته بود... پس الان نزدیک به سه ساعت بود که توی وان حموم به خواب رفته بود... با این وجود سرمایی که تو بدنش نفوذ کرده بود عجیب به نظر نمی رسید....


دو دستش رو روی لبه وان گذاشتو خودش رو بالا کشید... برای لحظه ای از بدن درد دندون به لب گرفت.... اخم کرد... چه کابوسی شده بود این زندگی براش....


سرسری دوشی گرفتو لباس خشک به تن کرد... از حموم خارج شدو بی توجه به خیسی موهاش به سمت تخت رفت... حتی اگر می خواست هم بدن بی حسش بهش اجازه خشک کردن موهاش رو نمی داد... احساس می کرد اگر همین الان دراز نکشه از هوش میره.... اما قبل از اینکه به تخت نزدیک بشه چشماش سیاهی رفت... روی زمین نشست.... فقط همینو کم داشت... سرمای بدی خورده بود....


انگشتای اشارش رو دو طرف سرش قرار دادو شقیقه هاش رو کمی فشار داد... خواست از جاش بلند بشه که صدای رمز در رو شنید... حتما پدرش برگشته بود.... همین که دستش رو لبه میز گذاشت در اتاق باز شد.... انتظار داشت پدرش به سمت بیاد اما با شنیدن صدای هیون کمی جا خورد... سرش رو بلند کرد که هیون جونگ رو با چهره ای نگران جلو خودش دید...


-هیونگ؟... چی شده؟.... حالت بده؟


دست گرم برادرش که روی بازوش نشست بی دلیل آروم ترش کرد... لبخندی زدو زیرلب گفت: خوبم داداش...


به کمک هیون بلند شدو سمت تخت رفت... دراز کشید...


هیون همونطور که پتو رو روش می کشید کنار تخت نشست... با اخمی که ناشی از نگرانی بود دستش رو به سمت پیشونیه برادرش برد... موهای خیسش رو کنار زدو کف دستش رو به روی پیشونیش گذاشت: یکمی تب داری... صداتم گرفته.... بلند شو بریم دکتر....


با مخالفت گفت: چیزیم نیست... یه سرما خوردگی سادست... قرص بخورم خوب میشم...


-ولی به نظرم...


-برام سوپ درست کن... سوپ تو رو بخورم خوب میشم....


هیون با نگاهی متعجب بهش خیره شد... خودش هم از به زبون آوردن این حرف غافلگیر شده بود... اما دلیلش رو می دونست... برای چند لحظه... فقط و فقط چند لحظه خواست فراموش کنه... فراموش کنه چی از غزل شنیده و فاصله بگیره از دنیایی که دنیاش توش نبود... فقط برای چند لحظه خواست بازم بچگی کنه... بچگی که داشت از یاد می برد....


لبخند مهربون هیون دلش رو گرم کرد.... هیون که بیرون رفت چشماشو به روی هم گذاشت.... چقد دل تنگ بود... برای روزایی که همه کنار هم زندگی می کردن... روزایی که یه گروه بودن... روزایی که بزرگترین دق دقشون درست برگذار شدن کنسرت هاشون بود و بیرون دادن آلبوم... روزایی که دیگه بر نمی گشت.... دل تنگ بود... به اندازه یه دنیا دلتنگ بود... دلتنگیش رو به لبخندی خلاصه کردو نفس داغ از تبش رو بیرون داد.... توی دل گفت اون روزا بر نمی گردن هیونگ جون... هیچ وقت برنمی گردن... همونطور که روزای کنار دنیا بودن دیگه بر نمی گردن....


------------------------


 کنار سورین که روی مبل خوابیده بود نشست و موهای نرم و بلندشو که تو اون نور عسلی رنگ دیده می شد نوازش  کرد... چقد ناز بود این خانوم کوچولو... مخصوصا تو خواب... لبخند شیرینی رو لباش نشست همزمان که دستش رو به روی شکمش می گذاشت نگاهش رو به جونگ داد....


با همین یه نگاه دلش فرو ریخت... ترسید... از گفتن حرفی که تو ذهن داشت به جونگ ترسید... اگر نخواد... اگر قبلوش نکنه.... اگر پسش بزنه... خدایا اون وقت باید چیکار می کرد.... نه.... سرش رو به اطراف تکونی دادو سعی کرد افکار منفی رو از سرش بیرون کنه... تو دل گفت اون خوشحال میشه... خیلی خوش حال میشه... میدونم....


کاش می شد قبل جونگ اول به یکی دیگه میگفت.... دوست داشت با غزل صحبت کنه... بدون شک هیچ کس بهتر از خواهرش آرومش نمی کرد... ولی اون الان به اندازه کافی درگیری داشت... خوب می دونست از موندن ما بین بهترین دوستش و برادرش چقدر داره عذاب می بینه.... نباید بیشتر از این فکرش رو مشغول می کرد.... بهتر بود حالا که اینجاست به نازی می گفت... نازی خیلی خوب حرفاش رو میفهمید....


نازی از آشپزخونه خارج شد... نیم نگاهی به کیونا که کنار کیو نشسته بودو با خنده تو بحث کیو و جونگ مین شرکت می کرد انداخت.... غم عالم به دلش نشست.... چشماشو بستو نفس عمیقی کشید... بعد به سمتشون رفتو سینی رو روی میز گذاشت... با لبخند گفت: بفرمایین اینم چایی....


خواست کنار کیو بشینه که دست کیمیا دور بازوش حلقه شد: نازی یه لحظه میای؟


برای چند لحظه با چشمای متعجب به کیمیا که صورتش گل انداخته بود نگاهی انداختو بعد با تکون دادن سرش همراهش تا آشپزخونه رفت... نمی دونست اینطور فکر می کرد یا کیمیا واقعا خجالت زده به نظر می رسید....


همین که وارد آشپزخونه شدن کیمیا رو یکی از صندلی ها پشت میز نشستو منتظر شد تا نازی هم بشینه....


با ابروهای بالا رفته به صورت بی تاب دوستش چشم دوختو منتظر شد تا حرفش رو بزنه...


چند دقیقه ای گذشت... وقتی دید کیمیا هنوز این پا و اون پا می کنه لب باز کرد تا حرفی بزنه که کیمیا چشماشو بستو بی هوا گفت: نازی من حاملم....


برای لحظه ای کوتاه با دهن باز و چشمای متعجب به کیمیا چشم دوخت... بعد تقریبا جیغ زد: چـــــــــــــــــــــی؟؟؟


-هیـــــس.... چه خبرته دیوونه....


با خوش حالی بی نهایتی از جاش بلند شد با ذوق گفت: وای خدا جون... راست می گی؟ جدی جدی داری مامان میشی؟ وای خدا باورم نمیشه....


کیمیا از جاش بلند شدو همونطور که برق شادی تو چشماش می درخشید با نگرانی رو به نازنین گفت: نازی تو رو خدا آروم... الان جونگ میشنوه....


با تعجب پرسید:مگه جونگ مین نمی دونه؟


دوباره روی صندلی نشست... دستش رو زیر چونش قرار دادو بی هیچ حرفی سرش رو به نشونه نه تکون داد....


کنارش نشستو با خنده گفت: این که دیگه زانوی غم بغل گرفتن نداره... من مطمئنم جونگ مین وقتی بشنوه از خوش حالی رو پاهاش بند نمیشه....


لبخند نگرانی زد: اگه خوش حال نشد چی؟


-دیونه ای؟ معلومه که خوش حال میشه.... گوش کن... رفتیم اون ور من پیشنهاد می دم سورینو بذارین اینجا... فردا سر فرصت یه برنامه خوب بریزو بعدم به جونگ بگو قراره بابا شه... اون وقت ببین چطوری از خوش حالی بالا و پایین میپره...

با تصور خوش حالی جونگ لبخند عمیقی زدو رو به نازی گفت: تو اذیت نمیشی اگه سورین پیشت باشه؟


-نه بابا... امشبم که همش خواب بود جوجه... دلم برا شیرین زبونیاش یه ذره شده....


 لبخندی از روی تشکر به دوستش زدو بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: راستی... نگفتی امشب چرا ناراحت بودی؟...


با شنیدن این حرف خنده کم کم از روی لبش محو شدو گرد غم به روی چشماش نشست... همین یه جمله کافی بود تا خوش حالی زودگذری که به دلش راه پیدا کرده بود از بین بره... دوباره همه چیز جلوی چشماش شکل گرفت... یبار دیگه ترس کنج دلش خونه کرد... یبار دیگه به یاد آورد رفتار اون دختر با شوهرش رو... دختری که انگار وارد زندگیش شده بود تا بشه اینه دقش.... بشه الهه عذابش....


اما چشم بست به روی همه نگرانی هاشو لبخندی به روی دوستش زد... الان وقتش نبود... نه حالا که کیمیا انقد خوش حال بود.... با همون خنده غریبه رو به کیمیا گفت: چیزی نشده بود بابا... نگران نباش....


-مطمئنی؟


سرش رو با شادی تکون داد: آره مامان خانوم....


اما فقط خودش می دونست تو دلش چه طوفانی به پا شده بود.... فقط خودش....


-------------------


با قاشق کمی سوپ رو هم زدو بعد زیر گاز رو خاموش کرد.... همونطور که سوپ رو داخل کاسه می ریخت لبخند کم رنگی گوشه لبش جا خوش کرد... میدونست هیونگ جون چقد این سوپ رو دوست داره....


کاسه رو داخل سینی گذاشتو به سمت اتاق رفت... در اتاق رو باز کردو وارد شد... انتظار داشت خواب باشه اما هیونگ بیدار بودو داشت به گوشیش نگاه می کرد.... نیازی به سوال نبود... نگاه دل تنگ برادرش بی شک به عکس دختر کوچولوش خیره شده بود....


با ورودش هیونگ گوشیش رو کنار گذاشتو خودش رو بالا کشید.... سینی رو روی پای برادرش گذاشتو اون طرف تخت
کنارش نشست....


کمی با قاشق بازی بازی کرد.... بعد کم کم شروع به خوردن کرد.... با وجودی که عادت به تند خوردن غذا داشت اما اینبار گلو درد این اجازه رو بهش نمی داد.... برای همین آروم آروم و تو سکوت شروع به خوردن کرد....


چند لحظه ای گذشت.... خیره به برادرش چشم دوخته بود... اومده بود تا باهاش در مورد مراسم ازدواجش صحبت کنه اما حالا.... تو این شرایط نمی دونست گفتنش درست هست یا نه.... می دونست اگر بهش بگه نه نمیاره... اما می ترسید... از اینکه هیونگ از روی علاقه ای که بهش داره شرایط خودش رو نادیده بگیره.... اگر اون نمی خواست، عروسی رو عقب می انداخت.... بدون ذره ای تردید این کارو می کرد... حاضر نبود برای خوشی خودش برادرش رو عذاب بده... اونم حالا... حالا که اسمش یبار دیگه رو زبونا افتاده بود... حالا که به خاطر حمله قلبیش تا این حد آسیب پذیر شده بود....اونم درست زمانی که مشکلات داشت نابودش می کرد... شاید بهتر بود صبر می کرد... تا زمانی که حالش بهتر شه... زمانی که آمادگی رویارویی با آدمای زیادی رو که تو مراسم حظور داشتن رو داشته باشه.... شاید...


اما پیش از اون که تصمیمی بگیره صدای هیونگ افکارش رو پاره کرد: هیون جونگ... چیزی شده؟


با گیجی پرسید: چی؟


-می گم اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟


سرش رو تکونی دادو نفس عمیقی کشید: نه چیزی نیست...   


هیونگ چند لحظه ای بهش نگاه کرد... بعد سینی رو روی میز کنار تخت گذاشتو به سمت هیون چرخید... به چشمای برادرش چشم دوختو مصمم گفت: من میشناسمت هیون جونگ... تو برادرمی.... می دونم وقتی اینطوری تو فکر میری حتما مسئله مهمی پیش اومده.... اگه مربوط به منه بگو... هوووم؟


لبخند آرومش رو به نگاه نگران برادرش بخشید و گفت: خوب... اومده بودم اینجا تا راجع به مراسم ازدواج خودم و زهرا بهت خبر بدم... راستش فکر کردیم آخر این ماه زمان مناسبیه... اما این قرارمون قبل از اتفاقاتی بود که تو این چند روزه افتاده... می خوام بدونی اگه تو نخوای میتونیم مراسمو عقب بندازیم...


با خوش حالی خندید... یه خنده واقعی و از ته دل: برای چی نباید بخوام؟ این که خیلی عالیه....


با تردید گفت: با وجود این نمیخوام تو...


نذاشت حرف برادرش تموم شه: من چی؟ نگران من نباش من خوبم... تا اون موقع زخمای صورتمم خوب شده... تازه شاید...... به این جای حرفش که رسید لحظه ای سکوت کرد... لبخند شادش رنگ باخت از دلتنگی: خوب شاید اونجا بتونم دنیا رو هم ببینم... حتما تو عروسیه تو و زهرا شرکت می کنه.... یعنی امیدوارم... بهرحال شما دوستاشین...


با دقت به چهره رنگ باخته برادرش چشم دوخت... ریزبین تر از این بود که نفهمه ماجرا از چه قراره... با این وجود پرسید: مگه قبلش نمی تونی؟


چهرش گرفته تر از قبل شد... اخم یبار دیگه ما بین ابروهاش جا خوش کرد.... چقد سخت بود به زبون آوردنش: نمی دونم... امشب رفتم خونه غزل تا ببینمش... اون گفت از این جا رفته.... می دونم که هنوز تو سئوله... می دونم داره لجبازی می کنه.... می دونم چون از من بدش میاد از اون خونه رفته... ولی تا وقتی پیداش نکنم دلم آروم نمی گیره....... با کلافگی دستی تو موهاش کشید: دارم دیوونه میشم....


- پیداش می کنی.... لبخند اطمینان بخشی زد: مطمئن باش...  فردا زنگ میزنم به شین جون اون کلی آشنا داره....


حرفش با نه محکمی که شنید قطع شد.... نگاهی به چهره برادرش انداخت... دوباره شده بود همون هیونگ جون کله شقی که تو این سه سال خودش رو از همه جدا کرده بود.... با همون خشم تو چشماش... خشمی که حالا می دونست نه برای دنیا بلکه برای خودش این طور خودنمایی می کرد....


زیرلب گفت: خودم باید این کارو بکنم.... خودم باید به این گندی که زدم پایان بدم....


نگاهش رو به صورت هیونگ که با اخم تمام کمالی به دیوار رو به روش چشم دوخته بود داد.... درک می کرد غرور مردونش رو... درک می کرد کمک نخواستناش رو... ولی الان وقت تنهایی جلو رفتن نبود... وقت لجبازی نبود.... لجبازیی که هیونگ با خودشو زندگیش داشت.... و همین لجبازی داشت زندگیش رو به نابودی می کشید.... اما اون هیون جونگ بود.... تنها کسی که می تونست جلوی برادرش رو بگیره... نباید بهش این اجازه رو می داد....نه حتی با همه اون خشم و کینه ای که توی چشماش جا خوش کرده بود.... اخم عمیقی به پیشونی آورد.... با قاطع ترین لحن ممکن گفت: تمومش کن هیونگ جون... تا کی می خوای به این طور زندگی کردن ادامه بدی؟ هان؟ بس نبود همه این سه سال که از ما دوری کردی؟ تا کی می خوای تنهایی همه کارا رو پیش ببری؟


اخم پیشونیش پررنگ تر شد.... شنیدن این حرفا فقط طوفان دلش رو شدت می بخشید.... چطور می تونست کمک بخواد وقتی زندگیش رو خودش به تنهایی خراب کرده بود....وقتی زندگیش رو با دستای خودش شکسته بود حالا باید به تنهایی و با دستای خودش خورده هاش رو جمع می کرد... حتی اگه اون خورده ها بارها بارها زخمیش می کردن باز هم باید به تنهایی دردش رو به جون می کشید.... صداش رو کمی بالا برد رو به هیون گفت: تو نمی فهمی....


-چرا می فهمم....


از جاش بلند شدو دادزد: نه نمی فهمی... نمی فهمی هیون.... هیچ کس نمی فهمه چه حالی دارم... تو نمیفهمی جون دادن تو هر ثانیه از زندگیت یعنی چی.... اون دختر داشت زندگیشو می کرد... اگر هیچ وقت منو ندیده بود... اگر تصمیم نمی گرفتم برم دانشگاه... اگر با هم هم گروه نمی شدیم.... اگر رابطمون انقد زیاد نمی شد که عاشقش بشم....اگر نمی ترسید و بهم می گفت برادرش باهاش چیکار کرده.... اگر اون عوضی دوباره به زندگیش برنمی گشتو منه احمق فکر نمی کردم داره بهم خیانت می کنه...اگر هیچ کدوم از اینا نبود اون الان می تونست ببینه.... شاید داشت خوشبخت زندگیشو می کرد... شاید با مردی ازدواج کرده بود که بیشتر از من لیاقتشو داشت.... این اگه ها و شایدا دارن منو دیوونه می کنن.... دارن منو میکشن.... میفهمی؟....


بی توجه به هیون و نگاه نگرانش... بی توجه به قلبش که با شدت به سینش می کوبید با درد داد کشید: تمام زندگیم مثه یه کابوس شده.... کابوسی که تمومی نداره.... نمی تونم دنیا رو پیدا کنم نمی تونم دخترمو ببینم.... حتی نمی تونم تو آرامش توی خیابون راه برمو ذهنمو آروم کنم... فقط باید تو خونه بمونمو صبر کنم.... حالا تو ازم می خوای تنها کارایی که از دستم برمیادو بسپارم به دوستام؟ این کاریه که من باید انجام بدم هیون.... باید پیداش کنمو ازش بخوام منو ببخشه.... ازش بخوام برگرده.... بخوام که تنهام نذاره.... میدونی بدترین قسمتش چیه؟ این که حق هیچ کدوم از این کارا رو ندارم.... حق ندارم بعد تمام بلاهایی که سرش آوردم.... بعد توهینایی که بهش کردم... بعد این که از خونم انداختمش بیرونو نذاشتم تو تمام این سه سال دخترش رو ببینه.... بعد اینکه... چشماشو ازش گرفتم.... حق ندارم هیچ کدوم از این چیزا رو بخوام.... حق ندارم بخوام همه چیزو برگردونم.... لعنت به من.... لعنت به من....


روش رو از هیون برگردوندو در تراس رو باز کرد.... بی توجه به لباس کمی که به تن داشت پا به سیاهی و سرمای شب گذاشت.... نفسش بالا نمیومدو قلبش دیوانه وار سینش رو در هم می کوبید.... قطره اشکی به روی گونش لغزید.... یه قطره اشک کم بود... باید به حال زندگیش زار میزد....


نفس هاش رو بلندتر از قبل برمیداشت تا شاید سرگیجش کمتر شه.... بد حرف زده بود با هیون.... بد حرف زده بود با برادر بزرگش ولی دست خودش نبود... این حرفا رو دلش سنگینی می کرد.... بدون این که خودش بفهمه اون طور با دادو بیداد به زبون آورده بودشون....


صدای باز شدن در تراس رو شنید.... برنگشت تا با هیون چشم تو چشم نشه... اما گرمای دستش رو به روی بازوش حس کرد.... صدای مردونش تو گوشش پیچید: گوش کن... نمی خواستم ناراحتت کنم... فقط می خواستم کمک کنم.... آروم باش.... شماره شین جونو برات میذارم... اگه خواستی خودت بهش زنگ بزن... اون می تونه کمکت کنه تا پیداش کنی.... هیونگ جون... فقط می خوام بدونی اگر هر لحظه تو هرساعتی به کمک احتیاج داشتی من هستم... بهم بگو....


بازم رو برنگردوند به سمت برادرش... دستاش محکم تر از قبل میله های محافظ رو چنگ زد تا سرباز نکنه بعضی که داشت خفش می کرد.... تو سکوت سرش رو تکون داد...


چند لحظه بعد... وقتی فشار انگشتای هیون به روی بازوش کم شد... وقتی صدای بسته شدن دره اتاق رو شنید... وقتی مطمئن شد دیگه هیون اونجا نیست.... گوشه تراس روی زمین نشست.... بی اونکه بخواد بغضش سرباز کرد و با صدای آرومی سکوت شب رو شکست.............




طبقه بندی: glassy hearts،

تاریخ : چهارشنبه 8 مرداد 1393 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.