تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Who are you ? - 6
سلام خوشگلا
خوبین؟
خوشین؟
خوش میگذره؟
الان که دارین این پستو می خونین بنده تهران نمی باشم
بنابراین پست ارسال به ایندست
فقط امیدوارم میهن مسخره بازی در نیاره و پستو گذاشته باشه
طبق قولی که دادم هفته ای دوبار داستانو میذارم
پس بپرین ادامه
و یادتون نره بهم انرژی بدین
بابایییی


هجوم خاطراتو با تمام وجود حس کرد. خاطراتی که چند سال ازشون فرار می کرد اما حالا با رفتن هیونگ یبار دیگه به خودشون اجازه داده بودن جلو چشماش شکل بگیرن.....


فلش بک:


استرس داشت. هی از روی تخت بلند می شد یکم تو اتاق قدم می زد و دوباره می شست روی تخت. دستشو کرد تو موهاشو یکمی بهمشون ریخت. با کلافگی رفت جلو اینه... به تصویر خودش چشم دوختو با خودش گفت: آره فردا وقتشه. باید روز تولدش ازش در خواست کنم.... اون... اون تنها دختریه که می تونم قلبمو بهش بسپارم....


ولی هنوزم دلشوره عجیبی داشت. اگه قبول نکنه چی؟ اگه قلبشو نپذیره... اگه اونو نخواد... سرشو تکون داد. نباید به این چیزا فکر می کرد. خیلی آروم مشتی به سرش زدو گفت: هی... کیم هیون جونگ... تو که انقد ترسو نبودی.


از جاش بلند شدو به سمت کمدش رفت. درشو باز کرد و یه جعبه مخمل مشکی خیلی شیک از توش بیرون آورد. دوباره رفت روی تخت نشست. در جعبه رو باز کرد. یه گردنبند پر نگین و خیلی زیبا توش خود نمایی می کرد. از فکر اینکه خودش اونو تو گردن سونگ می بندازه لبخند قشنگی رو لباش نشست.


خواست جعبه رو ببنده که در اتاق باز شد. با سرعت در جعبه رو بست انداختش زیر پتو اما این کارش از چشمای کیو دور نموند. کیو همونطور که چشماشو ریز کرده بودو قدم قدم به هیون نزدیک میشد گفت: اون چی بود؟


هیون که سعی می کرد عادی رفتار کنه گفت: اووووم... چی؟


کیو: اونی که الان پرتش کردی زیر پتو....


هیون: چی؟ اشتباه دیدی برو بیرون می خوام بخوابم...


کیو: که اشتباه بود آره؟ باشه....


لبخند موزیانه ای زد و رفت دم در شروع کرد داد زدن: یونگ سنگ... هیونگ... جو...


اما قبل اینکه حرفش تموم شه هیون پرید سمتش دستشو گذاشت جلو دهن کیو و گفت: چته بابا بقیه رو چرا صدا می کنی؟


کیو دست هیونو از جلو دهنش برداشت... برگشت با لبخند بهش نگاه کردو گفت: بهم می گی چی بود؟


هیون: نه...


کیو بالافاصله دوباره شروع کرد داد زدن: یون...


هیون دوباره جلو دهنشو گرفتو همونطوری که دستش جلو دهن کیو بود کشیدش تو اتاق درم بست. بعدم با حرص گفت: خیلی خب بابا میگم بهت...



کیو لبخند پیروزمندانه ای زد و نشست رو تخت. دستشو به سمت هیون دراز کرد. هیون جعبه رو از زیر پتو درآورد داد دستش.


کیو تا در جعبه رو باز کرد با خنده گفت: واااااااااااااااو... کاش من جای دختره بودم....


هیون گردنبندو گرفت و گفت: خب دیگه دیدی.... برو بیرون....


کیو: هس پسر تا سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف نکنی من از جام جم نمی خورم....


هیون یه لحظه چشماشو ریز کرد بعد خیلی سریع گفت: فردا تولد سونگ میه می خوام بهش درخواست دوستی بدم. پاشو برو....


کیو با دهن باز به هیون خیره شده بود. بعد چند لحظه گفت: شوخی می کنی؟ سونگ می خودمونو می گی؟


هیون به پشتی تخت لم داد: مگه چند تا سونگ می میشناسی؟


لبخندی زدو با خوش حالی گفت: وای این که خیلی عالیه... به جونگ مین گفتی؟


هیون سری تکون داد: نه اول می خوام با سونگ می حرف بزنم بعدش به جونگم می گم...


کیو پرید رو سر هیون.... هی با دستاش موهاشو بهم می ریختو می خندید.


بعد اینکه کیو رفت یکم آروم شده بود. گوشیشو درآورد و به عکسی که از سونگ می گرفته بود نگاهی انداخت. حتی با دیدن عکسشم ضربان قلبش بالا می رفت. لبخندی زد و گوشیو گذاشت رو میز. بعدم چشماشو بستو سعی کرد به خواب اجازه بده چشماشو در بر بگیره......


نمی تونست چشم از سونگ می برداره. حالش خوب نبود. دلش نمی خواست اونجا وایسه و آتیش عشقیو که چند سال بود سعی می کرد خاموشش کنه دوباره توی دلش شعله بکشه. اما نمی تونست نگاهشو از سونگ می برداره. سونگ می برگشتو لبخند شیرینی تحویلش داد. بعد از همون جا با خنده گفت: سلام داداش هیون خیلی وقت بود که ندیده بودمت....


کیو برگشتو با نگاهی عصبی به هیون نگاه کرد که سر جاش خشک شده بود. حالشو می فهمید. اون تنها کسی بود که تو تموم این سال ها از عشق پنهون هیون به سونگ می خبر داشت. اما نمی تونست هیچ کاری براش بکنه.


هیون لبخند کمرنگی به سونگ می زد اما دیگه طاقتشو نداشت که اونجا وایسه و به سونگ می نگاه کنه. از خونه اومد بیرون و رفت رو تاب حیاط  پشتی نشست. بی توجه به رقص فواره آب سرشو بین دستاش گرفت. دوباره تو خاطراتش غرق شد.


فلش بک:

رفت جلو آینه خودشو با اون کت و شلوار مشکی و خوش دوخت بر انداز کرد. خوشتیپ شده بود. جعبه گردنبندو از روی میز برداشتو راه افتاد. سوار ماشینش شد و به سمت باغی حرکت کرد که قرار بود تولد سونگ می رو اونجا بگیرن. تو راه چند بار حرفایی که می خواست بهش بزنه رو تو ذهنش مرور کرد. انقد فکرش مشغول بود که اصلا نفهمید کی رسید. ماشینو پارک کرد. نفس عمیقی کشیدو به سمت در باغ حرکت کرد. از دور سونگ می رو دید. تو اون پیراهن اندامی سرمه ای رنگ و نگین دار بیش از اندازه زیبا شده بود... قلبش به تپش در اومد. با قدم های بلند به سمتش حرکت کرد. پسرا همه پیش سونگ می بودنو داشتن با هم صحبت می کردن.


تصمیم گرفت همون موقع از سونگ می بخواد که تنها با هم صحبت کنن. به کیو نگاه کرد که با شیطنت براش چشم و ابرو میومد. گلوشو صاف کرد که یه دفعه هیونگ با لبخند رفت کنار سونگ می ایستادو گفت: اووووم... باید یه چیزی بهتون بگم....


دل تو دلش نبود منتظر بود حرف هیونگ زودتر تموم شه تا بتونه با سونگ می حرف بزنه.


هیونگ نگاهی به سونگی می انداخت و بعد با لبخند گفت: من و سونگ می... خب راستش ما دو تا چند وقتی می شه که با هم دوستیم...


با حرفی که هیونگ زد لبخند رو لبش خشک شد. نفسش بالا نمیومد... حس کرد دنیا رو سرش خراب شده....


جونگ مین بالافاصله پرسید : چی؟ شما دو تا؟ واقعا؟


 بعد با خوش حالی شروع کرد به بلند خندیدن و سر به سر هیونگ گذاشتن. یونگم فقط به کارای اون دو تا می خندید. ولی هیون... زل زده بود به چهره سونگ می که از خجالت سرخ شده بود. تو اون لحظه حتی نمی دونست چه احساسی داره فقط می دونست یه چیزی تو وجودش شکست. یه چیزی... شاید قلبش بود که بی رحمانه به عاشقانه تپیدن برا کسی که به برادرش دل بسته بود ادامه می داد....


نمی دونست دورو برش چی می گذره. حتی متوجه نگاه های خیره و نگران کیو به سمتش نشد. روشو از سونگ می برگردوندو سعی کرد هرطور شده حتی به دروغ لبخندی بزنه و بهشون تبریک بگه...


سرشو بلند کرد. با چشمای بسته نفس عمیقی کشید و سعی کرد خاطرات گذشته رو از ذهنش بیرون کنه. خواست برگرده تو خونه که سنگینیه نگاهی رو احساس کرد. روشو برگردوندو کیو رو پشت سرش دید. کیو با قدم های آروم بهش نزدیک شد و کنارش روی تاب نشست.


چند لحظه ای بینشون سکوت برقرار شد تا اینکه کیو خیلی بی مقدمه پرسید: هنوزم دوسش داری؟


هیون که از این سوال تعجب کرده بود روشو کرد سمت کیو و گفت: معلومه که نه اون دوست دختر هیونگه...


کیو: اون دوست دختر هیونگ بود...


هیون با کلافگی گفت: حالا چه فرقی می کنه؟


کیو هیچی نگفتو فقط سکوت کرد.


هیون: من... من نمی تونم دوسش داشته باشم....


کیو نفس عمیقی کشیدو گفت: چرا؟ فقط چون فکر می کنی داری به هیونگ خیانت می کنی؟


هیون به سمت کیو برگشت.... با غم عمیقی که چشمای مردونش رو به بازی گرفته بود گفت: چون من... کیوجونگ من... به خاطر عشق احمقانم کاری کردم که هیونگ از خونه بره.... اگه اون شب به خاطر اون عکس عصبانی نمی شدم... اگه با فکر اینکه داره به سونگ می... به دختری که من ازش گذشتم تا اون بهش برسه خیانت می کنه دادو بی داد راه نمی نداختمو اونجوری باهاش حرف نمی زدم... اگه بهش نمی گفتم بره... اون الان زنده بود.....


بغضشو خورد. نمی خواست گریه کنه. ولی به زبون آوردن افکاری که دو سال از درون نابودش می کرد سخت تر از اون چیزی بود که بشه فکرشو کرد.


اون حق نداشت به سونگ می فکر کنه. از همون روز که اونو به هیونگ سپرد و به عشق خودش پشت کرد این حقو از خودش گرفت. دلش نمی خواست دوباره احساسی به سونگ می پیدا کنه. اونم وقتی که مطمئن بود هنوزم تنها کسی که تو قلب سونگ میه هیونگه.


از کنار کیو که با سکوت به آب نگاه می کرد بلند شدو برگشت خونه. تمام سعیشو می کرد مثل همیشه با بی تفاوتی به سونگ می نگاه کنه. اما... کاش قلبش بذاره...


-------


دو روز بود که از دیدن سونگ جو گذشته بود. داشتن صبحونه می خوردن که هیون از اتاقش اومد بیرون. رفت پیش بقیه نشستو گفت: هان زنگ زد... می خواد بدونه چیکار می کنیم....


جونگ مین خیلی سریع جواب داد: معلومه که قبول نمی کنیم...


هیون نگاهشو از جونگ که اخم پیشونیشو پوشونده بود گرفت. نفس عمیقی کشیدو گفت: ولی من فکر کنم باید بذاریم بیاد تو گروه........





طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : دوشنبه 6 مرداد 1393 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.