تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - life & lot 2
سللللللللللللللام!!!

من اومدم با قسمت دوم زندگی و سرنوشت 

قسمت یک خوندین؟؟؟خوشتون اومد؟؟؟!!!

برین قسمت دو 

نظررررررررررر بذارینننننن میخووووام

به نام خدا

2ماه بعد

دوماه از مرگ خانواده کیو جونگ میگذشت . کیو پیش یونگ سنگ زندگی میکرد . در اموزشگاه موسیقی خیلی معروفی تدریس میکرد .

اما کار شبانه اش رفتن به بار و مست کردن بود . یونگ خیلی سعی میکرد باهاش صحبت کند و او را از این کار باز دارد ولی همیشه این جواب میشنید

کیو :  نمیتونم داداش نمیتونم مشروب تنها چیزیه که میتواند ارامم کند و غمم فراموش کنم!!!

 

یونگ هم سکوت میکرد حرفی برای گفتن نداشت. وتنها میتوانست بشنید و شکستن برادرش را ببیند . شکستن برادری که از جان بیشتر دوستش داشت . سکوت و بغضش اتش میزد برجان یونگ .

 

کیو اعتیاد شدیدی به الک پیدا کرده بود هر شب مست مست برمیگشت و فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو

یک شب که مست برگشته بود خونه حالش خیلی بد بود عرق شدیدی کرده بود .رنگش پریده بود و نفس کشیدنش مختل شده بود.

یونگ مجبور شد ببردش بیمارستان . بالاخره بعد از شست و شو دادن معدش و گرفتن ازمایش ازش کیو ارام شد و خوابید .

یونگ بالا سرش نشست و اروم سرش نوازش کرد که گوشیش زنگ خورد برای اینکه بیدار نشه از اتاق رفت بیرون هیون جونگ بود . جواب داد

یونگ : بله داداش

هیون : کجایی خونه نیستید؟

یونگ : نه بیرونیم

هیون : این وقت شب؟

یونگ : تو این وقت شب اونجا چی کار داری؟

هیون : با پسرا اومدیم یه سر بزنیم شما کجایین؟

یونگ :کیو حالش خوب نبود بیمارستانیم

هیون : چی؟ براچی مگه چی شده؟

یونگ : یکم زیادی مست کرده بود

هیون : الان حالش چطوره؟

یونگ : معدش را شست شو دادن الان خوابه

هیون : کدوم بیمارستانید؟

یونگ : بیمارستان سئول

هیون : باشه خدافظ

قطع کرد برگشت داخل اتاق  کنار تخت کیو نشست اروم گفت

یونگ : چرا کیو ؟ چرا با خودت اینکار میکنی ؟

سرش گذاشت کنار تخت طولی نکشید که خوابش برد .

با لمس موهاش چشماش باز کرد . سرش بلند کرد و به چشمای ابری کیو نگاه کرد . دستش گرفت و سرش پایین گرفت .

کیو با صدای لرزون گفت

کیو : ببخشید

یونگ : براچی؟

کیو : دیروز تولد ایون اه بود

اشک از چشماش سرازیر شد . یونگ از جاش بلند شد .نفس عمیقی کشید کنار کیو نشست.

یونگ : مادرم روزای اخرش بود که یونا رو به من سپرد .امید داشتم که نجاتش میدم ولی خودم باعث مرگش شدم وقتی مرد تمام فکر و ذکرم شد نگهداری از تنها یادگارش اما اخرش ...وقتی عمو داشت نفس اخرش میکشید تورو به من سپرد نمیخوام اتفاقی برات بیوفته نمیخوام این بار هم  شرمنده بشم .

در اتاق زده شد هیون و هیونگ داخل شدن یونگ پیشونیه کیو بوسید و از اتاق بیرون رفت . کیو اشکاش پاک کرد .

هیون رفت کنارش گفت

هیون : چطوری داداش؟

کیو : خوبم

هیونگ : هی بهت میگیم نخور مگه گوش میدی؟

کیو : شما که دلیل کارم میدونید الکی حرف نزنید

 

یونگ رفت سمت پذیرش پرستار که یکی از پرستارهای قدیمی بیمارستان بود لبخندی زد و گفت

پرستار : سلام اقای دکتر

یونگ لبش گاز گرفت و به پرستار چشم قره رفت

یونگ : صد بار گفتم جلو بقیه این کلمه نگو کسی چیزی نمیدونه

پرستار خندید و گفت

پرستار:چشم آقای دکتر

یونگ خندید و گفت

یونگ : جواب ازمایش کیو جونگ اومده؟

پرستار برگه ازمایش با ناراحتی داد دستش . یونگ برگه ازمایش نگاه کرد و اخماش تو هم رفت رو به پرستار گفت

یونگ : دکتر لی هست؟

پرستار : بله

یونگ : زنگ بزن بهش بگو میرم پیشش

پرستار : بله دکتر

یونگ : اینقدرم نگو دکتر دکتر یکی بشناسدم بدبختم

 

 سریع رفت سمت  اسانسور طبقه اخر زد .

 

کیو : جونگمین کجاست؟

هیونگ اب دهنش قورت داد و به هیون نگاه کرد . هیون نفس عمیقی کشید و گفت

هیون : جیجو رفته

کیو : براچی؟

هیون : یه فنمیتینگ داره به خاطره همین رفته

هیونگ : کی مرخص میشی؟

کیو : نمیدونم یونگ رفت که بپرسه

هیون : این همون بیمارستانیه که یونگ توش کار میکنه؟

کیو : اره

هیونگ : یه زمانی جزء بهترین جراحای اسیا بود با اون سن کمش تو جامعه پزشکی معروف بود ولی الان 5ساله که

کیو : اون اتفاقات براش خیلی سخت بود

هیون : بچه ها من باید برم جایی کار دارم کیو چیزی لازم نداری؟

کیو : نه داداش زحمت کشیدی اومدی

هیونگ : من پیشت میمونم تا یه هفته بیکارم یونگ بگو بره خونه

کیو : دیدیش بهش بگو

 

منشی با دیدن یونگ از جاش بلند شد و رو به یونگ گفت

منشی : سلام اقای دکتر

یونگ : سلام دکتر هستن؟

منشی : بله دکتر

یونگ : مریض دارن؟

منشی: نه سرشون خلوته

یونگ : میتونم برم تو

منشی : بفرمایید

 

هیون از در اتاق رفت بیرون که با جونگمین روبه رو شد . جونگ دسته گل به دست بهش نگاه میکرد. هیون لبخندی زد و گفت

هیون : میدونستم میای برو تو سراغت میگیره

جونگی سری تکون داد و در اتاق زد و داخل شد . کیو و هیونگ به سمتش برگشتن لحظاتی چشم در پشم به هم زل زدند . جونگمین رفت داخل سبد گل گذاشت روی میز . کیو با تعجب گفت

کیو : جونگمین

هیونگ : مگگه نرفته بودی جیجو؟

جونگ : از فرودگاه دارم میام

کیو : ممنون

جونگمین چیزی نگفت و سرش پایین گرفت . همون موقع هیونگ سرش بلند کرد و گفت

هیونگ : بچه ها کیبوم زنگ زده کارم داره من باید برم ..یه نیم ساعت دیگه میام برم کلید خونه بدم بهش بیام

و سریع از اتاق رفت بیرون

 

یونگ روبه روی میز دکتر لی نشست . دکتر لبخندی زد و گفت

لی : خیلی وقت بود نیومده بودی

یونگ : خودت دلیلش میدونی

لی : مشکلی پیش اومده

یونگ برگه ازمایش کیو گذاشت روی میز و گفت

یونگ : برگه ازمایش کیوجونگه

لی : دیدمش!

یونگ : نارسایی قلبی؟

لی : نمیتونم جواب قطعی بدم علائمش که این نشون میده ولی باید یه سری ازمایش عکس و نوار قلب اکو ازش بگیریم

یونگ سرش بین دستاش گرفت و زیر لب گفت

یونگ : خدای من چه بلایی سر خودت اوردی پسر

لی : یونگ سنگ من نباید این حرف بزنم چون تو خودت بهتر از من میدونی ولی باید ارامشت حفظ کنی

یونگ : نمیدونم چی بگم

لی : هماهنگ کردمنیم ساعت دیگه میان دنبالش

یونگ : ممنون داداش

لی : بابا موقع مرگش خیلی دلش میخواست ببینتت

یونگ : متاسفم یونگ جون  کره نبودم

لی : یونگ سنگ  به خواست پدر اتاق بغلی که اتاقت بود هنوز همونطور گذاشتس

یونگ : نه یونگ جون نمی تونم خودت هم دلیلش میدونی

یونگ جون از جاش بلند شد کنار یونگ نشست دستش گرفت و گفت

لی : میدونی چندتا بیمار به این دستا نیاز دارن؟

یونگ : نمیتونم

از جاش بلند شد خواست بره که لی گفت

لی : یونگ  روزی میرسه که تو باید دوباره از این دستا استفاده کنی بهتره خودت برگردی سرکارت

یونگ : 5سال پیش مادرم هم همین فکر میکرد ولی اخرش چی شد

لی : به حرفام فکر کن . تو الان جزءماهرترین پزشکای این کشور و حتی اسیا هستی

یونگ : بعدا باهم صحبت میکنیم فعلا باید برم

 

کیو سرش به پشتی تخت تکیه داد و چشماش بست . سکوت اتاق خیلی سنگین بود و اذیتش میکرد . جونگمین سرش بلند کرد و با سردی گفت

جونگ : تو یه دیوونه ای کیم کیو جونگ

کیو : جرا ؟ چون میخوام فراموش کنم چه قدر بدبختم؟

جونگ : اینجوری؟ با خوردن اون لعنتی؟

کیو : اون لعنتی تنها چیزیه که میتونه ارومم کنه میفهمی؟

جونگ : میخوای خودت بکشی برو خودت بنداز جلو ماشین چه میدونم قرص برنج بخور ولی اینجوری ذره دره خودت نابود نکن

کیو پوزخندی زد و گفت

کیو : چیه نگران شدی؟ مگه خودت نبودی اونجوری جلو همه خوردم کردی؟

جونگمین بغض کرد سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت

جونگ : تو حتی لیاقت نگران شد..

یونگ : تو تایین نمیکنی که کی لیاقت چیو داره پارک جونگمین

جونگ : هیونگ

یونگ : اینی که اینجاست برادرته

روبه کیو جونگ

یونگ : با تو هم هستم ..نمیخواین این مسخره بازی تموم کنید؟چندسالتونه؟27سالتونه ولی هنوز مثل پسربچه های 18ساله رفتار میکنید

جونگ :هیونگ اما

پرستار : ببخشید اقای هئو مریض اماده کنید یه ربع دیگه میان دنبالشون

یونگ : ممنون

پرستار تعظیم کرد و از اتاق رفت بیرون یونگ . همون موقع گوشی جونگمین زنگ خورد جواب داد عصبی قطع کرد خواست بره که یونگ گفت

یونگ : بعدا با هم حرف میزنیم پارک جونگمین

 

روز بعد

لی نگاهی به یونگ کرد نفس عمیقی کشید و گفت

لی : آقای کیم با توجه به ازمایشات نوار قلب و جواب اکوتون باید بگم شما مبتلا شدین به بیماریه نارسایی قلبی

کیو با ترس به یونگ که سرش پایین بود کرد و گفت

کیو : نارسایی قلبی چیه؟

یونگ : بیماریه که قلب نمیتونه نیازهای متابولیک بدن پمپاژ کنه

 

نیم ساعت بعد

کیو از پنجره به بیرون خیره شده بود گفت

کیو : هیونگ

یونگ همانطور که با یه دستفرمون نگه داشته بود و دست ازادش رو به در ماشین تکیه داده بود و انگشت هاش روی لبش میکشید و به روبه روش خیره شده بود گفت

یونگ : بله

کیو : به پسرا چیزی نگو

یونگ سکوت کرد کیو با بغض سرش به صندلی تکیه داد و گفت

کیو : نمیخوام چیزی از این موضوع بفهمن

یونگ : به یه شرط

کیو : چه شرطی؟

یونگ : بیخیال مشروب بشی؟

کیو : باشه

یونگ : فقط به خاطر خودت دارم میگم

کیو چیزی نگفت و به بیرون خیره شد

 

1ماه بعد

بالاخره آخرین کنسرت هیونگ جون هم تموم شد نفس عمیقی کشید وبعد از خدافظی با عوامل صحنه و منیجر وبچه های گروه رقص رفت توی پارکینگ سوار آاودی ابی رنگش شد . ضبط روشن کرد خواست راه بیوفته که یکی زد تو شیشه ماشین هیونگ در ماشین باز کرد و به مرد مسنی که ایستاده بود نگاه کرد اروم گفت

هیونگ : بفرمایید؟

مرد : چویی وون جونگ هستم

هیونگ با خود فکر کرد که چه قدر این اسم براش اشناس مرد ادامه داد

چویی : وکیل پدرتون

هیونگ : حالتون خوبه اقای چویی؟بفرمایید مشکلی پیش اومده

چویی : متاسفم اقای کیم حامله خبرهای خوبی نیستم

هیونگ : اتفاقی افتاده؟

چویی : متاسفانه دیروز خانوادتون توی راه پوسان با تریلی هجده چرخی تصادف میکنن

هیونگ : حال..حالشون چطوره؟

چویی : متاسفانه فقط برادرتون زنده موند

هیونگ به ماشین تکیه داد و رو زانوهاش خم شد چندتا نفس عمیق کشید دوباره گفت

هیونگ : حال کیبوم چطوره؟

چویی : خوشبختانه حالشون خوبه فقط ضربه شدیدی که به دنده هاش اومده و ضربه روحی شدیدی که بهشون وارد شده

هیونگ : چرا زودتر خبرم نکردین؟

چویی : من میخواستم دیشب بهتون خبر بدم ولی برادرتون نذاشتن گفتن امروز کنسرت دارین

هیونگ : شما با این سن و سالتون باید به حرف یه بچه 20ساله گوش بدین؟کنسرتم مهم تره یا خانوادم

چویی : متاسفم

هیونگ : کدوم بیمارستان بستری؟

بعد از گرفتن اسم بیمارستان سوار ماشین شد  شد و با سرعت به سمت بیمارستان رفت .

هنوز نمیتونست تحلیلی کنه ایا واقعا خانوادش رفته بودن؟

 

وارد اتاق شد اعضای یوکیس دور تخت هیونگ جمع شده بودن و سعی میکردن ارومش کنن ولی او بی توجه به چیزه دیگه ای تنها گریه میکرد

هیونگ  با سر از کوین خواست برن بیرون . رفت کنار تخت کیبوم نشست اروم دستش گرفت و گفت

هیونگ : کیبوم؟

کیبوم با چشمانی بارانی به چهره برادر خیره شد . و گفت

کیبوم : همش تقصیر من بود . بابا زنگ زد گفتبرم دنبالشون میخوان برن روستا پیش بابابزرگ توی اتوبان بودیم سرعتم بالا نبود نفهمیدم چیشد فقط صدای جیغ مامان شنیدم هرکاری کردم دنده جا نرفت دیگه چیزی یادم نمیاد تا تو امبولانس بهوش اومدم

هیونگ : اروم باش داداشی تقصیر تو نبود .

اروم کیبوم تو بغلش گرفت و پشتش نوازش کرد . کیبوم استین هیونگ تو مشتش گرفته بود گریه میکرد انقدر گریه کرد که از حال رفت .

دکتر داخل اتاق شد بهش ارامبخش قوی تزریق کرد .هیونگ از جاش بلند شد و از اتاق ببیون رفت

اعضای یوکیس رفتن سمتش بهش تسلیت گفتن هیونگ تشکر ارومی کرد و رفت توی حیاط

روی نیمکت نشست خیلی دلش میخواست گریه کنه ولی از توانش خارج بود نباید کم می اورد رو زانو هاش خم شد و سرش بین دستاش گرفت نفس عمیقی کشید .

با فشرده شدن شونش از جاش بلندشلند شد و برگشت . با دیدن چهره مهربونش لبخندی زد    

 

 





طبقه بندی: Life & lot،

تاریخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : hani | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.