تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-18
سلام دوستان گل و خوشگلم
ببخشید دیروز خیلی درگیر بودم و نصفشو مهمونی بودم نشد بذارم
تولد داداش نازنینم،
بیبی ناز دوست داشتنی و ساپورتر مهربون و دل نازک گروه
مبارک
یک پوستر زیبای دیگر از بادای عزیز




قسمت هجدهم

کیو به جونگ مین نگاه کرد و لبخندی هرچند بی جون به لب آورد تا محبت جونگ مین رو بی جواب نگذاشته باشه: جونگ مین... فکر کنم درست می گی یه جورایی حال اون موقع تورو دارم.. حس می کنم بهم خیانت شده.. اونم کسی که انتظارشو نداشتم..
جونگمین: خیانت؟... آخه چه جوری؟ فکر کنم اونطور که دیدم خیلی بهت علاقه داشت..
کیو: آره خودمم همین فکرو می کردم.. ولی نمی دونم چرا یهو همه چی تغییر کرد..
جونگ: چی شد.. درست تعریف کن ببینم چی شده که اینطوری شدی..
کیو: اوهم..
فلش بک....
( یه جاهاییش دید کیو جونگ و بقیش دید سوم شخصه)
کیو:
خیلی خوشحال بودم که می تونستم خواهرمو پیش خودم بیارم واقعا نگران بودم که اونو جایی که نمی شناختم و ازم دور بود بذارم و خیالم ناراحت بود اما حالا دیگه تا وقتی جا بیوفته پیش خودمه و مواظبشم.. حالا می تونم از مرخصیم لذت ببرم...
 با لبخند پهنی با شیطنت گوشیشو در آورد و سریع شماره این جانگ  رو گرفت و روی تاب نشست و به پنجره اتاق این جانگ که دفعه آخر وقتی از اونجا بر می گشت از همین پنجره براش دست تکون داده بود و لبخند زیبایی رو به کیو جونگ هدیه داده بود خیره بود...
تماس وصل شد و صدای شیرینش رو شنید: الو کیو جونگ شی..
کیو: یا چند بار گفتم دیگه اینجوری صدام نکن..
این جانگ: چشم اوپا...خوبی؟ دلم برات تنگ شده..
کیو: خوبم..امممم خوبه.. حالا که دلت تنگ شده نمی خوای اوپاتو ببینی؟
این جانگ: معلومه... ولی می دونم الان نمی شه و سرت شلوغه..
تو صدای دلنشینش غم دلتنگی رو حس کردم و از ته قلبم با ذوق تصورش کردم که لبهاش رو آویزون کرده و دلم بیشتر برای دیدنش ضعف می رفت... تو همین مدت کوتاه خیلی بهش وابسته شدم... با دیدنش حسی بهم دست می ده که قبلا هیچوقت تجربه نکردم.. حالا حتی با شنیدن صداش هم قلبم با بی قراری سریعتر به تپش می افته به طوری که کاملا حسش می کنم... دیگه خودم طاقت نیاوردم..
کیو: نه اشتباه می کنی... امروز من مال تو... تو روزتو به من می دی؟
صدای جیغ خفه ای که از خوشحالی کشیده بود رو شنیدم و خودم هم ذوق زده شدم..
کیو: الو.. چی شد.. برم؟ یا بمونم؟
این دفعه حس کردم شوکه شده: کجا؟ اوپا.. تو کجایی؟... الان .. یعنی الان اینجایی؟
 کیو: آره... بیا پایین منتظرم.. اممم خوشگل کنیا.. نمی خواد خیلی زود بیای من امروزمو کامل به تو دادم... ولی خیلیم منتظرم نذار..
خودم خندیدم و صدای ذوق زده ش رو شنیدم که دوباره با جیغ و سر و صدا گفت که زود آماده می شه و سریع تماس رو تمام کرد...
با خودم خندیدم و به این فکر می کردم که کجا بریم...
بلاخره بعد از یک ربع که منتظر بودم دیدم که با ذوق وشوق درو باز کردو با شیطنتی که خیلی بامزه ش می کرد به دور و برش نگاه کرد که ببینه کسی هست یا نه...
همون موقع من از تاب بلند شدم و لباسمو صاف کردم و چند قدم به جلو رفتم و این جانگ هنوز منو ندیده بود...
کیو جونگ با قدم های آرومی جلو می رفت و لبخند از لبش جدا نمی شد و از این جانگ چشم بر نمی داشت. پسری که از تاکسی پیاده شد و این جانگ وقتی اون پسر رو دید چشمهاش دیگه به دنبال کیو جونگ جستجو نکرد و با ذوق جلو رفت و روبروی او قرار گرفت، کیو جونگ تازه متوجه فرد تازه وارد شد و با تعجب زیاد دید که پسر ناشناس دست این جانگ رو گرفت و اونو به سمت خودش کشید و بغل کرد و این جانگ با سرو صدا به سینه ش کوبید و پسرر ولش کرد تا به شکایت های اون که ازش گله می کرد چرا دیر اومده و تماس نگرفته و کیو که دیگه با قدمهای سریعی خودش رو به اونها رسونده بود صداش رو کاملا واضح می شنید...
ماتم برده بود.. گیج بودم و چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.. جلوتر رفتم.. اولش فکر می کردم شاید مزاحمش شده چون این جانگ اونو می زد و می خواست جدا بشه و برای همین سریع دویدم ولی وقتی حرفاشو شنیدم فهمیدم منتظر اومدنش بوده.. دیگه نتونستم جلو برم اما وقتی دستش رو گرفت و کشید و می خواست ببرش توی خونه انگار نه انگار که کیو جونگی وجود داره که منتظرشه عصبانی شدم و جلوشون ایستادم...
به دستهای گره خورده شون با عصبانیت نگاه می کرد و با چشمهای عصبانی و منتظر جوابش به این جانگ نگاه می کرد...
این جانگ انگار تازه به یاد آورده بود برای چه کاری بیرون اومده بود..
این جانگ: اوپا!!!!... امم چه خوب اوپا ای...
قبل از اینکه این جانگ بتونه حرفش رو کامل کنه اون پسر جلو اومد و پیش دستی کرد: این همون کیم کیو جونگ معروفه!... پوزخندی که به لب داشت کیو جونگ رو بیشتر عصبی می کرد.. وقتی دید کیو جونگ حرفی نمی زنه و هنوز به این جانگ خیره مونده و توجهی به او نداره دست این جانگ رو رها کرد و جلو اومد و یقه کیو جونگ رو گرفت: با توام ... درسته سوپر استاری ولی برای من هیچی نیستی.. داری به چی فکر می کنی؟ که یه دختر ساده و خوشگلو گیر آوردی.. که هر غلطی بخوای می تونی کنی چون اون ساده ست؟ آره؟ جواب منو بده... کور خوندی من اجازه همچین غلطایی رو بهت نمی دم!...
کیو جونگ تمام مدت فقط با اخم غلیظی بهش خیره بود و به این فکر می کرد که این پسر چه جور رابطه ای با این جانگ داره...
این جانگ جلو اومد و رو به پسر با نگرانی گفت: اوپا ... داری چیکار می کنی... کیو جونگ شی..
پسر به طرف این جانگ برگشت و با اخم بلند بهش دستور داد: برو خونه زود...
پسر یقه کیو جونگ رو محکمتر گرفت: توام این دور و برا دیگه نبینمت و گرنه...
این جانگ با خشونت شونه پسر رو هل داد و از خودش جدا کرد و فریاد زد: یا ولش کن... خودت برو خونه.. من..
پسر اجازه نداد و بار دیگه به سمت کیو رفت و جلوش ایستاد و صورتش رو نزدیک صورت کیو برد و با لحنی تهدید آمیزتری گفت: ببین این دختر کسی رو داره و اون منم! پس تو اینجا هیچ جایی نداری! زودتر برو تا بیشتر..
این جانگ باز وسط حرفش پرید: یا چی داری می گی؟؟؟ مزخرفه! اوپا من..
کیو: تو چی گفتی؟ این جانگ این چی می گه؟.. تو می شناسیش؟
این جانگ: اوپا ..
کیو شونه این جانگ رو گرفت: گفتم می شناسیش؟ جواب منو بده..
با فریاد کیو این جانگ شوکه نگاه می کرد و نمی تونست حرف بزنه فقط یک کلمه تونست بگه: آ..آره..
کیو جونگ با نا امیدی به این جانگ نگاه کرد و به پسر که با قیافه حق به جانبی بهش نگاه می کرد.. برگشت و می خواست بره که این جانگ سریع خودش رو به کیو رسوند و دستش رو گرفت.
کیو: چی می خوای؟
این جانگ: اوپا بذار توضیح بدم...
پسر جلو اومد و بار دیگه دست این جانگ رو گرفت و از دست کیو جونگ بیرون کشید وبا خودش کشید و به طرف خونه برد.. این جانگ دستش رو پس زد و خودش رو آزاد کرد و به صورت پسر ناشناس سیلی زد و به طرف کیو جونگ دوید و دستش رو گرفت... نفس نفس می زد و با نگاه ملتمسی می خواست حرف بزنه اما دوباره با فریاد کیو جونگ روبرو شد...
-    کیو جونگ اوپا!...
-    گفتم این پسره کی بووووووووووووووود
کیو جونگ نگاهی عصبانی به این جانگ کرد و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه از جلوی خونه با قدم های بلندی دور شد و این جانگ با پریشونی دنبالش دوید شاید بتونه نگه ش داره... اما  باز هم بی فایده بود و کیو جونگ رفته بود..
.....
جونگ مین: همش همین بود؟
کیو: آره... فکر می کنی اشتباه کردم؟
جونگ مین کمی فکر کرد و به کیو نگاه کرد: ببین فکر کنم باید بهش فرصت می دادی حرف بزنه.. شاید اونطور نباشه که تو فکر می کنی
کیو: ولی اون پسر گفت که..
-    اون پسره گفت نه خود این جانگ.. اینطوری که گفتی اون تایید نکرده... پس ممکنه اون پسر از سر حسادت یا یه چیز دیگه که ما نمی دونیم این حرفارو زده... اصلا شاید رقیبت باشه... تو می خوای بدون جنگیدن جا  بزنی؟...
این کلمات باعث شد صدای خودش رو به یاد بیاره که همین حرف رو به هیونگ جون زده بود...
کیو: درسته.. شاید عجولانه رفتار کردم..
جونگ مین: البته عجیب نیست.. تو وقتی عصبانی می شی هیچکسو نمی شناسی دیگه.. من ازت ترسیدم چه برسه به اون دختر بیچاره...
کیو: یا... دیگه بی منطق نیستم که..
جونگ مین: نه نیستی.. فقط یه ذره کله شق به کوچولو قاطی.. یه اپسیلون بی مغز و یه کامیون بی کله و وحشی!
کیو: یاااااااااااااااااا
کیو به سمت جونگ مین حمله ور شد ولی جونگ مین سریعتر از اینکه کیو حرکتی کنه از کنارش بلند شده بود و به سمت دیگه اتاق رفته بود.. کیو هم بالشش رو برداشت و محکم به سر جونگ مین کوبید وجونگ مین که غافل گیر شده بود از عقب به زمین افتاد و سرش به لبه میز برخورد کرد و بعد از فریادی که تو کل خونه پیچید چشمهاش بسته شد.. کیو با وحشت به سمتش دوید و سرش ور بلند کرد...
کیو: یا جونگ مین آ... جونگ مین...مینی چشماتو باز کن...
در با شدت به دیوار کوبیده شد و چهره شوکه و ترسیده هیونگ و یونگ سنگ که جلوی در ایستاده بودند و با چشمهای گرد شده اشون بین کیو و بعد به جونگ مین که به نظر بیهوش سرش بین دستهای کیو بود و مدام اسمش رو صدا می زد و چیزی نبود که اشکهاش فرو بریزه می چرخید...
یونگ سنگ زودتر به سمت جونگ مین رفت و کنارش نشست و شانه کیو جونگ رو گرفت..
یونگ: یا چی شده؟ چیکار کردین؟
اما ناگهان هیونگ از شوک اولیه خارج شد و صدای فریادش بلند تر از فریاد جونگ مین خونه گروهی رو لرزوند..
 هیونگ: یااااااااااااا کیو جونگ چیکارش کردی؟؟؟؟
...............
هیون جونگ تازه نزدیک خونه رسیده بود موبایلش رو توی دست گرفته بود و فکر می کرد.. همینطور که به صفحه گوشیش و شماره ای که تازه سیو کرده بود خیره بود تصویر خنده کسی که باهاش تماس گرفته بود روی صفحه ظاهر شد و هیون با لبخندی که از اعماق قلبش به روی لبهاش نشسته بود تماس رو جواب داد..
با لحن معترضی اما با لبخند به استقبال کسی که پشت خط بود رفت..
هیون: یااااا نمی دونی من دلم چقدر زود برای صدای زشتت تنگ می شه؟ .. چرا زودتر زنگ نزدی....

مکالمه شیرین و لذت بخشش یک ربع تمام طول کشید و در آخر با این که راضی نبود و نمی تونست دلش رو راضی کنه ولی مجبور شد خداحافظی کنه و اجازه داد که بره و به کارهاش برسه... هیون هنوز در فکرش صدای شیرین محبوبش رو تکرار می کرد و ازش غرق در لذت بود و با خودش حرف می زد... "هممم وقتی صداتو می شنوم بیشتر دلم تنگ می شه...چرا... "
در همین افکار بود که با صدای فریاد بلندی از خونه اول شوکه شد اما بعد با خودش خندید... با خودش فکر می کرد چرا شوکه می شه وقتی شنیدن این صداها از خونه اونا عادیه..... ماشینش رو توی پارکینگ گذاشت چند قدمی جلو رفت که فریاد بعدی رو بلندتر شنید و بی تردید صدای هیونگ رو تشخیص داد.. که می گفت کیوجونگ چیکارش کردی... احساس خطر کرد به نظر نمی اومد این لحن شوخی باشه سریع به طرف خونه دوید...
....
چشمهاش رو تا نیمه باز کرد.. سرش گیج بود و صداهای اطرافش مبهم به گوشش می رسید.. چیزی به ذهنش نمی رسید... بار دیگه پلک زد و این بار دیدش واضح شد... خودش رو توی اتاق با دیوارهای سفید و کاغذ دیواری آبی کمرنگی دید... من اینجا چیکار می کنم... اولین چیزی بود که به ذهنش رسید و بعد از اون چیزی رو به خاطر آورد... چیزی که باعث شد لبخند کمرنگی به لبهاش بیاد.. به لبهاش دست کشید و خاطره شیرینی رو مرور کرد.. اما بعد از چند ثانیه با وحشت چشمهاش رو باز کرد.. اتفاقات بعدی به مغذش هجوم آوردند و اون رو به مرز انفجار رسوندند.. لبخند از لبهاش محو شد و جاش رو به بهت عمیقی داد که باعث شد مثل بیماران روانی رو تخت بشینه و به دیوار روبروییش زل بزنه...
.......




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : یکشنبه 12 مرداد 1393 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.