تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Gray fate - part 1
دروووووووووود
حالتون خوبه دوستان؟؟؟
من بعد از مدت ها اومدم
اول از همه از دنیاجان عذر میخوام
شرمنده که نتونستم به قولم عمل کنم واقعا گرفتار بودم
و بعد هم از خواننده های دوست داشتنی
دوستای گلم این داستانی که براتون اوردم اولین داستانیه که نوشتم ...یه مدت گمش کرده بودم الان دوباره پیداش کردم :)))
تقریبا سه سال پیش ... وقتی برای اولین بار تو وب سریا نویسنده شدم این داستان رو نوشتم
کلی دوست خوب با این داستان پیدا کردم ... اون اوایل تریپل اس ها بیشتر با هم دوست بودند و با همین نظر گذاشتن با هم آشنا میشدند
میخوام داستان هام رو از اول تو این وب بذارم امیدوارم همراهیم کنید تا ناامید نشم
این داستان رو روزهای زوج میذارم
اسمش هم هست "سرنوشت خاکستری"

http://upcity.ir/images2/02585060619796347821.jpg



شخصیت های مهم داستان:

مارال:دختری 23 ساله بازیگوش  دردسرساز وکمی زیاد دست و پا جلفتی.زود عصبانی میشه و خیلی زود همه چیزو فراموش میکنه عاشق فندقه به خاطر همین اسم بچه اردکشو گذاشته فندق.با پدرش توی سئول زندگی میکنه.وقتی 5 سالش بوده مادرش ترکشون کرده واز 8 سالگی به کره رفتن.به تازگی هم در یک گل فروشی خیلی معروف توی سئول که ادمای مشهور زیاد اونجا میرن شروع به کار کرده.البته رشته ی خودش گرافیکه ونقاش خوبی هم هست.عاشق پاستیل.هر وقت عصبانی میشه یه عالمه پاستیل میخوره.

 

نینا:دوست صمیمی مارال 20ساله که برای تحصیل به کره اومده 2ساله که با هم اشنا شدند.خیلی جدی ومغرور درست نقطه ی مقابل ماراله(البته بعضی وقتا یه مزه ای می پرونه)با این حال همدیگرو خیلی دوست دارند.عاشق حیوانات خانگی به خصوص گربه های اشرافی.

 

یوجین:دختری24ساله از یه خانواده ی پول دارکه پدرش یه اهنگسازه بزرگه وخودش هم یه اتلیه ی نقاشی داره.دختری جذاب شیک پوش وشوخ طبع.

....................................................................................................................

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم ساعت 7 صبح بود باید سریع اماده بشم برم سرکار اگه این دفعه هم دیر برسم حتما اخراج میشم.

پدر:مارال زودتر بیا صبحانه بخور.

مارال:الان میام بابا بذار دست و صورتم رو بشورم.

از تخت خواب بلند شدم چشام هنوز بسته بود تا رسیدم دم دستشویی صد بار به درو دیوار خوردم.

-اخخخخخخخخ چرا این دیواره جلوشو نگاه نمی کنه؟؟مگه کوری؟هاااااااااا؟؟!

بالاخره به هزار زور خودمو به دست شویی رسوندم. دست و صورتم رو شستم و سر میز نشستم.

مارال:بابا ساعت چنده؟

پدر:تقریبا 7:30فقط نیم ساعت دیگه وقت داری باید سریع راه بیفتی.

مارال:باشه قول میدم امروز باعث دردسر نشم.من دیگه میرم خداحافظ.

از پدرم خداحافظی کردم وراه افتادم.

به به چه هوای خوبیه دوست دارم همینجوری یواش یواش قدم بزنم.تو همین فکرا بودم که یکدفعه متوجه صدای اتوبوس شدم بازم داشتم از اتوبوس جا می موندم.شروع کردم به دویدن بالاخره به ایستگاه رسیدم سوار شدم نفس راحتی کشیدم اومدم بشینم که دیدم همه ی صندلی ها پره به ناچار ایستادم.از پنچره منظره ی بیرونو تماشا میکردم که یکدفعه راننده اتوبوس ترمز گرفت منم که حواسم پرت بود با سر رفتم تو شکم یه مردی.مرده یه نگاهی بهم کرد تا اومد حرف بزنه عذزخواهی کردم واز اتوبوس پریدم بیرون.به هر حال به خیر گذشت.

رسیدم دم گل فروشی با اعتماد به نفس کامل رفتم داخل به همه سلام کردم دیدم که رئیس هان داره میاد به طرفم وقتی بهم رسید لبخندی زد و گفت:خوبه همیشه سر وقت بیا این جوری دیگه مجبور نیستم هر دفعه باهات دعوا کنم.

خیلی خوشحال بودم رئیس هیچوقت باهام این طوری صحبت نکرده بود.

مشغول کار بودم که متوجه زنگ موبایلم شدم.

مارال:سلام نینا جون حالت خوبه؟

نینا:..................................

مارال:منم خوبم همه چیز امروز خوب پیش رفت.

نینا:..................................

مارال:باشه ظهرمنتظرتم فعلا بای.

داشتم گل ها رو مرتب می کردم که حس کردم یه چیزی داره پاچه ی شلوارمو می کشه.برگشتمو پشت سرم ونگاه کردم ولی..........چی؟.....

چی؟اون یه سگه قهوه ایه که مثل کنه چسبیده به پاچم.با دیدن این صحنه یه جیغ بلند کشیدم وشروع کردم به دویدن اما ولکن نبود داشتم دور خودم می تابیدم که با صدای اقای رئیس به خودم اومدم هاج و واج به اطرافم نگاه می کردم همه ی گل ها له شده بودند.

اقای هان:ماراااااااال داری چیکار می کنی؟!.....

مارال:اما اقای هان...من... تقصیر من نبود...(اقای هان حرفمو قطع کردو گفت)

اقای هان:دیگه از دستت خسته شدم.همین الان وسایلاتو جمع کن و از اینجا برو.

مارال:تقصیر اون سگه بود.اون همه جا رو بهم ریخت.اقای هان لطفا این یبار رو ببخشید دیگه تکرار نمیشه.

اقای هان:فقط همین یبار؟ انگار کارخرابی های قبلیتوفراموش کردی؟!هاااااااااا؟؟اگه تا الانم اخراجت نکردم فقط به خاطر اقای چانگ بود که معرفیت کرده بود.تو از الان اخراجی.باید بگم که حقوق این ماهت هم میره به خاطر خسارتی که امروز به گل فروشی زدی.

اقای هان در حالی که زیر لب غرغر می کرد رفت به سمت دفترش.همه دورم جمع شده بودندو با تعجب نگاهم می کردند.از عصبانیت سرخ شده بودم بلند داد زدم:اصلا این سگه مال کی بود؟با دستای خودم می کشمش.

بعد نگاهی به دورو اطرافم کردم اما هیچ اثری از سگه نبود.فرار کرده بود با خودم عهد کردم گیربیارمشو نابودش کنم.چند دقیقه ی بعد همه رفتن سر کاراشون .من موندمو خودم. می دونستم که دیگه راه برگشتی ندارم.وای جواب بابامو چی بدم حتما کلمو می کنه.اخه اقای چانگ که این کارو برام جور کرده بود یکی از دوستای بابامه .اما نه....امید....باید امیدوار باشم.خیلی زود خودمو جمو جور کردم وسایلامو هم جمع کردم واز دوستام خداحافظی کردم.فکر کنم همه خوشحال بودند دیگه از دست من وخنگ بازیام راحت شدند.

اقا.........هیچکی منو دوست نداره): (البته اینو تودلم گفتم)

چند دقیقه بعد نینا رودیدم لبخندی زدم و رفتم به طرفش.

مارال:سلام نینا جون حالت خوبه؟

نینا:سلام ممنون تو خوبی؟امروز یه جوری هستی نکنه اتفاقی افتاده؟

نگاش کردم و لبخندی بهش زدم.

نینا:خیالم راحت شد.فکر کردم دوباره....

مارال:نه چیزی نشده فقط به طرز عجیبی اخراج شدم.

نینا:چیییییییی؟اخراج شدی؟پس چرا این قدر خوشحالی؟هااااااا؟خجالت نمی کشی؟

مارال:اوووووووو...مثل خواهر بزرگا باهام حرف نزنا نا سلامتی تو سه سال از من کوچیکتری.خوشحال نیستم خیلی هم عصبانیم.اما چیکار می تونم کنم؟فقط میتونم....(نینا در حالی که حرفمو قطع کرد گفت)

نینا:نگو که فقط میتونی به اینده امیدوار باشی؟!!!ولی خدایی اعتماد به نفست بالاست.خیلی خوب میتونی خودتو کنترل کنی.

اینو که گفت یکم تو چشاش نگاه کردم و گفتم:ارهههههههههه....وبعد زدم زیر گریه

نینا:اشکال نداره حالا ابرومونو تو خیابون نبر.قول میدم برات یه عالمه پاستیل بخرم.

مارال:همش تقصیر اون سگه بودددددد...حالا جواب بابامو چی بدم

نینا:میتونی امیدوار باشی(:

مارال:هه هه هه چند شب تو ابنمک خوابیده بودی؟هاااااااا؟با نمک

نینا:اصلا موضوع رو برام بتعریف ببینم چی شده.

تمام موضوع رو برای نینا تعریف کردم.نینا:هه هه هه چه باحال.

مارال:کوفت دیوانه.تو هیچوقت منو درک نمی کنی.

نینا:حالا به بابات چی میگی؟

مارال:فعلا هیچی.میگم همه چیز خوب پیش  میره از فردا هم میرم دنبال کار.

نینا:کار؟میگم اعتماد به نفست بالاست اما قبول نمی کنی.

مارال:بیخیال فعلا بریم خونه تا بعد یه فکری به حال خودم میکنم.اون سگه رو هم هر جورشده پیداش می کنمو به حسابش میرسم.

نینا:اخی دلت میاد سگ بیچاره.....

مارال:واقعا که فکر کنم بیشتر نگران اون سگه هستی تا من.باشه....به هم میرسیم نینا خانوم.

رفتیم سمت خونه وقتی پشت در رسیدیم خودمو اماده کردم تا سوتی ندم.خیلی اروم درو باز کردم به نینا گفتم اروم بیا تو خونه شاید بابام خواب باشه. داشتیم می رفتیم سمت اتاقم که بابام صدام زد با لبخند برگشتم تا بهش سلام کنم اما.......




طبقه بندی: Gray fate،

تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.