تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Who are you ? - 7

سلام
من واقعااا ازتون ممنونم... دستتون درد نکنه.... واقعا زحمت کشیدیدن انقدر زیاد نظر گذاشتین انتظارشو نداشتم....

شنبه داستان اماده بود... نیمدم چون نظرات بیش از حد انتظار پایین بود
شنبه هفته بعدم نمیام اگر اوضاع هنوزم اینطوری باشه....

خواننده ها حواستون باشه
به زودی یه قسمت خیلی مهمو کلیدی رو رمز دار میکنم
تا اخر داستان هم رمز دار باقی می مونه
پس خواهشا نظر یادتون نره

بفرمایین ادامه
شب بخیر





هیون نگاهشو از جونگ که اخم پیشونیشو پوشونده بود گرفت. نفس عمیقی کشیدو گفت: ولی من فکر کنم باید بذاریم بیاد تو گروه...

 

جونگ با عصبانیت سرش رو بلند کرد... اخم چهرشو پوشونده بودو چشماش خشمگین بنظر می رسید. خواست حرف بزنه که هیون قبل از اون گفت: اول به حرفام گوش کن بعد نظرتو بگو. باشه؟

 

جونگ یکم بهش خیره شد... هیچ دلیلی نمی تونست راضیش کنه تا اون پسره وارد این خونه بشه.... اما مجبور بود به حرفای هیون گوش کنه... تکیشو به پشتیه صندلیش دادو بی اونکه حرفی بزنه سرشو تکون دادو منتظر شد. هیون اول به چهره اون سه تا که با اخم بهش چشم دوخته بودن نگاه کرد و بعد گفت: منم مثل شماها از این پسره خوشم نمیاد... اما اون پسر پشتش به رئیس هان گرمه و نه مشکل صدا داره و نه قیافه.... ما دلیل قانع کننده ای برای رد کردنش نداریمو مطمئنم نمی تونیم با این حرفا که نمی خوایم کسی رو جایگزین هیونگ جون کنیم رئیس هانو راضی کنیم.... گوش کنین... می دونم چه حسی دارین... منم عصبانیم... منم نمی خوام اون پسر وارد این خونه بشه یا اسمش تو گروه بیاد...ولی حالا که بعد چند سال رسما گروه داره دوباره کارش رو شروع می کنه نباید بذاریم مشکلی پیش بیاد.... من یه فکری دارم....

 

کیو همون طور که لقمه ای که تو دستش بود رو بدون اینکه بخوره روی پیشدستی مقابلش میذاشت با اخمی که کل صورتش رو پوشونده بود گفت: چی؟

 

هیون: ما قبولش می کنیم ولی با یه شرط... تا زمانی که آلبوم جدیدمونو بدیم بیرون یکی دو ماهی مونده... ما یک ماه بهش فرصت می دیم اگه تو این مدت اشتباهی بکنه باید بره....

 

یونگ یکم خودشو رو صندلی جا به جا کرد. متفکرانه گفت: و اگه حواسشو جمع کنه که اشتباهی نکنه چی؟

 

هیون دستی به پیشونی کشیدو با خستگی گفت : نمی دونم... ولی به هر حال اون تجربه ای نداره امکان اشتباهش زیاده نه؟

 

جونگ تکیشو از صندلی برداشتو با خشمی که به وضوح تو صورتش پیدا بود رو به هیون کرد: ولی من هنوزم مخالفم... هیون جونگ ممکنه اون واقعا موندنی شه....

 

کیو نفس عمیقی کشید: راهی نیست... رئیس هانو که میشناسی اگه بی دلیل بگیم نه اون کار خودشو می کنه...

 

هیون سری تکون دادو از جاش بلند شد... قبل از اینکه از اشپزخونه خارج شه ایستاد رو به پسرا و گفت: پس اگه موافقین من زنگ بزنم به هان بگم یه قرار ملاقات با پسره بذاره واسه قرا دادو چیزای دیگه....

 

لحظه ای ایستادو وقتی هیچ کس چیزی نگفت سکوتشون رو به پای موافتشون گذاشتو به سمت اتاقش رفت....

 

 

 

--------------

 

دسته ویلچرو گرفته بودو به جلو هل میداد. هر برگ پاییزی که زیر چرخای ویلچر خورد میشد فریاد مرگ می زد. همونطور که همه چیز تو اون آسایشگاه سوت و کور بوی مرگ می داد. از کنار هر کس رد می شد انگار روحی در تن نداشت. هرکس روی یه نیمکت چوبی تو حیاط آسایشگاه نشسته بود و به گوشه ای خیره نگاه می کرد. بدون اینکه متوجه اطرافش باشه. درست مثل مادرش.

 

ویلچرو کنار یه نیمکت نگه داشت.... خودشم نشست....

 

دستای مادرش رو تو دست گرفتو زیر لب گفت: چرا هیچ وقت حرف نمی زنی؟

 

جوابی نشنید. برگشتو به صورت غم زده مادرش خیره شد که بدون اینکه متوجه حظور سونگ جو باشه فقط به رو به رو نگاه می کرد.

 

با ناراحتی گفت: منم پسرتم پس چرا هیچ وقت بهم توجه نمی کنی؟

 

باز هم سکوت... دیگه چیزی نگفت.... دستشو تو جیب کاپشنش کردو تو سکوت به منظره بی روح رو به رو خیره شد. چند دقیقه گذشت که ویبره گوشیش توجهشو جلب کرد. گوشیش رو از داخل جیبش بیرون آورد و جواب داد.

 

-بله؟... اوه رئیس هان شمایین؟.... واقعا؟.... عالیه چه ساعتی اونجا باشم؟.... حتما ممنون....

 

گوشیو قطع کرد.... لبخندی روی صورتش نشست. هیولای انتقام درونش حالا با سرکشی بیشتری خودشو به نمایش می ذاشت. دیگه می تونست وارد گروه اونا بشه. می تونست انتقام مرگ برادرشو نابودیه مادرشو از اونا بگیره. حالا دیگه تو چنگش بودن. دیگه فرصتی برای فرار نداشتنو می تونست تک تکشونو نابود کنه. از همین الان شیرینی انتقامو با تموم وجودش حس می کرد....

 

برگشت سمت مادرش... جلو ویلچرش ایستاد و کمی به سمتش خم شد.... با لبخند گفت: همه چیز تموم شد.... فقط یکم بهم فرصت بده قسم می خورم هیچ کدومشون از آتیش انتقامی که به جونشون می ندازم نمی تونن فرار کنن.... فقط  یکم صبر کن....

 

از جاش بلند شد. به یکی از پرستارا اشاره کرد که بره پیش مادرش. خودشم از آسایشگاه خارج شد و به سمت کمپانیه پدرش رفت. پله ها رو خیلی سریع بالا رفت و خودشو به اتاق پدرش رسوندو در زد....

 

-بیا تو

 

درو باز کرد. تعظیم کردو داخل شد. با خوش حالی گفت: همه چی درست شد پدر...

 

لی دستاشو به هم کوبیدو از جاش بلند شد: واقعا؟ عالیه... پس حالا دیگه می تونی کارتو شروع کنی... گوش کن پسر باید حواستو جمع کنی... این تنها فرصتیه که می تونی اونارو نابود کنیو انتقام برادرتو ازشون بگیری.... یادت نره که مادرت همیشه منتظره تا تو خبر نابودیه اونا رو بهش بدی...

 

دستاشو مشت کردو سرشو تکون داد. حق با پدرش بود. نباید اون فرصتو از دست میداد. حالا که می تونست بهشون نزدیک بشه آسیب رسوندن بهشون کار سختی نبود.... اون این فرصتو از دست نمی داد... به هیچ قیمتی...

 

از شرکت خارج شدو به طرف کمپانی رفت. هنوز دو ساعت وقت داشت. کمی با فاصله از کمپانی، ماشینو نگه داشت. از همون جا به در کمپانی خیره شد. منتظر بود اول اونا بیان. نمی تونست حس خوش حالی که تو وجودش سر براورده بود رو خاموش کنه. یک سال بود که منتظر این روز بود. روزی که بتونه وارد اون گروه شه و حالا که بالاخره بهش رسیده بود نمی تونست حتی یه لحظه معطل کنه. باید نقششو عملی می کرد.

 

یک ساعت بعد یه ون جلو در کمپانی نگه داشت. خودشون بودن. از دور بهشون خیره نگاه کرد. پوزخندی روی صورتش نقش بست. یکم صبر کردو بعد از ماشین پیاده شد.

 

به سمت کمپانی رفت. پشت در اتاق رئیس هان که رسید یکم مکث کرد. بعد در زدو وارد شد. هر چهارتاشون اون ور میز نشسته بودن. سلام کرد. روبه روشون نشستو بهشون خیره شد. با وجودی که کسی حرفی نمیزد اما می تونست نارضایتی رو تو چهره اونا بخونه... نمی دونست چرا... اهمیتی هم براش نداشت.... فقط می خواست مطمئن بشه که وارد گروهشون شده... بعد از اون دیگه نظر هیچ کدوم از اونا براش مهم نبود....

 

بعد از چند دقیقه بالاخره رئیس هان سکوت اتاق رو شکست: خب سونگ جو همونطور که بهت گفتم پسرا قبول کردن که تو هم وارد گروه شی ولی...

 

هیون ادامه داد: ولی ما یه سری شرط داریم...

 

سرشو تکونی دادو بی اونکه حرفی بزنه منتظر شد....

 

هیون: تو فعلا فقط یه ماه به صورت آزمایشی تو گروهی.... ولی تو این یه ماه اگر اشتباهی کنی بدون هیچ بحثی باید بری. بعد از یه ماه در مورد موندن دائمت تو گروه صحبت می کنیم....

 

هیون ساکت شد و به سونگ جو خیره شد....

 

کمی مکث کرد و بعد با سردی جواب داد: قبوله....

 

سعی کرد جلوی لبخندشو بگیره. یک ماه؟... فرصت زیادی بود. خیلی زیادتر از اون چیزی که بهش احتیاج داشت.

 

رئیس هان با خوش حالی قراردادو به سمتش هل داد. روان نویسی برداشت و قراردادو امضا کرد.

 

هان دستاشو به هم کوبیدو گفت: عالی شد.... خب حالا که سونگ جو به گروه اومده فکر کنم بهتره با شما زندگی کنه....

 

سونگ جو بی توجی به اخم اون ها از جاش بلند شدو رو به هان کرد: من باید وسایلمو جمع کنم بعد خودم میام فقط آدرس...

 

یونگ بدون اینکه حرفی بزنه آدرس خونه رو روی یه برگه نوشتو بهش داد.

 

 برگه رو گرفت.... به رئیس هان تعظیم کردو بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد. بقیه پسرا هم بیرون رفتن. همین که رفتن تو آسانسور جونگ ادای هانو دراورد و با عصابنیت گفت: حالا که اون عضو گروهه باید با شما زندگی کنه... کی گفته اون مزاحم باید بیاد پیش ما؟

 

کیو متفکرانه جواب داد: اگه نیاد چجوری می خوای ازش آتو بگیری؟ نکنه می خوای تو خونش دوربین کار بذاری؟

 

هیون سری تکون ذلذ: آره هرچی به خودمون نزدیک تر باشه بهتره...

 

یونگ به سمتشون برگشتو با اخمی که به روی پیشونیش نشسته بود گفت: حالا که داره میاد باید کجا بخوابه؟

 

به اون سه تای دیگه خیره شد. هیچ کس حرفی نزد. همون موقع در آسانسور باز شد. هر چهارتاشون از آسانسور خارج شدن. ون جلو در منتظرشون بود.

 

وقتی رسیدن خونه هیون بدون اینکه به بقیه نگاه کنه جواب سوال یونگو داد... هرچند خودش هم از تصمیمش مطمئن نبود: وقتی اومد بگین بره تو اتاق آخری....

 

جونگ بلافاصله با عصبانیت گفت: می خوای بره تو اتاق هیونگ؟

 

هیون سر جاش ایستادو به سمت جونگ برگشت... با کلافگی جواب داد: راه بهتری سراغ داری؟ ما خودمون خواستیم اون اتاق خالی باشه چون نمی تونستیم تو اتاقی بخوابیم که یه موقعی مال هیونگ بوده. پس تنها اتاق خالیمون همین اتاقه...

 

چند ثانیه به چهره به خشم نشسته برادرش چشم دوخت... خشمی که حالا تو وجود خودشم زبونه می کشید..... اونم ناراحت بود... اونم حس می کرد داره با این کارا به هیونگ خیانت می کنه... اما چاره ای نداشت... مجبور بودن صبر کنن.... این تنها راهی بود که پیش روشون داشتن.... تنها راه....

 

----------

 

جلوی در خونه پارک کرد. همین که از ماشین پیاده شدو چشمش به خونه مقابلش افتاد سر جاش خشک شد. نمی فهمید چرا نمی تونه قدم از قدم برداره. با دست لرزونش چمدونشو برداشت. آروم به سمت زنگ رفتو دستشو روش فشار داد. در باز شد.

 

در حیاطو با فشاری باز کرد. اما... چرا پاهاش یاریش نمی کردن.... چرا قدم برداشتن انقد براش سخت بود.... هر قدمی که بر میداشت قلبش با شدت بیشتری به سینش می کوبید.... دستشو رو روی سینش گذاشتو چند ضربه بهش زد.

 

همین که قدم از قدم برداشت خیلی ناگهانی سرش تیر کشید. محکم شقیقه هاشو گرفتو فشار داد و چشماشو بست....

 

بازم تصاویر مبهم....

 

دو نفر دنبال هم می دوئیدن...

 

 یه نفر داد زد هی پسر بس کن...

 

صدای قهقهه خنده چند نفر که نمی تونست قیافه هاشونو ببینه....

 

و دوباره........

 

یه عالمه جمعیت...

 

نورای سبز درخشان....

 

صدای قهقهه خنده...

 

چهره زنی که بیدارش می کرد...

 

کیک تولدی که شمعاش تو تاریکی می درخشید...

 

نور...

 

صدای فریاد پسری که اسمی رو صدا می زد...

 

یه اسم آشنا...

 

یه مرد با روپوش سفید...

 

ترس... یه ترس عمیقی..... ترس عمیقی که داشت نفسش رو می برید...

 

 

دستشو محکم رو سرش گذاشت. با زانوهاش خورد زمین. حالش داشت بهم می خورد. سرش به شدت درد می کرد. حس می کرد نیرویی توی وجودش نمونده. اصلا نمی فهمید چرا این چیزا رو می بینه؟ یعنی این تصاویر به گذشتش ربط دارن؟ گذشته ای که فراموش کرده بود؟ پس چرا بعد از دو سال الان این چیزا رو میدید؟ چرا قبلا هیچ وقت این تصاویر به ذهنش نمیومد؟

 

سعی کرد از جاش بلند شه. اون پسرا نباید متوجه حال بدش می شدن.... چمدونو برداشتو به سمت در خونه رفت. درو باز کردو آروم وارد خونه شد. بازم یه حس آشنا... حسی که وقتی به کمپانی می رفت داشت.

 

همونطور که به داخل خونه می رفت به این ور اون ور نگاهی انداخت. متوجه پسرا شد که رو مبل نشستنو بهش خیره شدن.

 

سلام کرد....

 

هیون از جاش بلند شدو گفت: خب... خوش اومدی... اینجا.... خواست حرفش رو ادامه بده که متوجه چهره بی رنگ سونچ جو شد.... با تعجب پرسید: تو حالت خوبه؟

 

سرش رو تکون داد: آره...

 

هیون: ولی رنگت خیلی پریده...

 

کیو هم از جاش بلند شدو به سمتش اومد: داره از بینیت خون میاد....

 

سریع دستشو به سمت صورتش برد. با دیدن خون به روی انگشتاش اخمی کرد... یونگ همونطور که یه دستمال به سمتش گرفته بود گفت: بگیر پاکش کن...

 

دستمالو گرفتو روی بینیش گذاشت. واقعا احساس ضعف می کردو سر دردش داشت بیشتر می شد.

 

آروم گفت: من خوبم فقط میشه بدونم کجا می تونم استراحت کنم؟

 

هیون با دست به ته سالن اشاره کرد: اون اتاق آخری مال توئه.

 

سرشو تکون دادو به سمت اتاق رفت. دستشو رو دستگیره گذاشت آروم درو باز کرد. ولی همین که وارد اتاق شد..........

 

-----------------

 

انچه در اینده خواهید داد:

 چشمش به قاب عکس کوچیک کنار تخت افتاد. عکس یه پسر جوون که لبخند می زد. اون حتما هیونگ جون بود. پوزخندی روی لباش نقش بست. پدرش خیلی هوشمندانه اونو از سر راه برداشته بود. کسی که مقصر تمام این اتفاقات بود.......


............


روشو کرد طرف جونگو با اخم گفت: برو زنگ بزن به دکتر سو.....


............


مطمئن بود چیزایی که می بینه مربوط به گذشتشه اما نمی دونست چرا هروقت به اون چهار تا نزدیک بود این چیزا رو میدید. شاید...


............


لی یکی از قوطی هارو بالا آورد و گفت: این قرصا توهم زان. ولی یه مزیت بزرگ نسبت به انواع دیگه دارن...

-چی؟

لی لبخندی زدو گفت: باعث تغییر رفتار نمیشن. یعنی شخصی که ازشون استفاده می کنه کاملا عادی رفتار می کنه مثل همیشه اما توهم میزنه. این باعث میشه کسی به چیزی شک نکنه چز این که ممکنه اون شخص دچار مشکل روانی شده باشه...........


 




طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.