تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Gray fate - part 2
درووووووووود
حالتون خوفه دوستان؟؟؟
ممنون از حمایت بی نظیرتون
هر چند میدونم این داستان ممکنه برای خیلی ها جذاب نباشه اما من دوسش دارم چون وقتی اولین بار گذاشتمش طرفدار زیاد داشت واسه همین این جا هم گذاشتمش
دنیاجون هوویی این قدر حرص نخور من خودم پشتتم


http://upcity.ir/images2/02585060619796347821.jpg


ما دیدم که از عصبانیت صورتش سرخ شده. چیزی به روی خودم نیووردم.

مارال:سلام باباجونم حالت خوبه؟

نینا با دیدن قیافه ی بابام ترسید حرف بزنه فقط سلام کردو سرشو انداخت پایین.بابام هم هیچی نمی گفت.به خودم گفتم این ارامش قبل از طوفانه باید خودمو اماده کنم.اومدم حرف بزنم که بابام حرفمو قطع کرد و گفت.

پدر:تو چرا این قدر ابروی منو می بری اگه نمی تونی کار کنی اصلا نرو سر کار.من که مجبورت نکردم کار کنی.میدونی چند دقیقه پیش اقای چانگ بهم زنگ زدو گفت که چه گندی بالا اوردی خیلی هم عصبانی بود.نمی دونم دیگه با چه رویی می تونم توچشاش نگاه کنم.

وقتی بابام این حرفا رو می زد تازه به خودم اومدم نمی دونستم چی بگم من با کاری که کرده بودم به غیر از خودم ابروی اقای چانگ وبابام هم برده بودم.فقط به بابام گقتم ببخشیدو رفتم تو اتاقم ودرو بستم.فکر کنم نینا هم رفته بود خوابگاه.تا شب با خودم کلنجار رفتم ویه عالمه پاستیل خوردم ویکم با فندق(بچه اردک مارال)حرف زدم بعد هم شروع کردم به نقاشی کشیدن همیشه با این کارا اروم تر می شم.اون شب بابام اصلا باهام حرف نزد حق داشت بیچاره.منم چیزی نگفتم.شب قبل از اینکه بخوابم زنگ زدم به نینا ازش خواستم که فردا ببینمش تا یه فکری به حال خودم بکنم.

صبح روز بعد:

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم بدون اینکه چشمامو باز کنم جواب دادم هنوز کلمه ی سلام از دهنم بیرون نیومده بود که یکی از پشت خظ داد زد.

-4ساعته اینجا منتظرتم پس چرا نمیای مسخرم کردی ؟؟؟علف زیر پام سبز شد.

مارال:(با صدای خواب الود)علف فایده نداره بذار بشه جنگل بهتره این طوری فضای سبز به وجودت افتخار میکنه

-مسخره هنوز خوابی(با صدای بلند)بیدار شوووووووو دیگه.

یه دفعه از جام پریدمو محکم از تخت افتادم پایین.تازه فهمیدم نینا پشته خطه.

مارال:اخخخخخخخخ.تویی مگه ساعت چنده؟

نینا:12:30

با حرف نینا خشکم زد خدایی حق داشت قراره ما ساعت11بود.

مارال:چرا زود تر زنگ نزدی؟

نینا:من به این کارای تو عادت دارم گفتم شاید مثل همیشه دیر بیای.اما دیگه این دفعه رکورد زدی.من دارم میرم خوابگاه .

مارال:اقاااااا....ببخشید دیشب دیر خوابم برد  نرو الان میام ...نه....اصلا تو الان بیا خونمون.

نینا:باشه الان میام.

سریع بلند شدمو رفتم دستو صورتم رو شستم.یواش یواش از پله ها اومدم پایین بابام داشت فیلم نگاه میکرد.رفتم جلو گفتم.

مارال:سلام بابای نازنینم.چطوری؟

پدر:سلام نمی خواد حالا پاچه خواری کنی.

مارال:ببخشید...ببخشید...ببخشید

یه لبخندی بهم زدوگفت: باید گرسنه باشی.میرم از بیرون غذا بگیرم.

مارال:ایول به بابای خوبم پس سه دست غذا بگیر نینا هم میاد.

پدر:باشه.

وقتی بابام رفت بیرون منتظر شدم تا نینا بیاد.از پشت شیشه بیرونو نگاه میکردم که دیدم نینا داره میاد.رفتم درو باز کردم.هنوز از دستم عصبانی بود.وقتی بهش سلام کردم یه نگاهی بهم انداختو اومد طرفم من که دیدم اوضاع خطرناکه رفتم تو اتاقو درو بستم نینا پشت در داد می زد.

نینا:مگه دستم بهت نرسه....میدونم باهات چیکار کنم.

مارال:من که عذر خواستم چرا شلوغش می کنی؟

نینا:درو باز کن.

مارال:نه مگه عقلمو از دست دادم میخوای منو بکشی؟!

نینا:نه اصلا بیخیال کاری باهات ندارم.

بالاخره درو باز کردم و کتکه رو خوردم.بابام اومد باهم ناهارو خوردیمو با نینا رفتیم تو اتاقم.

مارال:حالا چیکار کنم؟باید بگردم دنبال کار

نینا:اصلا میدونی چیه به نظر من یه مدت کارو بیخیال شو.اخه بعد از این که درست تمام شده توی این یه سال گیر دادی که کار پیدا کنی.همشم که خرابکاری میکنی.

مارال:خرابکاری.فقط چند دفعه بود.

نینا یکم زیر چشمی نگام کرد منظورشو فهمیدم.چیزی نگفتم یکم با خودم فکر کردم با خودم گفتم:فکر بدی هم نیست یه مدت برای خودم میگردموتفریح می کنم تا یکاری که تواناییشو دارم پیدا کنم.توی این یه سال کاری پیدا نکردم که متناسب با رشته ی خودم باشه پس بهتره این دفعه دیگه عجله نکنم.اون روز با نینا خیلی حرف زدمو سربه سرش گذاشتم.بعد هم درباره ی تصمیمم با بابام صحبت کردم اونم خوشحال شد و گفت:تصمیم خوبی گرفتی از اول هم نباید عجله می کردی باید صبر میکردی تا کار خوبی گیرت بیاد.

روزها می گذشت تقریبا 20روز از اون اتفاق تو گل فروشی می گذشت یک روز که توی پارک نشسته بودم وداشتم برای خودم نقاشی می کشیدم متوجه شدم که یه پسری از جلوم رد شد البته چهرشو ندیدم چون سرم پایین بود چند لحظه بعد دیدم که یه سگه هم داره دنبال اون پسره میره یه نگاهی بهش انداختم .چی؟این همون سگه بود که این بلاهارو سرم اورده بود همونجوری قهوه ای و کوچولو.رفتم دنبال سر پسره وقتی رسیدم پشت سرش گفتم.

-اهای اقا شما همیشه سگتونو ول می کنید تا برای خودش بگرده؟!اصلا میدونین این سگه بی ریختتون چه بلایی سر من اورده؟هاااااااا!

با شنیدن این حرف رو به من برگشت یه لحظه خشکم زد.ااووون....؟؟؟!


اون هیونگ جون ازگروه دابل اس بودخیلی نمی شناختمش ولی اسمش به گوشم خورده بودچند لحظه با تعجب نگاهش کردم نمی دونستم چی باید بگم تو فکر بودم که با صدای هیونگ به خودم اومدم.

هیونگ:مشکلی پیش اومده خانوم؟چیزی شده؟با من بودید؟

قلبم تند تند می زد به خودم گفتم باید برای اولین بار تو عمرم قبل از این که حرفی بزنم فکر کنم.اون ادم معروفیه باید چیکار کنم؟!نه... طوری برخورد میکنم که انگار اصلا نمی شناسمش باید حقمو ازش بگیرم.

مارال:هااااا؟!اره... یعنی....اصلا شما میدونید سگتون چه بلایی سر من اورده؟

هیونگ:چی؟شکلات منو میگی؟

مارال:نه خیر سگتونو میگم.

هیونگ در حالی که لبخند زد گفت:شکلات اسم سگمه دیگه.

مارال:واقعا؟!هه هه هه... چه خنده دار...به هر حال سگتون باعث شد که من اخراج بشم.اصلا میشه بگید شما اون موقع کجا بودید؟

هیونگ با تعجب نگاهی بهم کردو گفت:شما درباره ی چی صحبت می کنید من که سر در نمیارم.من تازه از مسافرت برگشتم.تقریبا یک ماه پیش به سفر رفتم ودیروز هم به سئول برگشتم شکلات هم تمام مدت با خودم بود.

مارال:راست میگی؟! پس اون سگه چی؟می خوای بگی من اشتباه می کنم؟هااا؟

هیونگ:اصلا شما می دونی داری با کی حرف می زنی؟

مارال:معلومه با یه پسربچه که نمی تونه از سگش نگهداری کنه.با اون سگه بیریختت.

هیونگ:درست صحبت کنید خانوم....

مارال:وای مامنم اینا چه با ادب(به فارسی گقتم)

هیونگ:چی؟؟؟چی گفتی؟؟؟

مارال:هیچی بابا به هر حال من تا حقمو ازت نگیرم دست از سرت برنمی دارم.

هیونگ:من اصلا نمی فهمم شما درباره ی چی صحبت می کنید.

خیلی عصبانی بود با تعجب بهم نگاه می کرد چند لحظه بهم خیره شدوبعدم گذاشت رفت من یکم صبر کردم تا ببینم می خواد چیکار کنه ولی اصلا توجهی بهم نداشت فقط داشت تند تند به راهش ادامه می داد.دیدم داره خیلی ازم دور میشه واسه همین شروع کردم به دویدن .داشتم بهش می رسیدم که یهو ایستاد منم نتونستم سرعتمو کنترل کنم خوردم بهش ودوتامون پخش زمین شدیم.سرم داد زدو گفت.

هیونگ:داری چیکار می کنی؟؟؟معنی این کارا چیه؟؟؟

مارال:صداتو بیار پایین.بهت که گفتم تا حقمو نگیرم ولت نمی کنم.سگت همه گلارو خراب کرد اون وقت حقوق منو ندادن.

هیونگ:داری اشتباه می کنی.(بعد لبخند مرموزی زدو گفت)اصلا شاید از دستی داری این کارو می کنی.مگه نه؟؟؟؟؟

اینو که گفت رفتم تو فکر.باخودم گفتم به هرحال اون ادم معروفیه نباید زیاد بهش گیر بدم اصلا شاید دارم اشتباه می کنم دوست ندارم فکر کنه من از اون دخترای اویزونم.

(یه نکته:مارال همیشه خیلی خیلی زود تصمیم میگیره وبعد هم معمولا پشیمون میشه.)

مارال:اااااا...واقعا این طوری فکر می کنی؟؟؟

اینو گفتم و بدون اینکه بذارم حرفی بزنه ولش کردمو رفتم سمت خیابون. داشتم قدم میزدم وفکر می کردم ولی خدایی خیلی پسر جذابی بود با این حال از ادمای مغرور زیاد خوشم نمیاد.همین جوری رفتم تا رسیدم دم خوابگاه .زنگ زدم به نینا تا بیاد با هم بریم ناهار بخوریم.منم که عادت دارم همه چیزو به نینا بگم شروع کردمو تمام ماجرارو براش گفتم دهنش باز مونده بود اول باورش نشد ولی می دونست که من دروغ نمی گم.

نینا در حالی که با تعجب بهم نگاه می کرد و دهنش اویزون شده بود گفت:واقعا؟!وایییییییییی...خدا کاشکی منم اونجا بودم راستی هیون هم باهاش بود؟نگفتی چی پوشیده بود؟مثل همیشه خوشتیپ بود؟مگه نه؟

مارال:واییییی چه قدر ورور می کنی.جمع کن اون دهنو... یه جوری حرف میزنه انگار حالا کی رو دیدم.

نینا:خنگه اصلا می دونی چه قدر معروفن؟ من که ارزومه فقط یه بار از نزدیک باهاشون حرف بزنم مخصوصا با هیون جونم.

مارال:یه جوری میگه هیون جونم انگار صد ساله میشناسدش.تاریخ عروسی رو مشخص کردید دیگه؟؟؟

نینا:ساکت شو دیوونه....ولی این جوری که میگی خیلی بد باهاش حرف زدیا.

مارال:حقش بود پسره ی مغرور باید اصلا گیر میدادم بهش.فقط به خاطر ابروم ولش کردم.

نینا:من که می گم تو شکلاتو با اون سگه اشتباه گرفتی.

مارال:اصلا بیخیال دیگه نمی خوام درمورد این موضوع حرف بزنم.

نینا اون روز سرمو خورداین قدر ازشون تعریف کرد که نگو وگفت که یکی از طرفداراشونه کلی سر من هم غر زد که چرا با هیونگ بد حرف زدمو طوری رفتار کردم که اونو نمی شناسم منم فقط به حرفاش گوش کردم.هیچی نگفتم چون علاقه ای به این بحث نداشتم.فقط نخواستم تو ذوق نینا بزنم.

خونه ی دابل اس:

جونگمین:هیونگ چته چرا تو خودتی؟

هیونگ:هیچی بابا .

کیو:جونگمین راست میگه داری به چی فکر می کنی ها؟راستشو بگو...

هیونگ تمام ماجرا رو برای دوستاش تعریف کرد.

هیون:بیخیال بابا اونم مثل دخترایه دیگه بوده میخواسته اویزونت بشه.

هیونگ:این طور فکر نمی کنم.اون با بقیه خیلی فرق داشت حتی قیافشم با کره ایا فرق می کرد.

یونگی:چیه نکنه عاشق شدی؟هااااااااااا؟

هیونگ در حالی که ابرو هاشو انداخته بود بالا گفت:کی؟من ....؟نه خیر دلت خوشه ها.فقط دارم فکر می کنم مگه چه بلایی سرش اومده بود که این قدر شاکی بود؟

جونگی یه اشاره به بچه ها دادو برای اینکه حال و هوای هیونگ عوض بشه همه به صورت ناگهانی ریختن رو سر هیونگ.

جونگی:تو چرا حواست به سگت نیست هاهاهاهااااااا؟

هیونگ:ایییییییییی...ساکت شو هویج اون هیکل گندتو بکش کنار با اون قد درازت................

هیون:با این سگه بی ریختت...

هیونگ:تو دیگه چی میگی تخم مرغ....دلت میاد به شکلات از این حرفا بزنی؟؟

بالاخره هیونگ به هزار زور خودشو از دست پسرا نجات دادو رفت توی اتاقش.

حالا میریم سراغ مارال و خرابکاریاش:

ساعت نزدیکای 8شب بود رسیدم خونه امابابا خونه نبود رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم اومدم برم دستشویی که دیدم فندقی سر جاش نیست.

-فندق جون کجایی؟بیا بیرون دوباره کجا رفتی؟ هااااااااا؟!

من که رو فندق حساسم شروع کردم به گشتن تمام اتاقو زیرو رو کردم ولی تو اتاقم نبود اومدم از پله ها پایین همین جوری که دنبالش می گشتم صدایی شنیدم.برگشتم ودیدم که رفته زیر قفسه ی کتابارفتم سمت قفسه.

-اونجا چیکار میکنی؟ بیا بیرون.داری اذیت می کنیا الان میام میگیرمت.

دستم و بردم زیر قفسه تا بگیرمش که فرار کرد از جام بلند شدم تا اومدم حرکت کنم یه دفعه.....




طبقه بندی: Gray fate،

تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.