تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-19
سلام دوستان عزیزم
ببخشید باز دیر شد سارا جون منو نزن

اوه نوزدهم شد دیگه زیاد ذخیره ندارم خیلی وقته که ننوشتم
بفرمایید ادامه و ببینید که من چقدر خوبم

راستی دارم یه وبلاگ آماده می کنم اگر این جا خدای نکرده بسته شد این داستانم به علاوه ترجمه هام اونجا گذاشته می شه
به عنوان ذخیره گاه... هنوز در دست ساخته ادرسش هم اینه
www.marikyu-dreamss.mihanblog.com

یه چیز دیگه.. هفته دیگه مسافرت تشریف دارم شمال! و خودم نیستم.. البته ارسال به اینده می زنم


 
هیون جونگ با نگرانی روی تخت جونگ مین نشست دست جونگ مین رو بین دستهاش گرفت به صورت بی  رمقش که غرق خواب بود نگاه می کرد..
هیون: دکتر کی بهوش میاد؟
کیو جونگ کنار دکتر ایستاده بود و با نگرانی زیادی که کاملا از چهره ش مشخص بود منتظر جواب دکتر بود..
دکتر: نگران نباشین فقط یه ضربه معمولی به گیج گاهش خورده و باعث شده بیهوش بشه.. بجز یکم ورم و کبودی چیزی نشده.. البته بعدا باید مطمئن بشیم که سرش خونریزی داخلی نداشته باشه که با عکس برداری معلوم می شه.. بجز این دیگه جای نگرانی نیست..
دکتر با لبخند دستی به شونه کیو جونگ زد که هنوز آشفته و نگران بود و کیفش رو برداشت و بیرون رفت... یونگ سنگ دکتر رو تا جلوی در همراهی کرد و برگشت و به هیونگ ناراحت که هنوز رگه هایی از عصبانیت در چهره اش به چشم می خورد نگاه کرد و آهی کشید و به سمتش رفت... دستش رو روی شونه هیونگ جون گذاشت و او رو به سمت خودش برگردوند...
یونگ: خودت هم می دونی تقصیر کیو جونگ نبود.. این فقط یه اتفاق بود ... دیدی که دکترهم گفت چیزی نیست و خیلی زود بهوش میاد..
با این حال کیو جونگ کنار تخت نشست و سرش رو با دو دستش گرفت.. لحظه ای بعد با ناراحتی خودش رو به باد سرزنش گرفت: چرا این کارو کردم... اگر چیزیش بشه.. اگر رگای سرش پاره شده باشه .. اگر بلایی سرش بیاد.. همش تقصیر منه...
هیون: بسه دیگه... هنوز که چیزی نشده عذا گرفتین.. پاشین.. خودتونو جمع و جور کنین الان بهوش بیاد اینطور ببینتتون چیزیش هم نباشه حالش بدتر گرفته می شه...  
صدایی که مشخص بود تازه از خواب بیدار شده و کمی بی حال اما سریع تایید کرد: راست می گه این یه بارو تو زندگیش یه حرف حسابی زد! کیو پاشو نترس دیه م گردنت نیوفتاده البته هنوز! یه وقت دیدی فردا پس فردا پام پیچ خورد افتادم مردم اونوقت علت مرگم می شه بالشی که از طرف کیو جونگ پرت شد!
یونگ سنگ: یا نفس بگیر... بابا تازه بهوش اومدی اینهمه پرت و پلارو از کجا آوردی..
جونگ مین: ذخیره داشتم!
 کیو و هیونگ هردو خوشحال و با لبخند و البته چشمانی که برق اشک در اونها پیدا بود جلو اومدند و کیو کنار هیون و هیونگ هم کنار یونگ سنگ روی تخت نشستند..
کیو: متاسفم جونگ مین... نمی خواستم..
جونگمین: یااااه تو واقعا فکر کردی اینجوری می میرم؟ آخه اینم شد علت مرگ؟ اینقدر بی کلاس؟ اونم کی من؟ پارک جونگ مین؟ با بالشت .. اونم بالش کی؟ کیو جونگ؟ به دست کیو جونگ؟ عمرا...
و صورتش رو جمع کرد.. با حرکات و حرفهای جونگ مین خنده به چهره هر چهار نفر برگشت و جونگ مین هم که تحمل دیدن چهره غمگین کسی رو نداشت بخصوص این چهار نفر، لبخند اطمینان بخشش رو از اونها دریغ نمی کرد...
هیون جونگ هنوز با نگرانی به جونگ مین خیره بود ودستش رو نگه داشته بود..
هیون: بسه دیگه استراحت کن... سرت درد نمی کنه؟..
جونگمین با کمی شگفتی به هیون نگاه کرد و بعد به دستش  که بین دستهای هیون بود...
جونگ: نه خوبم.. یکم فقط درد داره که چیزی نیست به خاطر ضربه بوده...
هیون: خوبه استراحت کن چند روز خونه می مونی و استراحت می کنی..
جونگ مین: نه دیگه نمی خواد..
هیون: گفتم می مونی خونه و استراحت می کنی..
جونگ مین: باز لیدربازیت..
هیون: آره من لیدرتم و باید به حرفم گوش بدی..
جونگ مین اینبار از حرف هیون ناراحت نشد و در واقع در این لحظه از اینکه هیون جونگ به فکر سلامتی اونه احساس شادی هم داشت... البته در ته ذهنش می دونست  به زودی افکار قبلی و چیزهایی که دیده وشنیده بود جلوی چشمهاش می اومد و احساس ناخوشایند قبلی برمی گشت اما فعلا نمی خواست به چیزی فکر کنه...
........
هیون وقتی خیالش راحت شد که مسکن اثر کرده و جونگ مین خوابیده از اتاق بیرون اومد و به یونگ سنگ اشاره کرد به سمتش بیاد... یونگ سنگ به آرومی به طرفش اومد و طوری که صداش به هیونگ و کیو نرسه ازهیون پرسید: حالش چطوره؟ سرش درد می کنه؟ هیون بگو ببینم چیکار کردی واسـ..
هیون انگشتش رو روی لبهای یونگ سنگ گذاشت: هیسسس آره خوبه مسکن خورد خوابید.. در مورد اون موضوع هم بعدا حرف می زنیم.. فعلا نمی شه..
هیون جونگ نگاهی به صورت یونگ انداخت و ادامه داد: راستی تو چرا این شکلی شدی؟ انگار روح دیدی... می دونم بخاطر جونگمین نگران بودی ولی... نمی دونم حس می کنم یه چیزی هست که آزارت می ده..
یونگ هم فرصت نداد که هیون ادامه بده و سریع جواب داد: نه چیزی نیست.. یعنی هیچی نشده... منم خسته ام... نگران جونگ مین نباش خودم پیشش می مونم... و سریع داخل اتاق شد اما درو آروم بست تا جونگ مین رو بیدار نکنه..
هیون هنوز مشکوک بود اما به طرف کیو و یونگ سنگ رفت تا درباره حال جونگ مین به اونها هم خبر بده...
.......
به چهره معصوم و غرق خواب جونگ مین خیره بود و بهش فکر می کرد.. از کیوجونگ ماجرا رو شنیده بود و به خاطر اتفاقاتی که پشت سر هم براش می افتاد احساس نگرانی می کرد.. واکنش های عصبی ای که این روز ها ازش دیده بود نقابی که با چهر شاد و بی خیالش به صورت می زد رو کنار می گذاشت و نگرانی ها و دل مشغولی هاش رو به رخ می کشید... حداقل برای یونگ سنگ که همه چیز رو از زبون خودش شنیده بود اینطور بود.. با این که جونگ مین خبر نداشت که بجز کیو جونگ شخص دیگه ای هم اون شب اونجا بوده و اتفاقی همه چیز رو شنیده... آهی کشید و هنوز به جونگ مین خیره بود و به مشکلاتش فکر می کرد.. زمان به کندی می گذشت انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا اونو مجبور کنند به مشکلات خودش فکر کنه.. هر چه تلاش کرد نتونست فکر هه جین رو از فکرش دور نگه داره و بلاخره همه افکار و نگرانی هاش رو کنار زد و خودش رو جلوی صف رسوند... یونگ سنگ آه عمیق تری کشید.. دو ساعت بود که به جونگ مین خیره بود که ناگهان یونگ با دیدن تکون خوردن لبهای جونگ مین از جا پرید و نا خود آگاه کمی عقب رفت..
جونگ مین با چشمهای بسته به حرف اومده بود: یا اگر می خوای مثل رومئو هی آه بکشی و نگام کنی پاشو برو جلو یکی دیگه تمرین کن... بابا مثلا من مریضما.. روحیه برام نذاشتی!
یونگ سنگ خندید و سرش رو تکون داد..
یونگ: باشه الان می رم ببخشید بخواب..
بی صدا بلند شد و لباس هاش رو برداشت و پوشید و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت... جونگ مین به خاطر اثر داروها هنوز گیج بود و خیلی زود دوباره به خواب عمیقی فرورفت...
....
قبل از اینکه از خونه خارج بشه به هیون جونگ که توی فکر بود و به دیوار کنار آشپزخونه تکیه داده بود نگاه مختصری انداخت..
یونگ: من می رم... یه جایی و زود میام..
تا هیون از فکر بیرون بیاد ومتوجه حرف یونگ سنگ بشه از خونه خارج شده بود..
هیون: این پسر یه چیزیش هست...
....
با هر قدمی که به جلو بر می داشت اطمینانش رو که کار درستی می کنه و به آروم شدنش کمک می کنه رو از دست می داد..
با همان قدم های نامطمئن و سست در کمال تعجب بدون هیچ مانعی به اتاق هه جین رسید.. نه صدایی می شنید نه چیزی نه هیچ نشانه ای از اینکه کس دیگه ای اونجا باشه.. حداقل سرسوزنی دلگرم شد.. کسی نبود که سرزنشش کنه.. کسی به جز هه جین که بیشتر از همه دنیا حق داشت اونو سرزنش کنه..
 نیم رخ صورت فرشته مانندش رو دید... انگار به سقف نگاه می کرد... با دقت بیشتری بهش نگاه کرد... رنگ پریده و بیمار گونه به نظر می رسید آروم صداش کرد اینقدر آروم که بیشتر به زمزمه می ماند... هه جین برگشت و لحظه ای با  نگاهی که هیچ حالتی رو منعکس نمی کرد یونگ سنگ رو از نظر گذروند اما انگار کسی رو ندیده صورتش رو دوباره برگردوند سر جای اولش و به سقف خیره شد... لحظه کوتاهی به نظرش رسید حرکت لبهای هه جین رو دید.. نمی دونست واقعا اینطور بوده یا فقط از روی امیدواری خیال کرده که هه جین اسم او رو زمزمه کرده.. باید باهاش روبرو می شد... با ترس و لرز سعی کرد قدم آخر رو هم برداره که صدایی از نیمه راه منصرفش کرد.. صدایی که بی تردید متعلق به مادربزرگ کیونگ سو بود..
صدای غم زده و لرزان پیرزن یونگ رو سرجاش متوقف کرد: آقای هئو...
یونگ سنگ هول شده بود.. به هه جین نگاه کوتاهی انداخت.. فرصت نداشت بمونه و ببینه چه چیزی توی سقف هست که توجه اونو اینقدر جلب کرده که اصلا حواسش به اطرافش نیست یا شاید هم نمی خواد اونو ببینه و اگر اینطور بود، الان عادی ترین اتفاق ممکن بود.... یونگ روشو برگردوند و با عجله به طرف راهرو خروجی می رفت.. الان وقتش نبود.. حداقل تا وقتی هه جین خوب نشده... نباید باعث آزردگی بیشتر هه جین و یا حتی اون پیرزن می شد... فقط به این فکر می کرد که اومدنش اونم حالا چقدر احمقانه بوده.. به سرعت قدم برمی داشت و سرش رو برنگردوند که پیرزن بار دیگه با درماندگی صداش کرد..
- پسرم صبر کن... می دونم فکر می کنی تقصیر تو بوده ولی این اشتباهه.. تقصیر تو نبوده.. هیچی!..
 اما یونگ سنگ خیلی سریع دور شده بود و صدای درمانده پیرزن بیچاره بهش نمی رسید... با ناراحتی سرش رو تکون داد و زمزمه کرد: هه جین بهت نیاز داره.. ما بهت نیاز داریم...آه عمیقی کشید و داخل اتاق هه جین شد...
........
هیون با منیجر صحبت می کرد وتقریبا عصبی بود..: یا.. دارم می گم فردا نمی تونیم پنجتاییمون باشیم.. نه اصلا نمی شه حالش خوب نیست.. باید از سرش عکس بگیریم... سی تی اسکن... خانواده ش؟! نمی تونیم حالا بگیم... نه نمی شه... منم نیستم... این دیگه با شماست..
قطع کرد و خودش رو با حرص روی مبل انداخت..
کیو که با ناراحتی به هیون نگاه می کرد و منتظر بود مکالمه شون تمام بشه روبروی هیون ایستاد..
کیو: داداش من می برمش..  
هیون: نه خودم می برم.. شما تو برنامه شرکت می کنید سه تایی..
هیونگ: هیون می تونیم بذاریم کیو بره..
هیون جونگ توجهی به اصرار اونها نکرد: گفتم خودم باید ببرمش... این برنامه رو دفعه قبل من و جونگ مین و تو رفتیم این تلافی اون دفعه می شه..
کیو: اما من...
با زنگ گوشی کیو جونگ حرفش رو ادامه نداد و جواب داد...
کیو: اوهوم ایون آه.. کِی؟... آره مشکلی نیست... نه بیا خونه گروه... آره.. فعلا... گفتی کی میای؟.. آهان..
هیون جونگ: ایون آه میاد اینجا؟
 کیوجونگ: آره هفته دیگه.. ام شما که راضی هستین درسته؟
هیون: قبلا گفتیم که...
هیونگ جون دخالت کرد: جونگ مین؟
کیو: خودش گفت مشکلی نداره..
هیون با لبخندی زیر لب گفت: می دونستم..
در خونه باز شد و یونگ سنگ با قیافه ای گرفته تر از قبل برگشت و با دیدن سه نفری که رو بروش بودند لبخندی کاملا نمایشی زد که بیشتر شبیه دهن کجی به خودش بود...با بی حالی حال جونگ مین رو پرسید..
یونگ: حالش خوبه؟ هنوز خوابه؟
هیونگ: خوبه ولی انگار خودت خوب نیستی..
هیون: مشکلی پیش اومده؟
یونگ با تکون دادن سرش به نشونه نه آروم به طرف در اتاق خودش و جونگ مین رفت.. هیون به دنبالش رفت و دستش رو کشید و به اتاق خودش برد تا باهاش حرف بزنه و یونگ سنگ نتوست دیگه مخالفت کنه و همراهش رفت
......
بلاخره بعد از این روز پر استرس روی تختش دراز کشید و قبل از اینکه چشمهاش رو ببنده به جونگ مین فکر می کرد.. چقدر براش مهم بود اما خودش رو سرزنش می کرد که چرا با کیو جونگ بد رفتار کرده.. هر چند در اون لحظه فقط عصبانی و ناراحت بود و می دونست کیو جونگ هم ازش دلخور نیست اما هنوز هم کمی شرمنده بود.. به هر حال کیو جونگ که نمی خواست به جونگ مین آسیب بزنه از این بابت مطمئن بود... بعد از  چند دقیقه چشم هاش رو با خستگی روی هم گذاشت اما همین که چشم هاش بسته شد تصویر کسی جلوی روش به وضوح نمایان شد انگار کسی در اتاق تاریکی چراغی روشن  کرده باشه.. چهره ای که دوستش داشت اما نمی خواست دیگه بهش فکر کنه.. شاید این برای هردوشون بهتر بود ولی هر چقدر سعی می کرد نمی تونست دلش رو راضی کنه که از تپش های مداومش در مقابل تصویر و صدایی که در ذهنش از او ثبت شده بود دست برداره... دلش گرفت.. وقتی به آینده ای فکر کرد که باید بدون او ادامه می داد.. چقدر زود عاشق شده بود و چقدر سریع دلشکسته... همه اینها خیلی سریع  و با دور تند اتفاق افتاده بود و هیونگ جون امیدوار بود به همین سرعت هم بتونه فراموش کنه.. اما آیا واقعا این امکان داشت؟... جوابی برای این سوال نداشت.. حداقل الان.. باید زمانی می گذشت تا به پاسخ این سوال برسه..




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.