تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovelyu Dream.. p-20
سلام دوستان گلم... حدود سه ساعت دیگه حرکت می کنیم به سمت شمال کشور.. اینجا که شرجیه ..
 هوای شرجی رو دوست دارم هر چند خفه کنندست ولی بوی بارون داره..

امم.. از اونجایی که هفته دیگه جمعه بر میگردیم احتمال داره که دیرتر داستانو بذارم ولی مطمئنا گذاشته میشه چون آمادست..
یه کوچولو دیگه مونده و ذخیرم داره تموم میشه.. هیییییییی... بفرمایید ادامه :)))))




هیون جونگ صبح زودتر از بقیه بیدار شده بود.. به خاطر مشغله فکری زیاد نتونسته بود بیشتر از این بخوابه و با اکراه از تختش بلند شد و با دوش آب گرم سعی کرد کمی حالش رو بهتر کنه.. بعد از آماده کردن صبحونه روی میز نشست می خواست بقیه رو بیدار کنه اما به ساعت نگاه کرد و با دیدن عقربه ساعت که تازه به ساعت 6 رسیده بود با کلافگی نفسش رو بیرون داد.. واقعا زود بود و به خاطر حال جونگ مین بهتر دید که سر و صدایی ایجاد نکنه و اجازه بده بقیه بیشتر استراحت کنند.. بعد از صرف صبحانه اش در سکوت که حالا به فایده ش پی برده بود تصمیمش رو گرفت و به ساعت نگاه کرد..  کمی فکر کرد و با خودش گفت: امم سه ساعت دیگه تو بیمارستانم... باید زمان خوبی باشه... و دوباره به فکر فرو رفت و به این فکر می کرد چطور می تونه به بهترین نحو موضوع رو برای پدر چوسون بیان کنه..
.....
با سردرد از خواب بیدار شده بود و با آب سردی که به صورتش پاشید سعی می کرد کمی چهره ش رو بهتر کنه امروز برنامه داشتن و باید بتونه لبخند طبیعی به لبهاش بیاره.. دلتنگی که لحظه ای رهاش نمی کرد این کار رو سخت تر می کرد... سعی کرد بخنده و شروع بهتری برای امروز داشته باشه و ناخودآگاه ذهنش لبخندی رو به خاطرش آورد که متعلق به لبهای محبوبش بود..  فکرش لبخند رو به لبهای او هم آورد.. به خودش توی آینه نگاه کرد.. توجه ش به صورت خودش که محو فکر به خنده های او که جلوی چشمش می آمدند او اینطور احمقانه بهش لبخند می زد خیره شد.. سرش رو تکون داد.. و اینبار با چهره جدی به تصویر خودش چشم دوخت.. "باید این حماقت رو تموم کنم... نمی شه اینجوری ادامه داد.." مشت دیگری آّب به صورتش پاشید و با حوله صورت و دستهاش رو خشک کرد و با خنده ای که خودش هم از وجودش متعجب بود از حمام بیرون رفت...
................
ساعت 8:30 بود و حالا همه آماده بیرون رفتن بودند...
جونگمین کلافه هیونگ رو هل داد: یا ولم کن چته از سر صبح اومدی چسبیدی به من!
هیونگ: یاه من کی چسبیدم می خواستم کمک کنم لباس بپوشی
جونگ مین با سر کج شده به هیونگ نگاه کرد: مگه دست و پام شکسته؟ خدارو شکر سرم هم که نشکسته پس چی می گی تو؟.. آیش یکی منو نجات بده از دست این..
هیونگ: هممممممم منو بگو می خوام به کی محبت کنم... برو بابا هویج...
هیونگ جونگ مین رو اروم هل داد و همون موقع هیون از پشت سرش سر رسید و به گردن هیونگ زد..
هیون: یااااا همینجوری کار دستمون دادن دیگه.. نکن اینجوری... و بازوی جونگ مین رو گرفت و به طرف در رفت..
هیونگ: یه روز زود بیدار شدیا.. اخلاقت..
هیون سریع برگشت سمت هیونگ و هیونگ با نگاه ترسناک هیون جونگ حرفش رو خورد و ادامه نداد..
هیون: اخلاقم چی؟
هیونگ: هیچی خیلی به دل می شینه و روز به روز جذابترت می کنه!
و با نیش بازی به هیون خیره شد..
هیون جونگ که هنوز بازوی جونگ مین رو نگه داشته بود سری تکون داد و بی توجه باهاش از در خارج شد ولی جونگمین که می دید هیون عصبیه نتونست مثل هیونگ بهش بپره و ساکت و آروم با او همراه شد...
.....
سومین متعجب و مبهوت به اطرافش به نقطه نامعلومی خیره بود و همچنان به چیزهایی که شنیده بود فکر می کرد.. شرایطی که صاحبکار جدیدش برای کار کردن در اینجا براش گذاشته بود واقعا گیجش کرده بود.. "کدوم سرکارگری همچین شرطی می ذاره!.." با حالت گیجی که در صورتش کاملا مشخص بود به طرف خانم مسنی که همکارش محسوب می شد رفت و با همان قیافه غرق فکرش ازش پرسید: خانم سونگ! وقتی شما اینجا استخدام شدین براتون شرط هم گذاشتن؟ یه چیزی مثل اینکه باید نیمه وقت کار کنی ولی حقوقتو کامل بگیری و بقیه وقتت رو برای درس خوندن وآمادگی برای دانشگاه بذاری!...
زن مسن با چشمهای گرد شده به سومین نگاه کرد و بعد آروم خندید و به شونه سومین ضربه آرومی زد: شوخی خوبی نیست با یه زن به سن من می کنی دخترم.. من دوساله اینجا کار می کنم همچین شرطی برای من مثل این می مونه که بخوان دستم بندازن!
سومین با گیجی به خانمم مسن رو به روش نگاه کرد وهنوز متوجه اشتباهش نشده بود پرسید: هان؟... زن همچنان باخنده بهش نگاه می کرد و سرش رو تکون می داد.. سومین کمی خیره موند و بلاخره متوجه اشکال  سوالش شد و از شرم لبخندی زد و به نادانی خودش خندید: حق با شماست ببخشید!... پیش بندش رو برداشت و به کمرش بست..
سومین: بهتره من برم سر کارم...
خانم سونگ فکری کرد و قبل از اینکه سومین دور بشه جواب داد: شاید... به خاطر این باشه که برای کسی مهمی و می خوان هواتو داشته باشن!
سومین متعجب به خانم سونگ نگاه کرد و سردرگم تر از قبل شد: مهم باشم!... اما من کسی رو اینجا نمی شناسم...
خانم سونگ با اخم کمرنگی که به خاطر فکر کردن به پیشونیش نشسته بود کمی به جلو خم شد: یعنی تو آقای هوانگ رو نمی شناسی؟
سومین: نه.. راستش من با آگهی استخدام اومدم اینجا و مصاحبه کردم.. بعدش هم ازم  تست گرفتن و قبولم کردن..
-    پس معرف هم نداشتی... خیلی عجیبه.. معمولا اینجا برای استخدام سخت می گیرن.. ام شایدم ارباب جوان ازت خوشش اومده باشه..
-    خانم سونگ! گفتم که کسیو نمی شناسم...
-    خیلی خب شوخی کردم... حالا برو به کارت برس.. کمک خواستی به من بگو..
-    حتما... از لطفتون ممنونم..
به خانم سونگ احترام گذاشت و خیلی سریع برای شروع کارش رفت... خوشحال بود که دیگه بیشتر روز رو تنها نیست و  می تونه با خیال راحت برای ادامه تحصیل اقدام کنه و رشته مورد علاقه ش رو دنبال کنه... چیزی که تا هفته پیش جزء آرزوهای محالش قرار داه بود حالا یه جورایی حس می کرد براش اجبار شده... به لحن آقای هوانگ، جوان خوشتیپی که صاحب هتل بود و به گفته کارکنان دیگه پسر صاحب شرکت هتل های زنجیره ای بود فکر کرد و طوری با تاکید حرف می زد انگار می خواست بهش بگه که راه دیگه ای نداره و حتما باید به دانشگاه بره!.. لحظه ای به حرف خانم هوانگ فکر کرد و در ذهنش احتمال داد که بزودی آقای هوانگ ازش درخواست ازدواج کنه! خیلی هم بد نبود.. با این فکر لبش رو گاز گرفت و سرش رو تکون داد.. این چه فکری بود... خیلی احمقی سومین...  کلی کار داری که تا قبل از برگشت به خونه باید انجام بدی...
.....
 گریمش تازه تموم شده بود و به هیونگ که زیر دست گریمور بی قرار بود نگاه کرد و لبخندی زد و به یونگ سنگ که کنار پنجره کوچک اتاق نشسته بود و به بیرون زل زده بود و به نظر غرق در فکر بود.. تقریبا همه نگرانش شده بودند اما این هئو یونگ سنگ بود و تا وقتی خودش نمی خواست حرف بزنه کسی نمی تونست کاری کنه به حرف بیاد.. البته بجز هیون جونگ و حالا که هیون هم هنوز نتونسته بود کاری کنه باید منتظر می موندند تا خودش چیزی بگه.. شایدم این راه بهتر نبود.. کیو جونگ کلافه شد و نگاهش رو به صفحه گوشیش کف دستش برد.. با کمی تردید روی اسم این جانگ رو لمس کرد و صفحه اس ام اس رو باز کرد... نمی دونست چی باید بنویسه... معذرت می خوام؟... نه این خیلی زود بود و غرورش اجازه نمی داد.. تصمیمش رو گرفت و سریع قبل از اینکه پشیمون بشه ارسال رو لمس کرد...
....
این جانگ با ناراحتی به صفحه گوشیش خیره بود.. به عکس کیو جونگ نگاه می کرد و قطره اشکی بی اختیار از گوشه چشمش راهی گونه اش شد و پایین چکید... فورا صفحه گوشیش رو پاک کرد تا بتونه دوباره به چهره بی نقص عشقش خیره بشه.. عشقی خیلی ساده از دست داده بود.. کسی که بهش آرامش و آغوش مهربونی رو بی هیچ ادعایی هدیه داده بود.. اما از دیروز دیگه این حس رو نداشت.. حالا می تونست درک کنه که چقدر براش ارزش داشت.. نگاه پر از غم و نا امیدی رو که در صورت همیشه مهربون کیو جونگ دیده بود قلبش رو به درد می آورد.. از فکر اینکه به کیو جونگ ضربه زده باشه و باعث ناراحتیش شده باشه نمی تونست لحظه ای آروم بگیره.. شاید اول حسش اینقدر قوی نبود اما حالا... هر لحظه با فکرش زندگی می کرد و  برای دیدنش لحظه ها رو با بی قراری می شمرد.. و حالا همه چیزش رو از دست داده بود.. حالا می فهمید که دردی که مردم میگن درد عشق چیه و زخمی که دل آدم رو می سوزانه و به آتیش می کشه تا جایی که جز خاکستر چیزی به جا نمی ذاره چه قدر می تونه عمیق و کاری باشه.. با ناراحتی و عصبانیتی که دوباره داشت شعله ورش می کرد با کینه به عکس خانوادگیشون روی میز کنار تختش خیره شد و با دندونهای کلید شده بهم زمزمه کرد: وو یانگ.. راحتت نمی ذارم.. تقاص این کارتو می  دی پسره فضول..
همون لحظه اس ام اسی به گوشیش رسید و با اخم نگاهش کرد ولی با دیدن اسم کیو جونگ طی یک ثانیه چندین حس متفاوت به قلبش هجوم آورد.. اول از همه خوشحال شد که هنوز برای  کیو جونگ مرده محسوب نمی شه و حس بعدی نگرانی بود که ناگهان به دلش چنگ می زد که چی می تونه باشه... شاید نوشته دیگه سراغمو نگیر یا شماره مو پاک کن... و بلاخره احساس غم، دلتنگی و بیچاره گی... صدایی از بین همه این احساسات گیج کننده ش پیشی گرفت و با حالت سرزنش باری به او گوشزد کرد که "اول ببین چی نوشته بعد هزار تا نتیجه بگیر!..." با دست به پیشانی خودش کوبید... "آه واقعا که.." با دستی لرزان اس ام اس رو آروم لمس کرد و اول متوجه نشد که چی نوشته!.. چشمش رو ریز کرد و دوباره و دوباره خوند... بلاخره تونست متوجه بشه که آدرس رستوران و روز و ساعته!.. و در آخر جمله ای که نمی شد ازش حسی رو دریافت کرد... " زیاد منتظر نمی مونم پس به موقع بیا"... نمی تونست نگرانیش رو نادیده بگیره ولی حالا که فرصتی داشت که همه چیز رو توضیح بده جای شکرش باقی بود و فعلا می تونست با این فکر خیالش رو حتی یک درصد آروم کنه و لبخند بزنه.. هر چی بیشتر به اس ام اسی که کیو بهش داده بود نگاه می کرد وبهش فکر می کرد لبخندش وسیعتر و واقعی تر می شد.. می تونست دوباره ببینتش همین یک دنیا ارزش داشت و هنوز فرصت داشت دوباره عشقش رو بدست بیاره و دلش رو نرم کنه....
....................
وقتی جونگ مین رو به پرستار سپرد و برای عکس برداری از اتاق خارج شد هنوز نگران بود و نمی تونست فکرش رو متمرکز کنه اما مجبور بود... گوشیش رو از کیف دستیش بیرون آورد و شماره گرفت باید مطمئن می شد..
هیون: سلام.. خوبی.. تونستی بگیریش؟....چک کردی؟....... آه واقعا ممنونم...نه خودم میام اونجا.. بازم ممنونم...
نفس راحتی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد...
نمی دونست چقدر باید منتظر بمونه و بخاطر همین کلافه شده بود و فکرهای جور و واجور لحظه ای او رو رها نمی کرد.. برای خلاصی از همه این فکرها و احتمالات تصمیم گرفت تماس بگیره و خیالش رو راحت کنه اما نگرانی حواسش رو پرت می کرد و پشیمون شد و بهتر دید بعد از مشخص شدن شرایط جونگ مین این کار رو انجام بده... اما هنوز هم به آرامش احتیاج داشت.. فورا چیزی که در این لحظه بهش نیاز داشت به ذهنش رسید و برق چشمانش کاملا پیدا بود که حتی الان درصد زیادی از آرامشی که می خواست رو از فکر کردن بهش بدست آورده... شماره اول میانبرش رو نگه داشت و به چهره دوست داشتنیش نگاه کرد و دقیقه ای بعد بار دیگر صدای دلنشین و همیشه شاد و مهربونش رو با تمام وجود شنید....
...........................
چوسان: تموم شد... دیگه راحت شدی خواهر کوچولو.. ببین دیگه هم اموالش به نامته هم خودت به نامش نیستی... سند طلاق براش فرستاده شده فقط کافیه امضاش کنه..
برگه طلاق رو به چوسون نشون داد و چوسون با پوزخندی سند رو از دست برادرش گرفت و بهش نگاه می کرد...
چوسون: پارک جونگ مین.. خیلی رقت انگیز شدی... دلم برات می سوزه عزیزم!
چوسان: حالا که آزاد شدی می تونی بیشتر به من کمک کنی... می دونی که منظورم چیه... خیلی وقته منتظر نگهش داشتم.. صبرش دیگه داره تموم می شه.. شب و روز رو مخ منه.. بیا و زودتر کارو تموم کن...
چوسون: اوهوم... نگران اون نباش... کار اونم تمومه.. دیگه هیچکس و هیچ چیز نمی تونه جلومون بگیره.. هر چی بخوایمو بدست میاریم... باهم...
و به برادرش نگاه کرد و لبخندی تحویلش داد و در مقابل پاسخش رو هم دریافت کرد...




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.