تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - fate of gray-part3
سلام به دوستای گلم
شرمنده من مسافرت بودم
بفرمایید ادامه..


http://upcity.ir/images2/02585060619796347821.jpg



تا اومدم حرکت کنم یه دفعه پام گیر کرد به پایه ی قفسه و ما مخ خوردم زمین چند لحظه بعدتا اومدم به خودم بیام قفسه ی کتابا هم واژگون شدو تمام کتابا مثل برگ های پاییزی (این یه تیکه رو خیلی رومانتیک گفتم نه؟!)ریختن رو سرم و پام گیر کرد زیر قفسه.

-اخخخخخخخخخخ......وایییییییییی....پام کجا رفت؟ نکنه قطع شده.حالا بدون پام چیکار کنم؟!

بابام اومد خونه وقتی وارد اتاق شد خشکش زد بلند داد زد.

پدر:مااااااااارال دوباره چه دسته گلی به اب دادی؟هاااااااااااا؟من از دست تو چیکار کنم.؟

همینجوری داشت غرغر می کرد وقتی بهم نزدیک شدو منو تو اون وضعیت دید اومد کنارم نشست و گفت:چه بلایی سر خودت اوردی؟الان قفسه رو از روی پات بلند می کنم.

من از شدت درد اشک تو چشام جمع شده بود نمی دو نستم چیکار باید بکنم.خلاصه پدرم منو بلند کردو برد بیمارستان.دکتر گفت که باید پام یک ماه توی گچ بمونه خیلی ناراحت بودم ولی چاره ای نبود.اون شبو تو بیمارستان موندمو فردا صبح مرخص شدم.وقتی رسیدم خونه دیدم که نینا شونصد بار زنگ زده به گوشیم.بهش زنگ زدم.

مارال:سلام نیناااااااااا.

نینا:چیه دوباره چه مرگته؟!چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟هاااااااااااان؟

مارال:علیک سلام تو اصلا میدونی چی به روز دوست جونت اومده؟

نینا:چی شده؟باز چه گندی بالا اوردی؟

تمام ماجرا رو برای نینا تعریف کردم تا فهمید که چی شده گوشی رو قطع کردو اومد خونمون.

نینا:با خودت چیکار کردی؟ببین یه روز ولت کردما

مارال:چیز مهمی نیست فقط نزدیک بود پام قطع بشه.گلابی کمپودت کو؟این جوری میان عیادت؟

نینا:تو که می گی چیز مهمی نیست.تازه هم برات پاستیل گرفتم ببین...

مارال:دسته دردنکنه اتفاقا خیلی هوس کرده بودم.

نینا:بیا شکمو. راستی فندقی کوش؟نکنه زدی کشتیش؟

مارال:نه بابا انداختمش تو قفس تا معنی ازادی رو بفهمه.

نینا:فندقی بیچاره...دلم خیلی واسه بابات می سوزه

مارال:چراااااا ؟از کی تا حالا مهربون شدی؟می خوای زنگ بزنم اتش نشانی بیان اتیش دلتو خاموش کنن؟

نینا:اون موقع که سالم بودی خونشو تو شیشه می کردی دیگه چه برسه حالا که چلاق هم شدی.

مارال:ساکت شو خیلی جلف شدیا قبلنا ادم تر بودی...دیوونه...خنگ...نی قلیون

یه کم با هم حرف زدیمو شوخی کردیم که نینا بلند شد تا بره خوابگاه.

مارال:الان نرو من حوصلم سر میره.

نینا:از فردا امتحانام شروع میشه باید برم درس بخونم یه چند وقت نمی بینمت.

مارال:اره برو درس بخون...خرخون...برو خر بزن.

نینا ازم خداحافظی کردو رفت نشستم پایه تلوزیون تا بابام بیاد وقتی بابام اومد با هم شام خوردیم وبعد هم رفتم مثل خرس خوابیدم.چند روز همینجوری گذشت من همش یا خواب بودم یا پای تلوزیون دیگه خستم شده بود یه روز صبح تصمیم گرفتم برم بیرون.اماده شدم دفتر نقاشیمو برداشتم ورفتم همون پارکی که بعد از اخراج شدنم می رفتم اونجا.پارک خلوتی بود میشه گفت خیلی کسی اونجا رفت وامد نمی کرد منم عاشق همین خلوتی و سکوت بودم.روی نیمکت نشتمو شروع کردم به نقاشی کشیدن تو حال خودم بودم که حس کردم یکی نشست روی نیمکت زیاد توجهی بهش نکردم وبه کارم ادامه دادم.

-نقاشی هم میکشی؟بابا پیکاسو...اون دفعه که دیدمت سالم بودی.

مارال:تو اینجا چیکار می کنی؟؟نباید دورو ور من افتابی می شدی.

هیونگ:دورو ور تو؟باید بگم که من هر روز صبح با شکلات جونم میام تو این پارک تا با هم قدم بزنیم.

مارال:هه هه هه ...یه جوری میگه با هم قدم بزنیم انگار با دوست دخترش میاد قدم می زنه...

هیونگ:من شکلات و از دوست دخترم هم بیشتر دوست دارم.

مارال:واقعا...شانس اوردی دوست دخترتو نمیشناسم.چه جوری می تونی اونو تحمل کنی با اون قیافه ی زشتش؟!

هیونگ:اووووی...به شکلات توهین نکنا...ببین چه قدر نازه اصلا می خوای یکم نازش کنی؟بیا نازش کن...

مارال:نخیر اونو به من نزدیک نکنیا اصلا از سگا خوشم نمیاد.

با این حرف هیونگ زیر چشمی نگام کردو بعد با قیافه ای موزیانه شکلاتو به من نزدیک کرد منم که از سگا خیلی می ترسم داد زدمو گفتم:مگه بهت نگفتم اونو به من نزدیک نکن ببرش کنار وگرنه با همین عصا می زنم تو سرشا..............

هیونگ: دلت میاد؟؟؟

همینجوری که هیونگ شکلاتو به من نزدیک می کرد منم روی صندلی می رفتم عقب تر که یکدفعه از روی صندلی افتادم زمین.

مارال:اخخخخخخخخ...پام دیوونه انگار حالت خوب نیستا...

هیونگ یکم دستپاچه شدو گفت:چیزیت که نشد هاااا؟حالت خوبه بزار کمکت کنم.

بعد اومد سمت منو دستمو گرفت تا بلندم کنه وقتی بلند شدم هنوز دستم تو دستش بود که دستمو کشیدم گفتم:دلت خنک شد....(بعد به فارسی گفتم)دیوونه انگار نمی بینه یه پام چلاق شده.بعدا حالیت می کنم.

هیونگ:هااااان؟چی گفتی؟

مارال:هیچی بابا.شما عادت دارید این قدر زود با همه خودمونی می شید؟

هیونگ:فقط می خواستم تلافی کنم.

مارال:تلافی؟

هیونگ:بخاطر اون روز که بی خودی بهم گیر دادی.حالا میشه چند لحظه جدی باهاتون صحبت کنم؟

مارال:بفرمایید.

هیونگ:می تونم بپرسم اون روز درباره ی چی صحبت می کردید؟

مارال:خب....فکر می کنم اشتباه کردم باید ازتون معذرت خواهی کنم.

هیونگ:میدونم منو اشتباه گرفتید.ولی خیلی کنجکاو شدم ببینم چی شما رو اونجور عصبی کرده بود.

مارال:اخه یه سگ درست مثل شکلات شما باعث شد من از کارم اخراج بشم.

هیونگ:اخراج بشی؟

مارال:توی گل فروشی کار می کردم که ...

همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم پیش خودم گفتم بهتره ماجرا رو بدونه دوست ندارم در موردم بد فکر کنه.

هیونگ لبخندی زدو یواشکی گفت:چه باحال اخراج شدی.

مارال:هاااااا؟چیزی گفتی؟

هیونگ:نه نه ...هیچی

یکم با هم صحبت کردیم وبعد من از جام بلند شدم وگفتم.

مارال:من دیگه باید برم.

هیونگ:بهتره که من برسونمتون.

مارال:نه ممنون خودم میرم.

از روی صندلی بلند شدم که دیدم سه نفر دیگه دارن به ما نزدیک میشن.....

وقتی بهمون رسیدن متوجه شدم اونا هم از اعضای گروه دابل اس هستندهمه سلام کردندو منم جواب سلامشونو دادم.

جونگمین:هیونگ نمی خوای این خانم محترمو بهمون معرفی کنی؟

هیونگ:هاااا؟ایشون....بعد رو به من کردو گفت:راستی اسم شما چیه؟

جونگی:چه جالب هنوز نمی دونی اسمشون چیه؟

مارال:اسم من مارال

هیون:چی؟ مااا...را..

لبخندی زدمو گفتم:ماااارااال

کیو:چه اسم عجیبی.شما اصلا شبیه کره ایا نیستید.

مارال:درسته من ایرانیم.

هیون:ولی خیلی خوب و روون کره ای صحبت می کنید.

مارال:اخه از 8 سالگی تو کره بزرگ شدم.

اونا هم خودشونو یکی یکی معرفی کردند با این که اسمشونو شنیده بودم اما درست نمی دونستم دقیقا اسم هر کدو مشون چیه.

هیونگ:پس یونگی کجاست؟

کیو:توی ماشین نشسته حالش خیلی خوب نبود.

داشتن با هم صحبت می کردند که یکدفعه گوشیم زنگ خورد نینا بود جوابشو دادم وقتی داشتم باهاش صحبت می کردم متوجه شدم که پسرا دارن درگوشی با هم حرف می زنندو پچ پچ می کنند.

هیون:اون کیه؟چرا کنارش نشسته بودی؟

هیونگ:همون دختری که اون روز دیدمش.

جونگی:خیلی بامزه ست...

کیو:هی جونگی دوباره شروع کردی.؟؟

جونگی:اخه خیلی با دخترای کره ای فرق داره یه جورایی متفاوته

هیون:خب حالا چیزی فهمیدی؟چرا اون روز بهت گیر داده بود؟

هیونگ:اره بابا منو اشتباه گرفته بود.

جونگی:دیدی از اون دخترای اویزون نیست اصلا به قیافش نمیاد.

کیو:ساکت شو کدو تنبل چرا اینقدر حرف می زنی؟

جونگی:اووووو...امروز گیر دادی به منا....

مارال:ببخشید من دیگه باید یرم.

جونگی:ما شمارو می رسونیم.

مارال:نه ممنون خودم میرم.

جونگی:نه با این وضعیتی که دارید نمیشه ما می رسونیمتون.

و بقیه هم اصرار کردندوهیونگ اومد دستمو گرفت با هم رفتیم سوار ماشین شدیم.یه ون مشکی که شیشه هاش دودی بودند.وقتی سوار ماشین شدم یونگ سنگ رو دیدم که حالش خیلی گرفته بود وداشت اهنگ غمگین گوش می داد وقتی منو دید با تعجب نگاهی به پسرا کرد اومد حرف بزنه که کیو منو بهش معرفی کرد.

یونگ سنگ خیلی مودبانه گفت:خوشبختم.

منم سرمو به نشونه ی احترام تکون  دادم خیلی موذب بودم همه ساکت بودند که یهو جونگمین سکوتو شکست وگفت:راستی شما از طرفدارای ما نیستید؟

مارال:راستش نه.یعنی فقط اسمتونو شنیدم اخه من به موسیقی کره ای علاقه ای ندارم البته بهتون بر نخوره ها این فقط یه نظر شخصیه.

هیون:نه حق با شماست هر کس یه علاقه ای داره دیگه.

بالاخره رسیدیم خیلی خوشحال بودم نفس راحتی کشیدم و گفتم:من همین جا پیاده میشم.

راننده نگه داشت تشکر کردم و خدافظی کردم وبعد هم پیاده شدم.

نینا دم دانشگاه ایستاده بودوبا دیدن ماشین خشکش زده بود اروم اروم رفتم جلوگفتم.

مارال:چه مرگته؟چرا این جوری نگاه می کنی؟هاااا؟

نینا:اون ماشین باحاله مال کی بود؟تو اون تو چیکار می کردی؟

مارال:اگه قول بدی ذوق مرگ نشی بهت میگم.

نینا:مرگ....بگو دیگه

مارال:ماشین گروه دابل اس بود.

نینا چندلحظه با تعجب بهم خیره شد........

نینا:چی؟دابل اس؟

مارال:حالا چرا شکل علامت تعجب شدی؟...نه بذار فکر کنم...بیشتر شکل علامت سوالی...

نینا:مگه دوباره هیونگ جونو دیدی؟

مارال:اره

نینا:کجا دیدیش؟

مارال:تو همون پارکه.......

نینا:کوفتت شه...

مارال:دلت بسوزه تازه هیونم دیدم...اصلا همشونو دیدم.

نینا:اه ههههههه....چی می شد منم با خودت می بردی؟

مارال:یادته اون روز برام قیافه گرفتی گفتی امتحان دارم چند روز نمیام پیشت خوب منم گفتم حتما امتحان داری دیگه تازه من از کجا می دونستم دوباره می بینمش؟

نینا:باشه اشکال نداره بهم می رسیم...بیا فردا صبح باهم بریممممممممم.....

مارال:من که نمیام تو اگه دلت می خواد خودت تنها برو...

نینا:زهر مار...بیشعور....اصلا باهات قهرم

مارال:اوووو حالا اصلا اینا کی هستن که تو برا دیدنشون اینجوری می کنی؟؟؟؟

نینا:درست صحبت کن.تو از دنیا عقبی به من چه ...راستی گفتی هیون رو هم دیدی؟

مارال:اره.هه هه هه....

نینا:چرا می خندی؟

مارال:خیلی خنگه نمی تونست اسم منو مثل ادم بگه.(با عرض معذرت)

نینا خیلی هیجان زده شده بود مدام ازم سوال می پرسید منم مجبور بودم جوابشو بدم اخر کار هم بهم گفت.

نینا:فردا صبح میریم همون پارکه خوب......

مارال:اگه قول بدی ادم باشی و ندید بدید بازی در نیاری باشه.....

نینا:قول می دم......قول میدم.....

قرار شد فردا صبح بریم همون جا به امید این که شاید نینا هیونو ببینه.ازبابت نینا خیالم راحت بود چون در برخورد با ادمایی که اولین بار می بینتشون خیلی سرد و خشکه.ولی با این حال نمی دونم کار درستیه که بازم به اون پارک برم یا نه.................؟؟؟؟؟؟






طبقه بندی: Gray fate،

تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.