تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - fate of gray-part4
سلام اومدم با قسمت جدید

http://upcity.ir/images2/02585060619796347821.jpg

توی ماشین دابل اس:

یونگی:هیونگ نگفتی جریان چیه؟

هیونگ:هاااا؟؟؟

هیونگ جریانو براشون تعریف کرد همه زدن زیر خنده....

جونگی:چه باحال......فکر کن اگه  اون سگه شکلات بود.بعد یه کتک مفصل ازش می خوردی....هه هه هه...

کیو:ولی دلم براش سوخت گناه داره بیچاره...

داشتن باهم صحبت می کردند که یهو یونگی چشمش به دفتر نقاشی مارال که تو ماشین جا مونده بود افتاد.

یونگی:هی...هیون اون دفتره چیه کنارت؟

هیون:نمی دونم مال من که نیست بذار ببینم چیه....

هیون دفتر نقاشی رو برداشت و شروع کرد به برگه زدن.بعد رو به بچه ها کردو گفت.

هیون:این دفتر نقاشیه حتما مال همون دخترست....اسمش چی بود؟

هیونگ:اره مال مارال.تو پارک داشت نقاشی می کشید.

هیون:حتما خیلی وقته نقاشی میکنه این نقاشیا خیلی قشنگن.

کیو:میشه دفترو بدی ببینم؟

هیون دفترو داد  به کیو.کیو همه ی نقاشی ها رو با دقت نگاه کرد وبعد خیره شد به یکی از برگه ها....

جونگی:چت شد یه دفه ؟جن دیدی مگه؟؟؟

کیو:این عکس یه دختره...وبعد با یه حالتی گفت(خودتون باید تشخیص بدید با چه حالتی):واقعا زیباست.....

جونگی:چی؟بذار ببینم. اره خیلی قشنگه پایینش چی نوشته؟

کیو:نمی دونم به زبان کره ای نیست حتما به فارسی نوشته......

هیون:راستی هیونگ گفتی که الان دنبال کار می گرده؟

هیونگ:اره چطور مگه؟

هیون:هیچی همین جوری وبعد هیون رفت تو فکر....

ماشین جلوی در خونه ایستاد پسرا از ماشین پیاده شدند و رفتن سمت خونه.توی حیاط خونه هیون از هیونگ پرسید.

هیون:به نظرت فردا صبح هم میاد توی همون پارک؟

هیونگ:نمی دونم شاید بیاد...

هیون:بیا فردا صبح بریم به همون پارک ودفترشو پس بدیم تازه تو فکر اینم که از یوجین بخوام بهش کمک کنه.

هیونگ :دیوونه شدی ما که اون دختررو خوب نمی شناسیم چرا باید بهش کمک کنیم؟

هیون:بهش نمیاد ادم بدی باشه بیا بریم ولی فعلا به بچه ها چیزی نگو.

هیونگ لبخندی زدو گفت:باشه تخم مرغ جون خشگلم.

هیون:تو نمی تونی مثل ادم حرف بزنی؟

هیونگ:ببخشید فکر کنم تخم مرغ عسلی بهتر باشه.

هیون:اووووی....

هیونگ:تخم مرغ ابپز؟؟؟؟؟!!!

وبعد هیون افتاد دنبال هیونگ و اخر کار هیونگ یه کتک مفصل خورد.

صبح روز بعد:

ساعت نزدیکای 9بود که دیدم کسی داره در می زنه درو که باز کردم دیدم نینا پشت دره اومد داخل و گفت.

نینا:تو که هنوز اماده نشدی...بدو برو اماده شو..بدو..

مارال:علیک سلام.حال منم خوبه خوش امدی بیا تو....

نینا:لوس بازی در نیار زودتر اماده شو ....

مارال:باشه چند لحظه صبر کن.

نینا:یه لباس خوب بپوش موهاتم بذار خودم میام درست می کنم.

مارال:مگه می خوام برم عروسی الان اماده میشم تو همین جا بمون.

نینا:باشه.

رفتم تو اتاقم تا اماده بشم.مثل همیشه یه تیپ ساده زدم و موهامم بستم بالا.یکم بیخودی طولش دادم تا حرص نینا در بیاد.

نینا پشت در اتاقم:هی زود باش مگه داری چیکار می کنی حداقل درو باز کن منم بیام تو....

مارال:مگه نگفتی  یه تیپ خوب بزن خوب چند دقیقه صبر کت دیگه.

کیفمو برداشتمو رفتم پیش نینا وقتی منو دید با قیافه ی عصبانی گفت.

نینا:این همه طولش دادی که این لباسارو بپوشی ؟؟؟!

مارال:مگه چشه ؟چرا این قدر عجله می کنی؟ من که میدونم بریم اونجا اگه هیون رو هم ببینی یه کلمه هم حرف نمی زنی مثل منگلا یا رو زمینو نگاه می کنی یا به یه بهانه ای ول می کنی میری.

نینا:خوب حالا الکی شلوغش نکن بریم دیگه.

رفتیم سمت پارک وقتی به پارک رسیدیم نینا گفت.

نینا:این جا دیگه کجاست؟چه قدر خلوته؟یه ادمم پیدا نمیشه..

مارال:خیلی خوبه نه؟من این جا رو خیلی دوست دارم.

نینا:خوب حالا باید چیکار کنیم.

مارال:هیچی بیا بشینیم رو نیمکت.

تقریبا45 دقیقه گذشت که نینا گفت.

نینا:چرا پس نیومدن؟

مارال:من چه میدونم شاید اصلا نیان.

نینا:من نیم ساعت دیگه باید برم....

مارال:خوب ضد حال خوردیا...هه هه هه...

نینا:کوفت....نامرد....نارفیق....

مارال:نه بابا از این حرفا هم بلدی؟!!...گوجه سبز ...

داشتیم با هم بحث می کردیم من عصامو گرفتم تا باهاش بزنم تو سر نینا که یکدفعه خودمو جمو جور کردم.نینا که متوجه حضور هیون و هیونگ پشت سرش نشده بود گفت.

نینا:چیه ترسیدی؟ترسووووو....بزن دیگه مگه نمی خواستی بزنی؟؟؟کدو تنبل...پنگوئن خنگ...

من هرچه قدر بهش علامت دادم متوجه نشد که با صدای هیون به خودش اومد......

هیون:سلام خانوما ببخشید مزاحم گفت و گوی دوستانتون شدیم.

نینا برگشت مثل خنگا داشت به هیون نگاه می کرد که من زدم بهشو یواش و به فارسی گفتم خودتو جمع و جور کن اون دهن اویزونتم ببند.

یکدفعه نفهمیدم چی شد که نینا پرید جلوشونو شروع کرد به حرف زدن و اوپا اوپا گفتن چشام از حدقه داشت میزد بیرون تا حالا این جوری ندیده بودمش اون دوتا هم هی می خندیدندو جواب نینا رو میدادند فکر کنم تو اون چند دقیقه نینا شماره شناسنامشونم دراورد از بس سوال کرد اوضاع داشت خطری می شد تا حالا فکر می کردم فقط خودمم که همیشه ابروریزی می کردم ولی دیدم نه انگار نینا بدتره .دیدم نینا داره دستشو می کنه تو کیفش.به فارسی بهش گفتم.

مارال:هوووووی میخوای چیکار کنی؟

نینا:میخوام گوشیمو دربیارم باهاشون عکس بگیرم وبعدشم ازشون امضا بگیرم ....

مارال:اگه دستتو بکنی تو کیفت دیگه مردی....

نینا:مگه چیه خوب؟؟؟

مارال:من این همه براشون قیافه گرفتم حالا تو....

نینا:من چی؟؟؟خوب دوسشون دارم از طرفداراشونم ...اگه تو کسی روکه دوست داری رو ببینی چیکار می کنی؟

چند لحظه رفتم تو فکر شایدم راست می گفت اگه من جای اون بودم شاید همین کارارو می کردم.

مارال:برو هر کاری دلت مب خواد بکن.

هیونگ: شما دوتا دارید چی میگید؟ما حوصلمون سر رفت..

نینا:نمیذاره باهاتون عکس بگیرم....

مارال:ادم فروش برات دارم.....

هیونگ:ولش کن بیا با خودم عکس بگیر(اخی ببین چه مهربونه)

هیون:مارال تو هم بهتره بیای عکس بگیریم...

مارال:من خوشم نمیاد (واقعا هم خوشم نمیاد ازم عکس بگیرند معمولا خودم از بقیه عکس میگیرم)دوربین و بدید من می گیرم.

هیونگ:تو با این پای چلاقت مگه می تونی عکس بگیری؟

مارال:هه هه هه....چه خنده دار ...ترکیدم از خنده

خلاصه ازشون چندتا عکس گرفتم بعد با هم رفتیم نشستیم تو چمن ها.هیچکس حرف نمی زد نینا که مثل منگلا داشت رو چمنارو نگاه می کرد هیون داشت اسمونو نگاه میکرد هیونگ که کلا تو باغ نبود منم داشتم قیافه ی اونارو نگاه می کردم.تو همین حالو هوا بودیم که هیون گفت.

هیون:راستی.....

همه با هم بهش نگاه کردیم و گفتیم:چی راستی؟

هیون:هیچی بابا...

مارال:بگو بگو بگو ......

هیونگ:نوارت گیر کرده ....

مارال:مگه با تو بودم؟

هیون دست کرد تو کوله پشتیشو دفتر نقاشی منو اورد بیرون یه نگاهی کردم و بهش گفتم.

مارال:اااا.....این که دفتر منه؟!

هیونگ:بله خانومای حواس پرت همیشه وسایلاشونو اینور اونور میندازن...

مارال:بذار یه بار درست حسابی حالتو می گیرم

هیون:دیروز توی ماشین جاش گذاشتی..

مارال:ممنون....

نینا:بده ببینم نقاشی جدید چی کشیدی...

نینا داشت دفترو نگاه می کرد تا رسید صفحه ی اخر زد زیر خنده.

هیون:چی شده؟

مارال:چیز خنده داری تو این دفتر نیست.

هیونگ داشت زیرزیرکی می خندید دفترو از نینا گرفتم.چی؟؟؟؟

مارال:هیونگ تو اینو کشیدی؟

هیونگ:هااا؟چی؟؟؟ موضوع چیه؟

یه دختره عصبانی که از سرش دود بلند شده بود و یه پاشم تو گچ بود اونم به صورت کاریکاتور تازه پایینش نوشته بود مارال....

ازعصبانیت صورتم سرخ شده بود ولی با اون پام نمی تونستم کاری بکنم تنها سلاحم عصام بود خواستم بزنمش که نینا جلومو گرفت.

نینا:میخوای بکشیش...هه هه هه...خیلی باحاله...هیونگ یکی هم برای من می کشی

هیون:این چه کاریه کردی؟اصلا کی اینو کشیدی که من متوجه نشدم؟

هیونگ:ما اینیم دیگه.....بعد رو به نینا کردو گفت:برای تو نمی کشم ولی هر وقت مارال خواست ...

حرفشو قطع کردمو گفتم:من؟! ازتو چیزی بخوام...؟؟؟

هیون:راستی من باید درباره ی یه چیزی باهات حرف بزنم

مارال:هااا؟؟؟باشه.

هیون:بیا بریم بشینیم رو اون نیمکته چون این هیونگ هی میخواد مسخره بازی در بیاره نمیذاره من حرفمو کامل بزنم.

لبخندی زدمو گفتم :اره اینجوری بهتره..

نینابه فارسی گفت:نامرد منو با هیونگ تنها نذار الان از خجالت اب میشم.

مارال:ااااا....چند دقیقه پیشو یادت رفته؟؟!

هیونگ:دوباره کانالو عوض کردن.من که فقط هیونگشو فهمیدم...

من و هیون با هم رفتیم و اون دوتا رو تنها گذاشتیم.

هیون:خوب....

مارال:خوب چی؟

هیون:خوب می خواستم بگم....

مارال:بگو دیگه...خستم شدا....

هیون:من می خوام پیشنهاد یه کار به شما بدم

مارال:اوووو....گفتم حالا  چی میخوای بگی....چی؟؟؟کار؟؟؟ چه کاری؟

هیون بهم گفت که یکی از دوستانشون مسئول یه اتلیه نقاشی هستند که باهاش صحبت کرده تا منم اونجا کار کنم با شنیدن این حرفا خیلی خوشحال شدم یه لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم(مارال وقتی خیلی خوشحال و هیجان زده میشه نمی فهمه داره چی کار میکنه)پریدم تو بغلشو هی تشکر کردم.

بریم سراغ هیونگ و نینا:......





طبقه بندی: Gray fate،

تاریخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.