تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep21
سلاااااااااام دوستان خوشگلم
شرمنده سه هفته نبودم هفته اول که در جریانید مسافرت بودم بعدش هم که برگشتیم تلفن خراب شد و کلی طول کشید تا وصل بشه
خلاصه شرمنده..
پیشاپیش تنکــــــیو ..
پوستر از بادا جون


یونگ سنگ و کیو به محض ورود روی نزدیکترین کاناپه به در ورودی افتادند...

هیونگ: به نظرتون برگشتن؟
کیو: باید برگشته باشن... هیون جونگ بی فکر جواب نمی ده.. هایش فکر نمی کنه ما هم نگرانیم..
یونگ: حتما مشغوله... بذار یه بار دیگه می گیرمش..
صدای گوشی هیون جونگ از پشت در بگوش رسید و کیو جونگ خیلی سریع جلو رفت و درو باز کرد: جونگ مین کجاست؟
 اینقدر سریع و ناگهانی جلوی هیون ظاهر شد که هیون از شوک کمی به عقب پرید..
- همینجاست!
جونگ مین از پشت سر هیون سرک کشید: حالا اجازه می دین بیاییم تو؟
کیو: چی شد؟ سرت..
هیون: خوبه مشکلی نبود...
کیو نفس راحتی کشید و کنار رفت تا وارد خونه بشن..
هیونگ با ورود اونها جونگ مین رو بغل گرفت: خیلی خوبه..
جونگمین صورتش رو جمع کرد، بلند گفت: یا باز که چسبیدی... اه ایش.. هیون باید یه فکری به حال این بچه کنیم.. داره از راه بدر می شه..
هیونگ سریع از جونگ مین جدا شد و داد زد: یاااااااا آیشششششش ...
یونگ سنگ ناگهان عصبانی هوفی کشید: باز شروع شد!
 و به طرف اتاقش رفت و درو بهم کوبید!
هیون: چرا اینجوری کرد؟!..
جونگ مین: عجیبه قبلا جنبه ش بیشتر بود.. یکم زیادی حساس شده..
با لبخند به سمت بقیه برگشت و گفت: نگران نباشین درستش میکـ..
اما هیون بازوی جونگ مین رو گرفت: تو نه! خودم باهاش حرف می زنم.. یه چیزی هست که عصبی شده..
هیون به سمت اتاق یونگ سنگ رفت و جونگ مین روی مبلی که کیو و یونگ سنگ قبلا نشسته بودند نشست و پاهاش رو دراز کرد و روی میز جلوییش گذاشت..
...
هیون جونگ وارد اتاق شد و یونگ سنگ رو دید که روی تخت نشسته پتو تا نیمه روی سینه ش کشیده و کتابی رو جلوش نگه داشته و وانمود کرد که مشغول خوندنه... هیون کنارش روی تخت نشست طوری که صورتش رو نمی دید و پشت بهش بود.. دستی به موهاش کشید..
هیون: به کمکت احتیاج دارم هر چی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که تو بهتر می تونی این کارو انجام بدی...
یونگ سنگ با گیجی کتابی رو که تا حالا متوجه نبود اون رو  وارونه گرفته کنار گذاشت و پرسید: چه کاری؟.. چه کمکی منظورت چیه؟
هیون: حرف زدن!.. باید با یه نفر صحبت کنی و حقیقتی رو بهش بگی.. تو هر چه قدر هم بتونی احساساتت رو مخفی کنی و از خودت حرف نزنی ولی بخاطر همین کم حرفیت می تونی دیگرانو جوری به خودت جذب کنی که متقاعد بشن و به حرفت گوش بدن...
یونگ سنگ: نمی فهمم.. از چی حرف می زنی؟ کیو باید متقاعد کنم؟
هیون: آقای نا ایل وو..پدر چوسون.. من نمی تونم تو بهتر از پسش بر میای..
یونگ سنگ: باید همه چیزو بهم بگی تا بتونم
هیون: می دونم.. همه چیز آماده ست... امشب باهم می ریم جایی و بعدش باهاش تماس می گیریم..
یونگ: خیلی خب مشکلی نیست.. من حرف می زنم.. هر چند فکر می کنم خودت بهتر می تونی..
هیون: نه بهتره من اینکارو نکنم.. اگر تو هم باشی بهتره.. بهتره بدونن تو هم خبر داشتی و من قصد دیگه ای از نزدیک شدن به دخترش نداشتم.. بهر حال مطمئنم می تونه به منم تهمت بزنه و بازم قِسِر در بره نباید بذاریم اینجوری بشه می فهمی که..
یونگ سنگ سری تکون داد و موافقتش رو اعلام کرد..
هیون: یک ساعت دیگه با دوستم قرار گذاشتم آماده باش بریم..
یونگ: باشه..
یونگ می خواست بلند بشه که هیون دستش رو گرفت و او رو دوباره نشوند..هیون: صبر کن.. با خودتم کار دارم..
یونگ: چی؟
هیون: چی رو داری مخفی می کنی؟.. یه چیزی داره عذابت می ده و عصبانیت کرده.. چی شده؟
هیون با جدیت به یونگ خیره مونده بود و منتظر بود..
یونگ: چیزی نیست.. می خوام یه دوش بگیرم و آماده بشم..
هیون: فکر نکن می ذارم تا نگفتی بری..
یونگ با تندی گفت: گفتم که چیزی نیست هیون جونگ!
 هیون متعجب به یونگ سنگ نگاه کرد: یونگ سنگ!.. تو هیچوقت اینجوری با من حرف نزدی.. مطمئنم یه چیزی هست.. یه مشکل جدی.. بگو ببینم... یونگ سنگ.. تو تنها نیستی.. لازم نیست خودت تنهایی باریو به دوش بکشی.. با من حرف بزن.. تو خودت نگفتی جونگ مین داره این کارو می کنه و خودشو داغون کرده؟.. پس حرف بزن و تو اینجوری نباش.. منم عذاب می کشم.. باهم دوستیم.. آره؟!.. برادریم.. حرف بزن یونگ سنگ هر چی باشه من گوش می دم..
هیون شونه یونگ سنگ رو گرفت و کمی ماساژ داد.. یونگ سنگ سرش رو بالا آورد و چشمهاش رو که از نم اشک درخشان بود رو به چشمهای نگران هیون دوخت.. آروم و با صدای لرزانی هیون رو صدا کرد و به آغوش برادرانه ش پناه برد..
هیون: یونگ سنگی.. بگو چی شده که تورور اینجوری کرده.. به هه جین مربوط می شه؟ آره؟
یونگ سنگ: هیون جونگ.. هیچی نپرس..
هیون: اما...
یونگ سنگ شونه هیون رو توی دستش فشار داد و هیون که می خواست دوباره اعتراض کنه رو منصرف کرد و هیون هم دیگه اصرار نکرد می دونست بلاخره به حرف میاد و فکر کرد اگر سکوتش خیلی طولانی شد دوباره ازش می پرسه و این دفعه کوتاه نمیاد...
......
کیو برای بار آخر به جونگمین که روی کاناپه سرش روی پای هیونگ بود و هر دو خوابیده بودند نگاه کرد  و از در خارج شد...
..................
لبش رو می جوید و دست لرزانش رو کنار لبش می گزید.. استرس زیادی به سراغش اومده بود.. نگران بود که فرصت پیدا نکنه از خودش دفاع کنه یا نتونه درست کیو جونگ رو راضی کنه یا حتی اینکه کیو جونگ نیاد.... این فکر باغث شد چشمهاش رو ببنده و از ترس دستش رو مشت کنه.. صورتش رو جمع کرد و به خودش امید داد.. نه اون اینطوری نیست... "اگر نمی خواست بیاد نمی گفت.."... صدای ناخوش آیندی از سمت دیگه ای بهش هشدار می داد.. شاید می خواسته با این کار اذیتت کنه یا تلافی کنه... سرش رو تکون داد" نه .. نه اون اینطوری نیست..".. با صدای زمخت مردانه ای چشمهاش به سرعت باز شدند و با وحشت از جا بلند شد اما فقط پیشخدمت رستوران رو دید که با کمی شگفتی مِنو به دست به او نگاه می کنه
-    متاسفم ترسوندمتون.. خانم حالتون خوبه؟..
این جانگ دوباره با نا امیدی سرجاش نشست: بله... ممنون..
-    ام خب.. چیزی میل دارین یا صبر می کنید همراهتون بیان؟
-    همراهم؟
-    بله به نظر میاد منتظر کسی باشید..
-    آهان.. بله.. یه نوشیدنی شیرین لطفا
پیشخدمت بله ای گفت و دور شد.. این جانگ می خواست دوباره سرش رو پاییین بندازه تا شاید قبل از رسیدن کیو جونگ کمی فکرش رو متمرکز کنه اما با دیدن او که جلوش ایستاده بود بار دیگه دستپاچه شد
 این جانگ: س..لام!
 بی اختیار دوباره از صندلیش بلند شده بود و می ترسید دوباره اون کیو جونگ عصبانی برگشته باشه...اما وقتی کیو جونگ هم آروم جواب سلامش رو داد و صندلیش رو کنار زد و نشست کمی از ترسش کم شد و نشست..
این جانگ: کیو جونگ اوپا... لطفا به حرفام گوش بده..
کیو: برای همین اینجام... بگو می شنوم...
بهش نگاهی کرد و به خاطر لحن سردش کمی اطمینانش رو از دست داد.. اما نباید فرصت رو از دست می داد... همین دو سه روز کافی بود... حالا که روبروی خودش می دیدش عمق دلتنگیش رو متوجه می شد... قلبش بی قرارتر می کوبید و محبتش رو با زاری درخواست می کرد... همین درخواست به مغذش فرمان می داد که حرف بزن.. آب دهانش رو قورت داد و به چشمهای کیو جونگ نگاه کرد.. ترسش رو کنار گذاشت و با لرزشی که چندان هم محسوس نبود شروع کرد..
-    اوپا.. اون وویانگ.. اون برادرمه.. یعنی مثل برادرمه از شش سالگی با ما زندگی کرده... این اولین باری بود که چنین حرفهایی زد.. من با اون نبودم.. هیچ وقت... من اونو برادرم می دونم.. یعنی می دونستم..
کیو: پس چرا اینطور رفتار کرد؟
این جانگ: چون اون از تو متنفره.. از همه تون!
کیو: چی؟!!! چرا؟
شگفت زده به این جانگ نگاه می کرد و ادامه داد: چطور ممکنه؟!   تازه این اولین باری بود که اونو می دیدم!
این جانگ: گوش کن اوپا.. منظورم این نبود.. اون از همه خواننده های مرد متنفره.. از همه شون.. به خاطر همین از وقتی پوستر شما رو تو اتاقم گذاشتم دیگه حتی به اتاق منم نمیاد.. به خاطر اینه که... خب فکر می کنم می تونم به شما اعتماد کنم و رازش رو بگم.. راستش اون پسر یکی از بهترین دوستهای پدرمه... یکی از بهترین دوستای دوران دبیرستانش که بعدها خواننده معروفی شد و تقریبا ده سالی ازش خبری نبود تا اینکه یه شب... مادر وویانگ اونو به خونه ما آورد.. من اون موقع  سه سالم بود و چیز زیادی یادم نمیاد که چی شد و چرا پدرم اونو قبول کرد.. فقط می دونم که یک هفته بعد مادرش تو یه تصادف کشته شد.. البته وویانگ همیشه می گه که مطمئنه تصادف نبوده و پدرش بخاطر اینکه از شر مادرش خلاص بشه اونو زیر گرفته... می دونی مادرش تو یه بار کار می کرده ولی بابا می گه اون فقط پیشخدمت بوده و زن بدی  نبوده و از قبل می شناختنش..
کیو با ناراحتی به حرفهای این جانگ گوش می داد و کم کم عصبانیتش روفراموش می کرد: این خیلی غم انگیزه... ممکنه این طور نباشه.. چرا چنین فکری می کنه؟
-    نمی دونم... ولی راستش خودمم یکم شک دارم.. چون هر وقت حرفش پیش میاد و سوالی می پرسیم پدر یه جوری حرفو عوض می کنه یا همون قبلیارو تکرار می کنه... نمی دونم حتی مامانم هم جواب درستی نمی ده..
کیو: بازم نمی فهمم.. ام.. یعنی اون بخاطر اینکه من یه خواننده ام اینطوری رفتار کرد؟
این  جانگ: آره گفتم که از همه خواننده ها متنفره.. بهمین خاطر وقتی تورو با من دید دیوونه شد.. نمی خوام کارش رو توجیح کنم اما فکر کنم می تونیم درکش کنیم.. البته از اون روز به بعد حسی که بهش داشتم تغییر کرده..
کیو هشیار شد و با اخم کمرنگی سریع پرسید: چه تغییری؟
-    بخاطر اینکه باعث شد تو از من عصبانی بشی و فکر می کردم از دستت دادم ازش متنفر شدم.. دیگه دلم نمی خواد چشمم بهش بیوفته.. دیدنش مایه عذابم می شه.. حالا... واقعا از دستت دادم؟
کیو نفسی از آسودگی کشید.. لب پایینش رو ببه بالا متمایل کرد و با چشمانی ریز شده و پر شیطنت به حالت تفکر با کمی تعلل به اطراف و بعد به این جانگ نگاه کرد:... نمی دونم.. تو چی فکر می کنی؟
این جانگ سرش رو پایین انداخت قلبش از ناراحتی فشرده شد و  قطره لرزان اشکی از چشمش افتاد.. از همین می ترسید.. پس زده شد.. یعنی به همین راحتی..
کیو گلوش رو صاف کرد تا توجه ش رو جلب کنه..
این جانگ شتاب زده با گوشه دستش اشکش رو پاک کرد و سرش رو بالا گرفت و به کیو خیره شد اما طاقت نیاورد و دوباره سرش رو پایین انداخت: خواهش می کنم یه فرصت دیگه به من بده... من..من.. جبران می کنم..
کیو: چیو؟... تو که کاری نکردی.. البته یه کار وحشتناک کردی که اگه تکرار بشه دیگه نمی بخشمت..
این بار با هیجانی که با شوک آمیخته بود به کیو نگاه کرد و با ترس پرسید: چه کاری؟
کیو: به من نگفته بودی که یه برادر داری..
این جانگ: هووووف... ترسیدم.. یعنی منو بخشیدی؟
کیو: گفتم که.. اگر دختر خوبی باشی و قول بدی..
این جانگ: قول می دم... اصلا از اولش تا الان رو برات  تعریف می کنم... همه چیو! از وقتی به دنیا اومدمو تا الانو!.. البته این دیگه زیاده رویه...نیست؟.. درست نیست..
کیو با چشمانی گرد شده به این جانگ نگاه کرد: واقعا؟... صبر کن..
-    چرا؟ چی شد؟
-    هیچی.. بذار اول یه چیزی بخوریم گلوت باز بشه بتونی راحت تعریف کنی..
-    اوهوم باشه..
کیو پیشخدمت رستوران رو صدا کرد و منو رو از دستش گرفت و سفارش داد.. وقتی این جانگ به منو نگاه می کرد ولی این بار بدون استرس و آروم متوجه نگاه های کیو بود که به نظر می رسید با خودش درگیره... گارسون سفارش هارو گرفت و رفت.. وقتی دوباره تنها شدند کیو جونگ با تردید به این جانگ نگاه کرد و پرسید: اممم.. این جانگ!
-    بپرس!
کیو با تردید و کمی شیطنت به جلو خم شد و منو رو از روی میز برداشت و با صدای آرومی پرسید: اونوقت منم باید همه چیزو تعریف کنم؟!!
این جانگ: یاااااااا...
......




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.