تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep22
درود خوشگلا اینم ادامش...
ماجرای جونگی و هیون دیگه میوفته رو غلتک


هیون جونگ با بی قراری طول اتاق رو طی می کرد و منتظر یونگ سنگ بود... در رستوران دوستش جای دنج و خلوتی با یونگ سنگ قرار گذاشته بود.. با اینکه می دونست به زودی همه از همه چیز بین اونها با خبر می شوند اما هنوز کمی از آینده و اتفاقهای پیش رو می ترسید و ترجیح داد هنوز هم فقط خودش و یونگ سنگ درگیر این موضوع باشند هر چند که در اصل خودش بود که درگیر بود و تا جایی که ممکن بود نمی خواست کس دیگه ای رو درگیر کنه بخصوص از برادرهاش چرا که از آخرین تماسی که دریافت کرده بود و چیزهایی که از برادر چوسون فهمیده بود ترسی به دلش افتاده بود و نگرانیش رو لحظه به لحظه بیش تر می شد.. حتی گاهی او رو از کارهایی که کرده بود پشیمون می کرد... باورش نمی شد.. این خیلی بیشتر از اونچه که تا بحال فکر می کرد بود.. خیلی خطرناکتر و بدتر...
-    من اینجام
-    اوه اومدی.. بیا یونگ سنگ دارم دیوونه می شم!
-    چرا؟... حالا که همه چیز داره خووب پیش می ره ... از چی اینقدر نگرانی... تو یادت نیست ولی من روز مراسم ازدواج جونگمین با آقای نا برخورد داشتم.. پیرمرد خوبیه مطمئنم به حرفامون گوش می ده.. مدرک هم که داریم اونم عالیشو.. خودت گفتی که همه چیز ثابت شده ست... مشکلی پیش اومده؟
دستش رو به شونه هیون گذاشت و پرسشگرانه و منتظر به هیون نگاه می کرد..
هیون جونگ هم لبخندی به اجبار به لب آورد و به یونگ سنگ اطمینان داد: نه فقط یکم نگرانم که نتونیم همه چیزو برگردونیم..
یونگ: مطئنا نمی تونیم اینکارو کنیم! به هر حال اتفاقی که افتاده و اثرش باقی می مونه.. ولی می تونیم پدر جونگمینو بهش برگردونیم اینو مطمئنم..
هیون لبخندش رو به یونگ سنگ پررنگ تر کرد و کنار خودش روی کاناپه نشوند...
هیون: آره... حق با توئه.. اوهم بهتره زودتر شروع کنیم اینطوری حال منم بهتر می شه... هر چه زودتر این بازی تموم بشه بهتره..
یونگ سنگ: آره... شماره رو بگیر..
هیون: راستی کجا بودی؟... انگار حالت خیلی بهتره..
یونگ: بعدا می گم شماره رو بگیر..
هیون: باشه.. خیلی مرموز شدی.. حتما می گی..
با تاکید و محکم گفت تا یونگ رو متوجه کنه که نمی تونه از جواب دادن طفره بره..
یونگ سنگ هم لبخند شیرینی به صورت هیون پاشید که خیالش رو راحت کنه.. : می گم...
هیون موبایلش رو از میز مقابلش برداشت و شماره ای که از گوشی چوسون برداشته بود رو گرفت و خوشبختانه بعد از چند بوق تماس وصل شد و جواب داد..
صدای خواب آلود پیری به گوششون رسید: الو.. مدیر کیم!.. باز که یادت رفت ساعت اینجا رو چک کنی... مثل خروس می مونی برای من!
هیون و یونگ سنگ بهم نگاهر کردند و با لب زدن از هم پرسیدن "چی مگه کجاست!.. هیون به یونگ سنگ اشاره کرد حرف بزن.. هردو کمی شرمنده بودند.. یونگ سنگ صداش رو صاف کرد و با احتیاط و مودبانه گفت: سلام.. من مدیر کیم نیستم.. من هئو یونگ سنگ هستم دوست دامادتون.. متاسفم که بیدارتون کردم..
سریعتر از چیزی که انتظارش رو داشتند پیرمرد هشیار شد و با لحن جدی اما دوستانه ای سریع جواب داد: آه.. شمایین.. بله از صداتون کاملا متوجه شدم که نباید مدیر کیم باشید.. شمارو خوب به یاد دارم.. حالتون خوبه؟ ... نیازی به معذرت خواهی نیست.. سوپر استار کره اول صبح آدمو بیدار کنه نباید ناشکری کرد.. آرزوی خیلیاست.. البته بیشترشون خانم هستن.. ولی شانس با من یار بوده...خب شاید دفعه بعد شانس بیشتر هم یاری کنه و تیلور بیدارم کنه!
یونگ سنگ خندید و جلوی دهنش رو گرفت هیون متعجب به صفحه گوشی نگاه می کرد...
یونگ: منظورتون تیلور سوئیفته؟! امیدوارم همین اتفاق بیوفته...
هیون به شونه یونگ سنگ زد و هردو باهم جلوی دهانشون رو گرفتند و ریز خندیدند..
آقای نا گلوش رو صاف کرد و اول به شوخی گفت: آهای.. انگار داری به یه پیرمرد می خندی! و صدایش جدی تر شد و صدا زد:.. پسرم
یونگ سنگ سریع جواب داد: بله؟
-    می شه بگی علت اینکه چنین افتخاری نصیب این پیرمرد کردی چیه؟…
در صدای خسته و کمی نا امید پیرمرد می شد دانستن حقیقت رو کمی حس کرد اما دو جوان نمی توانستند از پشت خط این رو حس کنند بی توجه ادامه دادند و وقتی هیون بازوی یونگ سنگ رو کمی فشار داد و با سر بهش اشاره کرد حرف بزنه یونگ سنگ بی مقدمه گفت: درباره ی دختر و دامادتون... راستش اونا دارن از هم جدا می شن.. یعنی شدن! اوم.. نمی دونم می دونین یا نه..
-    خبر دارم...
این بار دیگه هیون و یونگ سنگ هم نا امیدی رو در صدای او تشخیص دادند...
-    درباره ی علتش چی؟...
-    خب فکر می کنم بهتره شمارو راحت کنم تا حرفتون رو بزنید.. من می دونم دخترم کاری که نباید رو انجام داده و بدتر از اون باعث شده دوست صمیمی و قدیمیه من پسرش رو ترد کنه.. اینطور نیست؟.. خب ادامه ش رو شما بگید.. فکر کنم بهتره جزئیاتش رو بدونم شاید بشه زودتر کاری کرد...
هیون نفس راحتی کشید.. مشخص بود پدر، دخترش رو خوب می شناخت..
یونگ: متاسفم... در واقع مساله اصلی رو شما گفتین.. پدر جونگ مین اعتمادش رو از دست داده.. به خاطر اینکه.. قبل از اینکه موضوع جدایی پیش بیاد.. جونگ مین ناخواسته و بدون اینکه بدون چیکار می کنه قرارداد شراکتی رو با همکار پسرتون امضا کرد و در واقع نصف شرکت پدرش رو به اونا تقدیم کرد و بعد از اون هم دخترتون کاری کرد که جونگ مین چاره ای نداشت وباید به خواسته ش عمل می کرد و اونم می خواست که جدا بشه... آقای نا جونگمین نمی خواست اینکارو کنه..
-    می دونم... می دونم اون پسر خوبیه.. بخاطر همین بود که وقتی دیدمش خواستم که دامادم بشه.. پدرشو هم خیلی دوست داره.. پدرش خیلی خوش شانسه... نگران نباشین.. من با پارک حرف می زنم.. چند روز دیگه میام کره.. در مورد بقیه چیزا هم همینطور.. برای ما کاری نداره..
سکوت پیرمرد بی نوا باعث شد با ناراحتی به گوشی موبایل هیون جونگ خیره بشوند..
یونگ سنگ آروم و با احتیاط بیشتری ادامه داد: ما.. ما از شراکتشون و امضای جونگمین که وقتی هشیار نبود و از عمد توی مستی ازش گرفته شده مدرک واضحی داریم.. و شاهد.. فیلم مدار بسته همه چیزو واضح ثبت کرده.. برای اثباتش.. اگر لازمه..
-    خیلی خب برام بفرستینش...
به نظر می رسید که دیگه توان پیرمرد تمام می شد و به همین خاطر سریع جواب می داد..
یونگ: بله.. متاسفم که ناراحتتون کردم.. چیزای دیگه..
-    می شه خودم بعدا تماس بگیرم..
-    البته.. بازم متاسفم
-    درک می کنم.. کار درستی کردی پسرم.. منم مقصرم.. هر چند هنوز هم نمی تونم درک کنم چرا... هیچوقت چیزی کم نداشتن...
یونگ سنگ دیگه نمی دونست چی باید بگه... به روشنی می تونستند ناراحتی عمیق پیرمرد رو حس کنند..
-    اون فیلمو همین الان بفرستین.. برای متقاعد کردن اون پارک احمق.. کی دیگه از این ماجرا خبر داره؟
-    اوهوم.. من و هیون جونگ
-    بله.. ممنون پسرم..
تماس رو قطع کرد..
هیون به یونگ نگاه کرد و ناراحت گفت: مرد خوبیه.. بیچاره..همینطور که خودش گفت..شانس نداشته..
یونگ سنگ سر تکون داد..
هیون هوفی کشید و گوشی رو برداشت و فایل فیلمی که با تلاش زیادی از آرشیو کمپانی طی این مدت بدست آورده بود و برای افزایش کیفیت تصویرش اون رو به کمک دوستی به استودیویی در آمریکا فرستاده بود رو برای پیرمرد فرستاد..
هیون: حالا باید منتظر بمونیم؟... داره سخت تر می شه..
یونگ سنگ دستی به شونه هیون کشید: نگران نباش.. درست می شه..
.............

یونگ سنگ از کاناپه بلند شد تا بره که هیون جونگ دستش رو گرفت و دوباره نشوندش
یونگ: بهتر نیست برگردیم؟
هیون: نه.. حالا که اینجاییم بذار یه چیزی بخوریم و یکم حرف بزنیم..
یونگ: آره
هیون: در ضمن.. تو باید یه چیزایی رو به من توضیح بدی.. یادم که نرفته این دفعه دیگه ولت نمی کنم...
یونگ سنگ سرش رو پایین گرفت و خیلی آروم و گفت: چیزی نیست..
هیون: معلومه..
 لحنش کمی عصبی و شاید آزرده بود... دست یونگ سنگ رو که هنوز در دست داشت کشید و او رو به خودش نزدیکتر کرد تا بازوش رو روی شونه او بذاره.. یونگ سنگ به هیون نگاه کرد.. از نگاهش نمی شد چیزی حدس زد و هیون جونگ رو کلافه می کرد.. تکونی به یونگ سنگ داد..
هیون: هوم؟؟
یونگ سنگ خواست بلند بشه که هیون با سماجت با فشار بازوش یونگ سنگ رو دوباره وادار به نشستن کرد..
هیون: می دونی که سمج تر از این حرفام..
یونگ سنگ بلاخره نتونست در برابر اصرار های هیون جونگ مقاومت کنه و شاید به خاطر شک و تردیدش و احساس نیازی که به مشورت با کسی داشت به حرف آمد..
یونگ: اوم... قول می دی... سرزنشم نکنی...
هیون: البته.. مگه اینکه لباسای منو برداشته باشی..
یونگ سنگ لبخند بامزه ای به لب آورد و لحظه ای بعد قیافه جدی ای به خود گرفت و گفت: حتی اگر کسی رو کشته باشم...
هیون جونگ کمی جا خورد ولی خیلی زود سرش رو به سمتی چرخوند و به نشان باور نکردن حرف یونگ سنگ و احتمال جدی نبودن اون خندید و دوباره به سمت او برگشت تا در جوابش چیزی بگه اما با دیدن چهره جدی و غمگین یونگ سنگ کاملا جا خورد و غافلگیر شد...
هیون: یونگ سنگ... جدی نمی گی که؟....
وقتی یونگ سنگ به جای جواب دادن فقط سرش رو به علامت مثبت به پایین تکون داد و دوباره با چشانی که کم مونده بود بارونی بشن به هیون نگاه کرد باورش شد که این نمی تونه شوخی باشه اما هنوز هم نمی تونست باور کنه اما احساس دلشوره شدیدی که حتی معده اش هم به درد آورد به قلبش هجومی ناگهانی آورد... ترس جدیدی به ترس ها و نگرانی هایش اضافه شد.. صورت یونگ سنگ رو گرفت و به سمت خودش گردوندو با لکنت پرسید: یعنی چی.. آخه چطور ممکنه... تصادف کردی؟ هوم؟...
یونگ سنگ سرش رو بار دیگه تکان داد و لب باز کرد: آره البته من بهش نزدم..
هیون: یعنی چی؟ پس منظورت چیه که می گی یکیو کشتی؟.. یاه مگه فیلمه که تو.. داری شوخی می کنی؟ یعنی به کسی دستور دادی بزنه؟ می خوای اینو باور کنم؟
یونگ سنگ با چشم های گرد شده سرش رو به شدت تکان داد و دستش رو هم به نشانه رد بالا آورد..
هیون: می دونم که اینطور نیست پس چی؟ منظورت چیه؟ حرف بزن..
یونگ سنگ با چشمانی که شرمندگی در اونها نمایان بود به هیون جونگ نگاه کرد و دوباره نگاهش رو از چشمهای نگران او برداشت و به پایه میز خیره شد..
یونگ: اون.. ش...وهر... هه جین بود.. من..من..
هیون: چی؟ واه.. سنگیا.. بگو چی شد..
یونگ سنگ به هیون نگاه کرد و با حالتی که دلسوزی رو بر می انگیخت از هیون خواست: هیون جونگ گفتم سرزنشم نکن... اول گوش بده..
هیون سرش رو تکون داد و دوباره دست یونگ سنگ رو گرفت.. به هر حال نمی تونست فکر بدی به ذهنش راه بده اما همزمان نمی تونست ترس از خبری که قراره بشنوه هم کنار بذاره..
هیون: خیلی خب بگو.. نگران نباش هر چی باشه.. هر چی.. کنارت می مونم..
یونگ سنگ نفسی کشید و لبخند کوچی به نشانه قدر دانی به لب آورد و ادامه داد: من.. من و هه جین باهم .. باهم بیشتر آشنا شدیم.. می دونی.. چند باری هم دیگرو دیدیم.. و من .. نمی تونم انکار کنم.. که هر دفعه بیشتر ازش خوشم می اومد...
این اعتراف اون هم مقابل هیون جونگ برای او خیلی سخت بود به همین خاطر برای تجدید قوا نفس عمیقی کشید و با دیدن سکوت متفکر هیون جونگ متوجه شد که در انتظار شنیدن بقیه ماجراست و ادامه داد: چند روز پیش.. بهم پیام داد که کیونگ سو... پسرش می خواد منو ببینه و تو یه پارک قرار گذاشتیم.. وقتی.. وقتی باهم تنها شدیم.. نمی دونم چی شد.. که  یهو... بو..سیدمش... اونم... منو..
هیون کمی جا خورده بود اما بازهم چیزی نگفت و اجازه داد تا یونگ سنگ راحت به صحبتش ادامه بده..
..: بو...سید... نمی دونم... نمی دونم چطور این اتفاق افتاد.. حتی...حاضرم قسم بخورم  حس کردم که اونم منو می خواد..
یونگ سنگ سکوتی چند ثانیه ای کرد و نفسش رو به سختی فوت کرد: و همون موقع اون مرد اومد.. هیون جونگ خیلی سریع بود حتی نتونستم تکون بخورم... دوید وسط خیابون و ....
هیون آهی کشید و صورتش رو نگه پوشوند..
هیون: یونگ سنگ... خب... بعدش... حالا کسی ازت شکایت کرده؟..
یونگ سنگ: نه... هیون جونگ همه چیز خیلی عجیبه..
هیون: چرا؟
یونگ: نمی دونم چطور بگم.. به نظر میاد فقط مادری داشته که تو بیمارستان دیدمش.. هه جین بخاطر شوکی که بهش وارد شد الان توی بیمارستانه می خواستم ببینم حالش چطوره و نگران بودم بخاطر این اتفاق سرزنش بشه اما حالش بدتر از از اونی بود که فکر می کردم و... وقتی بار اول رفتم مادر شوهرش از طریق نوه ش بهم گفت که برگردم خونه و بار دوم که به دیدنش رفتم مادر شوهرش بازم اونجا بود و من نتونستم بمونم و ترسیدم.. پیرزن دنبالم اومد و صدام کرد ولی نتونستم بمونم..
هیون: اوهوم.. درک می کنم چرا...
یونگ سنگ چشماش رو بست و باز کرد: ولی بار سوم.. دیروز.. دیروز که رفتم و می خواستم دوباره از دور ببینمش که دوباره باهاش روبرو شدم..
هیون: چی شد.. یونگ سنگ..؟
یونگ سنگ: فکر می کردم الان منو به پلیس تحویل می ده که پسرش رو کشتم و عروسش رو به جنون کشوندم اما به جاش با گریه ازم خواست به هه جین کمک کنم و اونو برای مراسم ببرم!..
هیون: خب... نمی دونم چی بگم... شاید فقط آدمای منطقی هستن..
یونگ: نمی دونم ولی بازم عجیبه.. تو اون شرایط هیچ کس نمی تونه تا این حد منطقی باشه..
هیون: راستش منم به همین فکر می کنم.. چیز دیگه ای نگفت؟
یونگ: نه.. در واقع من زیاد نموندم.. یعنی نتونستم..
یونگ سنگ در دلش ادامه داد: چون خجالت می کشیدم...
هیون جونگ دوباره به شانه یونگ سنگ زد: به هر حال... حالا که اینطور شده بهتره کنارشون بمونی.. به نظر میاد که از نظر اونا مشکلی نباشه.. البته هنوز هم یکم نگرانم شاید.. نکنه نقشه ای دارن؟ هان..
یونگ: نه اون پیرزن بیچاره ساده تر از این حرفا بود که بخواد برای انتقام نقشه بکشه...
هیون: بازم احتیاط کن.. می خوای منم همراهت بیام؟
یونگ: نه.. از پسش بر میام.. ولی از یه چیز دیگه می ترسم..
هیون: چی؟
یونگ: هه جین اصلا حرف نمی زنه.. دو سه باری که دیدمش هیچی نگفت.. فقط بهم نگاه می کنه و وقتی می رم به سقف زل می زنه.. خدای من.. من چه بلایی سرش آوردم..
با دستهاش صورتش رو پوشوند و بازوی هیون رو حس کرد که اورو به خودش نزدیک کرد و در آغوش گرفت و کمرش رو نوازش می کرد
 هیون: مطمئنم همه چی درست می شه.. نگران نباش... خوب می شه... بلاخره فراموش می کنه...
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پس زد اما این بغض چند روزه بود که پیروز شد و راهش رو باز کرد...
هیون جونگ چند دقیقه ای به او اجازه داد تا کمی دلش رو از غم خالی کنه...
یونگ سنگ بلاخره کمی آرام گرفت و از هیون فاصله گرفت و دستمالی برداشت و صورتش رو از اشک پاک کرد...
هیون: بهتری؟
یونگ سنگ سر تکون داد و اوهوم آرومی گفت..
هیون: خیلی خب.. اتفاق افتاده دیگه فکرشو نکن.. با کمک به خانوادش می تونی آروم بشی.. خوبه که خودشون اجازه دادن.. حالا مراسمش کی هست؟
یونگ: فردا صبح..
هیون: خیلی خب دیگه نگران نباش.. یه طوری می شه..
......




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: LovelyDream، marikyu68،

تاریخ : شنبه 22 شهریور 1393 | 02:43 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.