تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep23
سلام دوستان خوشگلم.. چقدر اینجا خلوته..
بفرمایید ادامه این قسمت بیشتر یونگ سنگیه

قسمت بیست و سوم
جونگ مین در حال خشک کردن موهاش رو بروی هیونگ نشست و با پاش بهش زد
هیونگ:هوم؟
جونگ مین: به نظرت مشکوک نیستن؟
هیونگ: چیا؟
جونگ: چیا نه کیا..
هیونگ: خب کیا؟
جونگ: هیون و یونگ سنگ..
هیونگ: اوم... نه چرا؟
جونگ: چون این وقت شب بیرونن... فکر می کنی باهمن؟ من که همین فکرو می کنم... یعنی دارن چیکار می کنن؟..
هیونگ: حتما رفتن خوش گذرونی دیگه..
جونگ : اوهوم شاید.. اما کجا؟
هیونگ: کجا؟!.. خب بار... کافه.. شهربازی.. چه می دونم یه جایی دیگه..
جونگ : ولی من  بهشون مشکوکم.. بعضی وقتا در گوش هم پچ پچ می کنن..
هیونگ کمی جا بجا شد و به گوش جونگ مین نزدیک شد و جونگ مین هم با حالت کنجکاوی دقیق شد تا بشنوه هیونگ چی می خواد بگه..
هیونگ هم با صدایی که از قصد کمی پایین تر از معمول شده بود گفت: آره مشکوکن... فکر کنم یکیو کشتن الانم رفتن خاکش کنن!
جونگ مین که با دقت گوش می داد با شنیدن این حرف چشماش رو ریز کرد و نگاه چپی به هیونگ انداخت..
جونگ مین: آدم کشتن..
هیونگ: خب مشکوکن دیگه
جونگ مین: آدم کشتن دیگه؟ آره..
هیونگ: خودت هم شاهدی مشکوک می زنن
جونگ مین گوش هیونگ جون رو گرفت و پیچوند..
هیونگ: یاه.. آی.. آیییــــــی.. ول کن.. خب خودت اول گفتی..
جونگ مین: تا تو باشی از این مزخرفات نگی...  به جای مغزهویج پخته تو کلته؟!
هیونگ: مگه هویج  چشه؟؟..آیششش.. تو که دوست داری.. آی.. ول کن دیگه..
و برای مقابله موهای جونگ مین رو با دستش گرفت و دست دیگه اش روی دست جونگ مین بود که گوشش رو نگه داشته بود..
جونگ مین: یاه ... سرم..
دستش شل شد و چشماش رو بست..
هیونگ: یاه.. چی.. آ.. متاسفم.. ببخشید.. خوبی؟ حالت خوبه؟ درد داری؟ می خوای بریم بیمارستان؟
جونگ مین ضربه ای به سر هیونگ جون زد و آروم گفت: نه بابا.. چرا شلوغش می کنی.. چیزی نیست... گشنمه پاشو یه چیزی بخوریم..
هیونگ سریع بلند شد: باشه.. بریم..
جونگ مین: بیار اینجا بخوریم..
هیونگ: اوکی.. به طرف در اتاق رفت و جلوی چار چوب در متوقف شد..
هیونگ: راستی.. خبری از چوسون نیست.. کجا مونده پس؟
جونگ مین:.. اون.. آ.. مسافرته دیگه.. حتما بهش خوش گذشته.. شاید بخواد بیشتر بمونه..
هیونگ: شاید؟ یعنی تو خبر نداری؟ اخم کوچکی به صورتش نشست
جونگ مین: آ.. چرا .. باهاش حرف زدم.. گفت که احتمالا بیشتر بمونن.. برای این می گم..
حالا دیگه براش مهم نبود.. به هر حال مدتی که بگذره همه بعد از طلاق رسمی باخبر می شن.. به فکر فرو رفت.. هنوز برگه های طلاق رو امضا نکرده بود..  چند روز بعد از اون اجرا براش فرستاده بود اما هنوز اونهارو امضا نکرده بود.. دلش نمی خواست کاملا نا امید بشه.. نه به خاطر چوسون.. اون دختر دیگه براش هیچ ارزشی نداشت.. بلکه بخاطر پدرش.. با همه اینها هنوز هم منتظر بود.. سرش رو بالا گرفت.. صدای هیونگ رو از آشپز خانه می شنید که اسمش رو صدا می کرد.. نمی تونست به هیونگ جون بگه.. شاید بعد از دیدن حساسیت زیاد هیونگ جون نمی خواست او رو از مشکلاتی که در زندگیش داره با خبر کنه چون می دونست خیلی زود بهم می ریزه.. از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.. فریاد زد:"یاااااااه قرار بود بیاریش اینجا..
.....
گوشیش که روی میز آشپز خونه بود به صدا در اومد و هیونگ که بشقابی رو به میز اضافه می کرد به طرفش رفت و پیامش رو باز کرد.. از طرف هوانگ جانگ بود: "هی پسر نمی خوای هی سر به من بزنی؟.." .. هیونگ ظرف رو روی میز گذاشت و رو به اجاق ایستاد و جواب داد: متاسفم هئونگ.. سرم شلوغ بود.. بیا فردا شامو باهم بخوریم.. و فورا جواب دریافت کرد: " اوکی بیبی ^ ^ "..  خنده اش گرفت اما با فکری که بلافاصله به ذهنش رسید و تصویری که جلوی چشمش جون گرفت خنده اش کاملا محو شد و جاش رو به اشکی داد که که اجازه فرو افتادن پیدا نمی کرد.. دستهایی دور کمرش حلقه شد و سر جونگ مین رو شونه اش ظاهر شد..
جونگ مین: عزیزم.. چه میزی چیدی.. امشب باید جایزه تو بدم؟ هوم؟
صدای باز شدن در خونه امد و کسی وارد شد...
هیونگ خیلی سریع جونگ مین رو از خودش جدا کرد و برگشت: یاه اشتباه گرفتی..
جونگ مین: نچ... بیا جایزه تو بگیر خوشگلم!
صورت هیونگ جون رو گرفت و به سمت صورتش خم شد..
- شما دوتا دارین چیکار می کنین؟!!
 با صدای کیو جونگ هر دو به سمتش برگشتند و به او و بعد دوباره به هم نگاه کردند.. هیونگ جون سریع تر واکنش نشون داد و به عقب پرید: یاه برو عقب..
جونگ مین به قیافه ترسیده و معذب هیونگ خیره موند و با صدای بلندی خندید...
کیو جونگ وارد آشپزخونه شد و به اون دوتا نگاه می کرد: یاه یکی حرف بزنه این چه وضعیه..
هیونگ: چه وضعی؟ هیچی نبود..
جونگ مین که از شدت خنده نمی تونست صحبت کنه و با تلاش زیاد خنده اش رو مهار کرد: چرا چرا... داشتم از بیبیم بخاطر میز شام تشکر می کردم..
کیو جونگ هم خندید و به اونها نزدیک شد: اووو.. واقعا... مثل اینکه بد موقع اومدم..
هیونگ: یاه...
و صدای خنده اون دو بیشتر شد و هیونگ با حرص و با اخم دست به سینه پشت میز نشست..
جونگ مین: حالا قهر نکن عزیزم!..
و کنارش نشست و لپش رو کشید و بوسید که هیونگ جون ایشی گفت و صورتش رو با پشت دست پاک کرد.. کیو جونگ هم روبروی اونها نشست و به حرکات اون دو می خندید..
.............
ساعت دیجیتال به عدد 7 رسید و زنگ با ریتم منظمی به صدا در امد.. یونگ سنگ با وحشت از خواب نا آرامش بیدار شد و فورا نشست.. صورتش رو با یک  دست پوشوند و کمی به همون حالت موند تا ضربان قلبش عادی بشه...نفس عمیقی کشید " تو شروعش کردی.. دیگه نمی تونی جابزنی.. اونم حالا.." البته با اینه همه نگرانی نمی تونست هم به او بی توجه باشه.. حالا که با تحمل این عذاب وجدان وحشتناکی که آرامش روز و شب رو ازش گرفته بود و حتی اون آدم آروم قبل رو هم کمی عصبی کرده بود نمی تونست از او دست بکشه.. نمی تونست از دوست داشتنش عقب بکشه.. قلبش اجازه نمی داد...  تصمیم گرفت تا قبل از رفتن با آماده کردن صبحانه کمی تمرکز کنه و از استرسش کم کنه.. دوش گرفت و لباس پوشید.. میز صبحانه رو خیلی با سلیقه برای همه چیده بود و آماده رفتن می شد.. جلوی آینه مکثی کرد و بعد از لبخند آرومی به خودش درو باز کرد و با دختری مواجه شد که دستش رو به طرف زنگ برده بود و با باز شدن در سریع سلام کرد و خم شد..
-    سلام اوپا.. من اومدم..  
با بلند شدن سرش لبخندی واقعی به لبان یونگ سنگ نشست: اوه.. ایون آه اومدی؟.. خوش اومدی بیا تو..
و کنار رفت تا او بتونه وارد بشه..
یونگ سنگ هم کیف بزرگ ایون آه رو ازش گرفت و به دنبالش چند قدمی رفت..
ایون آه برگشت و به او نگاه کرد: اوپا ممنونم ... همین جا بذارش.. جایی می رفتی؟
یونگ سنگ کیف رو کنار کاناپه گذاشت و به ساعت نگاه کرد و با دیدن ساعت 9 سر تکون داد: ببخشید ولی باید زود برم.. اوم فکر کنم الان دیگه بقیه هم بیدار می شن.. کیو جونگ.. آ.. راستش نمی دونم کجا خوابیده.. آخه هر شب ممکنه جاهامون عوض بشه.. دیشب دیر برگشتم خونه..
ایون آه خندید و دستش رو تکون داد: نه اشکالی نداره.. منم فقط وسایلمو اینجا می ذارم و زود می رم.. باید برم دانشگاه کار دارم..
یونگ: اوه.. خوبه.. گرسنه ای؟ صبحانه آماده ست.. و به آشپزخانه اشاره کرد
ایون آه: اوه آره.. ممنون اوپا..
یونگ سنگ خدا حافظی کوتاهی کرد و برگشت و از در بیرون رفت..  
.............

قدم های لرزانش خودش رو هم کلافه می کرد.. مادربزرگ کیونگ سو با رفتارش و خوش آمد گویی که نمی شد گفت صمیمانه نبوده موقعیت رو برای یونگ سنگ گیج کننده تر می کرد، وارد خونه شد و با صدای آروم بی حسی با سری پایین سلام کرد.. مادربزرگ از اتاقی بیرون اومد.. و با دیدن یونگ سنگ به سمتش اومد و با لبخندی کم رنگ اما واقعی به یونگ سنگ سلام کرد..
-    سلام پسرم... خوشحالم قبول کردی و اومدی... می دونم که سرتون خیلی شلوغه..
یونگ سنگ با سری که همچنان پایین بود آروم جواب داد: اه.. نه.. اینطور.. که شما می گین نیست.. یعنی.. خب.. م..مادربزرگ.. من... شرمنده..
مادربزرگ به یونگ سنگ نزدیکتر شد و بازوی یونگ رو گرفت انگار که اصلا حرف های یونگ سنگ رو نمی شنید.. و به حرف خودش ادامه می داد: بیا بشین یکم مونده تا برای مراسم بریم.. خانم همسایه  مون لطف کرده اومده داره هه جین رو آماده می کنه.. شما باید بیاریش.. فکر می کنم فقط شما می تونی.. انگار که هیچ کسو بجز شما یادش نیست... تنها اسمی که بجز "اون" میاره تویی..
به عکس پسرش اشاره کرده بود و لحن صحبتش رنگ غم داشت و تنها همین.. پیرزن رنجور یونگ سنگ رو روی صندلی نشوند و کنارش نشست و با نفس عمیقی ادامه داد: نمی دونم چش شده.. هیچ کس نمی تونه ارومش کنه... ولی فقط اسم شمارو می گه.. کیونگ سو کلی تلاش کرد تا بفهمه چیه که مدام داره زیر لب زمزمه می کنه... آه... نوه ی بیچاره من... زندگی خیلی سختی داشته.. شما تنهاشون نذارین.. می دونم خواسته زیادیه و شاید درست نباشه که از شما اینو بخوام.. ولی با چیزایی که شنیدم.. فکر کنم شما باید دوسش داشته باشین..
یونگ سنگ با بهت و چشمانی گرد شده به پیرزن نگاه می کرد که با نفس نفس زدن های مداوم و صدایی که خواهش و درخواست کمک در اون حس می شد به حرف هاش پایان داد و به یونگ سنگ خیره نگاه می کرد و به نظر می رسید که منتظر جوابی از طرف یونگ سنگ مونده و وقتی حالت یونگ سنگ رو دید به نظر نا امید شد و سرش رو به سمت دیگری چرخوند تا اشکی رو که از گوشه چشمش به پایین سرریز شده رو پاک کنه.. و بار دیگر به حرف آمد: پس... فکر کنم.. بهتره دیگه مزاحم شما نشیم...
 یونگ سنگ با این حرف بلافاصله هشیار شد و دستمال تمیزی رو از جیب کتش بیرون آورد و به طرف پیرزن گرفت و بخاطر این که مادربزرگ صورتش به سمت دیگری بود و نمی تونست یونگ سنگ رو ببینه با دست خودش اشک های پیرزن رو پاک کرد و سریع با  صدایی بالاتر از تمام محدود کلماتی که در این خونه حرف زده بود گفت: من نمیرم!... مادربزرگ...
پیرزن بینوا با برق امیدی به طرف یونگ سنگ برگشت و این بار یونگ سنگ با دیدن حالت او سعی کرد جراتش رو کمی بیشتر جمع کنه و کمی دلداریش بده.. با لبخند اروم و با احتیاطی به چشمهای خیس و چروکیده مادربزرگ خیره شد و با لخن آرومتری ادامه داد: من جایی نمی رم.. اگر شما اجازه می دین.. تا آخرش کنارتون می مونم.. تا هر وقت که نیاز باشه هر کاری که لازم باشه انجام می دم.. فکر می کنم من بهتون مدیونم.. و این درسته.. درسته که... دوستشون دارم... جمله آخرش رو  با کمی ترس از واکنش پیرزن اما خیلی شجاعانه به زبون آورد اما وقتی لبخند پیرزن رو دید دلش کمی آورم گرفت...
مادربزرگ در مقابل چشم های بهت زده یونگ سنگ جلو اومد و پیشانی یونگ سنگ رو بوسید و در حالی که موهای یونگ سنگ رو کمی نوازش کرد طوری که انگار مدت زیادیه که او رو می شناسه و نگاه مهربانش هم این رو تایید می کرد گفت: تو به ما مدیون نیستی... ازت خیلی ممنونم که نوه مو تنها نمی ذاری... تو دیگه عضوی از خونواده ما هستی... پسر عزیزمو از دست دادم ولی احساس می کنم الان یه پسر دیگه دارم...
یونگ سنگ دیگه نمی تونست بیشتر از این گیج بشه.. احساس سر در گمی می کرد.. سر در گمی که با کمی ترس همراه بود.. ترسی مبهم که خودش هم از دلیلش بی خبر بود.. به فکرش رسید شاید از شوک این اتفاق ناگهانی پیرزن بیچاره هم مشاعرش رو از دست داده باشه.. ویا اینکه کیونگ سو ماجرا رو جور دیگری برای او گفته باشه.. اما این ممکن نبود.. چطور ممکنه یه بچه پنج شش ساله بتونه حقیقتی که با چشم دیده رو جور دیگری بیان کنه.. این امکان نداشت..
غیر ممکن بود حالا که بیشتر بهش فکر می کرد به نظر می رسید بیشتر از اون چه که فکر می کرد گیج شده بود..
کیونگ سو: هئونگ..
صدای بچه گانه کیونگ سو به گوشش رسید که حالا کمی آروم تر بود و شیطنت کمرنگ تری داشت.. حلقه دستهاش رو دور کمرش حس کرد و سرش رو بالا گرفت و با دیدن چشمهای بارونی پسرک بی گناه طاقت نیاورد و او رو محکم در آغوشش گرفت..
کیونگ سو: هئونگ.. مامانی همش تورو می خواد.. حتی به منم نگاه نمی کنه...
یونگ سنگ موهای پسرک رو نوازش می کرد و سعی می کرد جمله ای مناسب پیدا کنه که با ورود فردی که او رو مورد خطاب قرار داد از فکر بیرون اومد..
-    آقای هئو.. لطفا بیاین هه جین رو بیارین.. باید برای مراسم بریم..
خانم میان سالی که به نظر باید همون خانم همسایه باشه از راه پله کوتاهی که به طبقه بالا میرسید وبه راهروی باریکی جلوی در اتاقهایی که باید اتاق خواب اعضای خانواده باشند بیرون اومد..
کیونگ سو رو بلند کرد و از جا بلند شد..
کیونگ سو تکونی خورد و اروم از یونگ سنگ فاصله گرفت و خیلی آروم گفت: هئونگ خودت تنها برو.. مامانی منو نمی خواد..
یونگ سنگ پیشانی کیونگ سو رو بوسید و موهاش رو نوازش کرد..
یونگ: عزیزم مامان الان یکم حالش بده.. قول می دم وقتی خوب شد بازم سه تایی باهم بریم بیرون...
با این حرف یونگ سنگ کیونگ سو سرش رو پایین گرفت و یونگ سنگ متوجه اشتباهش شد.. مطمئنا پسر کوچک رو به یاد روز مرگ پدرش انداخته بود...
یونگ: آه متاسفم..
کیونگ سو: تقصیر من بود.. من گفتم شما باید بیاین تا بریم پارک.. گفتم اگه شما نیای منم قهر می کنم و غذا نمی خورم.. اگر قبول می کردم فرداش چارتایی می رفتیم..
یونگ: نه عزیزم تقصیر تو نیست..
بار دیگه با شرمندگی و ناراحتی صورت پسرک رو بوسید..
کیونگ سو خم شد و یونگ متوجه شد که می خواد بره و اونو آروم روی زمین گذاشت..
کیو سو به طرف حیاط دوید و دست مادربزرگش رو گرفت و برگشت و با نگاه منتظری به یونگ سنگ خیره شد.. یونگ سنگ متوجه شد که مادربزرگ و خانم همسایه هم به او نگاه می کردند و منتظرند که او با هه جین با اونها همراه بشه..
یونگ سنگ نفسی کشید و سرش رو پایین گرفت و به سمت راه پله کوتاه رفت.. خیلی آروم و با احتیاط دستگیره در رو چرخوند.. به طرز عجیبی احساس می کرد اگر هه جین او رو ببینه ممکنه جیغ بکشه و با ترس از او فرار کنه.. اما هرگز چنین اتفاقی نیوفتاد..




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 29 شهریور 1393 | 04:45 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.