تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep24
سلام دوستان.. خبر خوش چند قسمت دیگه از شرم خلاص میشین حدود چهار پنج قسمت دیگه
 بلاخره یونگ سنگ تکلیفش مشخص می شه..
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ کیو جونگمو دیدین؟؟؟ هی وای من.. بلوند مشکی کرده من هلااااااااااااک شدم O_o
پوستر خوشگل بادا جونم




هه جین

در باز شد و کسی که منتظرش بود از در وارد شد.. همون کسی که تمام این مدت تصویر ذهنیش رو خیلی واقعی تر از هر چیزی می دید.. نمی دونست این هم یک رویای دیگه ست یا نه.. اما باز هم از دیدن او که وارد می شد او خوشحال شد... با لبخند آرومی از محبوبش استقبال کرد....

......

هیچ کس حرفی نمی زد.. تمام مدتی که یونگ سنگ بازوی هه جین رو گرفته بود و با خودش تا ماشین برد و همراه بقیه شد هه جین فقط با لبخند محوی بر لب به او خیره بود و به نظر غرق در رویای خودش بود.. یونگ سنگ وقتی دید که سلامش رو بی جواب گذاشت ترسید اما با ادامه این وضع و بی پاسخ موندن حرفهای بعدیش یقین پیدا کرد هه جین اصلا متوجه اطرافش نیست و به نظر می رسه که هنوز حس می کنه که توی خوابه و هیچ واقعیتی وجود نداره..

یونگ سنگ با اخمی که از روی ناراحتی به صورت داشت هه جین رو به طرف تصویر شوهرش که با حلقه گل تزئین شده بود می برد و خودش سعی می کرد به چهره او ثابت نگاه نکنه و نگاهش رو به هه جین دوخت و از واکنش او می ترسید... نگران بود و با این حالت هایی که از او دیده ترس ونگرانیش ده برابر شده بود.. هه جین متوجه مکان نبود و فقط به یونگ سنگ که بازوش رو گرفته بود و او رو پشت سر بقیه جلو می برد نگاه می کرد.. کمی معذب بود اما چاره ای نداشت.. با عذاب وجدان لحظه ای به تصویر مردی که الان روبروی او قرار دشت نگاه کرد.. عجیب بود در همین لحظه کوتاه چیزی در اون چهره خیلی آشنا به نظرش رسید.. شاید حالت نگاهش.. به هر حال نتونست زیاد به اون عکس خیره بمونه و بار دیگه به هه جین نگاه کرد که هنوز با حالت غرق رویا به او خیره بود و دیگه مطمئن بود داره اسم خودش رو زمزمه می کنه.. حتی در این موقعیت هم از این کار او لذت می برد و ته دلش خوشحال بود... صدای هق هق مادر بزرگ و کیونگ سو نگاه یونگ سنگ رو به سمت اونها کشوند..

مادربزرگ: پسرم... ببین بچه هات اینجان.. ولی... حالا دیگه خوشحالی.. مگه نه... ب..ببین هه جینتم اینجاست.. ولی دیگه.. نمی تونه تورو بیاد بیاره.. خیلی اذیتش کردی.. کاش یکم تحمل می کردی.. نمی خواستی بزرگ شدنشونو ببینی.. آه.. امیدوارم حالا پیش مین یونگت آروم و خوشحال باشی...

کیونگ سو جلو رفت و روبروی عکس پدرش به زمین نشست و دست کوچکش رو به صورت پشت شیشه اش می کشید و با صدا شروع به گریه کرد..

-        بابا...

با تکون ناگهانی هه جین به سمتش برگشت و چشمهای گرد شده او رو دید که حالا به روبرو خیره بود و با بهت چیزی رو زمزمه می کرد و کم کم صداش بالاتر رفت و یونگ سنگ صدای او رو شنید..

هه جین: پدر.. منو ببخش..

یونگ سنگ با گیجی بیشتری به هه جین و بعد به بقیه افراد حاظر در آرامگاه نگاه کرد و وقتی هه جین دوباره تکرار کرد و کنار کیونگ سو روبروی عکس نشست همونطور ایستاده با بهت به او خیره موند.. و زیر لب تکرار کرد: پدر؟...

نمی دونست چه اتفاقی داره می افته ولی یک لحظه احساس کرد داره خنده اش می گیره.. به مادربزرگ نگاه کرد و با حالت پرسشی به او خیره شد..

یونگ سنگ: چرا.. چرا می گه پدر؟... منظور هه جین چیه..؟...

 اما خیلی زود حس کرد که این پرسش در این موقعیت چقدر می تونه احمقانه باشه اما حالا دیگه کاری ازش بر نمی اومد و با صدایی که مطمئن بود به گوش مادربزرگ رسیده سوالش رو پرسیده بود.. مادر بزرگ با چشمان خیسش به سمت یونگ سنگ برگشت..

مادربزرگ: خوبه... پس... بلاخره یادش اومد.. خوشحالم.. پسرم به خاطر تو بود که تونستیم بیاریمش اینجا.. فکر کنم حالا دیگه مرگش رو باور می کنه... اینطوری بهتره.. دکترش گفت باید هر طور شده بیاریمش تا مراسم پدرشو ببینه...

یونگ سنگ با بهتی عمیق به پیرزن خیره شد: پدر؟؟؟ واقعا.. پدرشه؟؟

این بار مادر بزرگ متوجه حالت یونگ سنگ شد و در جوابش گفت: مگه شما.. نمی دونستی؟.. پدر هه جین رو نمی شناختی؟

یونگ سنگ: من.. فکر می کردم.. شوهرش..

یونگ سنگ ادامه نداد و پیرزن به نوه هاش نگاه کرد و پلک زد..

مادربزرگ: خب.. فکر می کنم.. اشتباه متوجه شدی.. البته این ممکنه.. بخاطر کیونگ سو..مکثی پیش آمد که به نظر یونگ سنگ طولانی شد وبعد ادامه داد: .. پس.. بخاطر همین فرار می کردی..

یونگ سنگ نمی دونست الان باید چه احساسی داشته بشه... گیج بود و آشفته.. اما از طرفی می شد گفت خوشحاله ولی نمی تونست تو این لحظه خوشحالیش رو نشون بده... عجیب بود که تمام این مدت فکر می کرد این مرد شوهر هه جینه ولی در واقع پدرش بود.. پس چرا کیونگ سو او رو مادر خطاب می کرد.. شاید... قبلا ازدواج کرده.. اما... می خواست این رو هم بپرسه اما به نظرش ادامه این  بحث الان بی شرمی  محسوب می شد..

به هه جین که نشسته بود و اشک می ریخت نگاه کرد و کنارش نشست و این بار با خیال راحت تری او رو به آغوش کشید و به آرومی مشغول نوازش موهای او شد..

 .................

ضربه ای به در خورد و بعد آروم باز شد و هیون جونگ وارد اتاق شد و دستش رو به دستگیره در نگه داشته بود..

هیون: خیلی خوشحالیم که دوباره اینجایی..

هیونگ سرش رو از زیر دست هیون جلو آرود و با لبخند بزرگی گفت: آره واقعا خوشحالیم.. دست پختتم خیلی دوست داریم!

هیون دستش رو روی سر هیونگ گذاشت و با فشار سرش رو از اتاق بیرون برد و با لبخند ادامه داد: کیو جونگ تو راهه داره بر می گرده خونه.. اگر چیزی خواستی بگو... امم اینجا دیگه اتاق خودته.. تا برسه وسایلتو بچین..

هیونگ دوباره سرش رو از زیر دست هیون داخل آرود: مال کیو رو هم بنداز بیرون.. یه جا جاش می دیم!

هیون با سر تائید کرد و هر دو با خنده بیرون رفتند و درو بستن..

ایون آه خندید و مشغول باز کردن وسایلش شد..

.................

جونگ مین: خیلی خب باشه!

هیون: اوهوم.. خوبه.. فردا تو می رسونیش..

با حرص به هیون جونگ نگاه کرد و بدون گفتن حرفی از خونه خارج شد.. هیون و یونگ سنگ به حالت او خندیدند و بهم نگاه کردند..

یونگ: حالا چرا بهش گیر می دی.. حالا بذار ایون آه برسه.. برای چی از الان برنامه ریزی می کنی..

هیون: اینطوری خیال کیو جونگ هم راحت می شه... برای جونگ مین هم بهتره.. یکم از این حال و هوا در بیاد.. مگه نمی شناسیش.. عاشق این کاراست..

یونگ: آره.. سرش درد می کنه واسه این دردسرا و قایم باشک بازیا... ولی فکر کنم الان واقعا حالشو نداره..

هیون: بلاخره باید جونگ مین خودمونو برگردونیم دیگه؟؟..

یونگ: آره.. وقتشه...

هیون: نگفتی تو مراسم چی شد که اینقدر شنگول برگشتی.. مطمئنی رفتی مراسم خاکسپاری یا..

یونگ سنگ با گوشهای سرخ شده صورتش رو برگردوند و به شونه هیون ضربه آرومی زد و دوباره  به هیون نگاه کرد..

یونگ: امم.. هیون جونگ!.. هیچی... فقط.. اونی که .. یعنی اون آقا.. شوهرش نبود..

هیون: چی؟؟... پس بیخودی ناراحت بودی.. اما گفتی که از شوک حالش بد شد..

یونگ: آره... سرش رو پایین انداخت و ناراحت ادامه داد: اون پدرش بود..

هیون: چی... وای.. پس.. اوه خدای من.. حالا چی می شه..

یونگ: نمی دونم.. هنوز نمی دونم ماجرا چیه ولی خیلی زود می فهمم. مادربزرگش گفت که فردا هم برم و بهشون سر بزنم.. در واقع ازم خواست که کنارش بمونم..

هیون: اوهوم... فکر کنم باید همین کارو بکنی.. کیو رفت دنبال ایون آه بهتره تا بیان میز شامو اماده کنیم..

یونگ : باشه.. اوممم.. هیونگ جون کجاست؟؟..

هیون: گفت میره به دوستش سر بزنه...

.................

-        هیونگ جون... هی پسر.. اومدی.. کجا سیر می کنی...

هوانگ جانگ به هیونگ نزدیک شد و مسیر نگاهش رو دنبال کرد و همونطور که حدس می زد سومین رو دید... در آشپزخانه رستوران باز بود و هیونگ که از در پشتی رستوران وارد شده بود نگاهش به اون سمت کشیده شد.. عجیب بود که با همه دلتنگیش نمی تونست به قلبش اجازه بده که حسش رو به زبون بیاره... به طرز عجیبی موفق شده بود جلوی تپش های وحشیانه قلبش بایسته و حالا با احساس کمرنگی از علاقه آتشین قبلی به او نگاه کنه... خودش هم نمی تونست اینو باور کنه که بتونه برای مدت طولانی این عشق رو سر به مهر و زندانی نگه داره.. اما حالا تا حدی موفق شده بود.. نگاهش رو از سومین گرفت و به طرف جانگ که با لبخند معنی داری به او خیره بود برگشت..

جانگ: دلتنگ شدی آره.. بگو بخاطر چی اومدی... آقای سوپر استار که با رفقای قدیم کاری ندارن..

هیونگ: یاه.. اگر دوست نداری برم..

هیونگ نیمه قدمی برداشت که جانگ بازوی او رو گرفت..

جانگ: یااااا... چرا اینقدر نازک نارنجی شدی.. بیا توووو..

هیونگ رو به داخل برد و هیونگ بازوش رو آزاد کرد..

جانگ با حالت پرسشی به طرف او برگشت...

هیونگ: بیا بریم یه جای دیگه... پوسیدم از بس همین جا دیدمت..

جانگ صداش رو نازک کرد و دستهاش رو روی گونه هاش گذاشت: اوه عزیزم.. متاسفم که قرارامون یکنواخت شده.. همین امشب تنوع ایجاد می کنیم.. چطوره  بریم هتل هوم؟؟؟

هیونگ جون خندید و بازوی جانگ رو کشید و به خودش نزدیک کرد: فکر بدیم نیست!

جانگ: یاااااااااااه.. از هیونگ فاصله گرفت و هر دو خندیدند.. من رئیس اینجام.. نکن جلوی کارمندا حفظ آبرو...

هیونگ: خودت شروع کردی..!

جانگ: حق با توئه... بریم.. راست می گی... اوممم بریم اونجا.. اتاق منه..

به هیونگ چشمکی زد و هر دو به سمتی که جانگ اشاره کرده بود براه افتادند...

.......................

خانم سونگ به سو مین نزدیک شد و پیش بندش رو باز کرد..

-        سومین برای امشب کافیه دیر شده دیگه برو خونه... فقط اول برو اتاق آقای هوانگ.. یه بسته برات گذاشته...

سومین با تعجب به خانم سونگ خیره شد: بسته!؟؟..

-        آره.. فکر کنم کتاب باشه..

سومین لبخند زد: آها.. باید کتابای خواهرشون باشه..

خانم سونگ لبخندی زد و با ضربه آرومی به شونه سومین خداحافظی کرد و رفت.. سو مین هم پیشبند رو باز کرد و به رخت کن رفت لباسهاش رو پوشید و با خوشحالی کارتن کتاب ها رو روی میز کنار در اتاق رئیس هوانگ دید..  به طرف اونها رفت و کارتن رو باز کرد و کتاب بالایی رو برداشت..

سومین: عالیه.. خیلی هم تمیز نگهش داشته..

کتاب بعدی رو هم برداشت که با شنیدن مکالمه افراد داخل اتاق دستش در هوا بی حرکت موند..

...............

-        هنوز نیومده هواشو کردیا...

-        چی؟

-        کتک!

-        یاه

 اشتباه نکرده بود.. مطمئن شد خودشه..

سومین: اوپا..

پاهاش سست شد روی صندلی کنار جعبه کتاب ها نشست.. چقدر دلش برای صدای گرم و مهربونش تنگ شده بود.. این قدر که خودش هم خبر نداشت.. حالا که صداش رو از فاصله نزدیک می شنید قلبش با کوبش های مداوم و بی تاب به سینه اش این رو بهش می فهموند..

.......................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 5 مهر 1393 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.