تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep25
سلام خوشگلا
زیاد نمونده




جانگ هیونگ جون رو به دفترش برد و صندلی رو بروش رو بهش تعارف کرد.. هیونگ جون با جدیت به جانگ نزدیک شد و دستش رو روی شونه اش گذاشت..
-    هوانگ جانگ هئونگ... داری بزرگ می شی!
-    یاه.. تو به فکر خودت باش هنوزم بهت می گن بیبی..
دست هیونگ رو از شونه اش هل داد و حالا هیونگ جون اخم کرده بود و با اعتراض به او چپ چپ نگاه می کرد..
-    تقصیر من چیه.. فقط چند ماه کوچیکترم بهم لقب دادن..
هوانگ جانگ خندید و دستش رو به شونه هیونگ جون زد: مساله سن و سال نیست.. مساله اینجاست.. و با انگشت به سر خودش اشاره کرد..
 لبخند بزرگی بر صورت هیونگ جون نمایان شد: بخاطر همین می گم  تازه داری بزرگ می شی هئونگ! ببین خودتم می دونی..
جانگ انگشتش رو که روی هوا مونده بود به پیشونیه هیونگ چسبوند و هلش داد: هنوز نیومده هواشو کردیا..
-    چی؟
-    کتک...
-    یاه... مگه بچه رو هم می زنن؟؟؟
-    دیدی خودتم قبول داری بچه ای؟؟
-    آیش..
-    خیلی خب حالا مرد بزرگ..
جانگ با خنده چونه هیونگ رو گرفت و تکون داد و هیونگ جون هم با خنده او رو به عقب هل داد و روی مبل پشت سرش انداخت..
جانگ: او... نه دیگه مرد شدی.. راستی..ام.. فقط به خاطر من اومدی دیگه؟
هیونگ: مگه شک داری هئونگ؟
جانگ: کم نه!
هیونگ: خب.. شاید هم درست فکر کنی.. بلاخره برای شام دعوتم کردی..
جانگ بلند خندید: خیلی شکم پرستی..
هیونگ: غذای اینجارو دوست دارم...
سو مین با دلخوری به کتاب توی دستش خیره بود.. عجیب بود که انتظار داشت هیونگ جون جواب دیگه ای بده اما حالا احساس می کرد فراموش شده.. اما این حس خیلی دوام نیاورد.. خنده تلخی به صورتش نشست و با دست به پیشانی خودش کوبید..
" آخه مگه اون می دونه که تو اینجایی.. دیوونه.. تازه یادت رفته خود ناسپاست بودی که روندیش... آه خیلی.. احمق و بدرد نخوری.." با به یاد آوردن محبت های هیونگ جون و اعترافش در روز آخری که او رو دیده بود تنش به لرزه افتاد.. چطور تونسته بود اینطور دلش رو بشکنه.. اون هم دل چنین مردی رو.. احساس وحشتناکی داشت.. اگر فقط کمی بهتر رفتار کرده بود.. شاید هنوز هم می تونست باهاش دوست باشه.. و شاید حتی می تونست محبتش رو قبول کنه.. و حالا می تونست حس کنه که بیشتر از همیشه به او نیاز داشت.. چطور شد که او رو ندیده گرفت.. حس حماقت و حسرتی که جایی گوشه درونش تمام این مدت آزارش می داد شدت گرفت و بلاخره بدون هیچ نقابی خودش رو نشون داد.. تمام این مدت که حتی به خاطر این ماجرا نتونسته بود به دیدن تنها دوستش بره.. می دونست حالا دیگه احساس قبلش رو نداره ولی جرات نمی کرد با کیو جونگ روبرو بشه اما حالا با دلیل کاملا متفاوت.. حالا می ترسید و نگران بود چیزی از هیونگ جون بشنوه و بشکنه... از لرزش دوباره می ترسید... شاید هم از سرزنش شدن می ترسید.. چند روز گذشته سرش رو با کارش گرم می کرد اما امشب همه چیز دوباره از ابتدا در ذهنش تکرار می شد..
با شنیدن اسم خودش  رشته افکارش از هم گسست و توجه ش دوباره به مکالمه درون اتاق رئیسش جلب شد..
............
-    خب... ام...
-    هیونگ جون... بپرس...
هیونگ سرش رو پایین انداخت و به در اتاق خیره شد.. انگار می خواست از بین دیوارها و فاصله هایی که وجود داشت او رو ببینه..
هوانگ جانگ که از ابتدا حدس می زد که هیونگ جون باید دلتنگ شده باشه ولی به روی خودش نمیاره، پیش دستی کرد.. به هر حال دو دهه از زندگیش رو در همسایگی هم زندگی کرده اند و از رفتار هیونگ جون با این دختر چیزهایی دستگیرش شده بود هر چند هنوز هم مطمئن نبود ولی می تونست مطئن بشه.. هیونگ جون همیشه از کسانی که دوستشون داشت حمایت می کرد و حمایت و توجه ش به این دختری که می گفت فقط یک طرفداره باید معنی دیگه ای داشته باشه..
-    سومین هم خوبه....
هیونگ با تعجب سرش رو بالا گرفت و به دوستش خیره شد... متعجب بود که او چطور متوجه سوالی که در ذهنش داشت و نمیتونسته به زبون بیاره شده..
هیونگ جون چیزی نگفت و فقط به میز روبروش خیره شد و از  مستقیم نگاه به جانگ دوری می کرد.. وقتی سکوتش رو دید با چهره مشکوکی به هیونگ خیره شد و تصمیم گرفت ادامه بده شاید بتونه حرف دلش رو بشنوه..
-    فکر کنم داره خوب درس می خونه... امروز براش کتابای جینا رو آوردم..  
هیونگ جون این بار به او نگاه کرد و لبخند آرومی زد و برای عبور از این موضوع و کم اهمیت جلوه دادنش شاید حتی بیشتر برای خودش، نگاه منتظر جانگ رو نادیده گرفت و گفت: اوهوم.. خوبه.. خب کار و بار چطوره... فکر کنم دیگه پدرتو راضی کرده باشی..
سو مین گرمای اشکی رو احساس کرد که از قلبش سرازیر می شد.. چرا چنین کار احمقانه ای کرده بود... حالا دیگه تنها کسی که بهش اهمیت می داد و کنارش می موند رو هم از دست داده بود.. با فکر کردن به دل شکسته او بیشتر خودش رو سرزنش می کرد.. حالا می تونست حس کنه دردی رو که با بی رحمی خودش به او تحمیل کرده بود.. چطور تونسته بود او رو مقصر بدونه...  
جانگ تقریبا عصبانی از جا بلند شد و ایستاد: تو مطمئنی که چیزی نیست؟؟ برات مهم نیست؟ واقعا اینطوره..
این بار هم  باز امیدوارانه به انتظار شنیدن صدای او بود..
هیونگ: چی؟... دارم ازت می پرسم معلومه که مهمه..
جانگ عصبانی و کلافه تر از قبل با صدای بلندی به هیونگ اشاره کرد: یاه... تو... می دونی منظورم خودم نبودم.. خوب می دونی چی می گم پس خودتو به اون راه نزن!
هیونگ: چرا عصبانی می شی.. در باره ی چی حرف می زنی..
-    خودت می دونی..
هیونگ دوباره لبخند آرومی به لب آورد.. می دونست چرا باید عصبانی شده باشه.. همیشه وقتی در باره چیزی کنجکاو می شد آروم و قرارش رو از دست می داد: خیلی خب... بشین بهت می گم.. فقط بپرس آخه من واقعا نمی دونم منظورت چیه..
جانگ نفس عمیقی کشید و نشست..
سو مین از جا بلند شد.. به اندازه کافی شنیده بود... حس کرد دیگه کاملا از یاد او رفته.. باید هم همینطور باشه.. انتظار بیجایی داشت..

هوانگ جانگ نفس دیگری کشید و با کنجکاوی به هیونگ خیره شد: چرا از کیم سومین حمایت می کنی؟ ... ممطمئنم یه دلیلی داره.. اول که بهم معرفیش کردی به خاطر اینکه خودمم بهش نیاز داشتم زیاد کنجکاوی نکردم... ولی بعد از اون.. وقتی گفتی باید بذاری نیمه وقت کار کنه و براش کسیو در نظر بگیرم که تا دستیار  باشه و بار همه کار به دوشش نباشه و وقت درس خوندن داشته باشه دیگه مطمئن شدم باید چیزی باشه که جا انداختی و به من نگفتی..... خب می شنوم!
هیونگ: ام.. خیلی خب می گم..
سومین دوباره نشست... نمی تونست چیزهایی که شنیده بود رو هضم کنه.. پس.. تمام این مدت این هیونگ جون بوده که همه چیز رو برای او راحت کرده... باورش نمی شد... به طرز باور نکردنی صدای هیونگ جون رو که جلوی فروشگاه او رو نگه داشته بود و بهش می گفت به او اعتماد کنه رو به یاد می آورد.. ای کاش به حرفش گوش داده بود... هر چند حالا دیگه اهمیتی نداشت.. حتی می تونست بدون دیدن او و با شنیدن صدا و لحن الان او فراموش شدنش رو حس کنه... شاید حق با او بوده.. شاید هم فقط بخاطر عذاب وجدانی که نباید می داشت این کار ها رو برای او کرده..
جانگ: عالیه از اول بگو ببینم چی بینتون گذشته.. اُوی همه شو بگیا... هیچ چیشو جا نندازی... سانسور هم نمی کنی
هیونگ: هئونگ!!!... این طوری نبود...
جانگ جوابی نداد و سرش رو کمی خم کرد و چشمهاش رو لحظه ای بست و لبش رو گاز کوچکی گرفت و نشون داد که منتظره که هیونگ زودتر شروع کنه..
هیونگ: خیلی خب.. از اول اولش؟
جانگ دوباره سرش رو با شدت پایین برد و بالا آورد و به هیونگ زل زد.. هیونگ جون خندید و نفسی کشید..
هیونگ: هئونگ خیلی فضولی..
جانگ: می دونم.. آه بگو دیگه جونمو به لبم رسوندی..
هیونگ: اوه ببخشید باشه می گم نزن..
جانگ: بگو
هیونگ: آه.. اولش خب اول کیو جونگ اونو دید و شب بعدش منم همراه کیو جونگ رفتم و اونو دیدم.. از همون لحظه شروع شد.. از اولین قدمی که به طرفش برداشتم.. نمی دونم چی شد ولی از همون قدم دیگه نشد بهش فکر نکنم.. همه جا جلوی چشمم بود..
جانگ بشکنی زد: عاشقش شدی! عالیه!
هیونگ: هئونگ... خیلی خب آره.. عاشقش شدم ولی اون.. از همون اول فهمیدم که کسیو دوست داره.. خودش بهم گفت
جانگ وا رفت: آه چه بد!..
هیونگ بار دیگه به خاطر حالت چهره جانگ خندید و ادامه داد: خب قصه کوتاهیه.. چون زیاد طول نکشید.. کسی که دوستش داشت با کسی.. شاید دوستش آشنا شد و جلوی چشم اون باهاش قرار گذاشت..
جانگ: یاه... چه غم انگیز... تو چکار می کردی پس..
هیونگ: فکر می کنم خیلی بهش سخت می گذشت.. و اون موقع من کنارش بودم و تصمیم گرفتم اونو از اون حالت بیرون بیارم و کاری کنم منو قبول کنه و...
هیونگ جون نفسی کشید و بعد از کمی مکث کوتاهی ادامه داد.. با مرور اون روز و خاطره اشکها و التماس و حال زار سومین قلبش به درد می آمد.. تمام تلاشش برای از یاد بردن او و خاطراتش بر باد می رفت.. حتی فکرش رو هم نمی کرد این دختر در این مدت کوتاه تا این حد عمیق در دلش جا کرده باشه.. (مردم شانس دارن بله)
هیونگ: روزی که  بلاخره می خواستم بهش بگم.. و گفتم... اون منو قبول نکرد و پس زد.. اما .. من نمی خواستم عقب بکشم و می خواستم برای همیشه مراقبش باشم تا یه روزی منو قبول کنه.. روزی که قلبش به سمت من برگرده..
جانگ که دیگه صبرش رو از دست داده بود منتظر پرسید: خب پس چی شد..
سومین با اشک هایی که بی اختیار و بی صدا از چشمهای درخشانش فرو می ریخت به در اتاق خیره شده بود و گوش می داد.. حالا می تونست همه محبتی که اطرافش بود و او از کنارش گذشته بود رو ببینه..
هیونگ: روزی که برگشتم پیشش.. به خاطر من کارش رو از دست داد و فهمیدم که هیچ وقت توی دل اون جایی نداشتم و بد تر از اون.. حس کردم که  اگر بمونم براش یه بار اضافیم.. باری که برای شونه های ظریف اون خیلی سنگینه.. و نخواستم که بمونم.. خودم خواستم که از زندگیش محو بشم..
جانگ: یاااه.. پس خودت چی؟؟ چرا با خودت این کارو کردی پسر؟ مطمئنم اگر بازم باهاش می موندی می تونستین به جاهای خوبی برسین..
هیونگ: نه دیگه نمی خواستم.. انتخاب خودم بود.. فکر می کنم اونم اینطور راحت تره..
جانگ از جاش بلند شد و به طرف هیونگ جون اومد: اَه بس کن چی می گی.. ممکنه هنوز نرفته باشه.. همین الان بهش همه چیو می گم..
در حالی که به سمت در چرخید: چه چرندیاتی.. پسره خل.. صبر کن الان میارمش..
یک قدم مونده بود که به در برسه که هیونگ که به دنبالش اومده بود دستش رو گرفت..
هیونگ: نه.. هئونگ.. بذار راحت باشه.. من مشکلی ندارم.. دارم سعی می کنم فراموشش کنم..
سومین دیگه کنترلی به اشکهایی که به دنبال هم از چشمهایش فرو می ریخت نداشت بلند شد و بدون توجه به کتاب ها از جلوی در کنار رفت و به سرعت از اونجا دور شد..
........................
 جانگ: مطمئنی؟... اگر بخوای..
هیونگ جون لبخند به لب اورد و به اطمینان سر تکون داد..
هیونگ: اگر دلش راضی بود تا حالا بهم علاقه مند شده بود.. نمی شه این چیزارو به کسی تحمیل کرد..
 جانگ نفسی کشید و به شونه هیونگ ضربه ای زد..
جانگ: حق با توئه.. بریم شامتو بدم..
هیونگ جون با لبخند تلخی با جانگ همراه شد..
با بیرون امدن از در اتاق توجه جانگ به کتاب ها جلب شد و با گره میان ابروهایش متوجه جابه جا شدنشون شد.. فکری کرد و دست هیونگ جون رو گرفت و اون رو به طرف سالن رستوران برد..
.............................
روی نیمکت مقابل کتاب خونه ای که در اون درس می خوند نشست و به روبرو خیره بود.. دیگه اشک نمی ریخت اما  دستش رو به قفسه سینه اش گذاشت و اسمش رو زیر لب تکرار کرد و کوبیده شدن قلب بی قرارش رو به قفسه سینه اش حس کرد.. باورش نمی شد که چطور احساسش تغییر کرد.. شاید احساس قبلی اش فقط علاقه ای عادی بود.. شاید هم نبود.. به هر حال حالا دیگه به شکل سابق نبود و این احساس علاقه حتی از قبلی هم دردناک تر بود.. شاید اگر کمی زودتر شکل می گرفت این قدر قلبش رو به درد نمی آورد.. و همچنین قلب معشوقش رو..
......................
صبح شادی بود و به جز قیافه اندکی درهم جونگ مین همه با خنده و سر و صدا صبحانه ای که ایون اه و کیو جونگ که حالا به خاطر حضور ایون کنارش از قبل هم شادتر شده بود..
هیونگ: هوی.. چیه؟ باز چه شری می خوای بپا کنی...
جونگ مین: من!؟؟
هیونگ: نچ.. من!.. راستی گفتی که چوسون کی بر می گرده؟؟ آه زن داداش بیا مارو نجات بده..
کیو جونگ به سرفه افتاد. هیون و یونگ سنگ هم زمان به جونگ مین نگاه کردند و هیون برای اینکه جلب توجه نکرده باشه دوباره سرش رو پایین انداخت.. جونگ مین که حرکت هیون جونگ رو دیده بود لیوان شیرش رو روی میز برگردوند و نفسی کشید..
کیو جونگ به سر هیونگ جون ضربه آرومی زد و با سرزنش گفت: بیبی تو کار بزرگترات دخالت نکـ...
جونگ مین دستش رو روی دست کیو جونگ گذاشت و با حالت جدی به او نگاه کرد و بهش فهموند که ادامه نده و خودش جواب می ده...
نفس دیگه ای کشید و به دیگران نگاه کرد.. به جز ایون آه که آروم کنار کیو جونگ نشسته بود و صبحانه اش رو می خورد و فکرش مشغول دانشگاه بود و از اول هم متوجه صحبت های اونها نبود، بقیه بخاطر سکوت ناگهانی و حالت جدی صورت جونگ مین یا به او نگاه می کردند یا با نگاه  به میز و وسایل روی اون در سکوت فکر می کردند.. هیونگ جون متعجب به جونگ مین خیره شد..
هیونگ جون ترسیده به جونگ مین نگاه کرد: من که چیزی نگفتم... خیلی خب به من مربوط نبود..
جونگ مین: نه تو چیز بدی نگفتی.. ما داریم جدا می شیم..
هیونگ جون با چشم های از حدقه بیرون زده به جونگ مین خیره شد و با تعجب و صدای بلندی پرسید: چی؟؟؟... اما او تنها کسی بود که چنین عکس العملی نشان داد و این کاملا طبیعی بود.. به جز ایون آه که به خاطر فریاد یکباره هیونگ تازه توجه اش جلب شد.. هیونگ به دیگران نگاه کرد و با دیدن سرهای پایین هیون جونگ و یونگ سنگ به سمت کیو جونگ برگشت که با نگرانی به جونگ مین نگاه می کرد و سعی می کرد با ماساژ دادن شانه او کمی از درد درونش رو کم کند.. هیونگ کمی اخم کرد و با نگاه دقیق به کیو جونگ خیره شد: تو خبر داشتی؟؟... و بعد از اون برگشت و به هیون و یونگ سنگ که هم چنان ساکت بودند نگاه کرد اما این بار یونگ سنگ به حرف اومد.. پیش دستی کرد و قبل از این که هیونگ جون از اونها چیزی بپرسه گفت: مشکلتون چیه؟؟.. حدس می زدم چیزی باشه.. بیشتر این مدت اتاق من می موندی و ساکت بودی.. باهاش تماس هم نمی گرفتی.. یه حدسایی می زدم.. و به هیون جونگ هم دربارش گفتم..
جونگ مین که نگاهش به یونگ سنگ بودکه طی این مدت خیلی کم از این فاصله با هیون جونگ چشم در چشم شده بود به او نگاه کرد و در نگاهش حس مبهمی بود که هیون جونگ با ترس متوجه شد که جونگ مین چیزی متوجه شده..  اما در نگاه هیون جونگ هیچ چیزی دیده نمی شد.. و جونگ مین کلافه و گیج سرش رو پایین انداخت و با لبخندی که سعی می کرد او رو آرام نشون بده به آرامی گفت: به همون قضیه قبلی ربط داره.. یادتونه که.. همون قرار دادی که ازم امضا گرفتن..
هیونگ جون با چشمهایی گشاد شده پرسید: آ.. اونو به کل یادم رفته بود.. آه چطور ممکنه.. متاسفم.. جونگ مین چی شد...
جونگ مین دستش رو روی دست هیونگ جون که روی میز بود گذاشت و با فشار آرامی سعی کرد خیال او رو راحت کنه.. آرامشی که داشت و سعی می کرد به بقیه هم اون رو منتقل کنه طوری که فراموش کرد که چه مشکلاتی رو گذرونده و الان در چه وضعیتی قرار داره..
جونگ مین: مهم نیست.. به هر حال گذشت.. فکر می کنم مقصر خودم بودم و باید بیشتر حواسمو جمع می کردم.. هیچی چیز خاصی نشد.. فقط نصف شرکت بابام و خونه رو ازم گرفت.. تاوان سختی بود اما.. چیزای سخت تری هم وجود داره.. که..
جونگ مین از میز بلند شد و به طرف اتاقش رفت.. لحظه ای سرش رو از کنار شانه اش برگردوند و سریع گفت: میرم آماده بشم..
هیونگ جون با بغض به هیون و بقیه افراد حاضر روی میز نگاه کرد: واقعا چرا.. باید این اتفاق بیوفته.. و ما..من..
او هم از جا بلند شد و به طرف اتاق یونگ سنگ رفت..
هیون جونگ سرش رو پایین گرفت و با نون تستش بازی می کرد.. کیو جونگ به ایون آه که لیوان قهوه اش روی هوا مونده بود و به نقطه نا معلومی روی در اتاق یونگ سنگ که لحظه ای پیش هیونگ جون به دنبال جونگ مین وارد آن شده بود خیره بود.. آهی کشید و سعی کرد او رو از فکر بیرون بیاره: ایون آه.. ایون.. زود باش دیر میشه باید برسونمت..
ایون آه تکونی خورد و خودش رو جمع کرد: آره.. آره الان میرم حاضر می شم.. و با صدای آرامی با خودش زمزمه کرد: جونگ مین شی.. چطور ممکنه!..
و با عجله از میز بلند شد عذر خواهی کرد و به سمت اتاق برادرش رفت..
کیو جونگ از هیون که سر بزیر داشت و با اوقات تلخی از قهوه اش که تقریبا تمام شده بود می خورد پرسید: شما می دونستین؟...
هیون جونگ با همون حالت زیر لب پاسخ داد: آره.. فکر می کردم بیشتر از اینا بهم اعتماد داشته باشین..
یونگ سنگ به شانه هیون زد: هی پسر.. اینجوری فکر نکن.. اون قول داداه بود یادت رفته؟.. من که بهت گفته بودم.. آه.. ام.. خب ..
در جواب نگاه خیره و پرسشگر کیو جونگ لبخند ظاهری زد: اون شب منم اتفاقی ماجرای جونگ مین رو از زبون خودش شنیدم و به هیون جونگ گفتم.. فکر کردم بهتره براش یه راه حلی پیدا کنیم..
کیو جونگ سر تکون داد و اوهومی گفت: خب.. راستش من .. زیاد دربارش فکر کردم.. و هیچ راهی به نظرم نرسید جز اینکه بریم و با پدرش صحبت کنیم.. اما.. اون حتی نمی خواست منم ببینه..! نزدیک بود با نگهبان در گیر بشم!..
یونگ سنگ لبخندی زد: پس راه حل تو این بود.. می دونستم توام یه کاری کردی.. البته راه حل تو سریعتر بود و شاید هم جسورانه.. اما.. هیون جونگ فکر بهتر.. یا شایدم بدتری داشت.. که تقریبا انجامش هم داد..  اون زن خودش باعث شد که ما به این نتیجه برسیم..
کیوجونگ با گیجی به اون دو نگاه می کرد : از چی حرف می زنین؟ شما چیکار کردین؟..
هیون جونگ بلاخره سرش رو بالا گرفت: بهتره الان بریم.. بعدا توضیح می دم تو باید ایون آه رو برسونی ما می ریم تمرین تا برسی..
یونگ سنگ رو به کیو جونگ کرد وچشمهاش رو روی هم گذاشت و کیو جونگ متوجه شد بهتره الان بیشتر از این چیزی نخواد..
....................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 12 مهر 1393 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.