تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep26
سلام به دوستای گلم.. خیلی ببخشید که این قسمت کوتاهه.. سوووووری وری... وایی ببخشید ولی چون این دقیقا آخرین جایی بود که نوشتم و هنوز وقت نکردم ادامه شو بنویسم ولی خب وقتی زور بالا سرم باشه زودتر می رسونمش و چون دیگه ذخیره ندارم این هفته میشینم مثل یه وختر خوب مینویسم تا تموم شه.. بخاطر همراهیتون ممنونم.. این اولین داستان من بود.. نمی دونم حالا چرا همش یاد اوری می کنم شاید بخاطر این که اشکلات زیادش رو ببخشید..
پوستر خوشگل از بادا جون

قسمت بیست و ششم
فکرش رو نمی کرد روزی با چنین نا امیدی وارد کشورش بشه.. جایی که همیشه با لبخند و شادی ازش استقبال می کرد.. حتی بعد از جدایی از دوستان همیشگیش و ازدواج اجباریش با هیو سونگ.. اون زن شیطان صفت..  لاو ایز د مومنت.. کلوز یور آیز کلوز .. لاو ویت یو.. این یور آیز این یور لاو..سارانگهه  وسط داستان دارم لیریک مینویسم
هر بار که برای پیاده شدن از راهروی هواپیما می گذشت به یاد اولین روزی می افتاد که او رو دیده بود.. و حسی  که داشت.. او بی شک زیبایی خیره کننده ای داشت که به دلش می نشت اما.. خیلی زود با رفتارش تمام اون جذابیت رو از چشمهای نا ایل وو دور کرد.. و حالا نمی تونست چیزی از او بخاطر بیاره جز یک چیز.. و اون عطش بی پایان او به دارایی بود.. اگر می شد می خواست مالک همه دنیا بشه.. آهی کشید و به جوانی از دست رفته اش در سایه تمام جر و بحث ها و بد خلقی ها و تحقیر های بی دلیل او فکر کرد.. اویی که قرار بود ملکه اش باشد..
-    قربان رسیدیم.. اجازه هست؟
دستی که به سمتش دراز شده بود رو گرفت و لبخند بیجونی به لب آورد تا این مرد همیشه خنده رو از درون متلاشی رو شکست ناپذیر جلوه بده و به کمک محافظ جوانش پیاده شد.. در حالی که به سمت مشاورش که به او سلام می کرد می چرخید  گفت: این پیر مرد که هنوز زنده ست.. ای بابا واقعا می خوای منو کفن کنی.. نمیخوای دست از سرم برداری دیگه؟.. می بینمت یاد عزراییل میوفتم..!
مشاور که به حرف های این پیر مرد عادت کرده بود لبخندی زد و بازوی او رو گرفت: چون پزشکتم هستم دلیل نمی شه این طوری بهم افتخار بدی.. هی الان این جوونکا فکر میکنن من باهات چیکار کردم..
ایستاد و به چشمهای مشاور پیرش نگاه کرد: هیچی فقط وقت و بی وقت یه خروار قرص برام می فرستی که این جوونکای توام منو بی موقع بیدار کنن
مشاور: یاه.. هنوزم غر غر می کنی سر خوابت..
-    مگه تو هنوز سر شیرینیات غر غر نمی کنی؟
مشاور که خنده پنهانی محافظ  ها و نگهبان رو حس کرده بود گلویی صاف کرد و به ایل وو نزدیک شد و به آرامی زمزمه کرد: خیلی خب پیرمرد بد عنق.. به اندازه کافی جولون دادی.. بریم تو تا عزراییل واقعی رو نشونت بدم...
ایل وو لبخند غمگینی زد و به آرامی به او نگاه کرد: لازم نیست .. ترسناک تر از اونو میشناسم.. با ایل و تبارش.. همونی که جنابعالی سنگش رو به سینه می زدی و براش سر به بیابون گذاشتی.. همونیکه نزدیک بود بخاطرش بهترین رفیقتو بذاری تو قوطی و بری..
مشاور با اخمی به پهلوی پیر مرد سلقمه ای زد و دلخور گفت: یاه.. تو هنوز به اون موضوع فکر می کنی؟.. بیست و هفت هشت سال گذشته... اون موقع جوون بودیم و خام.. آخرشم که پشیمون شدم.. الانم زن و بچه و نوه دارم.. اینقدر می گی تا آخر یه روز به گوش یوری برسه و بدبختم کنی.. می دونی که چقدر دوسش دارم..
ایل وو روی صندلی همیشگی اش نشست و به دوست و مشاور قدیمیش نگاه کرد: حق با توئه.. تو خیلی خوش شانس بودی.. و این من بودم که به دام اون افتادم.. دامی که هنوز هم گرفتارشم.. هنوز هم به دوستی هام آسیب می زنه..
مشاور شانه ایل وو رو ماساژ داد: هی.. بس کن پیرمرد.. می تونیم باهم حلش کنیم
ایل وو لبخندی تلخ تر به لب آورد: یادته.. اون روزا.. تمام دوستامو از دست دادم.. حتی تو رو.. فقط تو بودی که حرفمو گوش دادی و باور کردی.. و برگشتی.. بعد از.. بعد مرگ.. مرگ سان هی .. سان هی مهربونمون.. خدای من.. تو خیلی خوب بودی...
مشاور جلو تر امد و دستی به سر دوستش کشید.. چطور می تونست او رو برای مرگ خواهرش مقصر بدونه.. در حالی که از همه چیز خبر داشت.. با یاد آوری روزهای سختی که گذرونده بودند.. و به خاطر احساسی که به او اجازه انتقام نداده بود.. احساسی که هر لحظه ازش تنفر داشت اما نمی تونست حتی حالا او رو کنار بذاره.. حتی حالا با گذشت همه اینها.. نمی تونست بگه.. نمی تونست با خودش روراست نباشه و تنفری نسبت به کسی که برای اولین بار قلبش روبه لرزه در آورده حس کنه.. کسی که مسبب اصلی مرگ تنها خواهرش بود.. خواهری که به اندازه تمام دنیا مهربون بود.. و به همین اندازه به دوستش علاقه داشت.. نا ایل وو .. که حتی برای یک بار نگاه اون دختر مهربون رو مستقیم پاسخ نداده بود.. سرنوشتی که شوم و تلخ بود.. و تنها دلیل این سرنوشت خودخواهی های این دو نفر بود.. خودش و همسر سابق دوستش ایل وو ... با صدای ایل وو به زمان حال بازگشت..
-    باید با پارک حرف بزنم.. برام ازش وقت بگیر..
با ابروهای بالا رفته حرفش رو تکرار کرد: وقت بگیرم؟!
ایل وو: آره.. حرفای کاری باهاش دارم!
-    کاری... خیلی وقته تجارت مشترکی نداشتین...
ایل وو: آره چون چند وقتی می شد حماقتی ازش سر نزده بود.. راستی.. به اون پسر خوشتیپش هم بگو یه سر بهم بزنه..
مشاور کیم با گیجی پرسید: دامادتون؟..
ایل وو: ظاهرا که دیگه دامادم نیست.. آه حیف شد.. چیزی نمونده بود  نووه های خوشگلی داشته باشم.. البته هنوزم دیر نشده..
تکیه اش رو به پشتی صندلی اش داد و به فکر فرو رفت..
......................
تمام روز هیونگ با چهره گرفته تمرین می کرد و همه می تونستند به راحتی حدس بزنند که دلیل این گرفتگی چی می تونه باشه... البته او بخاطر اتفاقاتی که برای جونگ مین افتاده بود و تا بحال همه بجز او از ماجرا خبر داشته اند دلگیر بود اما بیشتر از اون به خاطر بی توجهی های خودش ناراحت بود.. تمام مدت درگیر مسائل خودش بود و به اطرافیانش که تا این حد برایش عزیز بودند به حد کافی توجه نکرده بود.. شاید حتی بقیه هم راز هایی داشته باشند.. به چهره تک تکشون نگاه کرد.. این بار با دقت.. درسته در نگاه اول چیزی نبود.. اما با کمی دقت.. بجز خستگی تمرین روی صورت هیون جونگ می تونست کمی آشفتگی و ترس رو ببینه.. یونگ سنگ از قبل آروم تر شده بود.. اما هنوز هم مرموز بود.. جونگ مین که با حوله مدام گردنش رو خشک می کرد درگیری ذهنی داشت و کیو جونگ.. به نظر می اومد اون هم کمی نگرانی داره... اما در حال حاضر شادترین فرد حاضر در جمع کوچکشون محسوب می شد.. لبخند محو و آرامی به لبش نشست.. به خودش امیدوار شد هنوز هم با غم و نگرانی و ترس آشنا بود و حس بقیه رو خوب تشخیص می داد.. و با نگاه می تونست حس شادی اونهارو حس کنه و بهتر از اون این بود که همون تاثیر رو بر او می گذاشت.. و این بود که او رو کمی آروم کرد.. حتی اگر مدتی متوجه نبود اما هنوز دلش با اونها بود.. و این خودش مایه آرامش خاطرش می شد.. توجهش به گوشی تلفن همراهش جلب شد.. صفحه اش روشن شده بود و پیامی رو نشون می داد.. پیام رو خوند و فقط یک کلمه بود.. "متاسفم".. همین.. شماره ناشناس بود.. گیج شد و کمی به شماره خیره موند.. اما.. پوفی کشید و کنار گذاشت... شاید فقط اشتباه بوده..
.......................
به کتاب روبرویش زل زده بود اما چیزی از محتوای اون متوجه نمی شد.. با کلافگی سرش رو روی کتاب گذاشت و بوی کتاب درسی اش رو به ریه هاش کشید (خیلی دلم تنگ شده  چیه خب درس خوندن خودش یه کار لذت بخشه.. من که خیلی دوست دارم) سرش رو برگردوند و خودکار نارنجی اش رو برداشت و گوشه دفترش قلب تو پر کوچکی کشید.. و حروف "کی اچ جی" و زیر اون به زیبا ترین دست خطش نوشت " کیم هیونگ جون"... با خنده آرومی گوشه لبش به حروف نوشته شده خیره شد و گوشی اش رو برداشت و همونطور که روی یک دستش خوابیده بود به سختی از نوشته هایش چند تایی عکس گرفت و در آخرین عکسا خودش هم بود.. به گوشی خیره شد و با دیدن اسم او دوباره اشکی رو حس کرد که روی گونه اش سر خورد و پایین اومد.. لبخندش به زودی محو شد.. لحظه ای کوتاه خنده شیرینش رو دید که کنارش ایستاده بود و کیک کوچکی رو که با خامه صورتی و نارنجی روی اون صورتکی خندان و خجالتی رسم کرده بود، به او نشان می داد.. گوشی او رو از روی میز کناری برداشت و از کیکی که او ساخته بود عکس گرفت.. لبش رو به دندان گرفت و بغضش رو فرو خورد.. پوشه عکسای دوربین رو باز کرد و به عکسی که از کیک گرفته بود خیره شد.. گوشه انگشت او هم در عکس افتاده بود.. چقدر ظالمانه و احمقانه بود.. حتی باهاش عکس نگرفته بود.. خیلی عجیب بود.. و چند عکس بعدی رو دید.. خودش و کیو جونگ.. آهی کشید.. وقتی عکس رو گرفت هیونگ جون گوشی رو از دستش گرفته بود و به عکس نگاهی کرد و لبخند زد و شماره خودش رو وارد کرد و به سومین داد.. و با لبخندی گفت" منتظر تماست هستم".. آه و او هیچوقت تماسی با او نگرفته بود.. و هیچ پیامی.. شاید حالا وقتش بود.. به مخاطب هاش خیره شد و با قلب های دو طرف اسمش خیلی راحت اونرو پیدا کرد.. بدون فکر بیشتری کلمه ای تایپ کرد و با قطره اشک بعدی که از گونه اش به روی قلب نارنجی رنگ روی دفتر افتاد پیام رو فرستاد.. "شاید اون من رو نشناسه.. اما حق داره اینو بشنوه.. "
...................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 19 مهر 1393 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.