تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep27
سلام دوستان گلم.. ببخشید دیر شد.. راستش وقت نکردم از روش بخونم پیشاپیش بخاطر اشتباهات تایپی معذرت میخوام.. قرار بود بیشتر بنویسم ولی خیلی طولانی می شد و خسته می شدین.. راستی سه شنبه یه قسمت میارم.. اینم جایزه تون برای همراهی و صبرتون..
ببخشید خودم اصلا راضی نبودم.. امیدوارم نا امیدتون نکنم.. 
راستی یه راه ارتباطی هم برام بذارین لازم می شه
نه این که قسمت بعد خبری باشه آ نه...

-    نمی خوای تمومش کنی؟.. دختر من عاقله و تو پسر بچه نمیخواد نگرانش باشی.. اون چیزیو از ما مخفی نمی کنه.. اون درباره همه چیز خیلی محتاطه.. من دخترمو خوب میشناسم..هیچوقت با پسرای الکی خوش و بیخود دوست نشده.. خودتم می دونی اون پسر خوبیه این قدر به پرو پای این جانگ نپیچ.. میدونی چقدر عصبانی بود؟.. اون چه کاری بود..وو یانگ.. مشکلت چیه چرا سعی داری اینقدر ازش بد بگی.. خب این که قبلا دوست دختر داشته چه مشکلی داره؟ خودتم داشتی.. حساسیتت بیجاست.. این جانگ بهم گفت که چند روزه داری تو گوش مادرتون می خونی که کیو جونگ شی اینجوریه و اونجوریه.. حتی دیدم که از روزی که برگشتی رفتارتون با هم چطوره.. اگر اینطور ادامه بدی..
لی آهی کشید و به او خیره شد..  
پسر روبروش با انگشتهاش گوشه کمدی رو کنارش ایستاده بود رو با ناخنش نشانه رفته بود و با سماجت می خواست روی سطح اون خراش بندازه..
-    هی پسر.. صدامو می شنوی؟
-    بله..پدر..
-    آفرین... خب؟.. این جانگو راحت میذاری دیگه؟
-    نه...
آقای لی کلافه از صندلی پشت میز اتاقش بلند شد و به طرف وو یانگ رفت دستش رو از کمد جدا کرد و وادارش کرد به سمتش بچرخه..
-    چی شده؟.. چرا اینجوری می کنی؟.. هیچوقت ندیدم این جانگو اذیت کنی..
-    نمیخوام با کسی دوست بشه..
-    چرا؟ قبلا از این حرفا نمی زدی..
-    چون..
سرش رو پایین انداخت و نفسی کشید و به چشم های لی نگاه کرد: چون میخوامش..
لی اخم کرد.. چهره ش به وضوح در هم رفت و نفسش تند شد.. با چونه لرزانش نگاهش عصبانی و خطرناک شد متوجه نشد کی یقه پسر جلوش رو گرفت و به کمد پشت سرش کوبیدش.. غرید: چی گفتــــی؟؟
وویانگ با جدیت تکرار کرد: می خوامش.. می خوام مال من باشه.. نمی ذارم اون پسره..
اما ادامه حرفش با صدای فریاد لی ساکت شد: خفه شـــــو.. پسره نمک به حروم.. چطور جرات کردی.. اون خواهرته.. اون تورو برادر صدا می کنه..
با صدای بلند لی، خانم لی و این جانگ جلوی در اتاق ظاهر شدند و با ترس به منظره جدید روبروشون خیره شدند.. مادر با تعجب به همسر عصبانیش خیره شد و این جانگ دستش رو روی دهانش گذاشته بود.. هر دو متعجب بودن  و این حالتشون دلیل خوبی داشت.. آقای لی آروم ترین فردی بود که هر کسی می تونست دیده باشه.. هرگز عصبانیتش رو ندیده بودند.. ولی حالا دقیقا مثل این جانگ فوران کرده بود..
صدایی از این جانگ خارج شد چیزی شبیه بابا..
وویانگ هم شوکه شده بود اما نمی خواست کوتاه بیاد.. دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اما لی جلوش رو گرفت و دستش رو جلوی صورتش گرفت و با صدای آروم اما هنوز عصبی گفت: حرف نزن..
به سمت این جانگ و همسرش برگشت و با لبخند عصبی سعی کرد خیال اونهارو راحت کنه...
-    چیزی نیست عزیزم.. باید به پسرمون یاد بدم چطوری مرد باشه.. بلاخره باید بدونه چطوری دعوا کنه!
این حرفش تعجب اونهارو بیشتر کرد.. خودش هرگز چنین کاری نکرده بود و حالا می خواست به وویانگ بده.. با این حال که جو عجیب تر و گیج کننده تر شد اما خانم لی با درک شرایط به شوهرش نگاه کرد و دست این جانگ رو گرفت و اونو که می خواست بمونه و از مارجا سر در بیاره رو به زور با خودش برد و درو بست..
لی نفس عمیقی کشید و هنوز یقه اش رو توی دستهاش نگه داشته بود..
-    خب.. منظورت چی بود؟... حرف بزن.. تو اون کله پوکت چی گذشته که این حرفو زدی.. نگو که به این جانگ.. به کسی که این همه سال خواهرت بوده به چشم دیگه ای نگاه کردی..
با هر کلمه ای که بهزبون می آورد خودش بیشتر عصبانی می شد..
 وویانگ کمی شرمنده شد.. در واقع هرگز چنین فکری نکرده بود.. فقط از روی لج بازی با کیو جونگ می خواست رابطه تازه شکل گرفته اونهارو بهم بریزه.. حتی این حرف هم ناگهانی به ذهنش رسیده بود و بدون فکر بهش به زبون آورد.. اما نمی خواست حرفش رو پس بگیره پس حالتش رو حفظ کرد و با اعتماد به نفس تایید کرد: نه.. ولی از این به بعد.. می خوام.. باشم.. اون حق منه نه اون خواننده پست فطرت (خودتی  )
لی خشمش رو سرکوب می کرد تا بلایی سرش نیاره.. با صدایی که اینبار سعی می کرد آروم نگه ش داره گفت: چی میگی.. اگر یه بار دیگه این مذخرفاتو تکرار کنی از خونه م می ندازمت بیرون فهمیدی؟
وویانگ اخم کرد.. باورش نمی شد.. چرا کسی که بهش اعتماد داشت و به جای پدر نامردش قبولش کرده بود چنین حرفی میزد.. یه لحظه حس کرد می خواد مرد مقابلش رو بزنه اما پشیمون شد.. وقتی نگاه ناراحت لی رو دید از رفتار و حرف گشتاخانه اش خجالت کشید.. این مرد حق داشت... اونو وارد خوانواده اش نکرده بود که روزی ازش خیانت ببینه.. اگر احساسش واقعی بود می شد اسمش رو خیانت نذاشت اما حالا..
-    تو اینطور نیستی.. من تورو اینجوری تربیت نکردم.. نذار جلوی مادرت شرمنده باشم.. تو.. امانت اونی.. جی یون عزیـ..
حرفش رو ادامه نداد و با نگاه گرفته و شوکه وویانگ روبرو شد.. اولین بار بود اسم مادرش رو از زبون این مرد می شنید.. اونم اینقدر صمیمی و آشنا.. هیچوقت بهش اشاره ای نمی کرد.. همیشه این وویانگ بود که حرفش رو پیش می کشید و لی موضوع رو عوض می کرد..
یقه وویانگ رو رها کرد و با ناراحتی بهش نگاه می کرد: تو واقعا خودتی؟..
وویانگ حس کرد این بار می تونه به نتیجه ای برسه و گذشته مبهمش رو روشن کنه.. ترجیح داد حقیقت رو بگه شاید در جوابش حقیقت رو هم دریافت کنه..
نفسی کشید موهاش رو بهم ریخت و گفت: البته که نه.. این جانگ واقعا خواهر منه... من هیچ حس دیگه ای بهش ندارم فقط نمی خوام بازیچه بشه.. نمی خوام بلایی که سر مادرم اومد.. سر اونم بیاد.. جی یون عزیزتون!.. کلمات اخر رو با طعنه و منظور دار بیان کرد و لی کاملا متوجه شد..
آهی کشید: پس این کارات چه معنی میده؟.. پسره احمق.. من پدرتم.. البته اگر قبول داشته باشی...
وو یانگ سرش رو پایین انداخت..
لی که حالا آرومتر شده بود ادامه داد: همین طور پدر این جانگ.. فکر نمی کنی بیشتر از تو به فکرشم؟.. اونا تازه رابطه شونو شروع کردن.. فقط دوست دختر دوست پسرن و تو طوری رفتار می کنی انگار کیو جونگ.. هووووف.. من که نمیتونم درک کنم مشکلت چیه.. اون پسر خوبیه من خودم درباره ش خیلی چیزا فهمیدم.. پاک تر از چیزیه که فکر می کنی..
وویانگ صورتش رو جمع کرد: آره پاکه.. درست مثل بقیه شون.. اونا فکر می کنن مردم همه احمقن و به خاطر قیافه شون که به لطف اون آرایشگرای احمقترشون به اصطلاح فرشته میشه میتونن همه رو فریب بدن و سودشونو ببرن و بقیه رو زیر پاشون له کنن و با خیال راحت پشت کنن و برن..
صدای ناراحت وویانگ هر لحظه بیشتر شد ولی اینبار کسی داخل اتاق نیومد.. چون از چند دقیقه  قبل این جانگ و مادرش پشت در به مکالمه بین اون دو گوش می دادن.. هر دو نگران بودن و منتظر.. شاید اینبار قرار بود قفل سکوت پدر بشکنه و همه ماجرا رو یک بار هم که شده کامل بگه..
.................................................................................
"یونگ سنگ شی.. خیلی ممنونم که بازم اومدین و مارو تنها نذاشتین.. واقعا تاثیر خوبی داشتین.. الان دیگه راحت غذا می خوره.. این یه هفته که چیزی نمی خورد خیلی ترسیدیم.. اون بدن قوی ای داره ولی این روزا حتی برای بلند شدنشم باید کمکش می کردیم..
یونگ سنگ لبخندی به خانم مهربان همسایه خونه هه جین زد و ازش تشکر کرد: میدونم.. ولی شما هم خیلی کمک کردین..
نگاهش رو دوباره روی هه جین برگردوند و نوازش دستش رو از سر گرفت..
مادربزرگ وارد اتاق شد و روبروی یونگ سنگ گوشه تخت هه جین نشست.. دستش رو روی شونه یونگ سنگ گذاشت و با فشار آرومی  او رو متوجه خودش کرد..
یونگ سنگ بلند شد و به مادربزرگ احترام گذاشت.. مادر بزرگ با آرامش اورو دوباره نشوند: بشین پسرم.. میخواستم ازت تشکر کنم که به حرفم اهمیت دادی و بازم برای دیدن هه جین من اومدی.. ببینم میخوام بدونم که..
مادربزرگ با تردید مکث کرد و بهش خیره شد.. یونگ سنگ متوجه تردید او شد و اینبار دست مادربزرگ رو بین دستهاش گرفت و به گرمی او رو به حرف زدن ترقیب کرد: فقط به خاطر هه جین اینجا نیستم.. فکر میکنم وظیفه من باشه که بهتون رسیدگی کنم.. آخه هنوزم فکر می کنم که.. اینبار یونگ سنگ تردید داشت حرفش رو ادامه بده اما می خواست از ابهام در بیاد و برای اینکار اول خودش بایست سکوت رو می شکست تا بتونه جواب سوالاتش رو بگیره.. رو به مادر بزرگ که  هنوز در سکوت منتظر بود ادامه داد: فکر می کنم منم تو این اتفاق.. یعنی حادثه ای که باعث مرگ پدر هه جین و گیونک سو شد مقصرم..
پیرزن دستهای یونگ سنگ رو فشاری داد و پرسید: یعنی فقط بخاطر عذاب وجدان اینجایی؟.. علاقه ای به نوه م نداری؟
یونگ سنگ مستقیم به مادر بزرگ خیره شد و بعد به هه جین نگاه کوتاهی کرد.. لب باز کرد: چ..چرا.. من.. خب فکر می کنم بدونین که.. چی شد.. دوسش دارم.. وشاید حتی بیشتر از این..
پیرزن نفس راحتی کشید و به یونگ سنگ اطمینان داد: میدونستم.. کیونگ سو چیزایی بهم گفته بود.. البته درباره این که تو مقصر بودی یا نه.. باید بهت توضیحی بدم.. راجع به پسرم.. پدر هه جین و گئونگ سو..
یونگ سنگ حواسش رو جمع کرد.. و بدون حرف زدن منتظر شد.. مادر بزرگ با دیدن حالتش متوجه شد که سوالاتی داره و بیشتر از این او رو منتظر نذاشت: پسرم.. عاشق خانواده ش بود.. همسرش.. اونو می پرستید.. اون دختر شاد و مهربونی بود و خیلی هم دوست داشتنی..
یونگ سنگ بی اختیار زیر لب گفت: مثل هه جین..
مادربزرگ لبخندی  به لب آرود: درسته.. هه جین شباهت زیادی به مادرش داره.. و همین هم باعث شد که پدرش اینقدر بهش وابسته بشه..
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: زندگی آروم و خوبی داشتیم.. شاد بودیم.. تا این که هفت سال پیش.. وقتی کیونگ سو تازه یک ماهه شده بود.. جلوی چشم پسرم جونش رو به طرز بدی از دست داد... یه روز تعطیل بود.. کیورا همسر پسرم برای خرید به مرکز خرید نزدیک خونه مون رفته بود که.. چند تا دزد مسلح برای دزدی به اونجا حمله کردن.. بجز کیورا و فروشنده جوون اونجا کسی نبود.. دزدا هم وقتی کارشون تموم شد کیورا و اون فروشنده رو گرفتن و با خودشون بردن.. پلیس میگفت احتمالا اونا صورتشون رو دیده بودن.. چون دوربینای فروشگاه رو هم از کار انداخته بودن.. دوسال تموم دنبالشون همه جارو جستجو کردن ولی هیچ اثری ازشون نبود.. کیونگ سو داشت بزرگ می شد و پسرم به مرز جنون رسیده بود.. اینقدر که هر شب میرفت و تمام کسایی که توی خیابون می دید و به نظرش میتونست خلاف کار باشه رو می زد.. تا اینکه یه بار پسر یه فرد مهم رو گوشه یه بار کتک زد و پلیس دستگیرش کرد.. سه ماه زندانی بود تا اینکه پزشکای زندان گفتن که پسرم دچار بیماری روانی شده و باید بستری بشه... پسرم نمی تونست مرگ کیورا رو باور کنه.. بخاطر ضربه شدید روحی مریض شد و تقریبا چهار سال از اون اتفاق گذشته بود که بلاخره جسد عروسم پیدا شد.. تموم این مدت هه جین با این که خودش هنوز نوجون بود به برادر کوچیکش می رسید.. اینقدر که همسایه ها میگفتن مثل مادرش میمونه.. کم کم کیونگ سو هم عادت کرد و خواهرش رو مادر صدا می کرد.. وقتی جسد عروسم رو دفن می کردیم پسرم رو برای مراسم آوردیم.. حال پسرم مثل حال یه هفته پیش هه جین بود.. اما این انتظار طولانی اونو از پا انداخته بود.. بعد از درمان طولانیش و مراسم حالش یکمی بهتر شد و برگشت خونه.. اما دیگه اون آدم سابق نبود.. تمام این مدت شریک تجاریش مخارج زندگی مارو می داد اما وقتی پسرم برگشت خونه و به شرکتشون رفت شراکتش رو بهم زد و گفت بهش اعتماد نداره.. همه می دونستیم که بخاطر بیماریشه برای همین کسی بهش اعتراضی نکرد.. اما این اوضاعو بدتر کرد.. هه جین باید می رفت دانشگاه اما بخاطر این کار پدرش مجبور شد کارهای نیمه وقت هم بگیره تا مخارج زندگی رو تامین کنه.. اما همه اینا وقتی پدرش همیشه مثل سایه دنبالش بود و به همه مردم شک داشت سخت تر هم می شد.. پسرم خیلی عصبی و پرخاش گر شده بود و بیشتر اوقات نگرانی و حساسیت زیادی نشون می داد و باعث دردسر هه جین می شد.. این سه سال واقعا به هه جین سخت گذشت.. هه جین عملا بخاطر پدرش از همه دوستاش جدا شده بود و فقط با همکاراش در ارتباط بود.. میتونی تصور کنی که چقدر براش سخت بود.. جوونی خوبی نداشت.. همیشه دلم میخواست یکی وارد زندگی نوه م بشه  و بتونه باعث شادیش بشه.. که از دوماه پیش که با شما آشنا شد این اتفاق افتاد.. روحیه شاد اون کیونگ سو رو هم سرحال آورده بود.. تا اون روز.. میدونی پسرم این اواخر بخاطر شباهت بیش از حد هه جین به مادرش حساسیتش بیشتر شده بود.. برای همین هه جین بیشتر وقتش رو بیرون از خونه می گذروند تا با پدرش و همیشه کیونگ سو رو هم با خودش می برد.. می خواست برادر کوچکش با شادی بزرگ بشه.. درست مثل کودکی خودش.. حالا فکر می کنم بدونی چرا می گم تو تقصیری نداشتی.. این بخاطر بیماری پسرم بود.. اون نمی تونست دخترش رو کنار غریبه ها ببینه چون به همه شک داشت و هه جین هم بهمین خاطر هیچوقت جلوی اون با دوستانش هم صحبت نمی کرد و بهش قول داده بود از کنارش نمی ره.. دکترش گفته بود این اشتباهه اما هه جین نمی خواست ناراحتیش رو ببینه.. همیشه دلش می خواست لبخند پدرش رو ببینه.. چیزی که بعد از مرگ مادرش به ندرت اتفاق می افتاد..
یونگ سنگ تمام مدت در سکوت بدون این که متوجه باشه دوباره پشت دست هه جین رو نوازش می کرد و با شنیدن رنج چند ساله کسی که دوستش داشت اشک می ریخت.. مادربزرگ با نگاه مهربانی به یونگ سنگ خیره بود و با دستمال تمیزی اشکهاش رو پاک کرد..
یونگ سنگ به طرفش چرخید و از اشکهاش شرمنده شد اما مادربزرگ با خوشحالی بوسه ای به پیشانی او زد و گفت: خوشحالم که اینقدر دوسش داری... این اشکا دارن می گن.. بخاطر عشقی که داری ممنونم.. کنارش بمون.. خواهش می کنم.. اگر واقعا...
یونگ سنگ فورا گفت: عاشقشم.. مادربزرگ... کنارش می مونم..
و این بار رو به هه جین که هنوز غرق در خواب بود ادامه داد: عاشقتم..
خم شد و بوسه ای با عطر دلتنگی به لبهای او نشوند.. کمی مکث کرد و عقب کشید.. به صورتش خیره بود.. لبخندی به لبش نشسته بود.. با خودش فکر کرد شاید خواب اونو می دید.. این فکر خوشحالش کرد..
مادر بزرگ به آرامی از اتاق خارج شده بود و اونهارو تنها گذاشته بود.. امیدوار بود هر چه زودتر بتونه دوباره شادی های نوه اش رو ببینه..
.................................................................................
از اتاق تمرین بیرون اومد که صدای فریادی شنید.. به نظرش آشنا میومد.. کمی بعد صدای جیغ دخترونه ای توجهش رو جلب کرد.. زیر لب گفت: خدایا این چه آشوبیه.. اونم تو کمپانی..
خواست بیرون بره که این بار اون صدای دخترونه اسمی رو فریاد زد: کیو جونگ!.. بی معطلی به سمتی که فکر می کرد صدا از اونجا باشه دوید.. هیونگ جون هم پشت سرش اومد و جونگ مین که تازه از حموم خارج شده بود آخرین نفری بود که با دیدن اونها بهشون ملحق شد..




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 26 مهر 1393 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.