تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep28
سلام دوستان.. اینم قسمتی که قولشو دادم.. فرصت نکردم ویرایشش کنم.. ببخشید اگر بد شده..
همش کیوییه.. بفرما مینایی گفتی کیو خوش و خرم مونده این وسط مگه من می ذارم

قسمت بیست و هشتم

از اتاق تمرین بیرون اومد که صدای فریادی شنید.. به نظرش آشنا میومد.. کمی بعد صدای جیغ دخترونه ای توجهش رو جلب کرد.. زیر لب گفت: خدایا این چه آشوبیه.. اونم تو کمپانی..
خواست بیرون بره که این بار اون صدای دخترونه اسمی رو فریاد زد: کیو جونگ!.. بی معطلی به سمتی که فکر می کرد صدا از اونجا باشه دوید.. هیونگ جون هم پشت سرش اومد و جونگ مین که تازه از حموم خارج شده بود آخرین نفری بود که با دیدن اونها بهشون ملحق شد.. ..
فلش بک
با ناراحتی به آقای نا چشم دوخته بود.. دیگه صداش رو نمی شنید و چیزی از حرفهاش سر در نمی آورد.. فقط سرش رو گرفت و فریاد زد: دروغه!.. با حرص به طرف در رفت و با باز کردنش با این جانگ روبرو شد.. نمی تونست چیزهایی رو که شنیده باور کنه.. نمی خواست.. نفرت خالصش رو به این حس جدید شرمساری ترجیح می داد.. به سمتش هجوم برد و جلوش ایستاد..
وویانگ: همه اینا دروغه.. توام حق نداری باور کنی.. حد اون پسره رو هم بهش نشون می دم..
این جانگ هنوز مات به جای خالیش خیره بود.. اینقدر عصبی بود که سرعتش چند برابر شده بود.. مادر و پدرش نگران به او خیره بودند و بعد صدای کوبیده شدن در خونه همه اونهارو از جا پروند و این جانگ به خودش اومد و با جیغی به دنبالش رفت.. نباید می ذاشت اتفاقی بیوفته.. توی تاکسی با نگرانی مدام بیرون رو نگاه می کرد و از راننده میخواست سریعتر بره.. بخاطر عجله ش گوشیش رو هم فراموش کرده بود و با ترس فقط دعا میکرد تا وقتی برسه مشکلی بدی بوجود نیاد... طاقت نیاورد و از راننده خواست گوشیش رو بهش بده...
راننده که حال پریشونش رو دید قبول کرد.. سریع شماره کیو جونگ رو با دستهای لرزونش گرفت: الو... بردار..
بلاخره صدای کیو جونگ رو شنید نفسی کشید و بی معطلی پرسید: کجایی؟ کمپانی؟ تمرین داری؟
کیو جونگ از صداش ترسش رو تشخیص داد و پرسید: آره چیزی شده؟ این شماره کیه؟
این جانگ: مال راننده تاکسیه.. مال خودمو جا گذاشتم.. گوش کن.. وویانگ.. فکر کنم داره میاد اونجا.. نمی دونم چی تو سرشه.. فقط محض خدا مواظب باش.. ف..فقط.. خواهش میکنم سعی کن آروم باشی.. و نزنیش.. اون.. نمیدونم حالش الان خیلی بده..
از ترس زیادش بعد از گفتن همین کلمات قطع کرد..
کیو جونگ به گوشی موبایلش خیره بود و هر چی فکر کرد نتونست حدثی بزنه.. فقط به سمت راهرویی که به اتاق لباس می رسید رفت و همون جا ایستاد.. هنوز فکر می کرد و نگران بود.. صدای این جانگ خیلی ترسیده به نظر می رسید ولی مطمئن بود خودش سالم بوده.. کمی خیالش راحت شد تکیه اش رو از دیوار برداشت و میخواست به راهش ادامه بده که غافلگیر شد.. دردی ناگهانی در صورتش پیچید و طعم خون رو در دهانش حس کرد.. چشمش رو باز کرد وبا چهره آشنا و خشمگین پسری در مقابلش که یقه اش رو گرفته بود و مشتش رو برای ضربه دوم عقب برده بود روبرو شد..به سرعت واکنش نشون داد دستش رو گرفت..
کیو جونگ: هی..
او رو به دیوار روبرو کوبید.. عصبانی شده بود و می خواست به تلافی مشتش رو کنه اما دستش روی هوا موند.. صدای این جانگ در گوشش پیچید و منصرف شد.. فقط نفس نفسی زد و با خشم بهش خیره بود..
وویانگ پوزخندی تحقیر آمیزی زد و کیو جونگ رو هل داد و دوباهر یقه اش رو گرفت و به طرف دیوار برگردوند.. به صورت کیو جونگ نزدیک شد: نمیتونی مشت بزنی؟.. هه.. پس جرات نکن دیگه دور و بر این جانگ من بچرخی..
کیو جونگ باز هم جلوی خودش رو گرفت تا شخصی که پوزخند عصبی کننده اش بهش خیره بود رو پاره پاره نکنه.. سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه و با صدای پایینی گفت: البته که می تونم.. من یه بوکسورم.. ولی اینو بدون که این جانگ... مال تو نیست.. پس اسمشو جوری نبر که نشون بدی مال توئه فهمیدی؟..  اصلا تو چکارشی که بخوای دخالت کنی..
آخر جمله اش نتونست حرصش رو مخفی کنه.. با نفس نفس بهم خیره بودند و این بار وویانگ از این که به هفش رسیده بود و کیو جونگ رو عصبی کرده بود سرخوش خندید و برای آزار بیشترش و ترقیب او به یک مبارزه طولانی تر لحنش رو جدی تر کرد: البته که مال منه.. تو ام نمی تونی ازم بگیریش.. پدرش من و اونو نامزد کرده.. اون بلاخره فهمید تو چه عوضی ای هستی.. مطمئن باش نمی ذارم دستت دیگه بهش بخوره جوجه آیدول!
کیو جونگ اینبار خونش به جوش اومد و نتونست جلوی خودش رو بگیره و می خواست مشتی به صورت او بکوبه که صدای کسی که اسمش رو برد دوباره او رو متوقف کرد و وویانگ فرصت پیدا کرد دوباره او رو به دیوار بکوبه.. کیو جونگ از گوشه نگاهی به این جانگ کرد و داد زد: جلو نیا..
..............................................................................

هیون جونگ که اول از همه متوجه شده بود و به اونها رسیده بود پسری رو که یقه کیو جونگ رو توی دستش داشت و با عصبانیت تند تند حرف می زد رو ازش جدا کرد و به عقب هل داد.. خوشبختانه نزدیک ظهر بود و بیشتر کارکنان برای ناهار رفته بودند و بجز پسرا کسی اون اطراف نمونده بود.. هیون جونگ به پسر که روی زمین افتاده بود تشری زد: تو کی هستی؟.. به چه جراتی این غلطو کردی؟
با صدای نفس نفسی گوشه ای نزدیکش به سمت دیگه ای چرخید و دختری که به نظرش خیلی آشنا بود رو دید که با نگرانی به کیو جونگ خیره شده بود و لحظه ای بعد نگاهش به سمت کیو جونگ برگشت که در همون لحظه بلند شده بود و میخواست به سمت پسر که دوباره بلند شده بود حمله کنه و هیون جونگ ناخود آگاه واکنش نشون داد و کمر کیو جونگ رو گرفت و نگهش داشت.. گوشه لبش خونریزی داشت اما بی توجه از روی عصبانیت لبش رو گاز می گرفت و بخاطر حالت تهاجمیش و تقلا هاش هیونگ جون هم به کمک هیون جونگ رفت تا او رو نگه داره.. دختری که تاحالا گوشه ای ایستاده بود ناگهان به طرف پسر که داشت بلند می شد رفت و بلند گفت: وو یانگ بس کن..اما پسر باز میخواست به سمت کیو جونگ بره و به این که دو نفر دیگه او رو نگه داشته بودند و ممکن بود باهاش درگیر بشن اهمیتی نمی داد.. اما او هم به عقب هل داده شد.. و اینبار بین بازو های دو نفر گرفتار شد.. اول جونگ مین بود که بهش رسیده بود و بعد یونگ سنگ.. هیون جونگ از این وضعیت ناگهانی و نگاهای  خصمانه دو نفر اونها که حالا با نفس های عصبی بهم خیره بودند کلافه شد و بلند پرسید: شماها چتون شده؟... یاه شماها کی هستین؟..  و به پسر و دختر ی که هنوز نشناخته بود اشاره کرد.. هیونگ جون می خواست جواب بده که با اتفاق بعدی ساکت موند..
دختر به سمت سه نفر مقابل اونها رفت و سیلی ای به صورت کسی که وویانگ صداش کرده بود زد... کیو جونگ فریاد زد: برو کنار این جانگ.. هیون و هیونگ جون کیو جونگ رو که کلافه میخواست به طرف دختر بره رو رها کردن و کیو جونگ بازوی این جانگ رو گرفت و به آغوش خودش کشید..
کیو جونگ: مگه نگفتم جلو نیا..
با این که به نظر نمی رسید این پسر بخواد به این جانگ صدمه ای بزنه اما هنوز نمی تونست جلوی نگرانیش رو بگیره..
این جانگ با صدای خفه شده ای در آغوش کیو جونگ زمزمه کرد: چرا زدیش.. این تلافی مشتت بود پسره عوضی..
کیو جونگ متوجه شد که مخاطب این جانگ خودش نبوده..
وویانگ سعی می کرد خودش رو رها کنه ولی جونگ مین و یونگ سنگ هنوز تردید داشتند که اون رو هم رها کنند یا نه که با نگاه ستیزه جویانه  او روبرو می شدند که گاهی از کیو جونگ جدا می شد و به اونها می رسید..  
وویانگ: ولم کنین.. نترسین دیگه نمی زنمش..
این جانگ خودش رو آروم از آغوش کیو جونگ بیرون کشید و روبروی او رفت و با حالتی ناراحت او رو به باد سرزنش گرفت: چرا اینطوری می کنی احمق.. به تو چه ربطی داره.. ازت متنفرم.. دیگه جلوی چشمم نیا.. تو نفرت انگیزی.. هیچ نسبتی با من نداری..
با حرص برگشت و از اونجا بیرون رفت و نگاه مات و مبهوت وویانگ هنوز روی او بود و به رفتنش خیره بود.. لبش رو جوید و دوباره تقلایی کرد.. کیو جونگ با دستمالی که هیونگ جون سعی داشت جلوی خونریزی لبش رو باهاش بگیره چنگی زد و به سرعت دنبال این جانگ دوید..
 با اشاره هیون جونگ، جونگ مین و یونگ سنگ بازوی وویانگ  رو رها کردن.. بر خلاف انتظار اونها وویانگ دوباره سعی کرد دنبال اونها بره که اینبار خود هیون جونگ یقه اش رو گرفت و با حالت ترسناکی او رو به دیوار راهرو چسبوند: خب.. حالا خودت دهنتو باز کن.. بگو ببینم با اونا چیکار داشتی.. فکر کنم واضح گفت که باهاش نسبتی.. پس حق نداری همینطور بیای و به برادرمون حمله کنی و دربری.. اینجا دوربین داره مطمئن باش می تونیم بفرستیمت جایی که لایقشی..
وویانگ کلافه هیون جونگ رو هل میداد اما متوجه شد قدرت کسی که جلوشه بیشتر از اونه که بتونه مقاومت کنه.. سعی کرد دوباره هیون جونگ رو هل بده اما موفق نشد و این بار صدای منیجر اونهارو از جا پروند: اینجا چه خبره هیون جونگ!..
................................................................................

کنارش روی نیمکت نشست و دستش رو گرفت.. نگاه خیسش رو دید که به طرفش برگشت و بازوش رو گرفت و دوباره آغوش آرامش بخشش رو به او هدیه داد..
صدای بغض آلودش رو شنید: متاسفم.. اون دیوونه شده.. نمیدونم چرا اینکارو می کنه.. با این که پدر حقیقتو بهش گفت نمیخواد قبولش کنه و نمیدونم چرا اومد سراغ تو.. خیلی بهم ریخته شد.. نمی دونم شاید.. بخاطر نفرتیه که تمام این مدت بی دلیل به پدرش داشت.. نمیخواد قبول کنه.. نفسش گرفت و سعی کرد نفسی بگیره و ادامه بده که کیو جونگ او رو از خودش جدا کرد و به چشمهاش نگاه کرد.. : هی آروم.. میگی.. عزیزم من خوبم عصبانی نیستم...
این حرفش حقیقت داشت هر چند حرفهای این جانگ هنوز کمی براش  مبهم بود اما درک می کرد که این جانگ ترسیده.. این جانگ ساکت موند و نفسی کشید..  به صورت کیو جونگ نگاه کرد و لبخند آرومش بهش اطمینان داد.. نگاهش به سمت گوشه لبش کشیده شد و لب خودش رو گاز گرفت.. دستمال رو از دست کیو جونگ گرفت و آروم روی زخمش کشید: درد داره؟..
کیو جونگ موهاش رو نوازش کرد و پلک هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو به بالا تکون داد: نه عزیزم نگران نباش چیزی نیست.. دوست.. پسرت اونقدرام ضعیف نیست..
لپهای این جانگ صورتی خوشرنگی شد: البته که نه.. متاسفم.. کاش اینطور نمی شد و فقط همه چیزو قبول می کرد..
نگاه کیو جونگ جدی شد و کمی اخم به صورتش نشست: چی شده.. چرا اینطوری کرد.. این حرفا چی بود می زد.. بهتره برام تعریف کنی وگرنه ممکنه دفعه بعد بهش رحم نکنم.. می دونی که به خاطر تو نزدمش.. اون.. هوف کشید تا بهش بد و بیراهی نگه و این جانگ رو از این بیشتر ناراحت نکنه..
این جانگ سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد: متاسفم.. امروز اتفاقی افتاد که من خیلی ناراحت شدم و به پدر شکایت کردم و گفتم که به وویانگ بگه توی زندگی من دخالت نکنه.. بعدش اون نمیدونم به پدر چی گفت که خیلی عصبانی شد و برای اولین بار توی کل زندگیمون داد زد.. خیلی شوکه شدیم.. اما بعدش اون.. حرفشو پس گرفت.. فکر کنم .. به پدر گفته بود.. که.. من..
کیو جونگ نفسی کشید و برای راحت کردن این جانگ گفت: گفت تو رو میخواد آره؟..
این جانگ لبش رو گاز گرفت و نفسی کشید و با تکون دادن سرش تایید کرد.. کیو جونگ منتظر بهش خیره بود.. بخاطر حرفی که از وویانگ شنیده بود کمی مردد شده بود.. نمید ونست چی در انتظارشه..
برای همین آروم زمزمه کرد: خب..
این جانگ آزردگیش رو حس کرد.. هم خوشحال بود هم ناراحت.. کیو جونگ بهش اهمیت می داد این فکر دلش رو قلقک می داد و خوشحالی پنهان و شیرینش بیشتر شد.. بیشتر از چیزی که فکر می کرد.. ادامه داد: آره و بعد حرفشو پس گرفت.. من و مادر بقیه بحثشون رو شنیدیم..   پدر بلاخره درباره مادر وو یانگ حقیقت رو گفت.. اون کسی بود که از دبیرستان باهاش دوست بوده.. یعنی سه نفرشون باهم دوست بودن.. دوستای صمیمی و نزدیک.. بعد از اینکه پدرش کارش رو شروع کرده بود باهم ازدواج کرده بودن و زندگی خوبی داشتن که یه روز مادرش از خونه می ره و برنمی گرده.. پدرش همه جا رو دنبال اون می گرده.. اون موقع وویانگ دو سه سالش بوده.. بعد از اون پدرش کارش رو رها کرده بود و فقط دنبال مادر وویانگ می گشت تا این که اونو تو یه بار پیدا می کنه که اونجا پیشخدمت بود.. هر چقدر ازش می پرسه چرا رفته و اونجا چی کار میکنه مادرش جوابی نمیده.. فقط بهش میگه می خواد اینجوری زندگی کنه و دست از سرش برداره.. پدرش بیخیال نمی شه و سعی می کنه اونو به زندگیش برگردونه.. حتی برای این کار بهش میگه وویانگ خیلی مریضه و فردای همون روز.. مادرش وویانگ رو از خونه می بره و مدت زیادی ازش خبری نمی شه.. این بار واقعا نمی تونن پیداش کنن.. تا این که یه سال بعد.. مادرش اونو به خونه ما آورد.. و از پدرم خواست از وویانگ مراقبت کنه.. تا وقتی که پدرش بیاد و اونو ببره.. یه نامه به پدرم میده.. نامه ای که توی اون همه چیزو توضیح داده بود.. پدر گفت که بعد از رفتن اون نامه رو خونده بود... مادر وویانگ بخاطر یه اشتباه از طرف پرستار بیمارستانی که یه بار برای آزمایش اونجا رفته بود هپاتیت گرفته بود.. خیلی زود مجبور شد اون آزمایشو تکرار کنه.. انگار خود پرستار متوجه شده بود و یه جوری به دکتر رسونده بود که باید آزمایش تکرار بشه.. متوجه انتقال بیماری به بدنش شد.. نمی خواست خوانواده شو به خطر بندازه و به محض این که فهمیده بود از خونه رفته بود .. اون موقع که اومد دیگه چیزی به پایان زندگیش نمونده بود.. اون مدت هم که وویانگ رو با خودش برد چون فکر کرده بود که اونم ازش گرفته.. ولی وقتی فهمید پسرش سالمه اونو برگردوند و یه هفته بعد هم از دنیا رفت.. پدرم میخواست به دوستش یعنی بابای وو یانگ خبر بده اما اون رفته بود و هیچ وقت دیگه به کره برنگشت.. کسی ازش خبر نداشت تا این که دو سال پیش یه نامه دیگه به دست پدرم رسید.. نامه ای از معبدی که دوستش بقیه سالهای عمرش رو با خاطرات خانواده ش اونجا گذرونده بود.. اونم نوشته بود که همسر و بچه شو دوست داشت و میخواست خوشبخت زندگی کنن.. از چیزایی که نوشته بود بابام متوجه شده بود که مادر وو یانگ یه یادداشت برای همسرش فرستاده بود که داره با یه مرد لایق ازدواج می کنه و ازش خواسته بود دیگه دنبالشون نگرده.. همه اینا اتفاقاتی بود که اون خانواده رو از هم جدا کرد.. هووف.. پدر میخواست نامه هارو به وویانگ نشون بده اما اون یهو زد به سرش و اومد جلوی منو اسم تورو آورد بعدشم اومد اینجا..
کیو جونگ دست این جانگ رو فشرد و با آرامش زیادی شروع به صحبت کرد: فکر میکنم بخاطر این که زیادی از پدرش متنفر شده بود و حالا یه دفعه ای فهمیده که چقدر حس اشتباهی داشته نتونسته اون حسو قبول کنه و دنبال یه چیزی بود که عصبانیتش رو خالی کنه.. فکر می کنم بیشتر از همه از خودش عصبانی باشه.. از خودش و حس اشتباهش.. همیشه بخشیدن کسایی که بیگناه بودن سخت تر از اوناییه که واقعا گناهی کردن.. (با اندکی تغییر برگرفته از سخنان دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز در مجموعه هری پاتر.. خخخخخ.. کیو رو با اون ریش بلند سفید تصور کنین)..
این جانگ به صورت کیو جونگ نگاه کرد و لبخندی به لبش آورد: تو خیلی خوبی.. بیشتر از اونچه که فکرشو می کردم.. فکر می کنم عاشق همین قلبت شدم که از طلاست..
نگاه خیره کیو جونگ بار دیگه گونه های این جانگ روبه رنگ صورتی در آورد..
کیو جونگ: هم... خوب شد.. اگر مشت بیجا خوردم اما یه اعتراف به یاد موندنی هم شنیدم.. با کمی موزی گری بیشتر بهش خیره شد و نزدیک می شد که این جانگ دستش رو روی سینه کیو جونگ برد و او رو به عقب هل داد: یاه نکن.. اینجا کمپانیته.. فکر نمی کنی بد بشه..
کیو جونگ با ابروهای بالا رفته گفت: چرا که نه.. فوقش مجبور میشیم رسما اعلام کنیم و اینطوری..
با نزدیک تر شدن کیو جونگ این جانگ هم عقب تر می رفت و چیزی به افتادنش نمونده بود که کیو جونگ دستش رو زیر کمر این جانگ گرفت: یاه.. آیگو... خیلی خب.. بیا بریم ببینیم این اوپای خشمگین شما کسیو نکشته باشه.. شایدم دیدی اون چارتا ریخته باشن سرش..
دستش رو گرفت و بلند شد تا دوباره به داخل کمپانی برن..
این جانگ با وحشت بهش خیره شد که کیو جونگ بهش نگاه کرد و خندید: نترس انقدرام دیوونه نیستن.. اونم جلوی اون دوربینا..
................................................................................

هیون جونگ به محض دیدن کیو جونگ و این جانگ لباس کیو جونگ رو گرفت و با خودش به داخل کشید: هی کجا رفتین.. منیجر میخواد بدتش دست پلیس.. فیلمم هست مشکلی نیست..
کیو جونگ دستش روی دست هیون جونگ گذاشت و از خودش آروم جداش کرد: نه.. نیازی نیست.. اون برادر این جانگه..
هیون به این جانگ نگاه کوتاهی انداخت با سر تایید کرد و گفت: خیلی خب خودت بیا بهش بگو..
اون دو رو به طرف اتاق لباسها برد.. جایی که بقیه اونجا جمع شده بودن....
.................................................................................
هیونگ جون جلوی این جانگ نشست و بطری آبی به دستش داد: چیزی نیست.. فقط ازش تعهد می گیرن.. برای اسم کمپانیه و برای این که بعدا شایعه ای درست نشه..
این جانگ سر تکون داد و بطری رو گرفت.. از لحظه ای که به اتاق برگشته بودند میتونست ناراحتی وویانگ رو حس کنه.. همچنین نگاهش رو که  مدام به او بود.. حالا منظور کیو جونگ رو بهتر می فهمید.. پشیمون بود این کاملا از پشمهاش مشخص بود اما نمی خواست به زبون بیاره..
وو یانگ امضا کرد و برای بار هزارم و شاید آخر به این جانگ نگاه کرد.. انگار منتظر بود.. ته دلش امید کمی داشت که این جانگ همراهش بیاد.. شاید فرصت پیدا کنه معذرت بخواد.. اما این جانگ حرکتی نکرد و نگاهش روی دست هاش بود.. منیجر تعهد نامه رو باخودش برد و بیرون رفت.. وویانگ هم بلند شد و با نا امیدی از در خارج می شد که دستش دور بازوش حلقه شد و او رو نگه داشت.. برگشت و با چشمهای جدی کیو جونگ روبرو شد..
کیو جونگ: فکر نمی کنی که می تونی همینجوری بذاری و بری..
وو یانگ کامل برگشت و دوباره روبروی کیو جونگ ایستاد.. پسرا بهم نگاهی کردن، جونگ مین و هیونگ برگشتند به سمت اونها نگاه کردن و هیون جونگ و یونگ سنگ که نشسته بودن نیم خیز شدن...
.................................................................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.