تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep29
سلاااااام خوشگلا.. تا همین الان داشتم تایپ میکردم براتون بذارم..
خب این قسمت خیلی چیزا پیش میره و مشخص میشه..
امیدوارم دوست داشته باشین.. ببازم فرصت نکردم ویرایش کنم خلاصه پیشاپیش ببخشید
پوستر ناز بادا جونم

قسمت بیست و نهم
کیو جونگ: فکر نمی کنی که می تونی همینجوری بذاری و بری..
وو یانگ کامل برگشت و دوباره روبروی کیو جونگ ایستاد.. پسرا بهم نگاهی کردن، جونگ مین و هیونگ برگشتند به سمت اونها نگاه کردن و هیون جونگ و یونگ سنگ که نشسته بودن نیم خیز شدن... نگاه این جانگ به کیو جونگ بود که به سمت وویانگ رفت و دستش رو روی شونه اون گذاشت.. این بار وویانگ تنها اخم کمرنگی به صورت ناراحتش اضافه کرد.. به نظرمی رسید دیگه از خشم ناگهان فوران کرده اش خبری نباشه.. همگی در سکوت به انتظار واکنشی تلافی جویانه از طرف کیو جونگ به حالت آماده باش بودند.. همه اونها می دونستند نباید اجازه می دادن این وضعیت ادامه پیدا کنه..
اما کیو جونگ فقط در همون حالت موند و نفسش رو بیرون داد و با صورتی درهم رفته به وویانگ گفت: تو از چی عصبانی هستی؟ از عشقی که پدر و مادرت بهم داشتن و باعث جداییشون شد یا خودت که یکی از قربانیهاش بودی؟.. ببینم نکنه دلت میخواست که مادرت بیرحم می بود و همونطور کنارتون زندگی می کرد؟.. چرا به این فکر نمی کنی که ممکن بود حتی بخاطر ترس از پس زده شدن اینکارو کرده باشه؟.. شاید حتی نمیتونسته ببینه که مردش کسی که بجز محبت و وفاداری ازش چیزی ندیده بود تغییر کنه و اون شاهد این تغییر باشه؟.. مهم نیست.. شاید اینطور بوده شایدم نه.. ولی الان چیز بهتری برای فکر کردن بهش وجود داره.. بجای عصبانیت از خودت و خالی کردنش روی دیگرانی که نقشی توی این ماجرا نداشتن به این فکر کن که عکس چیزی که تا حالا فکر می کردی و باعث عذابت بوده پدر و مادرت خالصانه عاشق هم بودن.. شاید فقط مشکل اینجا بوده که اون زمان خاص نتونستن راه درست عشق دادن بهم رو پیدا کنن.. شاید باید به این فکر میکردن که عشق همیشه گذشت نیست.. همیشه گذشتن از معشوق نمیتونه کار کنه.. شاید اگر یکی از اونها به این فکر می کرد الان تو اینجا نبودی. بهش فکر کن..
وو یانگ تمام مدت سرش رو کمی به سمت دیوار کج کرده بود و چشمش رو از کیو جونگ گرفته بود و گوش می کرد.. شاید حق با اون بود.. الان بهترین واکنشی که می تونست نشون بده این بود که دست کیو جونگ رو برداشت و خیلی آروم سرش رو تکون داد و بعد از گاز گرفتن گوشه لبش از اتاق بیرون رفت..
کیو جونگ آهی کشید و حلقه شدن دستهای ظریفی رو دور بازوش حس کرد.. برگشت و این جانگ رو دید که با چشمهای درخشان از اشک بهش خیره بود.. نگاهش لبریز از تحسین بود.. به بقیه نگاه کرد و می دونست بقیه چیزی از حرفهاش سردر نیاوردن و این طبیعی بود چون از ماجرای پیش اومده خبر نداشتن، ولی رنگ نگاه اونها هم به همین شکل بود.. شاید کمی کم تر.. خودش هم کمی متعجب بود اما می دونست به همه چیزهایی که گفته باور داره.. هیون جونگ که حالا کنارش ایستاده بود شصتش رو به نشونه تایید بلند کرد و کج خندید.. یونگ سنگ هم لبخند موزیانه ای به لب داشت و ناگهان گفت: اونوقت به من میگین پروفسور عشق!.. این برادر عزیز دست همه رو از پشت بسته..
چند لحظه بعد همگی بهم نگاهی انداختن و صدای خنده اونها و اعتراض این جانگ بلند شد..
..........................................................................

" یاه مرد حسابی بس کن دیگه چرا باور نمی کنی.. همیشه تعجب میکنم با این که پسرت اینقدر خوب و پاکه تو چرا هیچوقت ازش راضی نیستی و مدام بهش بی اعتمادی و همش به هر بهانه ای میخوای از خونه بیرونش کنی!.. برعکس من که نمی تونم یه دلیل برای اعتماد به بچه هام پیدا کنم اونوقت نصف بیشتر داراییمو در اختیارشون گذاشتم.. هوف پیرمرد داری خرفت می شی..
وقتی نگاه تیز آقای پارک به سمتش برگشت هوفی کشید و عصبی و سریع ادامه داد: "یه نگاه به دور وبرت بنداز.. اینی که داره بهت میگه عروست به تو و پسرت خیانت کرده منم.. پدر همون دختر.. چه دلیلی داره مثل یه احمق پاشم بیام اینجا و اعلام کنم که دختر و پسرم مقصر ماجرا بودن؟ اونا هر چی باشن بچه های منن و بهتر از هر کسی می شناسمشون..
با جدیت به پارک خیره بود و وقتی پارک نفسی کشید و کمی نرم تر به نظر می رسید ملایم ادامه داد: "از پسرت دلجویی کن.. خیلی زمان نمی بره که همه چیزو برمی گردونم سر جاش.. مطمئن باش.. هنوزم اونا فقط وکالت منو دارن و هر کاری کنن و هر دارایی داشته باشن تا وقتی من زنده م در واقع مال منه.. خودتم خوب میدونی چی میگم.. با این که شاید از نظر همه بخصوص اون مادر عجوزه شون این بی رحمی بود که از اونا اون همه سفته و چک دارم ولی بازم تو یکی از انگشت شمار کسایی هستی که می دونی من حق دارم.. هر چند..
پارک حرفش رو قطع کرد: باشه قبول ولی یه شرط دارم..
آقای نا با ابروهای بالا رفته که صورتش رو کمی طنز گونه جلوه می داد پرسید: اوووه.. پس عروس خانم شرط دارن.. خیلی خب بگو و لی خیلی ناز نکن چون خیلی بی ریختی میترشی..
پارک به شوخی او پوزخندی زد و گفت: این که باید بازم باهم ازدواج و زندگی کنن..
این بار دهان آقای نا چند ثانیه باز موند و چند بار باز و بسته شد.. اما فقط وقتی رو بروی پارک روی صندلی نشست و چند نفس کشید تونست صداش رو بدست بیاره و حرف بزنه: منظورت اینه که.. آه خدای من تو از این دختر احق من چی دیدی که بازم میخوای پسرتو بد بخت کنی.. پوف.. بعضی وقتا شک میکنم جونگ مین پسر واقعیته... فکر نمی کنی این خیلی بی رحمانه باشه که یه بار دیگه مجبور باشه این کارو کنه.. با این که نمی تونم انکار کنم خیلی دوست دارم جونگ مین دامادم باقی بمونه ولی نمی تونم اجازه بدم زندگی یه جوون اینطور به بازی گرفته بشه.. اون خیلی پاک و شاده این حقش نیست.. حداقل تا وقتی دخترمو سر عقل و ادب نیاورده باشم محاله همچین اجازه ای بدم فکرشم نکن.. نمی خوام بلایی که سر من اومد سر اونم بیاد.. واقعا دلیل این اصرارتو نمی فهمم.. چرا؟..
پارک هم نفسی کشید و گفت: بخاطر این که اون می تونه جونگ مینو به شرکت بکشونه.. اگر همینطور بذارم زندگیش آخرش چی میشه؟ شرکت چی میشه؟ زحمتی که براش کشیدم به باد می ره.. تو خوددت تمام عمرت کار کردی و آخرش همه چیزو دادی دست بچه هات.. و اونام ازت پیروی کردن و دارن کارشونو می کنن..
نا پوزخندی زد: آره.. مثلا دارن با شرکت من بیچاره کلاه مردم ساده ای مثل تو رو بر میدارن و آبرومو بر باد میدن.. گوش کن پارک... این رفتار توئه که پسرتو از خودت دور کرده.. تا اونجایی که من جونگ مینو شناختم همیشه منتظر یه تایید از تو بوده.. تایید و محبتی که ازش دریق کردی.. در ضمن اون تو کارش موفقه.. این رویاش بوده و حالا داره براش تلاش می کنه و خیلی هم باید خوشحال باشی که سالم و پاک داره زندگیش رو پیش می بره.. این راهی که تو می گی رو من رفتم.. آخرش شدم این.. من از همه چیز پشیمونم.. میخوای اونم آخرش پشیمون باشه؟.. من تمام عمرمو صرف کار کردم.. صرف جمع کردن پول و تجارت.. همه شو بدست آرودم ولی هیچوقت آرامش و خوشبختی رو نداشتم.. هیچ وقت.. چون هیچ وقت نتو نستم آرزویی برای خودم داشته بشم.. این لج بازیتو تموم کن و بذار زندگی کنه.. من بهش پیشنهاد می دم.. بعد از درست شدن همه چیز.. فقط پیشنهاد میدم و تصمیم با اونه.. توام حق نداری مجبورش کنی یا حتی بگی که دلت می خواد چنین کاری کنه.. چون بار اول هم بخاطر تو بود که قبول کرد.. اگر فقط دخترم لیاقتشو داشت.. آرزوم بود اینطور باشه.. الان که درستش اینه بیوفته زندان..
پارک به فکر فرو رفت و به صفحه مانیتوری که جلوش بود خیره بود.. تصویر لبخند نامطئنی رو به لب جونگ مین نشون می داد که روبروی دختر و پسر مردی که جلوش نشسته بود... آروم به حرف اومد و موافقتش رو اعلام کرد: خیلی خب مجبور نیست.. بهش می گم به دیدنم بیاد.. بعد از پس گرفتن مالکیتش، کل شرکتو رسما به نامش می کنم.. امیدوارم اشتباه نکرده باشم..
نا لبخندی زد: البته که اشتباه نمی کنی.. بخاطر پاکی اونه که همه چیزشو هم از دست بده بازم بیشترش بهش بر می گرده.. این یه قانونه.. پس بهش اعتماد کن..
پارک هم لبخندی به لب آورد.. شاید ظاهرش خشک بود ولی قلبش بهش می گفت که نمی تونه بیشتر از این دلشکستگی پسرش رو تحمل کنه.. حق با نا ایل وو بود.. زندگی ای که ساخته بود برای پسرش بود پس شاید بهتر بود از همین حالا همه چیز رو بهش می سپرد..
........................................................................

-    مطئنی؟.. آ..آره... خیلی خب.. نه نیازی نیست.. بهتره از کشو خارج بشیم.. نه پدر کوتاه نمیاد.. اگر جلوی چشمش باشم همه چیزو می گیره یه مدت دیگه یادش میره و می تونیم برگردیم سر معامله مون.. آره مطمئن  باش.. خیلی خب برو دیگه چوسون اینجاست اون نباید چیزی بشنوه.. نه معلومه که اونو نمی بریم.. احمق نشو بلاخره یکی باید باشه که پدر سرزنشش کنه تا زودتر آروم بشه.. بهر حال پارک جونگ مین شوهر اون بوده نه من..
گوشی رو توی جیبش برگردوند و مدارکش رو توی جیب کتش جا داد.. از پله ها پایین اومد و چک می کرد که چوسون کجا نشسته.. نفس راحتی کشید.. هنوز بی خبر از همه چیزهای که در اطرافش در حال افتاق افتادن بود روبروی تلویزیون نشسته بود و در حالی که با پوست لبش بازی می کرد به صفحه اش زل زده بود.. وقتی به پایین پله ها رسید تونست صفحه رو ببینه.. متعجب بود که چرا اینقدر به فکر فرو رفته و حالا تعجبش بیشتر شد.. اجرای دبل اس رو تماشا می کرد.. کمی فکر کرد ولی به نتیجه ای نرسید جلو تر رفت و کنار میز جلوی او ایستاد اینقدر غرق فکر بود که تنها این زمان متوجه ورودش شد..
متوجه چمدون کوچک توی دست برادرش شد و صاف ایستاد.. کمی ابروهاش رو در هم کشید و پرسید: جایی می ری؟..
و با دیدن گوشه پاسپورتش که از جیب کتش بیرون زده بود اخمش بیشتر شد: سفر؟..
چوسان سر تکون داد: آره.. یه سفر کوتاه کاریه.. می دونی که.. اِم.. میرم ژاپن.. ببین این مدت که نیستم نیازی نیست بری پیش اون.. خب؟
چوسان سر تکون داد اما بعد کمی مشکوک پرسید: چرا؟.. اون که خیلی مشتاق بود.. نکنه بعد از اون ناهاری که باهم خوردیم همه چی از سرش پرید؟.. حیف شد طعمه آسونی بود..
چوسان به پوزخند خواهر بی خبرش لبخندی زد و به سمتش خم شد: البته که نه.. خواهر من جذاب تر از این حرفاست.. فعلا کارای مهمتری هست که باید انجام بشه.. بعدا بهت توضیح می دم.. مراقب خودت باش.. صاف ایستاد و چند لحظه بعد با چمدونش از در خارج شد.. چوسون دوباره به صفحه  تلویزیون روبروش خیره موند و بعد از تمام شدن برنامه ش اون رو خاموش کرد و بعد از کمی فکر کردن بلند شد و خودش رو به اتاقش رسوند.. گوشی تلفنش رو زیر کیفش پیدا کرد و مخاطب مورد نظرش رو توی لیست جستجو کرد.. با دیدن عکسش لبخندی به لب آرود و زیر لب گفت: حالا که کسی اینجا نیست.. چرا یکم تفریح نکنیم... با خوشحالی روی کمر افتاد و دستش رو زیر سرش روی بالش برد و با ذوق شروع به تایپ کرد...
.........................................................................

کیوجونگ با ایون آه وارد شد و به همگی سلام کردن و بعد از اون یونگ سنگ با حالت عجیب این روزهاش از چارچوب ورودی داخل ساختمون شد.. لبخند و برق خاص چشمهاش رو هر کسی می تونست خوشحالیش رو حس کنه.. حتی ایون آه.. از روزیی که ماجرای جونگ مین رو روی میز صبحانه شنیده بود کمی بیشتر از قبل به پسرا توجه می کرد.. گوشی هیون جونگ زنگ خورد و  او از جا بلند شد و درحالی که دستش رو دور شونه یونگ سنگ می انداخت تا با او وارد اتاقش بشه به گوشی توی دستش و شماره خیره بود.. اون رو به یونگ سنگ نشون داد و یونگ سنگ سری تکون داد.. هر دو وارد اتاق شدند و در پشت سرشون بسته شد.. جونگ مین که از ورود یونگ سنگ اونهارو زیر نظر داشت بیشتر دقت کرد و صدای چرخش کلید توی قفل در اتاق رو شنید.. چشمهاش رو ریز کرد و به طرف اتاق رفت.. به هیونگ جون اشاره کرد به سمتش بیاد و وقتی هیونگ جون بهش نزدیک شد دستهاش رو دور شونه او پیچید و به گوشش نزدیک شد: دیدی گفتم یه خبری بین اینا هست.. رفتن تو اتاق و درو قفل کردن.. هیونگ جون ال گیج به جونگ مین خیره بود و بعد از خاروندن سرش و چند بار پلک زدن چشمهاش رو گرد کرد و به سریع به جونگ مین نگاه کرد: وای نـــه... جونگ مین با گذاشتن دستش رو دهان هیونگ جون او رو ساکت کرد و به داخل اتاق کناری برد..
او رو کنار دیوار برد و در حالی که هنوز دستش رو دهان هیونگ جون رو پوشونده بود مشکوک حرف زد:  ساکت باش از اینجا می تونیم بشنویم چی می گن.. به کتابخونه ای که دو اتاق رو از هم جدا می کرد اشاره کرد و هر دو با شیطنت به اونجا نزدیک شدند.. در واقع با قفل شدن در اتاق واقعا کنجکاو شده بودن بدونن اونا دارن در خفا چکار می کنن..
...........................................................................

کیو جونگ کنار قهوه جوش ایستاده بود و برای خودش و ایون آه قهوه میریخت و ایون آه به حرکات هیونگ جون و جونگ مین نگاه می کرد.. لبخندی به لبش اومد و با یاد آوری روز گذشته که جونگ مین برای برگردوندنش از دانشگاه اومده بود لبخند محوی روی لبش شکل گرفت.. با این که جونگ مین خیلی رسمی ازش عذر خواهی کرده بود اما تونست قلب ساده او رو ببینه و درک کنه.. خوشحال بود که برای تلافی که البته به زبونش نیاورد اون رو به بهانه خرید به گردشی دو نفری برد و باعث شده بود کمی بهش خوش بگذره.. البته همه اینها دور از چشم برادرش بود.. نمی دونست کیو جونگ ممکنه از این کار اونها چه برداشتی داشته باشه برای همین ترجیح داد چیزی به او نگه..
قهوه ای رو که کیو جونگ جلوی او روی میز گذاشت رو با لذت چشید و دوباره  سوالاتش رو درباره ی دوست دختر جدید برادرش رو که از بقیه و البته بیشتر از همه جونگ مین درباره زیباییش شنیده بود، از سر گرفت و کیو جونگ با لبهای آویزون و دستش رو زیر چونه اش گذاشت تا شاید با صبر وو حوصله او سوالات خواهرش تموم بشه..   
کیو جونگ: یاه .. باشه همین فردا باهم می ریم به یه گردش سه نفری و باهم آشنا می شین.. هم؟
ایون آه بدون فکر کردن سریع گفت: چهار نفری..
قهوه به گلوی کیو جونگ پرید و با چشمهای گرد شده به ایون آه که میزد پشتش نگاه کرد: چی؟.. منظورت چیه؟ به این زودی دوست پسر..؟
ایون آه با اخمی به اعتراض ضربه دیگری به کمر بردارش زد: یاه.. دوست پسر چیه.. منظورم جونگ مین اوپا بود.. اِمم.. بخاطر تغییر روحیه ش می گم.. بهتره زیاد تو خونه نمونه..
کیو جوونگ اول مشکوک به ایون آه خیره بود اما بعد لبهاش رو جمع کرد و سر تکون داد: باشه.. بهش می گم اگر دوست داشت میاد..
ایون آه توی صندلیش کمی جا به جا شد و ذوقش رو با گازی از لب پایینش پنهان کرد..
......................................................................

یونگ سنگ به هیون جونگ اشاره کرد: زودباش جواب بده ببینیم چه خبره.. شاید دیگه حل شده باشه..
هیون جونگ با استرس نشانه پاسخ رو زد: الو.. آقای نا.. سلام..
یونگ سنگ به او که بیشتر شنونده بود خیره بود..
جونگ مین که از بین کتاب ها به هیون جونگ نگاه می کرد با شنیدن اسم مخاطب هیون جونگ سرش سوت کشید.. او با پدر چوسون چکاری می تونست داشته باشه.. با همین فکر هشیار تر به اونها خیره شد شاید از حرفهایی که میزدند متوجه بشه اوضاع از چه قراره.. هرچی بود یونگ سنگ هم ازش باخبر بود و از حالت منتظر او کاملا پیدا بود..




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 3 آبان 1393 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.