تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep30
سلام خوشگلا
اینم از این قسمت.. فکرشو نمی کردم به سی قسمت هم برسه.. سه شنبه منتظر پارت بعدش باشید
بازم فرصت ویرایش نداشتم و معذرت بسیار

قسمت سی ام

یونگ سنگ به هیون جونگ اشاره کرد: زودباش جواب بده ببینیم چه خبره.. شاید دیگه حل شده باشه..
هیون جونگ با استرس نشانه پاسخ رو زد: الو.. آقای نا.. سلام..
یونگ سنگ به او که بیشتر شنونده بود خیره بود..
جونگ مین که از بین کتاب ها به هیون جونگ نگاه می کرد با شنیدن اسم مخاطب هیون جونگ سرش سوت کشید.. او با پدر چوسون چکاری می تونست داشته باشه.. با همین فکر هشیار تر به اونها خیره شد شاید از حرفهایی که می زدند متوجه بشه اوضاع از چه قراره.. هرچی بود یونگ سنگ هم ازش باخبر بود و از حالت منتظر او کاملا پیدا بود او هم از همه چیز خبر داره..
.................................................................................
هیون با نگرانی و اخم های درهم گوش می داد.. هر ده ثانیه تقریبا یک یا دو کلمه جواب می داد
"بله... ممنونم.. بله.."
یونگ سنگ که بی قرار به هیون جونگ خیره بود لب پایینش رو با استرس به دندون گرفته بود و سعی می کرد به گوشی نزدیک بشه شاید از مکالمه اونها چیزی بشنوه..
"آقای نا... ام.. شما مطمئنین اینطوری جواب میده؟.."
این بار بجز جونگ مین هیونگ جون هم با اخمی که نشون میداد او هم توجهش جلب شده به جونگ مین خیره شد و جلورفت و در گوش جونگ مین زمزمه کرد: " آقای نا همون بابای چوسون نیست؟ همون پدر زنت؟.." جونگ مین سر تکون داد و هیس آرومی گفت.. انگشتش رو روی دهان هیونگ جون گذاشت..دوباره به دهان به هیون جونگ خیره شد..
" بله.. خیلی ممنونم... ام.. برای.. دخترتون.. متاسفم.. یه.. یه چیزی هست که.." یونگ سنگ به علامت سکوت دستش رو روی دهان هیون جونگ گذاشت و گوشی رو از دستش گرفت و لب زد:من اینکارو می کنم.."
جونگ مین بیشتر از قبل شگفت زده شد و حالا بیشتر از قبل مشتاق شنیدن بود.. عجیب بود ولی دلش آروم بود.. با وجود حرصش برای شنیدن، دلش این بار گواهی بدی نمی داد.. شاید حتی منتظر روزنه امیدی بود..
صوای نرم یونگ سنگ توی اتاق پیچید: آقای نا.. هئو یونگ سنگ هستم.. بله ممنونم.. متاسفم .. چیزی که دوستم میخواست توضیح بده اینه که.. هیون جونگ برای کمک به جونگ مین یه مدت کوتاهه که به دخترتون نزدیک شد.. درواقع بعد از ماجرای درگیری بین اونها.. یونگ سنگ هم کمی ترسیده به نظر می رسید اما بعد از چند لحظه سکوت به حرف اومد.. " نه.. اصلا چنین چیزی نیست.. اونا فقط دوست معمولی بودن.. مطمئن باشین.. هیون جونگ هیچ حس دیگه ای نداشته و نداره.." هیون جونگ هم با چشمهایی که از ترس کمی گشاد بود که با سر تکون دادن یونگ سنگ خیالش راحت شد و نفسش رو بیرون داد.. اما نفس های جونگ مین با شنیدن این مطالب عمیق و طولانی شد.. هیونگ جون راست ایستاد و به جونگ مین و بعد هیون جونگ و یونگ سنگ طولانی نگاه کرد.. نمیدونست چی باید بگه ولی با دیدن چهره ماتم زده جونگ مین حدس زد که چه ماجرایی ممکنه پیش اومده باشه.. دستش رو روی شونه جونگ مین گذاشت و فشاری بهش داد.. خودش دقیقا نمی دونست چی می خواد بگه اما.. حس توی قلبش داشت می گفت.. که این عشق برادریه و نیازی نیست نگران بخشیده شدن باشه.. چون قلبشون بهم گره خورده و هر حس بدی که ذره ای وجود داشته باشه.. خیلی زود با این ارتباط عمیق جبران می شه و از یاد میره..
صدای ذوق زده یونگ سنگ که از هیون جونگ درباره مکالمه اش با آقای نا می پرسید توجه اونهارو دوباره به اتاق کناری کشوند..
هیون جونگ مکثی کرد و گفت: "خب.. گفت که همه چیز درواقع توی دست خودشه و پسر و دخترش مجبورن همه چیز رو به جونگ مین برگردونن وگرنه میتونه حتی بندازتشون زندان.. البته مطمئنا نمیخواد این کارو کنه و به گرفتن اموال و اختیاراتشون روی اونا تهدیدشون می کنه.. گفت که تا یه هفته دیگه همه چیز بر میگرده سر جاش.. و البته یه سورپرایز هم از بابای جونگ مین تو راهه.."
یونگ سنگ اخم کرد: "سورپرایز؟... نگفت درباره ی چیه؟.. یعنی باهاش حرف زده؟.. میدونی که از همه چیز مهم تر برای جونگ مین پدرشه.."
هیون جونگ سر تکون داد و تایید کرد: می دونم.. مشخصه که باهاش حرف زده.. از لحنش پیدا بود... میدونم که دیگه مشکلی نیست که نشه حلش کرد.. هووووف.. یونگ سنگ خیالم راحت شد.. حالا تو بگو.. چی گفت؟.. فکر بدی کرده بود؟"
یونگ سنگ سری به نشونه منفی تکون داد:"نه.. فقط پرسید تو به دخترش حس واقعی داشتی یا نه.. فقط همینو پرسید و وقتی گفتم نداشتی دیگه چیزی نگفت.. به نظر میاد اصلا مهم نبود."
هیون جونگ ابروهاش رو به نشونه فهمیدن بالا برد: "جای شکرش باقیه.. خوبه جونگ مین چیزی از این ماجراها نمی دونه.. وگرنه نمی دونم ممکنه چه فکرایی درباره من به سرش می زد..اونوقت واقعا خیلی بد می شد.. یونگ سنگ واقعا می ترسیدم یه چیزی بشه.. نمی دونی که وقتی.. "
با شنیدن صدای هشدار اس ام اس گوشیش حرفش نا تمام موند... گوشیش توی دست یونگ سنگ مونده بود که  حالا به سمتش گرفته بود.. اون رو گرفت و اس ام اس رو خوند.. هوفی کشید و متنش رو به یونگ سنگ نشون داد.. لب پایینش رو تر کرد و گازی گرفت: حالا چیکار کنم؟..
یونگ سنگ سرش رو کمی کج کرد و لبهاش رو توی دهنش برد و با چشمهای ریز شده به متنی که چوسون به هیون جونگ فرستاده بود و برای چند روز آینده او رو به ویلای خودش دعوت کرده بود نگاه می کرد.. کمی فکر کرد و گوشی رو از هیون جونگ گرفت و سریع تایپ کرد و دوباره به هیون جونگ نشون داد و او هم متن رو با چشمکی به یونگ سنگ ارسال کرد.."متن اس ام اس هیون جونگ به چوسون: متاسفم این یه هفته برای تور آینده کلی فیلمبرداری و تمرین داریم و باید آماده بشیم.. لطفا وقتتو با دوستات بگذرون.. ممنون از پیشنهادت"..
................................................................................
هیونگ جون پشت سر جونگ مین وارد اتاق شد و دستش رو دوباره روی شونه او گذاشت.. جونگ مین ترجیح میداد کمی تنها باشه اما انگار دلش نمی اومد به هیونگ جون چیزی بگه.. شاید بخاطر دل خودش بود.. شرمنده بود.. توی دلش از این که به برادرش اعتماد نکرده بود شرمنده بود و حالا نمی تونست توی چشمهای اون نگاه کنه.. روی تخت نشست و صورتش رو با دستهاش پوشوند.. هیونگ جون کنارش نشست ولی بر خلاف چیزی که جونگ مین فکر میکرد ساکت موند.. بعد از چند لحظه فرو رفتن تشک تخت رو حس کرد و برگشت و به هیونگ جونگ که به پهلو کنارش دراز کشده بود نگاه کرد.. به نظرش سکوت هیونگ جون خیلی عجیب بود.. برای همین تمام احساساتش رو لحظه ای کنار گذاشت و تصمیم گرفت از هیونگ جون بپرسه.. شاید با شنیدن افکار اون کمی حال خودش هم بهتر بشه و از عذاب وجدانش فاصله بگیره.. هر چند هنوز کمی بعید به نظر می رسید.. اما وقتی دهن باز کرد هیونگ جون سرش رو روی دستش زیر گردنش گذاشت و رو به سقف دراز کشید و بی مقدمه شروع کرد: می دونی چیه.. فکر می کنم می دونم چرا من از هیچ کدوم این اتفاقا خبر ندارم.. چون.. منم هیچ وقت از چیزایی که تو دلم بوده چیزی نمی گفتم.. بعضی وقتا خوبه که باهم درد و دل کنیم.. به نظرت همینطور نیست؟.. نگاه کوتاهی به جونگ مین انداخت و ادامه داد.." فکر می کنم باید همینطور باشه.. ما دوستیم و همه هم بالغیم.. این به نفع همه مونه.."
جونگ مین لبهاش رو جمع کرد و به طرز عجیبی سبک شد.. نمی دونست چی توی حرف هیونگ جون بود که او رو آروم کرد.. چیزی که بهش توجه نکرد طعنه ی توی حرف هیونگ جون بود.. چیزی درباره زندگی هیونگ جون بود که کسی از اونها ازش خبر نداشتند.. حداقل نه به طورکامل.. اما جونگ مین کنارش دراز کشید و نفس راحتی کشید.. ذهنش مشغول حرفی بود که از دهان یونگ سنگ شنیده بود.. پدرش.. حالا او رو بخشیده و قبولش کرده.. وگرنه برای چی باید براش سورپرایز داشته باشه.. با لبخندی به لب چشمهاش رو بست تا بعد از چندین هفته خواب راحتی رو تجربه کنه و همه این ها رو مدیون برادرانش بود.. کسایی که همیشه کنارش بودن..
.................................................................................
"خسته شدم دیگه.. چقدر راه میرین.. بابا قرار بود بیایم ناهار بخوریم نه که کل سئولو دنبال یه جفت شالگردن ست! واسه این خانما زیر پا بذاریم.. هایششت.. کیو جونگ خدا لعنتت نکنه.. خب منو واسه چی کشوندی دیگه..."
کیو جونگ که خودش هم کلافه بود و حالا داشت غر غر های جونگ مین رو هم می شنید شونه بالا انداخت، کلاهش رو بیشتر جلو کشید تا صورتش رو بپوشونه و روی نیمکتی نشست و دست جونگ مین رو هم گرفت و نگهش داشت.. این جانگ و ایون آه دوباره جلوی ویترین لباس فروشی جدیدی ایستاده بودند و توی عالم خودشون بودن..
جونگ مین هم نشست و کیو جونگ گفت: به من ربطی نداره.. ایون آه گفت دعوتت کنیم.. شاید برای روحیه ت خوب باشه..
جونگ مین که تازه روی نیمکت کنار کیو جونگ نشسته بود با شنیدن این حرف به روبرو جایی که ایون آه نشسته بود نگاه کرد و بعد از چند صدم ثانیه دوباره از جا بلند شد و به طرف اونها رفت.. در نهایت تعجب کیو جونگ دید که اونها رو به داخل فروشگاه برد و بعد از  پنج دقیقه هر سه با بسته خرید از اونجا خارج شدند و به کیو جونگ که حالا با چشم های  ریز شده اونها رو زیر نظر گرفته بود نزدیک شدند.. جونگ مین چشمکی به کیو جونگ زد و دستش رو جلو برد: پاشو تموم شد بزن بریم که گشنگی داره این خوشتیپو تلف می کنه...
کیو جونگ دهنش رو کج کرد و پوفی کشید و سرش رو به سمتی چرخوند و دوباره به اونها نگاه کرد: هی.. شماها.. چرا تا جونگ مین اومد باهاتون خریدین؟.. یعنی خودتون نمی تونستین زودتر انتخاب کنین؟
ایون آه نگاهی به جونگ مین انداخت و گفت: خب اوپا خیلی خوش سلیقه ست!..
این جانگ ریز ریز خندید و به سمت کیو جونگ اومد و بازوش رو گرفت و بلندش کرد.. بعد از بوسه آرومی به گونه اش آروم گفت: عزیزم ناراحتی تموم شد؟.. اِم.. اگر ناراحتی میخوای برای شماها هم یه ست پیدا کنیم.. یا بریم کیف بخریم؟ هوم؟.. این جانگ ذوق زده از جا پرید و کیو جونگ وحشت زده دستهاش رو توی هوا تکون داد: نه نه.. من خیلیم خوشحالم.. ببینین.. یقه اش رو پایین داد و تا جایی که می تونست لبخند بزرگتری به لب آرود.. هر سه به خنده افتادند و جونگ مین بعد از قهقه اش به شونه کیو جونگ زد.. این جانگ دوباره بازوی کیو جونگ رو گرفت او رو به جلو کشوند: اوپا... نترس.. میدونم دو دقیقه دیگه طول بکشه مارو شکل غذا می بینی...
کیو جونگ هم با خنده یقه ش رو دوباره مرتب کرد و میخواست بچرخه که جلوتر برن اما با دیدن حرکت جونگ مین سر جاش موند.. جونگ مین دست ایون آه رو گرفت و او رو کنار خودش کشوند.. کیو جونگ با ابرو های بالا رفته به اون دو نگاه کرد.. ایون آه به دست جونگ مین که به دستش گره خورده بود نگاه می کرد و لبخند آرومی به لب داشت ولی نگاه جونگ مین به او بود.. البته وقتی کیو جونگ با چشم های ریز شده به او خیره شد نگاهش رو گرفت و شونه ای بالا انداخت و  گفت: اینجوری کم تر جلب توجه می کنیم.. سرش رو خاروند خودش هم می دونست این درست نیست ولی به ایون آه لبخندی زد و هر سه اونها سرخ شدن گونه های او رو دیدن.. این جانگ بازوی  کیو جونگ رو کشید و به دنبال خودش کشید: بریم اوپا جاهای خوبو  میگیرن..
کیو جونگ بلاخره برگشت و در سکوت با این جانگ جلوتر به راه افتاد هنوز نگران بود.. نمی دونست چرا اما چیزی ته دلش می گفت این می تونه جرقه ای باشه.. می ترسید شاید این جرقه آتشی بشه که خواهرش در این آتیش بسوزه.... فکرش رو کنار گذاشت و سعی کرد با تصور آینده ای که الان فقط چیزی جز وهم نبود روزشون رو خراب نکنه... جونگ مین با نگاه اطمینان بخشی به ایون آه چشم دوخت و به صورت او که حالا بامزه تر شده بود لبخند میزد.. ایون آه هم به روبرو چشم دوخت و دست جونگ مین رو که دور انگشتانش محکم تر قفل شد رو حس کرد.. با هم قدم برداشتن و پشت سر اون دو رفتند.. گرمای دست جونگ مین قلبش رو گرم می کرد و به چیزی که درونش باعث خوشحالیش می شد امیدوار تر.. حسی که تازه داشت سعی می کرد درک کنه..
.................................................................................
اشکش رو پاک کرد.. نباید پشیمون می شد.. هر چقدر هم که شرایط سخت می شد نمی تونست این طور ادامه بده.. دینی که به او حس می کرد اویی که الان تمام زندگیش شده بود و هر شب و هر روزش با خیال او پر شده بود.. نمی تونست ببینه که خودش این طور او رو نادیده گرفته ولی او تا لحظه آخر به یادش بوده... نمی تونست این رو قبول کنه.. چیزی فراتر از عذاب وجدان بود.. چیزی که نمیدونست از کجا شروع شده و قراره به کجا برسه.. حتی اگر کسی ازش می پرسید چرا داره چنین کاری می کنه نمی دونست در جوابش چی باید بگه.. اما فقط پاکت توی دستش رو محکم تر گرفت و جلو رفت بغضش رو خورد و در زد.. دستگیره رو چرخوند و وارد اتاق رئیس شد.. هوانگ جانگ پشت میزش در حال بررسی قرار داد کمپانی های مواد غذایی بود و با ورود او سرش رو بالا گرفت و با دیدن سومین که با سری پایین آروم چند قدم جلو اومد و پاکتی رو در دست داشت دستهاش روی میز گذاشت و منتظر شد..
سومین نزدیک میز ایستاد و پاکت رو به دست های هوانگ که روی میز بود نزدیک کرد.. صدای گرفته اش از بغض فرو خورده اش خبر می داد.
سومین: رئیس.. من.. این استعفای منه!..
هوانگ کاملا وا رفت  پوشه از دستش رها شد: چی؟.. منظورت چیه؟
سومین حالا به هوانگ نگاه کرد و گفت: من نمی تونم دیگه اینجا کار کنم متاسفم..
هوانگ گیج شد و پرسید: چرا؟.. چیزی شده؟.. به اطرافش نگاه کرد انگار دنبال چیزی بگرده.. و ادامه داد: از چیزی ناراحتی؟ کسی.. چیزی بهت گفته؟.. یا ساعت کارت زیاده؟ نمی تونی به درست برسی؟ هوم؟
سو مین حس کرد هر لحظه شرمندگیش بیشتر می شه بعضش رو قورت داد و سر تکون داد: نه رئیس.. همه چیز عالیه.. خیلی بیشتر از چیزی که باید باشه.. من.. نمی.. تونم..
اشک هاش بدون اجازه ش فرو ریختن و نتونست ادامه بده.. به خودش لعنت فرستاد که از این کار ساده هم بر نمی اومد.. این روزها خیلی ضعیف شده بود.. توان پیدا کردن یک جواب ساده هم نداشت.. هوانگ کاملا غافلگیر بود و درک نمی کرد برای چی سومین این طوری جلوش به گریه افتاده..  
اشکهایی که دوباره همه چیز رو به رخش می کشیدند پس زد.. و سعی کرد راست بایسته: من.. نمی تونم.. ادامه بدم..
هوانگ از پشت میزش بلند شد و میزش رو دور زد و روبروی سومین ایستاد.. دستمال تمیزی به طرف سومین گرفت و آروم گفت: خیلی خب اول آروم باش و بهم توضیح بده چی شده که این تصمیم رو گرفتی.. سومین به هوانگ نگاه کرد و هوانگ دست سومین رو گرفت و بالا آورد.. دستمال رو توی دستش گذاشت و با جدیت اضافه کرد: راستش رو..
سو مین سرش رو پایین انداخت و هوانگ شونه های او رو گرفت و روی کاناپه پشت سرش نشوند.. خودش هم روبروش نشست و منتظر شد.. می دونست این می تونه به هیونگ جون مربوط باشه.. حسی بهش می گفت..
سومین نفسی کشید و نگاهش رو به دستهاش داد حالش بد تر از اونی بود که بتونه چیزی سرهم کنه برای همین چاره ای جز گفتن حقیقت نمی دید.. صورتش رو تمیز کرد و به آرومی شروع کرد: من.. می دونم که.. هیونگ جون اوپا.. دوست شماست.. و اون.. به من کمک کرده که اینجا کار پیدا کنم.. و من.. من نمی تونم اینو تحمل کنم..
هوانگ جا خورد ولی با جمله آخر سومین ناگهان عصبانی شد.. باور نمی کرد این دختر برای چی این قدر محبتی که خالص به سمتش سر رز شده بود رو اینطور بی اعتنا رد می کرد.. هر چقدر هم که هیونگ جون رو نمی خواست دلیلی برای این رفتارش پیدا نمی کرد.. هیونگ جون آزاری به او نرسونده بود.. نفس تند شده اش رو با حرص بیرون داد و تند پرسید: چرا؟.. خیلی خب لازم نیست به عنوان هدیه هیونگ جون نگهش داری.. فقط به چشم شغل نگاش کن چون من به هر حال به مهارتت نیاز داشتم.. روش رو برگردوند و به در اتاقش نگاه کرد: هیونگ جون چه بدی بهت کرده که اینطور رفتار می کنی؟ فکر نمی کنی این زیاده رویه و یکم قدر نشناسی؟ اون که چیزی رو بهت تحمیل نکرده و خیالت راحت هیچ وقت دیگه سراغت نمیاد.. اگر بخواد بیاد هم من دیگه اجازه ش رو نمی دم که فریب کسی مثل تو رو بخوره..
نتونسته بود خودش رو کنترل کنه و یکباره هر چی در دل داشت رو به زبون آورده بود.. سومین جا خورده بود و با تعجب و کمی ترس به ریئسش خیره بود.. از چی حرف میزد.. چه فریبی.. یک دقیقه بدون این که حرفی بزنه فقط به معنی حرف هایی که شنیده بود فکر کرد.. با شوک سرش رو بالا گرفت و به روبروش خیره شد.. دستپاچه و شرمنده گفت: آقای هوانگ من منظورم این نبود.. من.. من.. هیونگ جون اوپارو.. دوست دارم.. یعنی.. عاشقشم.. مطمئنم..
.................................................................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 10 آبان 1393 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.