تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep31

سلام دوستان خوشگلم..
خیلییییییی ببخشید.. عزیزانم.. این قسمت کم شد.. البته بازم معذرت چون هفته قبل یادم نبود که عاشوراست و نمی شه سه شنبه بذارم.. حالا هم که کم شد.. ولی این دفعه قول سه شنبه می ذارم
خب فکر کنم حدود دو قسمت مونده فوقش سه قسمت.. تنکیو از همراهیتون
این پوسترو وقتی داستانو شروع کردم ساختم دلم نیومد نذارمش


قسمت سی و یکم

هوانگ جانگ بهت زده به لبهای سومین خیره شد و چند ثانیه بعد پلک زد.. بخاطر اعتراف سریع سومین با کمی لکنت و بریده بریده گفت: چ..چی؟.. الان گفتی.. عاشقشم... یعنی.. تو عاشقش شدی؟..
سومین لبهایش رو گازی گرفت و سرش رو کمی تکون داد و این بار بدون این که بتونه ذره ای کنترل روی کلمات و احساسات مخفی شده اش داشته باشه بی تاب و به همراه هق هق های خفه ای اعترافش رو ادامه داد..
سومین: من.. خیلی بد بودم... حق با شماست.. اینقدر مشغول خودم بود که متوجه احساسات کسی که تمام مدت مراقبم بود نبودم.. اون فقط بهم خوبی کرد و محبت داشت.. اما .. من بی رحم بودم.. این تقصیر خودم بود که اخراج شدم ولی طوری رفتار کردم که انگار اون مقصر بوده.. اما اون روز که اومد اینجا و با شما حرف زد همه چیزو شنیدم.. من.. فهمیدم اون بود که کمکم کرد.. با این که من کنارش نموندم اون موند.. و.. فکر نمی کنم.. دیگه بتونم این دردو تحمل کنم..
با دستش به قفسه سینه اش چنگ زد و دست دیگرش با دستمالی که از هوانگ جانگ گرفته بود اشکهای روان و بی پایانش رو پاک می کرد هر چند دوباره جای اونها خیس می شد.. از جا بلند شد و جلوی میز هوانگ جانگ ایستاد و دوبار خم شد: متاسفم.. متاسفم... لطفا منو ببخشید من باید برم.. نمی تونم بمونم.. اگر بمونم.. مکثی کرد و به جای ادامه حرفش دوباره معذرت خواهی کرد..متاسفم..
اشکهاش دیگه اجازه نمی داد که حرف بزنه و فقط آروم چرخید تا از اتاق بیرون بره که هوانگ سریع واکنش نشون داد و جلوی او ایستاد.. او رو آروم به آغوش خودش کشید و کمرش رو نوازش کرد.. به خاطر اشکهای سومین دلش به حالش سوخت و امیدوار شد.. نباید می ذاشت بره.. حالا که هر دوی اونها این قدر بهم علاقه مند شدن دلیلی نداشت بشینه و جدایی اونها رو تماشا کنه.. شاید هیونگ جون می گفت می تونه فراموش کنه اما حسی بهش می گفت اگر این اتفاق هم بیوفته باز هم جای زخمی در سینه ش باقی می مونه..
هوانگ: هی.. آؤوم باش.. چی کار می کنی.. هیونگ جون برادر کوچیک منه.. نمیذارم کاراش بی نتیجه بمونه.. هوم؟ تو که نمی خوای این فداکاری های اون همین طوری هدر بره؟
سومین سرش رو بالا آورد و به صورت هوانگ که حالا ازش فاصله گرفته بود و با لبخند محوی منتظر به او خیره بود نگاه کرد.. با گونه های کمی گل انداخته راست ایستاد.. اشکهاش رو پاک کرد..
سومین: اما.. آخه..
هوانگ دستش رو به شونه سومین گذاشت و برای دلداریش کمی او رو ماساژ داد: یاه.. من که گفتم برادر بزرگش به حساب میام.. بهتر می دونم اون چطور خوشحال و راضیه.. در ضمن.. تو نباید خوشبختیش رو ازش بگیری..
سومین: من نمیخوام..
اما حرفش قطع شد.. هوانگ: البته که نمی خوای.. من نمی ذارم..
دستش رو زیر چونه خودش برد و چند باری سر تا پای سومین رو از نگاهش گذروند.. با چشمهای ریز شده و متفکر ادامه داد:اِم... خب فکر کنم ازت بدم نیاد.. یعنی به نظرم قیافت خوبه و قابل تحملی.. فکر کنم بهتره یه مهمونی بگیریم!..
سومین شگفت زده از تغییر لحن یکباره رئیسش و تعریف ناگهانی اش ابروهاش رو بالا برد: مهمونی؟.. برای چی..؟
هوانگ: نمی دونم.. شاید.. برای یه شروع دوباره..
لبخندی به لب آورد و پشت میزش برگشت.. سومین رو که هنوز متعجب سرجاش ایستاده بود صدا زد: چرا هنوز اونجا ایستادی؟.. برگرد سر کارت.. در ضمن بعد از کارت آماده شو باهم بریم خرید..
سومین متعجب تر از قبل برگشت و به هوانگ نگاه کرد: ب..بله؟..
هوانگ هوفی کشید و ادامه داد: برو دیگه.. من مطمئنم نمی تونی دیگه به این زودی کاری پیدا کنی پس عجله کن تا اخراجت نکردم..
سومین که انگار تازه متوجه شرایطش شده بود دست پاچه خم شد و معذرت خواهی کرد: بله بله... من می رم سرکارم...
به سرعت از اتاق بیرون رفت و هوانگ با خنده ای که از سر راحتی خیالش او رو بدرقه کرد.. با خودش زمزمه کرد: اوم.. به نظرم دختر خوبیه.. آره... خوشگلم هست...
به فکر خودش خندید و سرش رو به کارش گرم کرد..
.............................................................

بازوی هه جین رو نگه داشت و او رو آروم روبروی آرامگاه نشوند.. دست کیونگ سو رو گرفت و با فاصله کمی پشت سرش ایستاد و احترام هه جین به پدرش رو تماشا کرد.. وقتی هه جین زانو زد و همونجا نشست و به آرامی شروع به صحبت کرد دست کیونگ رو بیشتر فشرد و با خودش عقب تر برد.. کمی بعد صدای گریه آروم هه جین به گوشش خورد.. تقریبا ده دقیقه ای گذشت و هه جین حالا آروم تر شده بود.. یونگ سنگ به کیونگ سو که آروم کنارش ایستاده بود نگاهی کرد و جلو رفت.. شونه های هه جین رو گرفت و سرش رو به سینه خودش چسبوند.. طی این چهار روز که کنار او بود کم کم آرامش بهش برگشته بود و از بهت زدگی قبل خبری نبود.. حالا راحت تر نفس می کشید و به یونگ سنگی که کنارش بود لبخند می زد.. این برای همه اونها مایه دلگرمی بود.. روز قبل وقتی یونگ سنگ بعد از تقریبا دو هفته صدای هه جین رو که اسمش رو بلند به زبون آورد شنید بی اختیار از خوشحالی او رو جلوی مادر بزرگ و بقیه محکم بغل کرد جوری که صدای اعتراض خفه ای از او که می گفت استخوناش درد گرفت رو شنید..
هه جین کمی عقب رفت و به صورت مهربون یونگ سنگگ نگاه کرد.. آروم چیزی گفت و یونگ سنگ پرسید: چی؟
هه جین: ممنونم.. بریم..
یونگ سنگ: البته..
پیشونی هه جین رو بوسید و کمرش رو گرفت دستش رو به طرف کیونگ سو دراز کرد و او هم به سمت یونگ سنگ دوید و دست کوچکش رو توی دست یونگ سنگ گذاشت..
یونگ سنگ هر دوی اونها رو توی ماشنیش نشوند و با لبخند واقعی تر و وسیعتر هه جین جونی تازه گرفت و خوشحال راه افتاد...
.................................................................................
هیونگ جون در حموم رو باز کرد و مرتب و لباس پوشیده بیرون اومد.. از پنجره اتاق بیرون رو نگاه کرد.. تقریبا نزدیک به نیمه شب بودو هوس بیرون رفتن به سرش زده بود.. تا هیون جونگ نیست باید از فرصت استفاده کرد.. چرخید که بیرون بره که وقتی چشمش به جونگ مین که بهت زده روی تخت نشسته بود سر جاش ایستاد.. بهش نزدیک شد و دستش رو روی شونه اش گذاشت و تکونی بهش داد..
هیونگ جون:جونگ مین.. یاه.. مینی چته؟ چی شده؟ سر شب کجا رفتی؟ یاه حرف بزن..
جونگ مین با چشمهایی که کم کم خیس می شدن به هیونگ جون نگاه کرد و خیلی ناگهانی او رو جلو کشید و در آغوشش گرفت..
هیونگ جون با چشمهایی گرد شده دستش رو با تردید بالا آورد و با ضربه های آرومی به کمرش سعی کرد او رو دلداری بده..
هیونگ جون: جونگ.. مین.. چی شده؟.. هی حالت خوبه؟
و صدای شاد جونگ مین شگفت زدگیش رو کامل کرد..
جونگ مین: بهتر از این نمی شه... هیونگ جووووون..
اسمش رو شنید که جونگ مین با کشیدن زیادش بهش تاکید کرده بود و توی بغل جونگ مین بیشتر فشرده شد..
با صورتی که کج و معوج شده بود  پرسید: یاه.. لهم کردی از چی خوشحالی.. له شدم.. م.ن.ح.ر.ف بی کله ولم کن..
جونگ مین سرخوش هیونگ جون رو روی تخت انداخت و خودش روش قرار گرفت و با چشمهای خوشحالش بهش نگاه می کرد و جلو می رفت و هر لحظه چشم های هیونگ جون گرد تر از قبل می شد جوری که چیزی نمونده بود از جاشون دربیان.. با لکنت زبون دست هاش رو روی سینه جونگ مین گذاشت و سعی کرد او رو از خودش دور کنه..
هیونگ جون: یاه.. چـ.. چی کار می کنی.. داری می ترسونیم.. چت.. شده.. ن..نکن..
جونگ مین با نیشخند پر رنگی یک باره روی صورت هیونگ جون خم شد و کنار گوشش فوتی کرد...
با آرامش زمزمه کرد: من خیلی خوشحالم چون.. کسیو که خیلی برام عزیزه رو بدست آوردم..
هیونگ جون: آیش.. برووووو.. مسخرههههه..
جونگ مین اخم کرد و جلوی صورتش اومد و بهش نزدیک شد..
با صدایی که ترسناک شده بود گفت: فکر می کنی دارم شوخی می کنم؟.. منو جدی نمی گیری؟..
هیونگ با ترس به لکنت بیشتری افتاد و تقریبا با زبون بند اومده جواب داد: نه.. من.. ج..و..نگ.. م..ی..ن!
جونگ مین کمی با همون حالت به هیونگ جون ترسیده رو تماشا کرد و ناگهان بلند خندید.. به کمر کنار هیونگ جون افتاد و بلند می خندید.. هیونگ جون دلخور نشست و با حرص و چشمهای ریز شده به او که بی وقفه می خندید نگاه کرد..
هیونگ جون: یاه.. منو میذاری سر کار.. مسخرررررره.. روانی... یا اییشششششش.. نخند دیگه.. میخوای بخندی؟.. باشه..
و با این حرف به سمت پهلوی او خیز برداشت و سعی کرد او رو با قلقلک بیشتر به خنده بندازه..
جونگ مین:..نه... نهه.. نکن... یاه.. مردم.. ول کن..
جونگ مین با تقلای زیاد دستهای هیونگ جون رو که او هم حالا می گرفت و با نفس نفس گفت: خب .. صبر کن.. بگم.. بابا راست می گم..
هیونگ سعی کرد دستهاش رو رها کنه و دوباره با تشر گفت: منو مسخره می کنی...
جونگ مین هنوز می خندید گفت: نه.. راست می گم.. بابام.. منو قبول کرد..
هیونگ جون دست از تقلا برداشت: واقعا؟.. چی شد رفتی پیششون؟
جونگ مین: آره.. همه چیز برگشت.. بهتر از قبل.. وقتی منشی بابا بهم گفت برم خیلی ترسیدم و فکر می کردم میخواد چیکار کنه ولی وقتی رسیدم اونجا یه پرونده بهم داد.. بیشتر سهام شرکتو یعنی هر چی که مال خودش بود رو به اسمم کرده بود.. حتی اون مقداری که چوسون گرفته بود... حتی خونه.. واقعا نمی دونم چی شد ولی بهم گفت که.. بهم افتخار می کنه و ازم خواست ببخشمش.. باورت میشه؟.. هیونگ جون واقعا خیلی خوشحالم..
هیونگ جون که او هم کمی اشک در چشمهاش جمع شده بود با خوشحالی سر تکون داد...
جونگ مین: نمی دونم اونا چی کار کردن.. ولی باید از هیون جونگ معذرت خواهی کنم.. فکرای خوبی درباره ش نداشتم.. راستش.. من.. باید حرف بزنم..
دست هیونگ جون رو گرفت و با خودش از اتاق بیرون کشید.. کیو جونگ و یونگ سنگ توی سالن نشسته بودن.. هیونگ جون رو به جونگ مین کرد و آروم گفت: من میارمش.. و به سمت اتاق هیون جونگ رفت تا او رو صدا بزنه..




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 17 آبان 1393 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.