تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep32
سلام دوستان گلم.. اینم قسمتی که قول دادم.. ببخشید کوتاهه ولی خب مفید و مختصر..
همین الان نوشتمش اصلا یادم نبود سه شنبه ست چند روزه خیلی درگیر بودم..
مرسی از صبرتون بفرمایید ادامه...


 سی و دوم

هئونگ.. هئونگ.. بیدار شو.. جونگ مین..

هیون از خواب نصفه نیمه اش پرید و صاف روی جاش نشست.. گیج بود و نمی دونست کجاست.. با شنیدن اسم جونگ مین از دهان هیونگ جون وحشت کرد.. حس عجیبی که انگار او رو به عقب برگردوند.. برای یک لحظه به نظرش رسید گذشته نه چندان دور ممکنه تکرار بشه و همه نگرانی ها دوباره برگردن.. دستپاچه و هول به هیونگ جون نگاه کرد.. گوشه لباسش رو گرفت و پرسید..

هیون جونگ: چی شده؟.. چیزیش شده؟ کی اومده چه خبره..

هیونگ جونگ اول کمی عقب رفت و با تعجب به هیون نگاه کرد ولی از چشمهای هیون جونگ نگرانیش رو تشخیص داد و با لبخندی دلنشین به چهره روبروش دستی به شونه اش کشید..

هیونگ جون: نه خیالت راحت.. اون حالا همه چیزو می دونه.. و فکر کنم بخاطر کارای زیر زیرکی شماها حالا دیگه همه مشکلاتش حل شده.. هر چند منو دخالت ندادین..

هیون جونگ نفس راحتی کشید و وقتی ذره ای دلخوری در لحن هیونگ جون حس کرد دستش رو گرفت و کمی فشرد.. آروم گفت: هی.. هیونگ جون.. باور کن اگر مجبور نبودم یونگ سنگ هم دخالت نمی دادم.. خطرناک بود..

هیونگ دست هیون جونگ رو گرفت و کشید.. : خیلی خب بیا بقیه شو تو جمع تعریف کن.. جونگ مین می خواد حرف بزنه فکر کنم وقتش باشه یه چیزایی گفته بشه...

هیون جونگ بلند شد و ایستاد.. نگاهی به هیونگ جون انداخت و براندازش کرد.. ابروهاش رو کمی در هم برد و با چشم های ریز شده گفت: ببینم جایی می رفتی؟ این موقع شب؟

هیونگ جون جا خورد و نیشخندی زد.. سرش رو کج کرد و با انگش اشاره اش خاروند: ام.. خب میخواستم برم هواخوری.. ولی خب نرفتم دیگه.. حالا بریم جونگ مین منتظره..

هیون جونگ چشم غره ای رفت و گوش هیونگ جون رو گرفت: میریم ولی حواسم هست میخواستی بری بیرونا.. اونم تنها تنها..

هیونگ اعتراض کرد: خب مگه بچه م.. یاه...

هیون جونگ خندید و کمر هیونگ جون رو گرفت: آره دیگه..

کمرش رو هل داد و با هم از اتاق بیرون اومدن و به جایی که کیو جونگ و یونگ سنگ هنوز نشسته بودن و جونگ مین هم روبروی اونها چونه اش رو روی دستهاش که به زانوهاش تکیه داده بود  گذاشته و منتظر بود..کیو جونگ و یونگ سنگ هم به نظر منتظر چیزی بودن.. هیونگ جون به سمت او رفت و کنارش نشست و دستی به شونه اش کشید و جونگ مین بهش نگاه کرد.. و بعد به هیون جونگ که روبروی اونها کنار کیو جونگ نشست خیره شد.. نگاهش رو به  فرش زیر میز کشوند و آروم شروع کرد: متاسفم.. اما بهتر نبود بهم می گفتین؟.. اینطوری این همه فکرای عجیب غریب نمی کردم.. و حالا بخاطرشون این قدر عذاب وجدان نداشتم..

هیون جونگ ابروهاش رو بالا برد و در واقع هر سه نفر روبرو همین قیافه رو داشتن..

یونگ سنگ نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و با تعجب گفت: عذاب وجدان؟.. منظورت اینه که جونگ مین عذاب وجدان پیدا کرده..

به نظر میومد هر سه این رو شوخی گرفته بودن اما وقتی جونگ مین ادامه داد سکوت برقرار شد..

جونگ مین: آره.. چون من هیون جونگو دیدم.. همون شبی که با چوسون رفتی بار دیدمتون..

کیو جونگ و هیونگ جون به سمت هیون جون برگشتن ولی یونگ سنگ نگاه آرومش به جونگ مین بود.. که با ادامه صحبتش اون دو هم دوباره به لب های او چشم دوختند..

جونگ مین: چیزایی که بهت گفت رو شنیدم.. از این که اون می خواست تو حرفاشو باور کنی ناراحت نبودم.. از این که دستتو می گرفت ناراحت نبودم.. چیزی که منو شوکه کرد این بود که حرفاشو باور کردی.. یعنی.. من فکر می کردم که اینطوره.. من هیچ حسی بهش نداشتم.. جز تنفری که دلیلش این بود که کسایی رو که دوست داشتمو ازم گرفته بود.. اول پدرم.. بعدشم دوست و برادرمو.. اگر همینطور ادامه پیدا می کرد.. کم کم داشتم تصمیم می گرفتم از گروه برم... بخاطر اون و کاراش.. من می دیدم که میری دیدنش و باهاش خوبی.. آره حسودیم می شد ولی نه بخاطر لبخند اون به تو.. بخاطر این که تو باهاش خوب بودی.. هیون جونگ.. خیلی دیوونه ای.. خیلی دیوونه ای که این کارو کردی.. می دونم که بخاطر من بوده.. حالا دیگه می دونم فقط همین بوده.. و من.. لطفا منو ببخش.. این چیزا داشت منو می کشت.. واقعا متاسفم.. 

هیون جونگ با لبهای بسته فقط گوش می داد.. نگاه نگاه جونگ مین منتظر بود.. کیو جونگ و هیونگ جون هم منتظر به او نگاه می کردن که صدایی سکوت دوباره بر قرار شده رو شکست اما اون صدا از کنار کیو جونگ بود و این صدای نرم و آروم یونگ سنگ بود که پاسخ داد: اون از تو دلخور نیست جونگ مین.. مطمئنم همون روزی که من هر چیزی رو که از زبونت شنیدم بهش گفتم.. فقط گفت درستش می کنم..  گفت که ممکنه جونگ مین متوجه چیزی بشه و باید سعی کنیم این اتفاق نیوفته اما اگر اینطور هم بشه مهم نیست باید کارمونو کنیم.. از اول هم آماده این بوده.. پس نیازی نیست عذاب وجدان داشته باشی.. چوسون.. نگاه کوتاهی به هیون جونگ انداخت و وقتی اثری از مخالفت ندید ادامه داد: چوسون از اولین باری که مارو دیده بود .. به هیون جونگ جور دیگه ای نگاه می کرد.. از وقتی ازدواجتون رسمی شد.. هیون جونگ هیچ وقت چیزی نگفت تا زندگیت خراب نشه.. ما به پدرش چیزی نگفتیم ولی فکر کنم تو حق داشته باشی اینو بدونی که برادرت.. هیچ وقت بهت خیانت نکرده..

جونگ مین سر تکون داد و لبش رو گاز گرفت.. کم کم چشمهاش خیس می شد.. دقیقا نمی دونست چرا اما احساساتش اجازه ی بروز می خواستن.. و او نمی تونست مانع اونها بشه.. هیون جونگ بلند شد و به سمتش رفت کنارش نشست و دستش رو دور گردن او انداخت..

هیون جونگ: یاه.. اگر چیزی بهت نگفتم بخاطر این بود که خطر ناک بود.. تو اصلا برادر زنتو می شناسی؟.. اون یه قاچاقچیه خطرناکه.. با چند تا از دوستام راجع بهش تحقیق کردیم.. برای همین نمی خواستم هیچ کدومتون درگیر بشین.. نمی دونستم ممکنه چی بشه..

شدت گریه جونگ مین بیشتر شد و هیون جونگ با خنده گفت: آیگو.. ای وای.. گریه نکن.. انگار بیبیمون عوض شده..

هیونگ جون با نیشخندی سرش رو بالا گرفت که یونگ سنگ به سمتش اومد و با خنده پشت گردنش کوبید: البته هیچ کس جای تورو نمی گیره..

کیو جونگ هم از سمت دیگه کنار هیون جونگ نشست و با خنده به شونه جونگ مین زد..

کیو جونگ: واقعا.. هیچ حسی بهش نداری؟

چهار نفر دیگه با چشمهای گرد شده سمت او برگشتن..

هیون جونگ که نزدیک او بود پرسید: نکنه تو..

کیو جونگ اخم کرد و گفت: البته که نه.. یا ایشششش به چی فکر می کنین.. همینجوری پرسیدم!

البته خودش هم می دونست علت پرسشش چیز دیگه ای بود.. و اونهم وابستگی ای بود که این چند روز در عمق چشمهای خواهرش نسبت به جونگ مین میدید.. که البته رفتار جونگ مین هم بی تاثیر نبود.. این که او هر روز داوطلب می شد که ایون آه رو که حالا دیگه خودش مطمئنا همه مسیر ها رو یاد گرفته بود برسونه بی ارتباط با این حس و گمان کیو جونگ نبود.. هر چند سعی می کردن اینهارو اتفاقی جا بزنن ولی تقریبا همگی متوجه تکرار سه چهار باره این اتفاقی ها شده بودن..

جونگ مین دستش رو دور گردن هیون جونگ انداخت و چند لحظه ای او رو در آغوشش گرفت و سریع عقب کشید.. اشکهاش رو پاک کرد و با لبخندی رو به هیونگ جون گفت: نچ.. بیبی خودتی..

هیونگ جون کوسنی رو از زیر پای یونگ سنگ به زحمت بیرون کشید و به سمت جونگ مین پرت کرد و بقیه برای در امان موندن از ضربات اونها بهم از کاناپه بلند شدن و روبروی اونها روی زمین نشستن و به حالت بامزه اونها می خندیدن...

.................................................................................

با احساس شادی عجیبی از خواب بیدار شد.. حس خوبی داشت.. مثل یه شادی بی دلیل.. عجیب بود.. اما واقعی.. حسی که چند وقت بود تجربه ش نکرده بود.. زندگی گاهی اوقات پیچیده میشد.. جوری که نمی ذاشت زیبایی صبح رو ببینی.. از جا بلند شد و به سمت چنجره رفت.. پرده رو کنار کشید و برگشت و به چهره غرق در خواب یونگ سنگ نگاه کرد.. واقعا که چه چهره معصومی داشت.. لبخندی به لب آورد به سمت حمام اتاق رفت ولی وقتی چشمش به صفحه گوشیش روی میز اتاق افتاد مکث کرد.. به سمتش رفت و پیام طولانی ای که از هوانگ براش رسیده بود رو خوند.. لبخند محوی به لب آورد و جواب کوتاهی فرستاد..

"دعوتتون قبوله آقای داماد.. میام.."

و ارسال رو لمس کرد..

................................................................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : سه شنبه 20 آبان 1393 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.