تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep33
سلام دوستان خوشگلم.. چه خبرا؟ دلتون برام تنگ شده میدونم
خب خب.. دو قسمت دیگه تموم می شه.. و این قسمت هم به تلافی نبودنم زیاااااده.. و البته شوکم داره
خب با این که نویسندگیم چنگی به دل نمی زنه ولی خودم این قسمتشو دوست دارم..

دوست دارم احساستونو بهش بدونم.. و این که ممنونم که همراهم تا اینجا اومدین
تنکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
پوستر کار خودمه.. بهم نخندینا دلم نیومد نذارمش
جوونیام ساختمش اون موقع که تازه نوشتنشو شروع کرده بودم..


قسمت سی و سوم

بی حس از جا بلند شد و به صورت خواهرش که روی زمین کنار تختش خواب بود نگاه کرد و بعد به ساعت.. کمی سرش رو خاروند و به یاد آورد چرا اونجا خوابیده.. ایون آه گفته بود باید زودتر بیدار بشه و برای همین خواسته بود که امشب رو پیشش بخوابه تا صبح زودتر اونو هم بیدار کنه.. کش و قوسی به بدنش داد و دستهاش رو به بالا کشید و گردنش رو به چپ و راست تکون داد.. به سمت ایون آه خم شد و شونه اش رو چند باری تکون داد: ایون آه.. پاشو.. پاشو باید بری..
ایون آه تکونی خورد و با باز کردن چشم هاش سری تکون داد  که کیو جونگ متوجه بشه بیداره.. از جا بلند شد و حوله ش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت تا ایون آه بتونه از سرویس اتاق خودش استفاده کنه و به سمت اتاقی که جونگ مین اونجا خوابیده بود متعلق به یونگ سنگ بود و از قرار معلوم اون شب یونگ سنگ جای دیگه خوابیده بود شاید اتاق هیونگ جون یا هیون جونگ.. به اطرافش نگاهی انداخت و به نظر می رسید مثل بیشتر اوقات خودش اولین کسی بود که بیدار شده.. سرویس اتاق یونگ سنگ رو انتخاب کرد، نیم نگاهی به جونگ مین خوابیده انداخت و داخل حمام شد.. جلوی روشویی صورتش رو شست که  زنگ در به صدا در اومد و کیو جونگ با ابروهای بالا رفته و اخمی که نشون می داد گیجه و سردرگم به این فکر می کنه صبح به این زودی کی پشت در خونه اوناست..
صورتش رو خشک کرد و حوله رو روی شونه اش گذاشت و کمی موهاش رو مرتب کرد و جلوی در ورودی مکثی کرد و درو باز کرد.. لحظه ای متعجب موند و بعد با لبخند سلام کرد: اوه.. کی بوم... سلام..
کنار رفت تا کی بوم وارد بشه اما از جاش تکون نخورد و بازوی کیو جونگ رو گرفت: سلام هئونگ.. صبر کن.. نمی خوام بیام تو..
کیو جونگ برگشت و ایستاد: مگه نمیخوای هیونگ جونو ببینی؟
کی بوم: نه با خودتون کار دارم.. اِم..
به اطراف و پشت سر کیو جونگ نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد خبری از هیونگ جون نیست شونه کیو جونگ رو گرفت و جلو کشید و چند جمله ای نزدیک گوشش گفت..کیو جونگ لحظه ای به کی بوم متعجب نگاه کرد وبعد سر تکون داد و خندید..
کیو جونگ:باشه باشه.. آره می شناسیمش.. حتما!
کی بوم با کیو جونگ دست داد و با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت... کیو جونگ لبخند موزیانه ای به لب آورد و به سمت اتاق هیون جونگ رفت.. اول از همه باید به اون می گفت..
.................................................................................
چشم هاش رو باز کرد.. نمی دونست چرا صبح به این زودی ذهنش او رو بیدار کرده.. مثل وقت هایی که کار مهمی داشت.. فکر کرد.. چشم بند رو از چشمش برداشت تا روشنی روز رو ببینه.. به ساعت روی عسلی نگاه کرد واقعا خیلی زود بود اما توی این دو هفته هر روز برای تمرین همین موقع بیدار شده بودن این نبود.. باید دلیل دیگه ای می بود.. کمی بیشتر فکر کرد و با شنیدن صدای کیو جونگ مثل برق از جا پرید.. خودش بود.. ایون آه... دیروز توی راه بهش گفته بود که فردا باید زودتر از روزای قبل برسه دانشگاه.. اگر می خواست دوباره اونو برسونه باید عجله می کرد.. سریع به سمت حمام اتاقش دوید و با عجله کارهاش رو انجام می داد..
توی راهرو به آشپز خونه نگاهی انداخت و مطمئن شد کیو جونگ توی آشپز خونه ست.. پشت در اتاق کیو جونگ ایستاد و چند ضربه آروم به در زد.. ایون آه با عجله عطرش رو استفاده کرد و کیف دستیش رو برداشت و بعد از جا دادن گوشیش در اون نگاه دیگه ای به خودش انداخت و درو به روی جونگ مین باز کرد..
جونگ مین: صبح بخیر.. پس بیداری.. بریم؟
نفسی کشید و لبخند زیبایی به لب نشوند: بریم..
ایون آه از رک بودن جونگ مین احساس راحتی می کرد.. شاید هر کس دیگه ای بود اینطور نبود اما جونگ مین با این کارش بار روی دوشش رو کم تر می کرد.. شاید سوالی که می خواست بپرسه اما امکانش رو نداشت.. سوالی که ته دلش می دونست چیه اما جرات به زبون آوردنش رو نداشت.. حتی با خودش... وقتی جونگ مین بازوش رو کشید و با عجله به سمت ورودی می بردش و هم زمان حرف می زد: سر راه برات صبحونه می خرم یه جایی هست که می دونم این موقع صبح غذای گرم داره... دیرت می شه بخوای اینجا بخوری..
این آه سر تکون داد و مطیعانه با او می رفت.. جونگ مین در رو باز کرد و کمر ایون آه رو به بیرون هل داد و کفشش رو برداشت که دستی مانعش شد.. سرش رو بالا گرفت و با چهره جدی کیو جونگ روبرو شد..
ایون آه متوجه مکث جونگ مین شد و به سمت در برگشت: چرا ایستادی پس اوپـ...
با دیدن حالت کیو جونگ کمی هول و دست پاچه شد.. دلیل محکمی برای این حالت نداشت اما نمی تونست جلوش رو هم بگیره.. میخواست حرفی بزنه که جونگ مین پیش دستی کرد و با لحنی که به نظر می رسید می خواد کیو جونگ رو مجاب کنه گفت: چیزی شده کیو جونگ؟ ایون آه دیرش شده.. باید زودتر برسونمش..
کیو جونگ کمی به جونگ مین خیره موند... نگاهش معنی دار تر از چیزی بود که جونگ مین متوجهش نشده باشه.. اما خلاف انتظار جونگ مین نفسی کشید و گفت: می دونم.. لطف می کنی می رسونیش...
جونگ مین متوجه طعنه توی لحن کیو جونگ شد اما وقتی خودش اشاره مستقیمی نکرده بود چیزی نگفت.. این راه برای حالا بهتر بود.. شاید هنوز خیلی زود بود که خودش یا دیگران بخوان احساسات جدید او رو بپذیرن..
جونگ مین: خواهش می کنم.. می دونی که مهارت من توی رانندگی از همه تون بهتره.. پس زودتر و البته سالم می رسونمش.. توام می تونی بعدا لطفمو جبران کنی..
با لبخندی به کیو جونگ نگاه می کرد که با حرف کیو جونگ لحظه ای مات موند..
کیو جونگ هم لبخندی در پاسخ به جونگ مین روی لب آورد و بعد به ایون آه نگاه کرد: چرا من؟ خودش باید جبران کنه!... اونی که می رسونیش!..
ایون آه به روشنی تغییر رنگ داد.. جونگ مین خندید و سرش رو پایین انداخت و در تائیدش گفت: درسته.. حالا بریم..
کیو جونگ: صبر کن.. یه چیزی باید بگم بعد برو.. مهمه..
چشمکی زد و ادامه داد: فکر کنم ازم تشکر کنی که زود بهت گفتم..
جونگ مین سرش رو کج کرد: چی..
کیو جونگ به ایون آه که به نظر بی قرار می رسید انگار واقعا دیرش شده بود نگاه سریعی انداخت و بی اراده یقه جونگ مین رو گرفت و جلو کشید و به سرعت نزدیک گوشش چیزهایی گفت که جونگ مین رو هر لحظه شگفت زده تر کرد.. چند ثانیه بعد جونگ مین با چشم های گرد شده از توضیحات سریع کیو جونگ به او نگاه کرد: واقعا؟.. جدی می گی؟
کیو جونگ: آره.. خب پس فهمیدی باید چی کار کنی؟.. راستی به ایون آهم بگو.. توی راه.. اِم.. نه هیچی دیگه.. برین دیگه دیر شد امروز کلی کار داریم..
جونگ مین سرخوش خندید و بی مهابا دست ایون آه رو گرفت و با خودش کشید و برد.. ایون آه که غافلگیر شده بود برگشت و با عجله با کیو جونگ خداحافظی کرد و وقتی از در خونه دور می شدن و به سمت ماشین جدید جونگ مین که هدیه پدرش بود می رفتن ازش می پرسید چی شده و جونگ مین با شیطنت جواب های سر بالا بهش می داد و صدای اعتراض ایون آه رو در می آورد..
.................................................................................
 توی آینه به رقص نامنظم خودش خیره بود.. کلافه بود که نمی تونست تمرکز کنه.. می خواست اما نمی تونست.. نگاه ها و رفتار مشکوک چهار نفرشون اون هم ناگهانی و هماهنگ با هم.. حرف زدن های در گوشی شون.. به نظر می رسید موضوعی باشه که فقط اونه که خبر نداره.. همه این ها کلافگیش رو بیشتر می کرد.. سعی کرد این افکار رو دور بریزه و روی تمرین و حرکاتش تمرکز کنه.. بار دیگه جلوی چشمش یونگ سنگ نزدیک گوش جونگ مین چیزی گفت و کیو جونگ هم به شونه هیون جونگ کوبید و هر چهار نفر خندیدن و حتی لحظه ای نگاه زیر چشمی جونگ مین به خودش رو دید.. این واقعا غیر قابل تحمل بود.. دوباره داشتن اونو نادیده می گرفتن.. عجیب بود اما حس می کرد بهش برخورده.. می دونست نباید چنین فکری کنه اما دست خودش نبود.. حالا هم بخاطر اشتباه های زیادش که در اثر نبود تمرکز چند بار اتفاق افتاد و تکرار شد، منیجر وادارش کرده بود نیم ساعت بیشتر تمرین کنه و گاه و بی گاه زیر چشمی از آینه به استراحت بقیه که همراه با خنده های بلندشون بود نگاه های عصبی و حسرت بار و تا اندازه ای کینه جویانه بندازه.. وقتی بلاخره گوشی منیجر زنگ خورد و برای کاری فراخونده شد به او هم اشاره کرد که می تونه تموم کنه و بره.. هوفی کشید و همونجا کف سالن نشست.. گوشه لبش رو جوید و ناگهان سرش رو به رست چرخوند و با حرص بلند شد.. سمت پسرا رفت و با نزدیک شدنش به اونها به خاطر واکنش عجیب و دوباره هماهنگی که دید عصبانیتش کامل شد.. همگی به محض رسیدن هیونگ جون کنارشون ساکت شدن و هر کسی مشغول جمع کردن وسایلش شد.. چشمهاش رو ریز کرد و با صدای پایین و تهدید آمیزی گفت: یاه.. چه خبره.. چرا همه تون دارین یه چیزیو قایم می کنین..  
کسی جوابش رو نداد و این بار تقریبا فریاد کشید: یااااااااااااه.. گفتم چی شده که به من نمی گین..
هیون جونگ سرش رو به سمتش چوخوند و لحظه ای گفت: قراره چیزی شده باشه؟..
هیونگ جون چشمهاش رو در حدقه چرخوند و آهی کشید و دوباره کمی عصبانی فریاد زد: معلومه که هست.. اگر بعدا بفهمم باز سرکارم گذاشتین.. هوووووووف... به نفعتونه همین الان بگین.. یاه جونگ مین.. تو بگو..
جونگ مین که سرش رو توی ساک ورزشیش برده بود و بی صدا می خندید با شنیدن اسمش از جا پرید و سریع برگشت جوری که به پشت روی زمین افتاد: هان من؟ چی بگم؟.. به من چه چرا از من می پرسی؟
هیونگ جون چشم هاش رو ریز کرد: پس از کی بپرسم.. پس یه چیزی هست؟.. صداش رو بالا برد و چشم هاش رو گشاد تر کرد و انگشتش رو به سمت همه ی اونها چرخوند و با اعتراض گفت: یاه. شماها.. اگر نگین.. دهانش رو باز و بسته می کرد تا تهدیدی به زبون بیاره اما متوجه نیشگونی که کیو جونگ از پهلوی جونگ مین گرفت و آخ خفیفش نشد و همگی بی تفاوت به پرسش ها و تهدید های پر سر و صدای او وسایلشون رو واقعا جمع کردن و یکی یکی از کنارش رد شدن و با لبخند به چهره عصبانی و متعجب و چشمهای گرد شده بامزه اش کا در این مواقع تا آخرین حد باز می شد گذشتن.. در آخر یونگ سنگ به شونه اش ضربه آرومی زد و گفت: یاه.. بیا بریم خونه.. گمونم امشب باید جایی بری..
هیونگ جونگ جا خورد و چونه اش رو عقب کشید و سرش رو به سمت دیگری چرخوند و متفکر با اخم پرسید: آره.. نامزدی دوستمه.. هوانگ جانگ هئونگ.. اما تو از کجا می دونی هئونگ؟
یونگ سنگ لبخند گشادی به لب آورد و ضربه ی دیگری به شونه اش زد و گفت: جونگ مین اس ام اساتو می خونه! واقعا نمی دونی؟
و با خنده ضربه سوم رو به شونه اش زد و دور شد.. هیونگ جونگ که خشک شده بود و چند بار پلک زد تا حرف یونگ سنگ رو برای خودش بررسی کنه رها کرد و از در سالن بیرون رفت.. هیونگ جون چشم هاش باز تر شد و ناگهانی به سمت در سالن دوید و فریادش راهرو رو لرزوند: یااااااااااااااااااااااااه.. پارک جونگ مین!
.................................................................................
تمام طول راه هیونگ جون با اخم بامزه ای کنار کیو جونگ رو به پنجره به حالت دلخوری نشسته بود و با کسی حرف نمی زد.. البته کسی هم تلاشی برای به حرف آوردنش نمی کرد.. لبش رو جمع کرد و زیر چشمی به اونها که در سکوت به کار خودشون مشغول بودن و همچنان قصدی برای حرف زدن نداشتن نگاهی انداخت و آه آرومی کشید.. کیو جونگ تکونی خورد و هیونگ جونگ خوشحال از این که کسی قصد داره باهاش حرف بزنه به سمتش برگشت اما کیو جونگ رو به راننده گفت: هئونگ همینجا پیاده می شم..
ابروهای هیونگ جون بالا رفت اما وقتی کیو جونگ به سمتش برگشت دوباره به حالت قبلش به سمت پنجره برگشت و کیو جونگ با خنده سری تکون داد و به یونگ سنگ چشمکی زد و پیاده شد..
هیونگ جون دوباره لبهاش رو کج کرد و به خیابون خیره بود که این بار صدای یونگ سنگ رو شنید که می خواست پیاده بشه.. با اخم نگاهی به پشت سرش جایی که یونگ سنگ پیاده می شد انداخت و به هیون جونگی که طبق معمول در حال چرت زدن بود نگاه کرد.. سری تکون داد و با خودش گفت: دوست دختر دارن دیگه.. لبش رو لیسید و آروم تر نشست ولی با شنیدن صدای جونگ مین که می گفت اون و هیون جونگ هم پیاده می شن راست نشست و به رفتن اونها نگاه کرد.. وقتی در ون بسته شد گیج به دور و برش که خالی شده بود نگاه کرد.. آهی کشید و تکیه داد.. "معلومه خبریه که به من نمی گن.. نچ.. بیخیال بلاخره که می فهمم"
تکیه داد و چشم هاش رو بست.. "این خوبه یکم بخوابم امشب مهمونی دعوتم.. بهتر که خونه تنهام.. یه تیپی بزنم.. یه خوشی بگذرونم.. هایششت.. آره هیچ کدومشونم نمی برم..!"
با چشم های بسته موزیانه خندید و کمی جا به جا شد..
................................................................................
 بی قرار بود و خوشحال.. از وقتی کیو جونگ باهاش تماس گرفته بود و گفته بود امشب با هم به مهمونی دعوتن مدام دور اتاقش چرخیده بود و بعد از کلی وسواس برای انتخاب لباس که دو ساعت و نیم وقت برده بود حالا با این که کاملا آماده بود اما هنوز بدون آروم و قرار دور خودش توی اتاقش می چرخید.. وقتی زنگ در به صدا در اومد جیغ کوتاهی کشید و از اتاق بیرون دوید و فریاد زد: من باز می کنم..
مادرش با خنده تایید کرد و این جانگ با اشتیاق زیادی درو باز کرد و سریع گفت: کیو جونگ اوپا من آماد..
اما با دیدن شخصی که روبروش بود حرفش رو ناتموم گذاشت.. نمی دونست چی بگه..  تنها زیر لب اسمش رو به زبون آورد: وو یانگ..
شخصی که جلوش ایستاده بود سر تا پاش رو نگاه کرد و با تحسین گفت: عالی شدی.. مطئنم کیو جونگ خیلی از دیدنت خوشحال بشه.. البته که این طوره..
با لبخندی که شرمندگی در اون حس می شد منتظر واکنشی از این جانگ بود.. اما چیزی که فکرش رو نمی کرد اتفاق افتاد.. این جانگ دستش رو کشید و داخل خونه برد و با دلخوری پرسید: یاه.. کجا بودی؟ می دونی همه ما چقدر نگرانت بودیم؟ حالت خوبه؟  با اخم غلیظ تر ادامه داد: فقط می خواستی کیو جونگ منو بزنی و رابطه مونو خراب کنی و بری آره.. خیلی بد جنسی نمی بخشمت..
با بد جنسی مشخصی دروغ گفته بود تا با دادن عذاب وجدان بهش تلافی کنه اما هنوز خیلی مطئن نبود.. شاید هنوز هم وو یانگ تغییر نکرده باشه.. اما لحظه ای بعد خیالش راحت شد.. وویانگ با حالت ترسیده ای پرسید: واقعا؟ یعنی ولت کرد؟.. یعنی.. یاه پسره عوضی فکر می کردم آدم خوبیه باید برم حقـ..
می خواست عقب بره اما این جانگ سریع به سمتش چرخیده بود و بازوش رو چسبیده بود و اعتراض کرد: یااااه.. کی گفته.. شوخی کردم دیوونه نشو دوباره.. احمق دیوونه
وویانگ با چشم های ریز بهش نگاه کرد: مطمئنی؟.. دلم واسه کتک کاری تنگ شده
این جانگ توی سرش کوبید و هلش داد عقب: البته.. یاه.. حق نداری دوباره این کارو کنی..
وویانگ خندید و گفت: آیگو.. می دونستم.. فکر کردی می تونی منو فریب بدی.. چطور می تونه ولت کرده باشه در حالی که دو دقیقه پیش بهم گفته می خواد ببرتت مهمونی!
این جانگ ابروهاش رو بالا برد و ضربه محکمی به بازوی وویانگ کوبید: یاه.  
و صدایی از پشت سر هر دو اونها حرفشون رو تایید کرد: البته که ولش نمی کنم.. این بانوی زیبا پرنسس منه.. چطور می تونم این کارو کنم..
هر دو به عقب چرخیدن و کیو جونگ رو دیدن که جلوی در ایستاده بود.. لباس برازنده ای به تن داشت و مثل این جانگ آماده بود..
این جانگ لبخند زد: کیو جونگ.. واو... فوق العاده شدی عشق من!
کیو جونگ:اوووو... ممنونم..
به جلو خم شد و دست این جانگ رو بوسید: ممنونم بانوی من.. حالا افتخار همراهی به من می دین؟
به وویانگ چشمکی زد و وویانگ شصتش رو برای کیو جونگ بالا برد و خندید..
این جانگ با ذوق لبش رو گاز گرفت و بیرون رفت و بازوی کیو جونگ رو گرفت و بعد از خدا حافظی کوتاهی باهم دور شدن و وویانگ درو بست و نفسی کشید.. باید به پدر و مادر سلام می کرد..
................................................................................
یونگ سنگ با لبخند ملایمی به حرکات ظریف و زیبای عشقش نگاه می کرد و از باز شدن چهره اش و لبخندهایی که گاه به گاه به لب می آرود و لباس هایی رو که یونگ سنگ براش انتخاب کرده بود رو امتحان می کرد خوشحالی عمیقی رو در قلبش حس می کرد.. حسی که هیچ چیز جاش رو نمی گرفت.. به لطف احساسش و گرمای قلبش تونسته بود تا اندازه زیادی حال عشقش رو تغییر بده و این بهترین اتفاقی بود که می تونست بیوفته..  
هه جین موهاش رو به سمتی از صورتش انداخت و رو به یونگ سنگ  با حالت پرسش ماننده منتظر موند.. یونگ سنگ قدمی جلو برداشت و با وسواس خاصی او رو برانداز کرد.. وقتی نگاهش به صورت فرشته اش رسید نتونست مقاومت کنه و تمام حسش رو با جمله ای که به لب آورد بروز داد: تو یه فرشته ای عزیزم..
هه جین لبخند عمیق تری زد و نزدیک تر شد و بوسه لطیف و آرومی به لبهای یونگ سنگ نشوند و یونگ سنگ دستهاش رو به دور کمر هه جین حلقه کرد و او رو کمی به خودش فشرد و موهاش رو نوازش می کرد.. هه جین نگاه آرومش رو از چشم های مهربون و عاشق یونگ سنگ نمی گرفت که با صدای بچه گانه ای از هم فاصله گرفتن و به عقب برگشتن..
کیونگ سو: من چطور شدم؟
هر دو به سمتش رفتن و یونگ سنگ با وسواس کمی به موهای کیونگ سو دست کشید و اون هارو حالت داد و هه جین هم لباس رو توی تن برادر کوچکش مرتب کرد.. یونگ سنگ عقب رفت و بعد از برانداز کلی دستش رو بالا برد و شصتش رو نشون داد: یه جنتلمن واقعی..
هه جین خندید و پیشونی کیونگ سو رو بوسید: عالی شدی عزیزم..
........................................................................................
کتش رو مرتب کرد وبه تیپ خودش توی آینه خیره شد.. لبش رو گازی گرفت و چند باری به دو طرف چرخید و با تحسین گفت: واو.. تو حرف نداری پسر.. اگر می شد خودم تورت می کردم.. خندید و چشمکی زد: ببینم می تونی چند تا خوشگلشو بندازی تو تله.. آههه.. معلومه هرکی که اونجاست.. نچ نچ.. برای همه تون متاسفم..
دوباره خندید و با این فکر که امشب کلی به خودش می رسه و خوش می گذرونه و اینطوری از پسرا انتقام می گیره بشکنی زد و از خونه خارج شد..
..................................................................................................
هیونگ جون

................................................................................................
استرس زیادش باعث می شد بی قرار مدام به اطرافش سرک بکشه.. باورش نمی شد اینجاست.. با خودش فکر می کرد یعنی اونم میاد؟.. نمی دونست کار درستی می کنه یا نه اما در اون لحظه نمی تونست تصمیمش رو عوض کنه.. نه حالا که تا اینجا اومده بود.. حتی خانواده ش رو هم آورده بود.. نمی تونست جلوی مادرش همه چیز رو انکار کنه.. با ورود هوانگ جانگ از جا بلند شد.. هوانگ جانگ با لبخند تحسین آمیزی سومین رو با چشم هاش برانداز کرد و جلو اومد: واو.. عالیه.. خیلی خوشگل شدی.. اوم.. این رنگ واقعا بهت میاد عزیزم..
سومین با تعریف هوانگ جانگ لبخند کم رنگی به لب آورد اما لرزش دستهاش به وضوح استرس زیادش رو به نمایش گذاشت..
هوانگ جانگ نزدیک تر شد و شونه های سومین رو گرفت: آروم باش.. فقط به من اعتماد کن باشه؟..
سومین فقط تونست سر تکون بده و بازوی هوانگ جانگ رو که به سمتش دراز شده بود رو قبول کنه و به آرومی همراهش به سالن خونه اونها که حالا تقریبا از دوستان نزدیک هوانگ جانگ پرشده بود بره.. جایی که می دونست حالا دبل اس هم اونجا هستن.. و شاید "او"
...................................................................................................
اینم سومین

..................................................................................................
پیاده شد و با دیدن ماشین های متعدد پارک شده که اغلب اونهارو می شناخت لبخندی به لب آورد و با اعتماد به نفس لبخندی به لب آورد و بعد از سلام و احوال پرسی مختصری با چند نفر از دوستان مشترکشون با هوانگ جانگ وارد شد.. همونطور که انتظارش رو داشت اولین چیزی که دید نگاه تحسین گر و پر حسرت دختر هایی بود که با شوق و ذوق بهش سلام می کردن و او هم با لبخند های پر رنگی بهشون جواب می داد.. اما با ورودش به سالن پذیرایی لبخندش محو شد و جاش رو به تعجب داد.. با تعجب زیادی که کاملا مشخص بود به صحنه عجیب روبروش خیره مونده بود.. امکان نداشت.. اونها این جا چی کار می کردن.. کیو جونگ به همراه این جانگ و ایون آه که کنار اونها ایستاده بود و جونگ مین هم نزدیک اونها بود.. یونگ سنگ کنار هه جین و پسر کوچکی که می دونست باید برادر هه جین باشه و  در آخر صف هم هیون جونگ اونجا روبروش ایستاده بودن و می خندیدن و حرف می زدن.. با حرص قدمی به سمتشون برداشت.. این دیگه زیاده روی بود هوانگ جانگ همسایه و دوست صمیمی اون بود چرا اونها باید دعوت شدنشون رو اینطور مخفی می کردن.. اصلا چه دلیل داشت گیج شده بود و قدم دوم رو برداشت اما با صدای کسی که ورود شخصی رو خبر می داد و در صدای دستها عنوان اون شخص رو گم کرد ناخود آگاه به اون سمت برگشت و با چیزی که دید قلبش تپیدن رو فراموش کرد.. این چی بود.. این درست نبود.. شاید اشتباهی اومده بود.. نه.. شایدم فقط یه شوخی مسخره بود.. شاید هم دوباره هالووین شده بود.. پس چرا کسی ماسک نزده بود؟.. این چه معنی ای داشت.. سرش گیج رفت و قدمی به عقب افتاد.. نمی تونست تعادلش رو حفظ کنه.. چطور می تونست اونجا بمونه.. بمونه و تماشا کنه.. نه نباید می موند.. تا کسی متوجه حضورش نشده بود باید بر می گشت و می رفت.. با قدم بعدی بهت زده به عقب برگشت و قصد فرار داشت.. نفسش گرفته بود از این خفقان.. به هوای تازه نیاز داشت.. اما دستی بازوش رو گرفت و او رو نگه داشت.. به چهره شخصی که جلوش بود و جلوی فرارش رو گرفته بود نگاه کرد.. جونگ مین بود.. صداش رو خیلی مبهم شنید.. با حرکت لبهاش فهمید که می گفت: نرو.. اما چرا باید نمی رفت؟.. چرا می موند و عشقش رو بازو به بازوی دوستش تماشا می کرد.. دوستی که برادرش محسوب می شد.. برادری که بهش اعتماد کرده بود و حتی راز عشقش رو بهش گفته بود.. همه چیز رو.. به حماقت خودش پوزخندی زد.. قلبش مچاله می شد.. نمی تونست بمونه سعی کرد دستش رو از چنگ جونگ مین آزاد کنه و بره اما نتونست.. خفقان زیاد گلوش رو چنگ زد و لحظه بعد سیاهی تنها چیزی بود که می دید... و در بین اون سیاهی.. عشقش که مثل فرشته ها توی اون لباس آبی مثل پری دریایی می درخشید...




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.