تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep34
دروووووووووووووود دوستان گلم.. ببخشید بخاطر تاخیر زیادم بسییییییییییییی میانه
اما این قسمت.. همچین پربار و طولانی... و اینکه.. نیمه نهایی می باشد

خیلی نوشتنش طول کشید و اصلا ازش راضی نیستم.. ولی خب.. دیگه دارین از شرم خلاص میشین..
پوستر از خودم... :| کاش سفارش میدادم به بادا جون.. بادا جون اگر بودی بیا واسه فاینال سفارش بدم :|

تنکیـــــــــــــــــــو از این که باهام بودین.. خیلی خوشحالم
برای داداشیمون هم دعا کنیییییییییییییین کمرش باز اوف شده


صدای هم همه مبهمی می شنید.. سرش کمی گیج بود اما چشمش رو باز کرد و بخاطر هجوم نور تند آباژور بالای سرش دردی اطراف عضله چشمش پیچید و وادارش کرد اونهارو دوباره ببنده. صدای نگرانی رو شنید که اسمش رو صدا میکرد و کم کم صداهای دیگری رو هم شنید که هر کدوم نگران او رو صدا می زند.. نزدیک تر از همه صدای برادرهاش بودنن. برادر کوچک خودش و جونگ مین.. و صدای ظریف و دخترانه ای که به نظر می رسید از گریه گرفته.. این بار سرش رو پایین گرفت و کم کم هشیاریش کامل می شد..
-    هئونگ.. هئونگ بیدار شدی؟..
-    یاه.. هیونگ جونا.. جون... چشماتو باز کن..
-    او..پا..
چشم هاش رو باز کرد و لحظه ای به روبروش خیره موند.. باورش نمی شد چرا این همه چشم به اون زل زده بودن.. اول کمی معذب شد و بعد متوجه اشخاصی که دورش ایستاده یا نشسته بودند نگاه کرد.. و متوجه دختری شد که روی زمین جلوی پاش زانو زده بود و اشک می ریخت.. بی اختیار اسمش رو به زبون آرود..
هیونگ جون: سو..مین!..
سومین به جلو خم شد و ساق پای هیونگ جون رو گرفت و بلند بلند بغضش رو خالی می کرد.. هیونگ جون متعجب و کمی وحشت زده به بقیه نگاه کرد وبعد از نیم نگاهی به هوانگ جانگ که بالای سر سومین ایستاده بود و فقط به او نگاه می کرد روی زمین نشست و شونه های سومین رو گرفت و سعی کرد نگاهش رو به سمت خودش برگردونه.. حس عجیبی داشت نمی تونست موقعیت رو درک کنه مثل خواب عجیب غریبی بود که طولانی شده و او رو به آشفتگی آزار دهنده ای دچار کرده.. چرا اینطور بود.. صدا های اطرافش به جای روشن کردن موقعیت او رو گیج تر می کرد.. تصمیم گرفت این سکوت مبهم رو بشکنه و سوالی بپرسه شاید کسی جوابی بهش بده..
هیونگ جون: حالت خوبه.. سومین.. چی شده.. چرا.. گریه می کنی؟.. هوم؟..
 سومین سرش رو کمی بالا گرفت و به هیونگ جون خیره شد.. اشکهاش هنوز از چشمش می ریختند و اون هارو مثل الماس درخشان سرخ رنگ جلوی چشم های هیونگ جون نمایش میدادند.. هیونگ جون نفسش رو حبس کرد.. نمی تونست این رو ببینه.. فرارتر از حد شکیبایشش بود.. دستهاش رو از شونه های سومین به دور کمرش حلقه کرد و او رو به آغوشش فشرد..
سومین با صدای گرفته ای جواب داد: اوپا.. تو.. هنوزم مثل قبلی.. هنوزم اول حالمو می پرسی.. اوپا.. متاسفم.. من.. دوست دارم!..
همین حرف کافی بود تا هیونگ جون به بهت فرو بره و صحنه های قبل از بیهوش شدنش رو به یاد بیاره..  سومین رو از آغوشش جدا کرد و به هوانگ جانگ که همچنان روبروش پشت سر سومین ایستاده بود نگاه کرد.. گره ابروهاش در هم رفت و سرش رو بالا گرفت..
هیونگ: هئونگ.. تو.. واقعا.. امشب.. سوم..
نتونست حرفش رو ادامه بده.. فقط نگاه دیگری به سومین که همچنان اشک می ریخت انداخت و بعد به کسانی که اطرافش ایستاده بودن و دستش رو ستون بدنش کرد و بلند شد..
سومین دست هیونگ جون رو گرفت نگه داشت... هیونگ جون برگشت و با نگاهی که سعی می کرد خالی باشه خودش رو عقب کشید و بی هیچ حرفی قصد رفتن داشت.. اما فشار انگشتان ظریف سومین او رو متوقف کرد.. نفسی کشید و با نیمه صورتش به سمتش برگشت.. سرش پایین بود و به سومین نگاه نمی کرد.. خودش دلیل کارش رو نمی دونست.. هر چه بود.. غرور نبود.. شاید هر کسی که از دور او رو می دید و از ماجرای بین این دو خبر داشت چنین قضاوتی درباره احساسش داشت اما خودش مطمئن بود.. اگر سومین این رو نمی خواست.. حتی اگر تا ابد نمی تونست فکر کردن و دوست داشتنش رو توی قلبش فراموش کنه و کنار بذاره باز هم اگر او نمی خواست می تونست همینطور ادامه بده.. اما حالا چی.. وقتی اون رو در این وضعیت می دید... کنار دوست و همسایه قدیمیش.. محرم رازش..  

چه کاری از دستش بر می اومد.. اگر چهره خندانش رو در اون لحظه شوم ندیده بود می تونست بمونه می تونست به قلبش فرصت بده اما حالا.. توانش رو نداشت.. نمی خواست خورد بشه حداقل نه جلوی چشم برادرها و خانواده ش.. خرد شدن احساسش کافی بود نمی خواست کس دیگری هم این رو در چهره ش ببینه.. سومین به حرف اومد و دوباره سکوتی که با هق هق های خفه ش شکسته می شد شکست: اوپا.. خواهش می کنم.. می دونم اشتباه کردم.. می دو..نم.. قلبتو شکستم.. اما فقط یه لحظه به حرفم گوش بده... اگر نخواستی بمونی.. برو.. من..من.. متاسفم... خیلی دیر.. ارزش مهربونیتو فهمیدم.. ارزش حمایتتو.. و ... حرف دل خودمو.. که.. که.. مکث کرد و سعی کرد هیونگ جون رو که حالا حالتش کمی تغییر کرده بود به سمت خودش برگردونه و هیونگ جون مخالفتی نکرد و به چشمهای خیس سومین نگاه کرد تا تمام شهامتش رو ازش بگیره اما این بار سومین فقط چشمش رو به روی همه چیز بست و ادامه داد: که خیلی دوست دارم.. اوپا.. من... عاشقت شدم.. و بلاخره بازوی هیونگ جون رو رها کرد و هق هقش رو با دستهاش خفه کرد.. هیونگ جون گیج و مبهوت پلک زد و کامل رو به سومین قرار گرفت و دقیق بهش نگاه کرد و نگاهش رو به سمت هوانگ جانگ برد.. سومین همونطور با چشم های بسته اشک می ریخت و منتظر بود.. می ترسید چشم هاش رو باز کنه و هیونگ جون رو روبروی خودش نبینه..  هوانگ جانگ سرش رو به علامت مثبت تکونی داد و با لبخند به سومین اشاره کرد و لب زد: دیدی گفتم.. از دست رفته.. و چشمکی به هیونگ جون بهت زده زد..
 هیونگ جون با همین حرکت کوچک او متوجه عمق اشتباهش شد با شرمندگی سرش رو پایین انداخت اما با حرکت شخصی که پشت سرش بود از جا پرید... شخصی پس گردنی محکمی به سرش کوبید و برگشت و تا ببینه کی بوده اما همون شخص او رو به جلو هل داد طوری که به سومین برخورد کرد و صدای جونگ مین رو شنید: گلابی به جای این اداها بغلش کن..
 ایستاده مارو تماشا می کنه.. با این حرکت جونگ مین به خودش اومد و بعد از لبخند بزرگی دست هاش رو دور کمر سومین  که  که حالا در آغوشش با چشم های خیس و بهت زده به او چشم دوخته بود حلقه کرد و صمیمانه او رو به سینه اش فشرد تا درد دل تنگی ش رو تسکین بده.. و اما بی خبر از دل بی قرار سومین رو که در حسرت این آغوش می سوخت.. عجیب بود حالا خوابی رو که مدت ها پیش دیده بود رو به یاد آورد.. و به شیوه شگفت آوری اون شخص ناشناس رو حس کرد.. نگاه گرمش رو.. میتونست صدای قلبش رو بشنوه که می گفت این مرد توئه.. همون نگاه آرامش بخش رو احساس کرد و دست هایی که حالا از حرارت آغوش مردش گرم می شد رو دور کمرش حلقه کرد.. به نظر می رسید تا مدت ها از این حس دلپذیر جدا نخواهند شد.. هیچ کدوم به فکر عقب رفتن نبودند که صدای خنده و همهمه اطراف و بعد صدای کف زدنی که سالن رو پر کرد اون ها رو از سرزمین رویاییشون بیرون کشید تا متوجه اطرافشون بشن.. سومین با خجالت لبش رو گاز گرفت و سرش رو بلند کرد و به هیونگ جون که با لبخندی که از لب هاش جدا نمی شد نگاهی انداخت و داغ شدن گونه هاش رو که مطمئنا حالا سرخ شده بودن رو حس کرد و زیر چشمی به اطرافش نگاه کرد و ترجیح داد دوباره سرش رو در سینه هیونگ جون مخفی کنه اما با صدایی چشمهاش تا آخر باز شد و به سمت جمعیت برگشت و دستهاش رو توی هوا تکون می داد.. صدایی که از جونگ مین شروع شد: ببوسش!.. و با تکرار اون بقیه رو هم با خودش همراه کرد و قبل از همه این جانگ بود که با خنده به بازوی کیو جونگ زد و هر سه باهم و بعد ازو اونها همه حتی مادر هیونگ جون هم صدا شدن.. سومین بیشتر از این نمی تونست سرخ بشه و هیونگ جون با خنده همچنان به صورت بامزه اش خیره شده بود و با صدای اطرافیانش با ابرو های بالا رفته میخندید و به سومین نزدیک می شد که اون با شرم سعی می کرد عقب بره و غر غر می کرد اما بین دست های هیونگ جون اسیر بود و نمی تونست عقب بره که و با اشاره های ابرو و زیر لب می گفت: نه.. اوپا.. نه.. اما با صدایی همه به سمت راست اونها برگشتند.. صدایی بلند تر از جمعیت به گوش رسید.. صدای دورگه پسر نوجوانی که از بین جمعیت به زحمت راهش رو باز می کرد و جلو می اومد: یاه.. اول اجازه بگیر هئونگ! اون خواهر منه.. هیونگ جون متعجب به برادر سومین که با ابروهای گره خورده و جدی به او خیره بود نگاه کرد و به سمتش خم شد و جلوی حالا چشمهای گرد شده یوری لبخندی زد و گفت: خب.. اجازه هست داداش کوچولو؟.. اوم... خواهر خوشگلتو ببوسم؟
یوری که حالا مثل خواهرش کمی رنگ به رنگ شده بود با صدای آروم تری پرسید: می تونم بهت اعتماد کنم؟
هیونگ لبخند گشادی زد و به شونه یوری کوبید: البته.. من با دوست دخترام خوش برخوردم!... و صدای اعتراض سومین و ضربه آرومی که به بازوش خورد خنده اش رو پهناور تر کرد و یوری رو مهبوت تر.. یوری بعد از چند بار پلک زدن فقط سری تکون داد و قورت داد و گفت: شما چقدر خوش تیپی!.. و صدای خنده کی بوم رو شنید و به مستش برگشت.. کی بوم به شونه اش ضربه ای زد و رو به هیونگ جون گفت: یاه.. رقیب پیدا کردم.. هئونگ هنوز هیچی نشده دلشو بردی..
هیونگ جون با نیش باز به سمت سومین چرخید و سومین به سمتی اشاره کرد و هیونگ جون با دنبال کردن رد نگاهش به خانم مسنی رسید که با لبخند کنار کی بوم ایستاده بود.. هیونگ جون متوجه شد که باید مادر سومین باشه و احترام گذاشت.. این بار صددای اعتراض کیو جونگ بلند شد: یاه.. پس بوستون چی شد؟؟؟.. داشتیم دراما می دیدما..
صدای خنده جمعیت بلند شد و بعد از اون تایید های بقیه و سومین دوباره میخواست با خجالت سرش رو پایین بندازه که با حرکت هیونگ جون غافلگیر شد.. اول صورتش و بعد لبهاش اسیر دست ها و لبهای نرم هیونگ جون شدن و بوسه های داغ و کوتاهی که طولانی تر می شدن.. و کم کم صدای کف زدن ها تبریک های بقیه از ذهن هر دو محو می شد تا تنها ترانه ی لمس عاشقانه های لبهای محبوبشون رو که آرامش رو در قلب هر دو زمزمه می کرد به گوش بسپرن..
بعد از چندین دقیقه لذت بخش بلاخره سومین تکونی خورد و دستش از گردن هیونگ جون شل شد و هیونگ جون با لبخند محوش از او جدا شد و لبش رو از شادی گاز گرفت..
هیون جونگ با لبخند عمیقی غرق درتماشای این صحنه بود که لرزش جیبش رو حس کرد.. کمی از جمعیت فاصله گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد و تماس رو جواب داد.. شماره ناشناس بود و منتظر موند تا طرف مقابل حرف بزنه و دقیقه ای بعد صدای آشنایی او رو به خودش آورد و هشیار تر از قبل دور تر شد و تقریبا جلوی در ایستاد: الو.. هیون جونگ.. بلاخره گرفتیمش.. ژاپن بودن.. سر معامله بودن که گرفتیمشون..
هیون جونگ: خوبه.. خداروشکر..
:هیون جونگ.. اون مساله چی شد؟
هیون جونگ: حل شد.. پدرش واقعا با خودش خیلی فرق داره.. دلم براش می سوزه.. راستی.. میتونی کاری کنی که دادگاهش علنی نباشه و کسی اسمشو نیاره؟
:بخاطر.. پدرش؟
هیون جونگ: آره.. واقعا بی انصافیه بخاطر بچه ش تنبیه بشه.. حس می کنم خیلی نقشی تو تربیتشون نداشته.. وگرنه اینجوری نمی شدن..
صدای خنده شنید و بعد: باشه باشه.. سعیمو می کنم.. فکر نمی کنم قاضی مشکلی داشته باشه به هر حال برای خیلی از شرکتای معروف و روئساشون این کارو میکنن.. حالا این یکی که تو داری میگی که نسبتیم باهاش نداری فکر کنم واقعا استحقاقشو داشته باشه.. من دیگه میرم اینجا خیلی شلوغه..
تماس رو قطع کرد و دستش رو روی قفسه سینه اش گرفت و نفس راحتی کشید: بلاخره میتونم با خیال راحت برم سر کار و زندگی خودم.. یاه.. پارک جونگ مین باید تلافی همه اینارو سرت در بیارم.. برای خودش علامت فایتینگ نشون دادن و به سمت جمعیتی که حالا با خوشحالی جشن گرفته بودند رفت.. امشب رو می تونست با خیال راحت با برادراش خوش باشه.. اما لرزش دوباره گوشیش که هنوز توی دستش بود باعث شد برگرده و به دیوار تکیه بزنه با دیدن چهره زیبایی که قلبش رو با لبخند شاد و آرامش بخشش به لرزه وا می داشت بی درنگ تماس رو وصل کرد..
هیون جونگ:عزیزم..!..
لحنش مثل همیشه شاد بود اما با خبری که حالا بهش میداد می تونست حس کنه از خوشحالی بی حد اشک رو که در چشم هاش حلقه میزد حس می کنه..
هیون جونگ: و..واقعا؟.. کیم ملیا.. داری جدی می گی؟.. می تونم امیدوار باشم؟...
  صدای شاد و پر انرژیش دوباره به گوشش رسید و این بار نتونست جلوی حجوم احساسات شادش رو بگیره و با گازی که از لبهاش گرفت و اشکهایی که تند و تند میریختن  رو مهار نکرد..
هیون جونگ: پس.. دیگه تموم شد.. ملیا.. آخر همین هفته... سر قرارمون که هستی؟..
و این بار بله محکمی که شنید بهترین کلمه ای شد که در زندگیش شنیده بود... بقیه مکالمه ش چنان با هیجان همراه بود که با خنده ی ملیا همراه شد و در آخر تپش قلبش رو با ضربه های آرومی به قفسه سینه ش آروم کرد و در حالی که برای آخر هفته ای که چندین سال منتظرش بود برنامه ریزی می کرد به سمت جمع شاد روبروش برگشت.. می تونست خبرهای دیگه رو بعدا به پسرا بده.. حالا فقط باید خوش بگذرونه و ذهنش رو از استرسی که این مدت تحمل کرده بود خالی می کرد..
.................................................................................
چند روز بعد جو خونه گروهی به شدت قابل ملاحضه ای با ماه گذشته تفاوت کرده بود.. همه سرزنده و پر انرژی بودند و صبح ها صدای خنده هر شش نفر به گوش همسایه ها می رسید.. البته بجز هیون جونگ که بطرز مشکوک و قابل توجهی غیبت های زیادی در تمرین ها مرتکب می شد و موجب تعجب همه پسرا شده بود.. هر چند منیجر و بقیه اعتراضی نمی کردن و بقیه هم به این نتیجه رسیدن رئیس ازش کاری رو خواسته و کنجکاوی نمی کردن. جونگ مین بخاطر حمایت های پدرش کاملا روحیه ش رو بدست آورده بود و البته حالا حضور شخص جدیدی که حس جدیدی رو هم همراهش به قلبش هدیه داده بود.. شخصی مثل خواهر دوستش.. دوستی که مثل برادر بهش نزدیک بود اما این روز ها ترس دلنشینی هم تجربه می کرد.. ترسی مثل مورد قبول واقع نشدن.. چه از طرف ایون آه و چه کیو جونگ.. ملاقات های پر تعداد هر روزه اونها برای همه وجود حسی بین اونها روشن کرده بود و ولی هیچ کدوم شهامت ابراز نداشتن... کیو جونگ چیزی نمی گفت و منتظر بود.. مطمئن بود خواهرش خیلی شکیبا نیست و به زودی راز دلش رو که در چهره ش پیدا بود به زبون خواهد آورد اما درباره جونگ مین.. هنوز نمی تونست مطمئن باشه.. شاید جونگ مین بعد از شکستی که به تازگی تجربه ش کرده بود نمی تونست به شروع یه رابطه جدید و رسمی فکر کنه اما.. رفتارش چیز دیگه ای نشون می داد.. با این حال تنها به راه خونه تا دانشگاه با ایون آه اکتفا کرده بود.. کیو جونگ تصمیم گرفت تا به هر دو اونها زمان بده... به نظرش منطقی ترین راه همین بود.. اما.. چندان طول نکشید که متوجه شد نمیتونه به این سکوت رضایت بده.. و این دیدار های بی مناسبت ممکنه به خواهرش آسیب جبران ناپذیری بزنه... چیزی که هرگز تاب نمی آورد.. چیزی که نمی تونست و نمی خواست تصورش رو هم کنه..
نزدیک ظهر بود و تک تک کوفته از دوش بعد از تمرین باز هم بدون هیون جونگ روی کاناپه افتادن.. اول از همه کیو جونگ بود.. و بعد یونگ سنگ کنار او و پشت به کمرش و بعد از اون هم هیونگ جون بود که به عمد روی پای یونگ سنگ فرود اومد ولی یونگ سنگ فقط برای راحت کردن جای خودش کمی جا به جا شد و سرش رو روی شکم هیونگ جون گذاشت و سر هیونگ جون رو روی کمر کیو جونگ که بخاطر حرکت ناگهانی او افتاده بود انداخت جوری که کمر کیو جونگ و سر هیونگ جون بهم برخورد بدی کردند و صدای اعتراض هر دو بلند شد اما با ورود جونگ مین هر سه با شیر جه ی به موقعی از روی کاناپه روی زمین شیرجه زدن تا زیر دست و پای جونگ مین نمونن.. کیو جونگ: هوففففف... هیتلر..
هیونگ جون: واقعا که اسبی.. سه نفر آدم زنده و بالغ باید از دستت فرار کنن هایشششت!..
یونگ سنگ سرش رو به لبه کاناپه تکیه داد و به ناله ای اکتفا کرد و سرش رو روی پای کیو جونگ انداخت: وای.. بازم من لیدر شدم.. واقعا که خیلی افتضاحه.. اونم وقتی جونگ مینم باشه!..
هر سه به حرفش خندیدند و با باز شدن در و ورود ایون آه توجهشون به اون سمت جلب شد.. ایون آه با سری پایین و دو بسته بزرگ توی دستش وارد شده بود.. به نظر گرفته می رسید و بر خلاف هر روز که با صدای بلند سلام می کرد خیلی آروم سلامی گفت و راه اتاق کیو جونگ رو در پیش گرفت... هر چهار نفر با ابروهای بالا رفته رفتنش رو تماشا می کردند که کیو جونگ دستش رو ستون بدنش کرد تا قبل از جونگ مین که با ورود ایون اه اور رو زیر نظر داشت و نیم خیز شده بود به سمتش بره.. کیو جونگ قبل از ورود ایون آه به اتاقش به او رسید.. بسته توی دستش رو که متوجه شد سبک تر از چیزیه که فکر می کرد گرفت و بعد با دست دیگرش بازوی مخال ایون آه رو نگه داشت...
کیوجونگ: چیزی شده؟.. چرا اینشکلی شدی؟ مشکلی پیش اومده؟.. توی راه اتفاق بدی برت افتاده؟..
همون لحظه در باز شد و هیون جونگ از در وارد شد و ایون آه با اشاره به هیون جونگ پاسخ داد: نه.. هیون جونگ اوپا منو رسوند... چیزی نشده اوپا.. فقط.. سرش رو پایین تر برد و بسته دیگه رو روی زمین کنار پاش رها کرد و به سینه کیو جونگ چنگ زد: اوپا.. باید برم.. .. اوپااا.. خو..خوابگاهمون در..رست شده..
کیو جونگ اخم کمرنگی به پیشانی آورد و ایون آه رو به آغوشش گرفت: عزیزم.. دلت گرفته میخوای از پیشمون بری نه؟.. خب.. عزیزم تو که سئولی.. هر وقت خواستی می تونی بیای بهمون سر بزنی.. مگه نه؟..  
ایون آه سرش رو بالا گرفت و به کیو جونگ نگاه کرد: می تونم؟..
کیو جونگ خنده شیرینی کرد و با انگشت اشاره اش آروم به پیشونی خواهرش ضربه ای ضد: البته که میتونی.. بچه شدی؟.. برای همچین چیز کوچیکی گریه می کنی؟..
هر چند خودش بهتر می دونست این حال بد ایون آه فقط به رفتن از خونه گروهی و دوری از برادرش که مدتها از هم جدا زندگی می کردن نیست اما نمی تونست جور دیگه ای هم این رو عنوان کنه..  
 ایون آه لبخندی زد و گفت: پس.. من می رم وسایلمو بردارم.. باید تا دو روز دیگه برم..
کیو جونگ موهای خواهرش رو کنار زد و پیشونیش رو بوسید: دیگه ناراحت نباش.. بهت سر می زنم..
ایون آه سری تکون داد و وارد اتاق شد.. کیو جونگ برگشت و کنار یونگ سنگ روی زمین دراز کشید و به جونگ مین که بازوش رو روی شقیه اش گذاشته بود تا کسی متوجه اخم های درهمش نشه نگاه کوتاهی کرد و آهی کشید.. به نظر نمی رسید قصدی برای بروز دادن و اعترافی داشته باشه.. تا حدودی این حتی خیالش رو راحت می کرد.. شاید این برای ایون آه هم بهتر بود.. حالا که داشت از خونه می رفت و دور می شد شاید این رابطه نوپا هم تمام بشه.. با این که به نظر کمی بدجنسی می رسید اما اگر عمق و احساسی نداشت همین بهتر که تا قبل از اینکه احساس خواهرش بیشتر درگیر می شد تمام بشه..
با صدای زنگ در همگی به هیون جونگ که تازه از حمام بیرون اومده بود و موهاش رو خشک می کرد نگاه کردن وهیون با حرکت هماهنگ سر چهار نفر به سمتش لحظه ای مکث کرد.. دستش رو با حوله دور گردنش بالا آورد: خیلی خب تسلیم من باز می کنم!
و در حالی که زیر لب چیزی در باره لیدر بودن و احترام و ترس و جذبه غر غر می کرد به سمت در رفت و بعد از برداشتن آیفن و نگاه مختصری که به چهره های آشنای پشت در انداخت بدون توجه درو باز کرد اما لحظه ای بعد با چشم های گرد شده به سمت آیفن برگشت.. باورش نمی شد.. به نظرش چشمهاش اشتباه میدید برای همین چند بار چشمهاش رو مالید و دو باره به صفحه خیره شد.. به نظر می رسید واقعی باشه و حالا... درسته دارن میان تو...
فکرش رو بلند گفته بود و هیونگ جون با تعجب پرسید: کیا؟..
هیون با صدای بلندی: آقای نا و دخترش.. چوسون.. پاشیـــــــــــن! جمع کنین دارن میان تــــــو..
و خودشم هم به سمتی شیرجه رفت و لباس هاش رو از دور و اطراف جمع کرد و به داخل اتاقش پرت کرد و به دنبال او بقیه هم بهمین شکل از جا پرین و مشغول جمع و جور سریع آشوبی شدن که تا چند دقیقه پیش با برگشت از تمرین بوجود آورده بودن.. تنها جونگ مین بود که تمام واکنشش این بود که بلند شد و با اخمی بین پیشونیش به روبرو زل زده بود و به نظر توی فکر غرق بود.. هیونگ جون در حال کشیدن جورابش از زیر پای جونگ مین بود و به شونه اش ضربه ای زد: جونگ مین.. پاشو.. چرا ماتت برده.. زنت..آ.. نه زن سابقت با پدرش اومده... نیاز نیست غمبرک بگیری لابد اومدن عذر خواهی.. و یونگ سنگ با خنده اضافه کرد: آره.. تازه اگر بخوان دوباره به زور شوهرت بدن ما نمی ذاریم.. هیون جونگ در حالی که خودش هم عصبی بود اما نیشخندی زد و با تایید حرف کیو جونگ گفت: آره عزیزم خیالت راحت می گیم فعلا قصد ازدواج نداری تازه جهازتم کامل نیست آماده نیستیم شوهرت بدیم.. نیشخندی زد و کوسنی که جونگ مین به سمتش پرت کرده بود رو توی هوا گرفت و به سمت هیونگ جون که سعی داشت پوست میوه رو زیر مبل جا بده پرت کرد: یاه اونجا نذار.. یادمون میره بو می گیره..
با صدای در ورودی جونگ مین هم با اخم آشکاری از جا بلند شد و یونگ سنگ دست هیونگ جون رو که هنوز با پوست میوه ها در گیر بود گرفت و او رو به اتاق خودش برد و درو بست.. هیون جونگ رو به جونگ مین لبخند ساده ای زد و خیلی آروم گفت: من میرم.. و جونگ مین سری تکون داد.. متوجه بود چرا هیون جونگ نمی خواد اونجا باشه و بهش حق می داد.. تنها کیو جونگ بود که به سمت در رفت و قصد نداشت جونگ مین رو تنها بذاره.. البته نه فقط بخاطر جونگ مین.. سلام کرد و اونهارو به داخل راهنمایی کرد..
جونگ مین جلو رفت و به آقای نا احترام گذاشت و سلام کرد.. نگاه کوتاهی به چوسون انداخت و بخاطر حضور پدرش در مقابل سلام آروم او فقط سری تکون داد.. نا ایل وو جلو تر اومد و شونه های جونگ مین رو بین دست هاش گرفت: پسرم.. متاسفم می دونم خیلی مشتاق این دیدار نیستی و حقت هم هست.. اما.. هنوز حرف هایی باقی مونده که باید زده بشه.. من .. متاسفم که بچه هام با زندگیت بازی کردن و .. واقعا شرمنده ام.. امروز دخترمو اینجا آوردم که حداقل کاری که باید رو انجام بده و هر چند که تاثیری هم در جرمش نداره و تو بهش نیازی نداری اما ازت عذر خواهی کنه.. خودش به این نیاز داره.. خواهش این پیرمرد خطاکارو قبول می کنی؟.. پسرم داره جزای کار هاش رو می بینه..  واقعا متاسفم.. به من اجازه این کارو میدی؟..
جونگ مین به چشم های خسته پیرمرد که بوضوح می شد شکست رو در چهره اش ببینه نگاه میکرد  و نمی تونست خواهشش رو رد کنه.. دلش به حالش می سوخت و نمی تونست باعث ناراحتی بیشترش بشه.. لبخندی زد و تعظیمی کرد: البته.. کاری ازم بر بیاد برای شما انجام میدم.. شما تقصیری توی این ماجراها نداشتین.. من می دونم شما پدرمو راضی کردین و برای این ازتون ممنونم..
نا ایل وو لبخند کم رنگی زد: این که فقط.. جبران اشتباهاتمون بود.. اشتباهات خانواده من در حق تو.. جونگ مین سری تکون داد و به نا ایل وو اشاره کرد تا بشینه و کیو جونگ هم پشت سر اونها رفت و کنار جونگ مین و رو بروی اونها رفت.. چوسون بدون گفتن حتی یک کلمه تنها به سلام اولش اکتفا کرده بود کنار پدرش جا گرفت و با اشاره پدرشه که به جونگ مین اشاره کرد از جا بلند شد و ایستاد.. جونگ مین نگاه بی حالتش رو به صورت او داد.. بخاطر جرفی که زده بود باید می شنید..
چوسون با صدایی که به نظر می رسید لرزان باشه گفت: اوپا.. من.. واقعا متاسفم.. خیلی بهت بد کردم.. اما حالا میدونم چقدر خوب بودی و من قدرتو ندونستم.. پدر.. یعنی عمو بهم گفت که می خواد یه فرصت دیگه بهم بده.. قول میدم همسر خوبی برات باشم.. میتونم؟
نا ایل وو چشم هاش رو چرخوند و نگاه سرزنش باری به دخترش انداخت و رو به جونگ مین گفت: معذرت میخوام.. این خواست پدرته درسته ولی این اصلا به معنی این نیست که تو مجبوری قبولش کنی  یا این که پدرت ازت دلخور می شه.. تصمیم با خودته.. من بهت حق میدم.. و حتی ازت میخوام برای تنبیه دخترمم که شده قبولش نکنی.. هر چند خواسته قلبیم این نیست اما این برای اونم بهتره.. باید بدونه از دست دادن توی زندگی چقدر سخته.. باید فرق چیزهای با ارزش و بی اهمیت رو بفهمه.. و وجدانم بهم اجازه نمیده که اجازه این کارو بدم اما..هنوزم تصمیم با خودته پسرم..
جونگ مین نفسی کشید و با اخمی به فکر فرو رفته بود.. کیو جونگ کنارش لبش رو از داخل می جوید و دستش رو مشت کرده بود تا از نفس های عصبیش جلو گیری کنه... جونگ مین فقط گوش می داد و هنوز حرفی نزده بود..
.................................................................................
نگاهش به جونگ مین بود.. منتظر بود واکنشی ببینه اما قلبش تاب نیاورد و درو نیمه باز رها کرد و کنار در روی زمین شنید.. صورتش رو با دست هاش گرفته بود.. نمی تونست و نمی خواست ببینه.. نمی خواست با دیدن حالتی در چهره جونگ که قلب بیچاره اش به تردید تعبیرش می کرد درد قلبش رو زیاد کنه.. فقط منتظر بود.. منتظر صدای آرامش بخشش.. آوایی که حالا می تونست باعث ویرانیش بشه..
.................................................................................




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 05:19 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.