تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream-ep35-the end
دروووووووووووود دوستان.. بسی خوشحالم که قسمت آخره.. از دستم خلاص میشین..
البته میدونم دلتون برام تنگ میشه ... خب من این وبو دوست داشتم و برای همین داستانمو اینجا گذاشتم
و تمامش کردم.. بازم میگم این اولین داستان من بود و میدونم سراسر اشکال بوده.. مهارتی برای نویسندگی نداشتم و ندارم و همیشه فقط با حس می نویسم
و به همین خاطر هیچ وقت اسم نویسنده رو خودم نمی ذارم.. برای نویسنده بودن باید هر دو رو داشت.
 بازم از همراهیتون ممنونم و بخاطر نظرات خوشگلتون
امیدوارم این قسمتو هم دوست داشته باشین..
اگر دلتون برام تنگ شد می تونین بیاین وب خودم چون منم دلم برای همه دوستای گلم تنگ می شه
شاید در آینده داستان جدیدی شروع کنم خدارو چه دیدین.. البته فعلا فرصتشو ندارم
تنکیـــــــــــــــــــــــــو
از بادا جووووونم هم ممنونم بخاطر این که کلی اذیتش کردم ولی پوستر خوشگلشو ازم دریغ نکرد..
دوستان قدیمی و جدید.. توی وب خودم چند تا داستان جدید رو شروع کردم هر کسی مایله میتونه با همراهیش خوشحالم کنه..
marikyu-dreamss.mihanblog.com

راستی این قسمت آخری لطفا اگر یکی از اشکلات فراوانم به ذهنتون مونده باشه بگین..(گفتم یکی یعنی حداقل اگر حوصله دارین خب بیشتر بگین ممنون میشم)

قسمت سی و پنجم
(پایان)

جونگ مین بعد از شنیدن حرف های چوسون سرش رو پایین انداخت و بعد از پوزخند کوتاه و نامحسوسی به سمت کیو جونگ برگشت و گفت: بگو همه بیان.. همه رو بیار اینجا.. باید باشن..
کیو جونگ قدر چند لحظه با نگاه گنگی به جونگ مین خیره موند و باز با احترامی رو به نا ایل وو راه اتاق پسرا رو در پیش گرفت.. تقریبا به وسط هال رسیده بود که جونگ مین با یاد آوری چیزی دستش رو از زیر چونه اش برداشت و رو به کیوجونگ چرخید و صدا زد: ایون آه رو هم بیار..
چوسون با شنیدن حرف جونگ مین جا خورد و با فکر کردن به اسم ایون آه و یاد اوری این که اون خواهر کیوجونگه با چشم های تنگ شده به جونگ مین خیره شد.. حس غریبی که ته دلش رو قلقلک می داد رو تجربه کرد.. شاید آغاز همون چیزی بود که پدرش ازش حرف می زد.. حس از دست دادن.. با چهره ای که دوباره به رنگ واقعی خودش نزدیک شده بود دوباره نشست و دست هاش رو جلوی سینه اش بهم گره زد و به کیو جونگ که یکی یکی در اتاق هارو زد و چیزی گفت و با رسیدن به آخرین اتاق وارد شد نگاه کینه جویانه ای انداخت.. جونگ مین رو به نا ایل وو ادامه داد: ببخشید..حالا که خواستین.. می تونم بیشتر بهتون کمک کنم که دخترتون بیشتر به خودش بیاد؟
نا ایل وو کمی جا خورد اما با اطمینان پاسخ داد: بله..  اگر بازم کاری کرده که من ازش خبر ندارم.. هر طور که می دونی...بهتر متوجه اشتباهاتش میشه عمل کن.. کاری که من نتونستم انجام بدم.. متاسفم که اینهارو ازت میخوام.. جونگ مین سری تکون داد و لبخندی زد.. با نشستن تک تک یونگ سنگ هیونگ جون و هیون در مقابل اونها چوسون با حالتی که به مجرمان در انتظار اعلام حکم میموند و پشیمانی از حضورش و عدم رضایتش رو می رسوند دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و به نقطه نامعلومی روی پیراهن جونگ مین که درست روبروی او بود خیره شد..
.................................................................................

وارد اتاق شد و با نگاهش به دنبال ایون آه جستجو می کرد و با دیدن او در اون وضعیت عصبی تر از سکوت جونگ مین روبروی ایون آه نشست.. با گرفتن دستش ایون آه تکونی خورد و از جا پرید.. با عجله اشک های بی شمارش رو که تا روی گونه هاش کشیده می شدند و از برجستگی گونه اش به آغوشش می ریختند پاک می کرد و سعی کرد بلند بشه.. شرمنده سرش رو پایین گرفته بود و به دنبال توجیهی برای وجود اونها بود که کیو جونگ با حرکت ناگهانیش فرصت هر انکاری رو ازش گرفت.. با صدایی نه چندان خونسرد ولی آروم گفت: گریه نکن.. اول ببین چی میشه.. بعدش اگر انتخابشو کرد و به تو آسیبی زد با من طرفه..
ایون آه شرمزده و غمگین به آغوش برادرش پناه برد و بغضش رو فرو خورد.. باید قوی می بود و اجازه نمی داد شکستنش رو حس کنه.. نه بیشتر از این چیزی که دیده... به آرومی دستهاش رو از گردن کیو جونگ باز کرد و لبخندش رو که با گونه های سرخ شده ش خوشگلتر شده بود آروم گفت: من..  چیزی نیست اوپا..  فقط دلم گرفته که از پیشت می رم..
کیو جونگ لبخندی زد و رد اشک روی گونه او رو با سرانگشتش کنار زد و با چشمهایی کمی ریز شده و با شکایت محسوسی گفت: آیگو.. من خواهر کوچولومو بهتر می شناسم.. در ضمن منم که بازیگرم ... سعی نکن منو گول بزنی.. البته فهمیدنش خیلی سخت نبود.. رفتارتون همه چیز رو نشون میداد.. مطمئنم بقیه پسرا هم می دونن..  و باعث شد گونه های خواهرش بیشتر از قبل گر بگیره و سرخ رنگ بشه..
ایون آه: اوپا... ببخشید می خواستم.. می..
کیو جونگ حرفش رو قطع کرد و سریع گفت: میدونم منتظر بودی اون اول بگه.. ولی بعد از این مخفی نکن.. با من حرف بزن باشه؟.. ایون آه با سری که هنوز پایین بود تایید کرد و کیو جونگ دستش رو به موهای ایون آه کشید و بعد از کمی مرتب کردنش با دو دست صورت خواهرش رو گرفت و رو به روی خودش قرار داد و با نگاه مهربان حمایت گر همیشگی اش گفت: حالا همون خواهر محکم و خندون خودم باش.. جونگ مین خواسته همه باشیم.. نمی دونم میخواد چی بگه ولی خواست که توام باشی.. فکر کنم شنیدی که مخصوصا اسمت رو گفت.. بازم میگم نگران نباش.. هر چند جونگ مین خیلی وقتا غیر قابل پیش بینیه ولی.. یادت باشه همیشه حمایت منو داری..
ایون آه لبخندی زد و با خجالت دست کیو جونگ رو که سعی داشت لباس او رو مرتب کنه پس زد  و اعتراض کرد: اوپا.. خودم درستش می کنم.. و لبه یقه اش رو مرتب کرد..
کیو جونگ: یاه.. اون موقع که بزرگت می کردم تو نمی تونستی.. نمی دونی من برای تو مثل بابا ام.. خندید و دست ایون آه رو گرفت و با خودش از در بیرون برد.. ایون آه با لبخند ملیح و آرومی به دنبال او رفت و بعد از سلام و احترامی به آقای نا روی مبل دو نفره کنار کیو جونگ نشست..
  جونگ مین با ورود اون ها به جمع لبخند به لب با نگاهش به اون ها خوش آمدی گفت و رو به چوسون برگشت.. همین کافی بود تا ایون آه اعتماد به نفسش رو در برابر افراد غریبه جمع بدست بیاره.. نمی دونست نتیجه چی می تونه باشه اما قلبش به اندازه کافی گرم شده بود..
جونگ مین نفسی کشید و در حالی که به چوسون چشم دوخته بود با دستش به پسرها و ایون آه اشاره کرد: باید از اون ها هم عذر خواهی کنی.. و چوسون مشخصا جا خورد و چشم هاش گرد شد و به خودش اشاره کرد: من؟... برای چی باید .. از همه اینا.. اما با صدای پدرش که گلوش رو صاف میکرد امیدوار به سمت او برگشت.. شاید او نمی خواست دخترتش مجبور باشه این کار رو انجام بده.. اما با اخم متفکر پدرش روبرو شد که بهش اشاره می کرد و به جونگ مین.. به نظر می رسید او هم می گفت به حرف جونگ مین گوش بده.. براش غیر قابل تحمل بود.. نمی تونست این رو قبول کنه.. هر چی راه اومده بود کافی بود.. با حرص از جا بلند شد و با اشاره به اونها با صدای تیزی شروع به حرف زدن کرد..
چوسون: من برای چی باید از اینا عذر خواهی کنم؟.. به اندازه کافی از پدرت و تو عذرخواهی کردم.. اینا.. همین آقای کیم هیون جونگ دوست عزیزت دنبال من بود و این مدت هر جا می رفتم پیداش می شد..
با نگاه سرزنش بار و وحشی شده اش به هیون جونگ نگاهی انداخت و هیون جونگ توی جاش ناراحت نشست.. با این که می دونست همه افراد حاضر از همه چیز خبر دارن ولی باز هم حس بدی بهش دست داد...
رو به جونگ مین برگشت و با تکون دادن دستش و اشاره به بقیه افراد ادامه داد: اونا دیگه رو نیازی نمی بینم و در مورد این دختر خانم.. دفعه اوله می بینمش برای چی باید ازش عذر خواهی کنم؟ اون دیگه چیکاره ست و با تحقیر آمیز ترین نگاهی که میتونست به ایون آه نگاه کرد..
... مسخره ست.. من زنتم تو داری منو جلوی اینا کوچیک می کنی..
و دست به سینه ایستاد.. جونگ مین در مقابل او ایستاد و کمی جلو رفت خونسرد جواب داد: چون تو فقط به من آسیب نزدی.. به اونا هم زدی.. اونا بر خلاف تو که تو این مدت پشت سرم بهم می خندی و بخاطر به قول خودت احمق بودنم به مسخره گرفته بودی و به خیال خودت با زرنگی می خواستی حتی برادرمم به بازی بگیری.. تمام این مدت.. کنار من بودن و با غصه هام غصه خوردن.. بخاطر من خطر کردن.. آره همین هیون جونگی که بهش تهمت می زنی خطر کرد و درگیر شدن با برادر خلاف کارتو به جون خرید.. و ایون آه.. اون کسیه که بخاطر تو بهش سخت گرفتم.. حتی امروز بهش سخت گذشته.. می دونم چه حسی داشته.. چون خودمم همون حس رو داشتم.. باید ازش معذرت بخوای چون به خودت اجازه دادی بازم بخوای پاتو تو زندگی من بذاری.. در حالی که خودتم میدونی دیگه اینجا جایی نداری.. بجز پدرت که مرد محترمیه نمی خوام حتی ردی از خانواده ت روی زندگیم بمونه.. اون زمانو یادت میاد؟.. ازت خواهش کردم حتی با همه کارایی که کردی گفتم اگر بمونی می بخشمت و همه چیزو فراموش می کنم اما تو منو احمق خوندی و رفتی.. حالا اومدی و میگی زنمی؟.. هاه.. یادت رفته تو خودت برگه های جداییمونو امضا کردی و فرستادی ... محض اطلاعت باید بگم.. دو روز پیش رفتم و مدارکشو کامل کردم.. تو دیگه هیچ نسبتی با من نداری.. برو به زندگیت برس و سعی کن این بار درست زندگی کنی.. حداقل بخاطر پدرت که اینقدر شرمنده ش کردی..
چوسون که حالا جوابش رو گرفته بود و عصبانی تر از اونی بود که بیشتر از این تحمل کنه با نگاه نفرت بار دیگری به جمع به سمت در هجوم برد و از اونجا خارج شد.. توی حیاط جیغ کوتاهی کشید و با حرص سرش رو به اطراف تکون داد و موهاش رو بهم ریخت...
با رفتن چوسون نا ایل وو برای لحظه ای چشم هاش رو بست و با نفسی که سعی داشت از ناراحتی و شرمندگیش کم کنه از جا بلند شد و به شونه جونگ مین ضربه ی آرومی زد و وقتی جونگ مین به سمتش برگشت و نگاهش رو به پیرمرد داد لبخند غمگینی برای تسکین خودش و عذر خواهی از جونگ مین به لب آورد.. جونگ مین احترام گذاشت و ببخشید آرومی گفت که نا ایل وو سرش رو به نشانه نفی تکونی داد و گفت: پسرم.. خوشحالم که تصمیمتو گرفتی.. و ازت ممنونم.. کار تو درست بود و این دختر منه که باید عذر خواهی کنه اما هنوز نمیتونه اینو درک کنه.. من از طرف اون.. از همه شما عذر خواهی می کنم.. به بقیه نگاهی کرد و تعظیمی کرد که اونهارو به دلسوزی برای این مرد پیر و شکست خورده واداشت.. جونگ مین لبش رو گاز گرفت و دوباره به ایل وو احترام گذاشت: این کارو نکنین.. ما می دونیم شما تقصیری نداشتین..
ایل وو سرش رو چند بار به پایین تکون داد و ادامه داد: نه.. باید به تربیتشون بیشتر دقت می کردم.. حتی اگر کنارشون نبودم.. این تقصیر منه.. بازم معذرت میخوام.. و به جلو خم شد و آرومتر از قبل گفت: درباره این خانم جوان.. بهت تبریک میگم... به نظر میاد رابطه جدیدی شروع کردی.. موفق باشی پسرم.. هر چند دیگه نباید اینطوری صدات کنم ولی عادته.. منو ببخش.. و به سمت در رفت.. همگی از جا بلند شدند و به دنبال او رفتند.. وقتی از دیدرس اونها هم خارج شد به داخل خونه برگشتند... ایون آه که تمام مدت در سکوت فقط شاهد بود و از حرف جونگ مین درباره احساسش به بعد رو درست نشنیده بود کنار کیو جونگ نشست و جمع کردن وسایلش رو به کلی فراموش کرده بود... هیون جونگ و یونگ سنگ پشت بهم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستند و هر کدوم به اتفاقات امروز و گذشته فکر می کردن.. کیو جونگ به جونگ مین که به فکر فرو رفته بود و به نظر می رسید هنوز در حال تصمیم گیری در باره چیزی باشه نگاه میکرد و متوجه اطرافش نبود.. هیونگ جون جو ساکت رو شکست و به طور ناگهانی به سمت جونگ مین هجوم برد و کنارش لم داد و خودش رو روی پای او انداخت و با صدای بلندی گفت: آخیشششششششش... ترسیدم دوست پسرمو ببرن آ.. آفرین عشقم.. و با نیشخند به جونگ مین که از جا پریده بود و با دستی که روی قلبش گذاشته بود با نفس بریده به او که سرش روی پاش بود نگاه کرد... جونگ مین چشم هاش رو چرخوند و او رو روی زمین هل داد: یاااااااه.. پاشو برو ببینم.. چی می گی تو..
هیونگ جون لبهاش رو جمع کرد و ادای گریه رو در می آورد.. ولی ناگهان ساکت شد بقیه که به حالت ها و حرف های او می خندیدن و فکرهای خودشون رو از یاد برده بودن با ابروهای بالا رفته به تغییرات ناگهانی او خیره موندن..
هیونگ جون به طرف ایون آه برگشت و دوباره به جونگ مین نگاه کرد و با انگشت به او اشاره کرد: راستی اون حسی که گفتی چی بود؟
جونگ مین چشمش رو گشاد کرد و چشم غره بامزه ای به هیونگ جون رفت.. ایون آه به وضوح سرخ شد.. کیو جونگ به سقف خیره شد و منتظر موند.. هیونگ جون به جونگ مین اشاره کرد حرف بزنه و جونگ مین همچنان ژست زدنش رو می گرفت و سعی داشت او رو از حرف زدن منصرف کنه...
کیو جونگ از جا بلند شد و با اخمی به سمت اتاقش رفت.. جونگ مین با دیدن این منظره با ترس نفسش رو قورت داد و با حرف هیون جونگ از جا پرید..
هیون جونگ: پاشو دیگه.. یاه .. پاشو خب راست میگه.. نکنه واقعا می خوای تا آخر ور دل ما بمونی؟.. و به ایون آه چشمکی زد.. ایون آه دیگه بیشتر از این نمی تونست قرمز بشه.. نگاهش رو به سقف و هر جایی که کسی در مسیر نگاهش نباشه می داد..
جونگ مین با نگاهی به ایون آه نفسی کشید و لبخند آرومی به لب آورد و بلند شد تا به سمت اتاق کیو جونگ بره.. اما قبل از این که قدمی برداره برگشت و با صدایی که مطمئن بود به گوش ایون آه و بقیه پسر ها در اونجا می رسید گفت: کیم ایون آه... بادوست دختر من می شی؟
ایون آه نگاه به در و دیوار رو فراموش کرد و بهت زده به سمت او برگشت و با گیجی گفت: بله؟..
و جونگ مین که حس قلبی او رو کاملا می دونست چشمکی زد و برگشت و در حالی که به سمت در اتاق میرفت دستی توی هوا تکون داد و گفت: دارم می رم به اوپات هم خبر بدم.. بلاخره باید بدونه..
و با خنده ریزی در زد و وارد اتاق شد.. ایون آه که این مدت کوتاه جونگ مین رو خوب شناخته بود خیلی متعجب نشد و خندید.. لحظه ای بعد به بقیه که حالا به او خیره بودن نگاه کرد و متوجه نگاه های اونها شد که به نظر می رسید منتظر واکنش او هستن.. با خندیدن او بقیه هم از رفتار بیخیال جونگ مین به خنده افتادن.. هیونگ جون کوسنی به سمت در پرت کرد و گفت: پسره پرروی راحت..
................................................................................

کیو جونگ با ورود جونگ مین به اتاق از صندلی بلند شد و مقابل جونگ مین ایستاد.. جونگ مین از حالت تهاجمی کیو جونگ کمی ترسید اما سعی کرد خونسرد بمونه و با لبخند روبروی کیو جونگ ایستاد و سرش رو خاروند: خب.. کیو جونگ.. فکر کنم باید بهت خبری بدم..
ابروهای کیو جونگ بالا رفت: چه خبری؟
جونگ مین نیشخندی زد و بی تعارف گفت: خواهرت عاشقم شده!
و کیو جونگ با چشم های گرد شده سرش رو کج کرد و همینطور لبهاش رو و پرسید: چی؟
جونگ مین نیشخندش رو وسیع تر کرد: خب دیگه.. بیچاره حق داره چون من اینجا از همه جذاب ترم..
کیو جونگ چشم هاش رو ریز کرد و قدمی جلو اومد و یقه جونگ مین رو گرفت: بله بله؟.. البته شما هیتلر تری.. ولی... ولش کن.. منظورت چی بود؟... خواهرم اشتباهی کرده؟..
جونگ مین متوجه شد زیادی راه رو دور زده و باید کمی برگرده.. دست هاش رو توی هوا تکون داد و گفت: نه.. البته که نه.. منظورم اینه که.. لب پایینش رو گاز آرومی گرفت و روش رو برگردوند و کمی لبهاش رو به حالت های مختلف در اورد تا برای حرف زدن آماده بشه.. عجیب بود ولی انگار به راحتی قبل نبود... اما... این درست نیست.. من پارک جونگ مینم!.. بعد از اطمینان دادن به خودش دوباره به کیو جونگ که هنوز گوشه لباس او رو در دست داشت نگاه کرد: خب .. منم ازش خوشم میاد.. بهش گفتم که.. یعنی ما الان با هم دوستیم.. در واقع کمی از اخم های کیو جونگ ترسیده بود اما با حفظ اعتماد به نفسش سعی داشت فضا رو آروم نگه داره.. به هر حال کیو جونگ رو می شناخت..
با ترس اخم کیو جونگ رو میدید که رفته رفته غلیظ تر شد.. سعی کرد لبخند بزنه: کیو جونگ.. چیه؟..
بلاخره کیو جونگ سکوت ترسناکش رو شکست و با حفظ حالت اخم آلودش گفت: اگر اذیتش کنی اشکتو در میارم.. جونگ مین سری تکون داد و با ترس آب دهانش رو قورت داد.. کیو جونگ یقه جونگ مین رو مرتب کرد و لبخند پهنی به لب آورد: تبریک می گم!.. باهم خوب باشین وگرنه گوش جفت تونو می گیرم..
 و به ایون آه که نزدیک در ایستاده بود چشمکی زد..
جونگ مین موهاش رو بهم ریخت و دستش رو روی قلبش گذاشت: یاه.. ترسوندیم.. با اون قیافه ت.. هیونگ جون از پشت سر ایون آه سرک کشید و رو به عقب برگشت و با فریاد گفت: اوکی شد.. بچه ها راحت شدیم.. این دفعه دیگه امکان نداره برگرده... آخییییییییششش..
جونگ مین بلند داد زد: هیونگ جوووووووون.. و با برداشتن بالش کیو جونگ از در بیرون رفت تا او رو دنبال کنه..
کیو جونگ و ایون آه با خنده بهم نگاه کردن و ایون آه لبش رو گاز گرفت: اوپا...
کیو جونگ چشمهاش رو روی هم گذاشت و لبخند اطمینان بخشی به او زد..
.................................................................................

از جلوی طرح کاشی کاری برای شانزدهمین بار رد شد و با جا به جا عینکش دوباره به تابلوی اعلانات فرودگاه چشم دوخت و آه دوباره ای کشید که با اعلام شماره پرواز و تغییر تابلو با دهان باز مونده منتظر موند.. و با دیدن پرواز نیویورک به خنده ای تبدیل شد که از بین شال و کلاه و عینک بزرگش قابل تشخیص نبود.. امروز برای اون ها بود فقط خود اون دو و طبق قولی که بهم داده بودند نباید عمومی می شد.. تک گل مریم رو در دستش بالا گرفت و با چشم های بسته منتظر موند.. عطر مریم مثل همیشه برای او تداعی گر حضورش بود و دل تنگی اش رو بر طرف می کرد و گاهی با حضور ناگهانی اش در فضا وارونه عمل می کرد.. و حالا پایان این دل تنگی چندین ساله بود.. روزگار با اون ها راه اومده بود تا به پیمان دیرینه شون در اولین دیدار دوباره عمل کنند.. شاید به نظر همه ی دنیا این کار شاید حتی خنده دار بود و تنها یک قول و قرار بچه گانه اما برای اونها نشانه عشق پایدار بود.. دوست داشتنی که هرگز با فاصله ها کم رنگ نشد.. "هیون جونگ!"
با صدای طیف و مهربان همیشگی اش چشم باز کرد و او رو مقابلش دید.. قدم های هماهنگ اونها به سمت هم دستهاشو به دور گردن هم حلقه شد.. رایحه مریم با حضور هر دو اونها در هم آمیخته شد.. حسی که در قلب هر دو بیدار می شد و هر لحظه اوج می گرفت.. حسی که در تماس با هم اون رو حس می کردند.. دل های بی قراری که برای لحظه ای آروم می شد و لحظه بعد بی قرار تر از قبل می تپید.. تضادی دل چسب و شیرین که انگار هر چه از اون می نوشیدند سیرآبی وجود نداشت..
...............................................................................

هیونگ جون در حال مرتب کردن کرواتش جلوی آینه در حالی که مخاطب مشخصی نداشت پرسید: به نظرتون سر کار نیستیم؟..
جونگ مین که در کنارش به موهای استایل شده اش ور می رفت به شونه او ضربه ای زد: بینگو.. دقیقا منم همین فکرو می کنم.. آخه مگه می شه!... هیون جونگ کی رو داشته که هیچ کس نمی دونسته؟.. امکانش هست؟.. این اواخر یکم رفت و آمدای تنهاییش زیاد شده بود اما.. سرش رو کج کرد و فکری کرد: اما فقط همین هفته بوده.. مگه می شه تو یه هفته برای ازدواج برنامه ریخته باشن؟... اصلا کی باهم آشنا شدن؟.. واو لیدر خیلی باحالی..
کیو جونگ شونه ای بالا انداخت: اگر عروس بیاد مشخصه که راست گفته.. اگر نه که.. پس برنامه این مهمونی و خانواده ش که اینجان برای چیه؟..
یونگ سنگ: و چرا اینجا!... من که باورم نمی شه.. هیون جونگ به منم هیچی نگفته بود.. اما از قیافه اینجا مشخصه از خیلی قبل برنامه شو داشته.. میبینین که همه چیز آماده ست.. موندم به طرفدارا می خواد چی بگه.. و کمپانی..
هیونگ: حتما میخوان مخفی نگه ش دارن..
همگی دیروز صبح با خبر غیر منتظره ای از جانب هیون جونگ غافلگیر شده بودند و در حالی که اون رو شوخی در نظر گرفته بودن بعد از ظهر در کمال تعجب با کارت دعوت های کوچک و بامزه ای روبرو شدند که برای جشن نامزدی خصوصی هیون جونگ به تک تک اونها داد.. باز هم کسی این اتفاق رو باور نداشت تا این که هیون جونگ صبح خیلی زود همه اون ها رو بیدار کرد و با عجله به کیو جونگ که هشیار تر از بقیه بود آدرس آپارتمانی رو داده بود که نامزدی در اون برگزار می شد و با تهدید خواهش کرده بود که مرتب و شیک به همراه هر کسی که میخوان و بهش اطمینان دارن بیان!..
ولی هیچ کدوم از اونها هنوز این رو باور نداشت.. شاید بخاطر حالت این روز های هیون جونگ که آمیخته ای از طنز و خنده های شیطنت آمیز و رفتار های شک برانگیز و کارهای مخفیانه بود.. که هیچ کس رو از اونها مطلع نمی کرد.. حتی منیجر هم به همراه همسرش اونجا بود.. با ورود سومین به اتاق هیونگ جون با لبخند به سمت او برگشت و جلو رفت: عزیزم امروز خیلی خوشگل شدی.. که سومین با اعتراض گفت: اوپا!!... و چشم هاش رو به سقف چرخوند.. و ادامه داد: اوپا امروز این دوازدهمین باره داری اینو می گی.. ممنونم ولی دیگه داری سوژه مون می کنی!.. حتی ایون آه شی داره منو دست می ندازه.. هیونگ جون با اخمی سمت کیوجونگ برگشت که کیو جونگ دست هاش رو بالا برد و گفت: به من ربطی نداره تقصیر دوست پسرشه! وقتی فقط خواهر من بود از این اخلاقا نداشت.. از وقتی با این جونگ مینه دیوونه ست اخلاقاشو گرفته.. جونگ مین چشم غره ای به هر دو اونها رفت و با نیشخندی گفت: خب راست می گه... شورشو در آوردی.. بلد نیستی همون گلابی هستی که خودم گفتم..
 سومین لبهاش رو آویزون کرد و اعتراض کرد: جونگ مین اوپااا!
هیونگ جون به خاطر حمایت سومین لبخند پهنی به لب آورد و برای جونگ مین ادایی در آورد که جونگ مین هم او رو بی نصیب نذاشت و با چشم غره ای با حالت قهر به سمت در رفت: ببینم دوست دختر بامزه م کجاست.. هر چقدر می خوای گلابی بازی در بیار.. و با چشمکی از در بیرون رفت و فرار کرد..
هیونگ جون می خواست به سمت او بره و تلافی کنه که سومین بازوی او رو گرفت و با هول گفت: اوپا اوپا اومدم بگم هیون جونگ اوپا اومده.. با عروسش.. باید بیایین زودتر..
هیونگ و یونگ سنگ و کیو جونگ هر سه به هم نگاهی انداختند و هم زمان با چشم های گرد شده ناباورانه پرسیدند: چی؟؟!!!!
 سومین متعجب از میزان غافلگیری زیاد اونها ابروهاش رو بالا برد: خب.. مگه نامزدی نیست؟.. قرار بود با داماد بیاد؟
بعد از چند لحظه که با دهان های نیمه باز نگاه هایی با هم رد و بدل می کردند که با صدای بلند جونگ مین که از بین همهمه و کف زدن های جمعیت کوچک طبقه پایین به گوش می رسید با عجله به پایین رفتند و سومین با تعجب به جای خالی اونها در مقابلش خیره مونده بود که دستی از عقب بازوی او رو گرفت.. به عقب برگشت و هیونگ جون رو دید که با عجله او رو به دنبال خودش می برد: بیا دیگه مگه نمی گی اومدن چرا اینجا ایستادی..
.............................................................................
هنوز هم براش غیر قابل باور بود.. بودن با او می تونست فقط یک آرزو باقی بمونه اما حالا واقعی شده بود..  قدم هاش رو با او هماهنگ می کرد و به لبخند زیبای در چهره اش خیره بود.. همونطور که شونه مردانه اش رو گرفته بود به جلو خم شد و بوسه آرومی از گونه اش دزدید..
هیونگ جون لبخندی زد و با نوازش خط کمر او به محبتش پاسخ داد..
لحظه ای نگاهش رو به کنارش داد.. کیو جونگ دست این جانگ رو به دست داشت و هر دو به هم چشم دوخته بودن انگار جز اونها کسی در این دنیا وجود نداشت اما با حس نگاه اونها به سمت اونها برگشتند و لبخند مهربان این جانگ به سومین شادی اش رو از شادی دوستش نشون داد..  
جونگ مین و ایون اه گوشه ای نشسته بودند و هر چند لحظه جونگ مین کنار گوش ایون آه چیزی زمزمه می کرد و هر دو می خندیدن.. زمزمه هایی که گاه باعث سرخ شدن رنگ بناگوش ایون آه می شد..
 هه جین با لبخند محو و زیبایی رقص رو تماشا می کرد و همزمان دست یونگ سنگ رو که به دستش قفل شده بود نوازش می کرد..
  هیون جونگ کنار گوش ملی مهربونش زمزمه کرد: می بینی.. عشق همینه.. همون چیزی که تو رویاها هست.. یه رویای شیرین کنار عشقت.. اما.. این رویای ما قشنگ تره.. مگه نه عزیزم؟... عشقت و دوستات که همه شادن.. این بهتر از هر رویای شیرینیه..
ملی لبخند ملیحی زد و گونه همسرش رو نوازش کرد: البته.. عزیزم.. تو همیشه بهترینی..
و با بوسه اونها جمعیت کنار رفتند تا خلوت اون دو رو بهم نریزن و حالا یک بار دیگه بوسه های آتشین و نرمشون آتش بیقراری هاشون رو دوباره شعله ور می کرد..
.................................................................................
 پایان




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.